مس من تس تس میس پیییی پسسد.
موضوع
ون
سب ۱ نك«
: تهران که و و سا ویس :۱۳۹
۱
۱ و اس
روم مور ور ورو ۲ هد تن
۱ :۳ سس
:فیپا.
: شعر فارسی -- قرن ٩ق.
: شعر مذهبی - قرن ٩ق.
: مدیحه و مدیحهسرایی اهل بیت(ع).
: رستاخیزء عباس. گردآورنده.
:کتابخانه. موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
: ۱۳۹۰ ۵۷۵۷/۳/۹ ۲۲۴
۸۱ ۳۲ ۰
۳۳۰۹۳۱۳۰
۰۰۰۹۰ ((شضِِ«ىٍٍْْك"ككْ«ْغْغْ(ْكْْكْْغْ سل ۰-«-«ح(حسح,ح«ح«ح_(ح_(ححبط«_س بح
تونی
دیوان سلیمی
حسن بن سلیمان تونی
۱ نف گت ی)
ده تاجالدین 2
سر ور
۵ ۵
به کوشنش
ستأخیز
سید عبّاس ر
با مقذمه :
اسلامی
شورای
مجلس
مرکز اسناد 9
ره و
نخایه. مور
کتاد
تهران ۱۳۹۰
۳۹ مر
تا مرن و ملس
دیوان سلیمی تونی
سروده تاجالدین حسن بن سلیمان تونی
(درگذشتة ۵۴هق)
به کوشش : سیّدعبّاس رستاخیز
با مقدّمة: حسن عاطفی
نمایه ساز: مهری خلیلی
صفحهارا: رضا علیمحمدی
قلم های استفاده شده: لوتوس زر یاقوت 169
کاغذ مورد استفاده: ۷۰ گرمی تحریر خارجی
شمارهة انتشار: ۲۶۸
ناظر چاپ؛ نیک ایّوبیزاده
,۶ حایخانه : فرشیونه 5 تا
لیتوگرانی : پارسهان :؛ ۱
۰ صحالي ین ۸۳
وی تج مسق
شمارگان: ۱۰۰۰ ۱
بها: ۸۰۰۰۰ ریال
شابک : 9786007220405740
انتشارات و توزیع:
مرکز پژوهش کتابخانه. موزه و مرکز استاد مجلس شورای اسلامی
خیابان انقلاب. مابین خیابان ابوریحان و دانشگاه. ساختمان فروردین
طبقة ۷. واحد ۲۷ و ۱۲۸ تلفی: ۱۷۱۹۱۶۱۲۰۰۲۱"
نشانی سایت ایتترنتی: ۷7۷.1021.17
نشانی پست الکترونیکی: 621000.00۳51طزلطع000[هح
تمامی حقوق جاپ و نشر این اثر در انحصار کتابخائه.
موزه و مرکز اسناد محلس شورای اسلامی امست.
به نام آنکه جان را فکرت آموخحت
حلقهای ادبی از شاعران شیعی در خراسان غربی. طی نیمه دوم سده ۸ش نا نیمه نخست سله
۰ وجود دارد که بدون شک. یکی از مهمترین» مرتبطترین و منظمترین حلقات ادبی با محور
ادبیات شیعی در طول تاریخ است. البته شعر عربی - شیعی در سدههای ۲ - ق در عراق» جنان
تجربهای را داشت. بعدها در دور حمدانیان نیز چنین حلقهای در شام پدید آمد.
امّا در حراسان قرون یاده شده, اين حلقهُ بسیار فعال. با ارائ مضامین مشترک. نگاه تبلیغی
برای اهل بیت و تشیعم در میان تودههای مردم و همزمان با استفاده از تمام ظرفیتهای ادبی که
در طول قرون در خراسان وجود داشت. خود را ظاهر ساخعت.
دراین میانه و یا به عبارتی در آغاز راه در تشکیّل این حلقة ادبی. شیخ حسن کاشی (متوّفای
دهة سوم سد؛ ۸ق) بیرون از این حلقه بود. گرچه او هم به مشهد رفت و آمد داشت. اما تأثیر او
در حلقه مزبور بسیار جذی است. این حلقه در دورهای که خراسان آشفته شد و نزاع بین صفویان
و ازیکها درگرفت. آسیب فراوان دید. پیش از آن نیز تیموربان بویژه دربار سلطان حسین بایقرا؛ و
بیشتر تحت نفوذ امیرعلیشیر فعالیت جدی برای جلوگیری از آن در بخش شرقی خراسان
داشت. اما هرچه بود. میراثئی عظیم از آن برجا ماند.
شاعرانی چون آذری اسفراینی. لطفالله نیشابوری» سلیمی تونی و نظام استراببادی - که
استرابادیان را هم در آن دوره باید خراسانی دانست - از آن جمله بودند. دهها بلکه صدها شاعر
دیگر از تک تک روستاهای این نواحی برخاستند که عشق آنان در سرایش اشعارء بیان منقبت
امام علی و دیگر اهل بیت و بویژه امام رضا بود که او را با عنوان قطب خراسان میشناختند.
این حلقه ادبی» دانش ادبی و تاریخی خوبی داشت و در یط دانش خود تلاش میکرد تا
شعر آیینی را محور قرار داده و با حمایت از همطرازان خود و استقبال از اشعار آنان دین خود را
نسبت به اهل بیت و تشیع ادا کند. اگر فهرست نام شاعرانی را که اشعارشان در جنگهاي جالب
برجای مانده از سدههای ٩ - ۱۰ آمده است. مرور کنیم» میتوانیم ايين حلقة ادببی را بهتر
بساسیوازر ون کر عظیمش آ گاهیهای بیشتری به دست آوریم. نويسندة این سطور
7 تس مک هیوان لاله نیشابوری را داشته و پیش از آن نیز به طور پرا کنده.
تتبّعی در احوال این قبیل شاعران کرده است. مرور بر برعی از این جنگها در پایان مقدمهای که
برای دیوان لطفالله نیشابوری نوشتهام» میتواند اشارتی به این حلقة ادبی و ابعاد آن باشد.
سلیمی تونی. یکی از استوانههای اصلی این حلقه ادبی است. شاعری که شیفته حسن کاشی
است و برای همین. چون او بخش عمد؛ توان شاعری خویش را در منقبت امام علی
- علیه السلام - صرف کرده است.
آرزوی ما این بود که این چند دیوان در سلسلة انتشارات کتابخانه منتشر شود و خداوند این
توفیق را نصیب کرد و امروز پس از نشر دیوان حسن کاشی. دیوان آذری. دیوان لطفالله
نیشابوری. شاهد انتشار اثری دیگر بلکه یکی از بهترین آثار از محصولات این حلقة ادبی شیعی
هستیم. تحقّق این آرزو, استجابت دعای قلبی ماست.
سلیمی تونی, نه تنها در حیطة منقبت. بلکه در حیطه فقه و آوردن آن به حوزهٌ ادب منظوم
نیز سهیم بوده و همانطور که ملاحظه میفرمایید. بخشی از دیوان وی در این زمینه است.
از جناب آقای رستاخیز که این دیوان را عرضه کردند. و استاد حسن عاطفی که مقد مه بر آن
نوشتند. از صمیم دل سیاسگزاری میکنم. از تلاش دوستانمان در مرکز پژوهش و انتشارات»
بویژه جناب آقای بهروز ایمانی. آقای کاظم آل رضا و نیکی ایوبیزاده نیز تشکر مینمايم.
رسول جعفریان
رئیس کتابخانه موزه و مرکز
اسناد مجلس شورای اسلامی
پیشگفتار ۳۵
روش تصحیح هر ی و تم
مقدمه / حسن عاطفی میم ی پیست و پنج
شش ی ای یز
سفرهای شاعر و
سجن برخی تذکرهنویسان دربار سلیمی ی
۱. عرفات العاشعین ها سونقق اف هار
۲ که اور روم و و و ارس وا توا وی ز
دیوان سلیمی و چگونگی اشعار او هه ین
استقبالهای شاعر از حسن کاشی و دیگران
هفت بند ملا حسن کاشی 2 ی ۵ و هفت
وازهها و برخی ترکیبات سلیمی و هو وی تا مرو دی
برخی از نکات دستوری دیوان سلیمی و وک و یز سل ها و روهار
آرایههای ادبی ی شوه تاه و یشم
انواع جناس که ی بو ۱1
قصاید ی ی کی-۱
دیوان سلیمی تونی
۲ در نعت پیامبر(ص) و منقبت امیر الممنین علی(ع) پا
۳. در مشهد مقدس سیّد الشهداء امام حسین(ع) گفته شده با
۴ ولایت نامه در مناقب آمیر المزمنین علی(ع) پاپ
۵ در مدح ساطان اولیا ابوالحسن علی بن موسی الرضارع) ۱
۶ در مدح علی بن موسیالرضا(ع) ۰
۷ معجزاتی از حضرت رسول(ص) که در مهمانی جابر انصاری ظاهر گشته ۹
۸ ولایت نامه از امیر المژمنین علی(ع) موم و و
٩ ولایت نامه از امیر المژمنین علی(ع) بو و و
۰ ولایت نامه در منقبت امیر الممنین علی(ع) پا
۱. قصیده در شهادت امام هشتم علی بن موسی الرضل(ع) موم
۲ المسچّم فی بحر المتدارک در مدح امیرالممنین علی(ع) ی
۳. در جواب افضل المادحین مولانا حسن کاشی در مناقب امیر المزمنین علی(ع)
۴. در نعت حضرت پیامبر(ص) و مدح ائمُه(ع) سپس
۵ قصیده غدیریه بو
۷. مرئیة امیر المومنین حسین(ع) موم و ما
۸ در منقبت امیر المومنین علی(ع) اپ«
٩ در توحید و نعت بیاأمبر(ص) مو یووم مه و
۰ در وقت عزیمت مشهد مقذس امیر الممنین علی(ع) گفته شده است كث#«-
۱ در تتبّم مولانا خواجو رحمة الّه علیه و
۲ المسجٌَم فی بحر المتقارب در مدح امیر المزمنین(ع) و
۳ مسجٌع مثمّن در مدح شاه اولیا علی(ع) و
۴ در بحر کامل مرسّل در منقبت امیر المژمنین علی(ع) با
۵ داستان صدقه دادن انار از امیر الممنین علی(ع) و
۶ ولایت نام امیر المومنین علی(ع) در مسخ شدن قاضی ب 1
۷ در فضایل اهل البیت علیهم الصلوة والسّلام و مسخ شدن موذن ممی ی
۸ قصیده در ولابت نامه حضرت علی(ع) موم و
٩ ولایت نامه از ولایات حضرت امیر المومنین علی(ع) و
۷۶
۷۸
فهرست مطالب نه
۰ ولایت نامه از امیر المومنین علی(ع) و و ۰۰۰ ۱۳۴
۱ ولایت نامه از حضرت علی بن ابیطالب(ع) موی ۰ ۱۲۷
۲ ولایت نامه از امیر المومنین علی(ع) و۰۰۰ ۱۳۶
۳ قصیده جامع الولایات یی موی ۱۴۸
۴ قصیده در مدح و مناقب امیر الممنین علی(ع) به التزام اشتر و حجره .۰ ۰ ۱(
۵ در نتم مولانا حسن کاشی به وقت عزیمت مشهد امیر المزمنین علی(ع) .۰ ۱۵۹
۶ در منقبت ائمةٌ معصومین(ع) موم ۰۰۰۰ ۱۶۲
۷ در منقبت سلطان اولیا علی بن موسی الرّضل(ع) .... م۰۰۰۰ ۱۶۷
۸ در وقت بیرون رفتن از نجف اشرف گفته شده است موی ۰۰۰ ۱۶۹
۹ در جواب کاشی به مدح و منقبت امیر الممنین(ع) ۱۷۱
۰ در جواب ملا حسن کاشی در نعت پیامبر و مدح امیر المومنین ۰۰ ۱۷۲
۱ به تتبّم کاشی در مدح منقبت امیر الممنین علی(ع) ی ۱۷۳
۲ به تتبّع کاشی به مدح امیر الممنین علی (ع) ۰۰۰۰۰ ۱۷۵
۳ در جواب مولانا حسن کاشی در نعت پیامبر و منقبت امیز المومنین علی(ع) . ۱۷۹
۴ قصیده در ولایت امیر المومنین علی(ع) وم ۰ ۲ ۱۸۰
۵ در توحید باری تعالی و ی ۹ م۰۰ ۱۸۷
۶ در مدح امیر المژمنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۱۸۹
۷ قصیده در مدح امیر المومنین علی(ع) ۰۰ ۱۹۰
۸ قصیده در ولایت نام امام زين العابدین(ع) ی ۰ ۰ ۱۹۱
در اسرار نماز و معرفت ائمه(ع) ۰۰ ۱۹۴
۰ داستان شهادت مذاح بلخی در مصر و زنده گشتن آن ۲.۰.۰ ۰۰۰۰ ۱۹۶
۱ ولایت نامه از امیر المومنین علی(ع) موم و ۲۰۴
۲ در توحید باری تعالی كثبِ«ِ م۰۰ ۲۱۰
۳ ولایت نامة امیر المزمنین علی(ع). ۲۱۲
۴ در جواب مولانا حسن کاشی در منقبت امیر المزمنین علی(ع) ۰ ۲۱۶
۵ در مدح امیر المزمنین علی(ع) ۰۰ ۲۱۹
۶ در مناقب امیر المومنین علی(ع) و۰ ۲۳۰
۷ ولایتنامة امیر المومنین علی(ع) موم موم م۰۰ ۲۲۳
دیوان سلیمی تونی
۸ قصیده در ولایت نام امیر المومنین(ع) گر دانیدن آب فرات ی ۲۲۹
٩ ولایت نامه امیر المزمنین علی(ع) ۰۰۰ ۲۳۱
۰ ولایتنامه از امیرالمژمنین علی(ع) در فرمان کردن جماعت نحل ۳۱۳۸
۱ در مدح و مناقب امیرالمژمنین علی(ع) سسس و
۲ در منقبت امیر المژمنین علی(ع) و و ۲۴۵
۳ ولایت نامه از امام هشتم علی بن موسی الرضل(ع) ۰ ۲۴۶
۴ قصیده در مدح امیر المومنین علی(ع) در تتبّم خواجوی کرمانی ۲۴۳۹
۵ در بحر مثمن در مناقب امیر المومنین علی(ع) ۰۰۰۰ ۲۵۱
۶ المسجٌم در مدح امام علی (ع) ب«۳ :۰ ۲۵۲
۷ در مناقب امیر المژمنین علی(ع) ۲۵۴
ترکیب بندها و مسمطها موم موم ۰۰ ۲۵۷
۱. هفت بند در تتبّع مولانا حسن کاشی و۰ ۲۵۹
۲ مرئیه سیّد الشهدا امام حسین(ع) ۲۶۵
۳ در احوال ولادت امام زمان(ع) و علائم ظهور آن حضرت.....:..۰...۰.۰۰۰ ۲۶۷
۴ تضمین بر قصیلهُ سلمان ساوجی در مدح و مصیبت حضرت امام حسین(ع). ۲۷۹
۵ ملمّن در مناقب امیر المژمنین علی(ع) موم ۰۰۰۰ ۲۸۲
۶ مخمُس در مناقب ائمُه(ع) مه م موم و۰ ۲۸۶
ولایت نامهها و مثنویها ۰۰ ۲۸
۱ در احوال قیامت و صور اسرافیل از تفسیر کلام له و حدیث مصطفوی(ص).. ۲۹۱
۲ ولایتنامة امیر الممنین(ع) میم م۰۰۰۰ ۲۹۷
۳ ولایت نامه در ولادت امیر المومنین علی(ع) و ی موی ۳۵۵
۴ در معجزهٌ حضرت محمّد مصطفی(ص) م۰۰ ۳۱۳
۵ در احوال امام زمان(عج) ۰ ۳۱۹
حرز النجات فی نظمالواجبات مومسم و۰۰۰۰ ۳۲۷
در نبوت حضرت رسالت پناه من
در امامت حضرت امیرالمومنین علی(ع) ...
در بیان اصول دین و مذهب و
در بیان فروع دین وم ی یم
در ارکان نماز مموموو مم م من ی
در بیان مقدذمات طهارت وم و
قطعه در عددهای نمازهای فرض و
قطعه در واجبات نیّت نماز من
قطعه در آنچه نماز را برد ۱
قطعه در شرایط قصر نماز اه و و و و و ما و و و ما و
قطعه در بیان سپهوهای نماز و و و موم میم
در بیان سهوی که نماز را باید از سر گرفت ..
قطعه در بیان سهو که او را هیچ حکمی نبود .
قطعه در بیان سهوی که تلافی آن چیست . . .
قطعه در بیان سهوی که نماز احتیاط باید کرد
4 ما و و و وا و وا وا وا وا وا وا و وا وا وا وا و وا وا وا وا اه« 1 ۰
چا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا چا چا وا وا قا ه 1 ۰
۵ ها و وا ها وا وا وا وا وا ها وا وا وا وا چا وا زا وا وا وا و وا فا و11 ۰
۵ وا وا وا وا وا وا ها وا نا وا با وا ها وا وا نا وا ما نا نا وا وا وا 11
و ها وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا ص اه 1 ۰
چا وا وا وا و ما با ما وا وا وا وا وا وا وا و وا وا و وا وا وا وا وا 19 ۰ ۰
ها وا و وا وا وا وا وا وا وا وا وا و و وا وا وا وا وا با وا وا وا 1
۵ ها وا وا وا وا وا وا اقا وا وا وا وا وا چا صظّ . 1 ۱
جج وا وا ام با وا وا وا وا و و وا وا وا وا وا و وا وا وا وا وا فا 9 9
4 ها و وا و و وا ها وا وا وا وا وا وا وا وا چا و وا وا وا وا وا ۱ ۱
۵ ها وا وا وا وا وا وا و وا وا وا وا وا ما وا چا وا وا ه99-«»«-۰«غ«ّ1پ .وا .۵۰9ص 1 ۰
(ِ۰۹-«ف۰۹«ث(۰«ح«ثف۰ثح«ف۰ثح«ف(۰ح«ثف۰ح«ث(۰ح«ثف(۰(ح«ثف(۰(ح«ث(۰(ح«ث(»۰ح«ثف(»۰ح«ثف(۰ح«ث(»۰ح«ثف(۰ح«ثق(»۰ح«ث(ف(۰(ح«ث«ق(«صأ«ةق(»(ح«ثةح(»۰(ح«ث(پ۰(«صثاپ۰«ص«فا1پ۰هص۰۹1هصّ ۰
وا وا وا وا و و وا وا وا وا وا و وا وا وا وا و اج وا وا وا وا وا و هر
ها وا ها وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا ها وا نا نا وا با وا تا وا 1
وا ها وا ما و وا و و وا وا وا وا وا وا وا اقا وا نا وا وا وا چا وا 1
شا وا ها اقا وا وا وا وا وا وا وا وا ها وا وا فا وا چا وا اقا فا قا1 1 11
و م م موم من ۵ و و و و و و و و و و وم و و
۵ ها وا وا وا وا ها وا وا وا وا وا وا وا و چا و لا وا وا وا چا وا اقا فا 1 5
چا وا وا اقا ها وا وا ها وا وا وا ها اقا وا وا وا وا وا وا 1 چا وا 1
دوازده
قصاید کو تاه و قطعات
قطعه در بیان مبطلات روزه وم و و
قطعه در آنجه قضاء کفاره واجب شود موی
قطعه در آنجه قضا واجب شود و کفاره ی ی
قطعه در حکم روزههای قضا ارپا
قطعه در حکم کفاره روزه م و
قطعه در روزه نذر موم موی موم موم
قطعه در شرایط زکات و و یم
قطعه در زکاة شتر .: و وم موم
قطعه در آنجه زكاة بر آن واجب است ترپ
قطعه در زکات گاو وم و
۱ در نعت رسول اکرم(ص) وم وم هم و همم و و وم و
. قطعه در حکمت موم و وم و و وم و وم موه و و موم و و و وه
۳ قطعه در حکمت و موعظه میم
۴ در منقبت حضرت امیر المژمنین علی(ع) ی
۵ در منقیت امام علی(ع) صصرصرصرصرصپصپصپصپصپصپصپصپصپصپصرصصصص ۱
۶ در منقبت امیر الممنین علی(ع) موم و وم
۷ در نعت رسول اکرم(ص) دی
د«دا۵۰۹ث«ف۰۹ث«ف(۰«ث(۰(ح«ث(ف»۰ح«ثف(»۰(ح«ف(»۰ح«ث(۰ح«ثة(»۰ح«ف(»۰ح«ثف(»۰(ح«ثق(»(«ثقح(ح«ثةقح(ح«أةقحةح«ثقغح«ئقح»(ح«ثقغح»ح«ثق(»(ح«ثقح(«أثحقح(ثحأثقح(حأقح(ح«ثقغح«ثقغح«ثحقغح(ح«أثقح»ح«ثغح۰حغ«ق»۰ح«پ»۰«ص«غحاق1 ت۹1 ت11 ۰
۸ در نعت رسول اکرم(ص) موم موم و و۰۰۰ ۳۵۲
4 در نعت ال محمد(ص) و میم ۰۰۰ ۳۵۲
۰ در مصیبت سید شهدا امام حسین(ع) میم ۰۰۰ ۳۵۳
۱. در مصیبت شهید کربلا امام حسین(ع) موم یی ۰۰۰ ۳۵۴
۲ در هنگام ورود در حرم امیر الممنین علی بن ابی طالب(ع) گفته شده است . ۳۵۵
۳ در توحید باری تعالی موم ۳۵۶
۴ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۳۵۷
۵. قصید؛ ناتمام در مدح علی بن موسی الرضل(ع) ۰۰۰ ۳۵۷
۶ در توحید باری تعالی و موم ۰ ۳۵۸
۷ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۳۵۵
۸. فصیده ناقص در مدح و منقبت امام هشتم(ع) و۰۰۰ ۳۵۹
٩ قطعه در حکمت و نصیحت و و ۳0
۰ در توحید باری تعالی +۳
۱ در منقبت امیر المژمنین علی(ع) ۳۶۱۰۰۰۰۰
,
۲ در منقبت امیرالم و منین علی(ع) ۰۰۰ ۳۶۲
۳ در منقبت امیرالمژمنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۳۶۳
۴ در منقبت امام علی(ع) ۰۰ ۳۶۳
۵ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) م ام م۰ ۳۶۴
۶ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) وم ۳۶۴
۷ در منقیت امیر الم منین علی(ع) و ۳۶۵
تصویر نسخههای خحطی وم و و ۳۶۷
نماأیهها موم موم موم و موم و و موم و۰۰ ۳۸۱
نامها یووم و و موم ویو و موم ۰ ۳۸۴
حایها و و موم و و موم و وم موم م۰۰ ۳۹۱
قصاید
۱. السلام ای سید کونین و ختم انبی ۱
۲ ثنا و حمد گویم خالقی را... ۵
۴ صلْ علی ولي حق. قرة عين مصطفی میم و موم دم ۲ ۸
۴ سَحرکز جانب مشرق برآمد رایت بیضا و وم و22 ۱٩
۵ این روضة مقدس و این کعبهٌ صفا ۱0
۶ ای بارگاه عزتت. افراشته سر بر سما موم ۵
۷ ابتدای کارها چون هست بر نام خدا و ۲۳
۸ باشمک هم یا خلاق أضتای الوَرّی وم ۳
٩ چون گشاد جمله مشکل هاست بر نام خدا ۴٩
۰ ای دل ار داری هوای مروه و اهل صفا ٩۵۶
۱ باشم زبی مدع الا شیاء خلاق الوَری ۱ ثكثٍِِ ۶۴
۲ يا علی العلاء یا ولی الولاه یا شفیع الوری» یا کثیر العطا ۰ ۷۵
۳. والی دین مرتضی هست ولی خدا...: ۱ ۷۶
۴ يا رب به حقّ مصطفی سلطان تخت اصطفا ۷۸
۵ سُبحان من تَدص بالعزٌ و اللا ی ی :۱۷:۲
۶ هر سحر چون برفرازد رایت زر آفتاب موی مگ و۲ ۸٩۲
۷. این بارگاه شاه شهیدان کربلاست موی ۸۴
۸ تا مرا از فضل یزدان نیم جانی در تن است و111 ۸۵
٩ زبان گشای به شکر و سپاس حی ودود میم ۸۶
۰ دل به عزم خاک بوس کوی جانان می زود ۰۰ ۰ ۸۸
شانزده دیوان سلیمی تونی
۱ بر جان ما منت حیدر نوستهاند یووم
". خداوند اکیر: جهاندار داون منزه مطهّر: ز چسم و ز جوهر
۳. ای سر و مرو هادی و رهبن حیدذر صفدر شاه دلاور....
. زبان گشایم. به شکر داورء حکیم دانا؛ قدیم اکبر و
۵ کیست دانی قسیم جنّت و نار پا
۶. بدو گفتم که ای ملعون چرا این ناسزا گویی و
۷. به شکر آنکه ترا هست قدرت گفتار وم
۸. ول نامه به نام حضرت پروردگار موم وه
٩ هر که او را در ازل بخت و سعادت گشت يار و
۰ به نام قادر قیوم اکبر موم و و یو و
۱ به نام آنکه سخن آفرید و طبع سخنو رِ و
۲ به نام آنکه به دو حرف کرد و یک گفتار هی موم
۳ تبارک اللْه از آثار صانع اکبر موم
۴ بار تو میکشم چو شتر بر دل ای نگار بو وم
۵ شکر بی حد و منت بی مر موو موم و و موم مه
۶ ول نامه به نام ايزد حی قدیر رپ
۷ صباح عید چون با رایت سیمین و چتر زر وم و
۸ الوداع ای قبلهُ دل. کعبه جان» الوداع ی
۳ زهی ستوده خدایت به گونه گون اوصاف ٩
ای سدوٌ رفیع ترا عرش در کنف با ۰
اِ۴. نماز شام کز این برکشیده طارم ازرق وممی مم وم موم
۲ ای فروزان آفتاب عرّت از اوج کمال ۰ب
۳ در ابتدای سخن نام ايزد متعال پا
۴ آنکه مشت خاک را او میدهد خسن و جمال 7
۵ اوّل هر نامه بسم اه الرحمن الرَحیم ۰
۶ زهی ذات نور تو حی قدیم ی
۷ منم آنکه مولای آل عبایم ۰صصرصرصپصپصپصپصپصپصپصپر 0
۸ گر همی خواهی که یابی دولت دنیا و دین موم
و۰ ۱۳۷
نهرست مطالب هفده
۱۹ ۴ ۰:۰۰:۰۰ روی طاعت بر زمین دار ای دل ار هستی به جان م۰ ٩
۱۹۶ ۰:۲۰:۰۰ تاکه باشد بر دهان گویا زبان مدح خوان موم مومس موم رو ۰
۲۰۴ 2 بنا کردم ایا مرد سخندان و و و دمم ۱
۳۱۵ زهی یاد تو نقش صفحهٌ جان ممم همم ۲
۴۱۲ ۰۶۲۰۰۰ تبارک الّه از آثار قدرت یزدان موم وم سم ۳
۴۱ ۰ الا ای مژمن صادق اگر حق گویی و حق دان موم موم جوم ۴
۳۱۹ ۰:۲۰ در ازل چون آفرید ایزد به قدرت جان من موم ۵
۳۵ ای بارگاه قدر تو بالاتر از عرش برین و موم ۶
۳ ۳ ای که داری میل این ویرانه سفلی خاکدان موم و موم موم و ۷
۲۲ 21:2۲ آب حیات ماکه شود تازه و روان وم و ۸
۲۳٩ ۰:۲۰ تعالی له زهی آثار صنم قدرت یزدان و ٩
۳۳۸ مرا پیوسته تا در تن بود جان و همم موم م۶ ۰
۲۴۲۰۲۰۰ جهار شاه که هستند اصل خلقت انسان موم 2
۳۴۵ شاه مردان مير دین» حیدر امیر الممنین مممم سم مج ۲
۲۴۶ ۰۰۰ 1۱ ای دل به مدح قبلهٌ هفتم گشا زبان ۳
۴۴ 1: ... نگارا روز عید آمد بیارا آشتر و حجره ۴
۲۵۱ سخن سازم ابتداء به نام یکی خداء که او ساعت خلق را» طفیل دو مقتدا ۶۵
۲۵۲ ۰ ای ز جلالت. بر همه عالی حکم ترا حق داده روانی و ۶
۴۵ ۴ ۰۰ والی دین ولین خداء مرتضی. علی موم و وم موم و و ۷
ترکیببندها و مسمطها
۳۵ ۶: السلام ای آفتاب آسمان شرع و دین موم موم .۱
۱ ای دل گرت محبّت آل محمّد است ۲
۲۶۷ ۰: به نوک خامه سرنامه ساز نام خدا م6 ۳
۳۷۹ ۰۰۰۰ ای دل این ساعت که جایت کربلای پربلاست موی ۴
۲۸۲ ۰:۲ [۱ ایا ممن ار عالم و عاقلی ۵
۶ به شکر و حمد حکیمی کنم اساس سخن و۰۶۰۰ ۲۸
هجده دیوان سلیمی تونی
ولایت نامهها و مثنویها
۱. آنکه بخشد جان و دل را فیض و نور موم
۲ حمد بیحد حضرت معبود را میم یووم وم وم
۳ آنکه او را والد و مولود نیست يپصپصپصپصپرپپپپپ1
۴ حمد بی خد آن خدای پاک را 1
۵. ابتدای سحترن یه نام اله اپ
حرزالنجات فی نظم الواجبات
تبارک خالق بیچون. تعالی ریْنا الاعلی ی ی
امامت آن بود ای موّمن ححسته سیر هه موم موی و
نبوّت آن بودکز بعد توحید مهو ویو یووم
اصل ایمان پنج چیز آمد بود توحید و عدل و
بنای مسلمانی این پنج دان رپ
بذان که پنج بود هر نماز را ارکان اپ
واجب آمد ای پسر پیش از طهارت چهار چیز مممم و
بدان که فرض تو پیش از نماز ده چیز است ۰
آنچه سازد پاک ده چیز است از قول نبی _-
نجاسات است ده. بول و منی و غایط و خون دان -.
هست در عسل جنابت فرض شش چیز ای پسر موم
حرام ای پسر بر جنب پنج چیز است ویو و و و
پنج چیز است ای عزیز آنچه وضو باطل کند و
در وضو ای مرد عاقل پانزده چیز است فرض ماو
گر تیمّم میکنی در آخر وقتِ نماز موم و موم و
از آنچه غسل به واجب کند بود شش چیز ۹
ای مصلّی چونکه خواهی بست احرام نماز و
در شبان روزی بود بنجاه یک رکعت نماز پا
گر عددهای نماز فرض پرسند از تو باز م م م مس
فهر ست مطالب ۲ نوزده
هست شرط قصرکردن پنج چیز اندر سفر ۹ موم ۳۳۶
هر چه آن برد نمازت بر شمارم یک به یک موم موه ۱۳۳۶
زان جه میباید نماز حویش را از سر گرفت و موم وم :۰۲۰ ۱۳۳۷
تلافی ه بود در فاتحه شک از پی سوره ۰۲۲۲ ۳۳۷
سهوها کاندر نماز افتد بود پنج ای عزیز ۰۲۶۲۲۰ ۱۳۳۷
سهوهایی کان ندارد هیچ خکمی در نماز موم م۰۰ ۱۳۱۳۷
ای پسر در پنج موضع دان نماز احتیاط موم ۰۶ ۳۳۸
چون همی خواهی که داری روزه ماه صیام موم و و۰۰۰ ۳۳۵
هست جبران چهار موضوع ترک کردن سجده را :2۰ ۳۳۹
ور بود روزه روز رمضان ... موم موم موم و و موم :۶ ۳۳۹
هر آنچه که از وی شود روزه باطل :55 ۳۳
آنچه واجب شود ا زکردن آن بر تو قضا ب وم و وی میم :۰ ۳۴۶
کفارت با قضا زآنها که واجب میشود بر تو موم ۳۴۵
روزه تذر عهد در همه حال ممممو وم وم وم و ۳۴٩
شرط زکوة چیست؟ کمال بلوغ عقل و سوم و مومسم مهتم جوم و۰۰ ۳۴۱
کفارت بندهای آزاد کردن یا دو مه روزه م۶ ۳۴۱٩
هر که را هست قضای رمضان درگردن مد و2۶ ۱۳۴۱
پنج است زکات شتر آن را که بود پنج موم موم وم و و :2 ۳۴۲
گاو را سی و یکی گوسالة یک ساله هست ی ۳۴۲
گر بود نقره ات دویست درهم موم و و۰ ۳۳۴۳۲
گوسفند از جهل» یکیست زکوة و و وم موس موم 25 ۱۳۴
ته چیز در او زکات پیداست ب 0 و ۰۰۰ ۳۴۳۲
بدان که غله ندارد زكوة تا نبود و ی :۰۲ ۳۴۳
زکات فطر بر هر بالغ و عاقل بود واجب م و موم م۰۰۰۰ ۳۴۳
هر آن زر کاو بود مضروب و مسکوک.... ۱[ ۰۰ ۳۴۳۳
هر چه گنجی که خیر آن باشد ووومووووووو وو م۰۲۲۲ ۳۴
اندر آن جیزکز او خمس به واجب شودت و ی :۰۲ ۳۴۴
خدایا گر نماز و روزه ما موم و 21 ۴ ۳۴
دیوان سلیمی تونی
قصاید کوتاه و فطعات
۱. هر که از جان شد محبٌ خاندان مصطفا ۳۴۷
۲ شبی در کنج غم از غایت سرگشتگی خود مم موم م۰۰ ۳۴۸
۳. بر این گردون دون پرور ز روی طعن میگفتم موم :۰ ۳۴۸
۴ شیر جبّار مرتضی علی است ۳۴۵
۵ در جهان جلال شاه علی است موم ویو ۳۵۱
۶ سپاس و شکر خداوند را کهکرد هدایت بو :1 ۳۵٩
۷ دیدة جان عاشق جمال محمّد مد ۰:21:11 ۳۵
۸ عرش نشان ز اقتدار محمّد و وس و۲ ۳۵
٩ مرا که ورد زبان است نام آل محمّد دم وم و و ۳۵۲۰:۲۲۰۰
۰. زهرا به محشر آید با حوریان سیه پوش و۰ ۳۵۴
۱ چه؟ کربلاست امروز؟ چه پر بلاست امروز؟ ۱۰ ۳۵۴
۲. روی از آن آوردهاند. خلق بدین در که همست موم :۰ ۳۵۵
۳. صفا و نورز خسن صفات میخواهيم :۰ ۳۵۶
۴. مرا به بحر ولای چهارده معصوم موم موم دمم و۰۰۰ :۰:۲ ۳۵۷
۵. ای حریم دلستانت کعبه اهل یقین بو :۰:۲۰ ۳۵۷
۶. ای به درگاه تو نیاز همه موم موم وم ۳۵۸
۷ منم مولای شاه الحمد له موم 21 ۳۵
۸. قرب آن داده خدا حد تراکز روی شوق پم 11 ۳۵
.٩ ای خواجه گرد منصب دیوانیان مگرد ما و و۰۲۰۰ ۳۶۸
۰ کلید قفل زبان, لا اله الا له و ویو وی موم و و و :۰ ۳۶٩
۱ امین کشور ایمان» علی ولی ال ۳۶:۲۲:۲۰
۲ منم ز جان شده مولای خاندان علی ۳۶٩
۳ قدرت جیار علی» کاشف اسرار علی ی م۰۰ ۳۶۳
۴ تا به کی جان جهان از پی دنیاگردی یم و2 ۴ ۱۳۶
۵ ای ز راه قدر و قدرت عالی و اعلا علی ۳۶۴
۶ ای کعبه مولد و حرم مرتضی علی بو و ۳۶۴
۷ مت می محبتم از کف ساغر علی وم ۳۶۵
بسمالله الزحمن الرحیم
پیشگفتار
کتابی که پیش روی شماست؛ دیوان اشعار تاج الذین حسن بن سلیمان سلیمی تونی»
شاعر و نويسندة نیمه ال سده ٩ ق است. بخش عمد؛ سرودههای اين شاعر گرانقدر را
در سال ۶ تصحیح نموده, ضمیمهة جلد سوم منتخب الاشعار فی مناقب الابرار نموده
بودم. بنا به پیشنهاد استاد محترم» جناب آقای رسول جعفریان» دیگر بار به جمع آوری و
تدوین اشعار دیگر این شاعر قصیدهسرای ولایی اقدام نمودم. اگرچه از این شاعر
ایران تاکنون دیوان کامل فهرست و شناسایی نشده است. با این حاله» آنچه در این
مجموعه گردآمده به صورت پرا کنده در مجموعههای مختلف شعری وجود داشت که
به صورت کنونی جمع آوری و تصحیح شده و به عنوان یک دیوان کامل به علاقمندان
مهمترین منابع و مخذ این مجموعه. عبارتند از چهار نسخة خعّی که اکنون به معرّفی
آنها میپردازيم:
. جنگ خطی کتابخانةٌ مجلس شورای اسلامی به شماره ۷۵۹۴. این نسخه در
رمضان ٩۰۲ ق تدوین یافته است که شامل دیوان ملّا لطف اله نیشابوری» حسن کاشی»
سلیمی تونی و غیره میباشد. اشعار سلیمی تونی از نصف دوم این مجموعه آغاز و تا
پایان ادامه دارد. این نسخه از لحاظ قدمت و کیفیّت کتابت دارای اهمیّت خاص بوده
بیست و دو دپوان سلیمی تونی
اکثر قصاید. ترکیب بندها و مثنویها را شامل میشود. از این جهت این نسخه را محور و
اساس کار قرار دادیم.
در فهرست نسخههای خطی کتاببخانه مجلس شورای اسلامی, ج ۲۶ ص ۹۵-۹۴ تألیف علی
صدرائی خویی پیرامون ویژگیهای این مجموعه چنین آمده است: . ,
نستعلیق» رسالة اوّل بیکاء ۱۵ رمضان ٩۰۲ رسالة دوم فتح الله بن عبدالله بن
محمد متطیّب. رجب ٩۰۲ عناوین و نشانههای شنگرف؛ در اوّل نسخه تاریخ
تولد اسدالله بن شیخ محمد علی در منتصف ربیع ۰۱۱۲۲ جلد تیماج. زرد.
ضربی, ترنج با نقش گل» مجدول.
۴ برگ؛ ۱۷ « ۲۳/۵ سانتیمتر؛ ۱۷ سطر.
۲ خزاین القصیده, نسخة خحطی شمار؛ُ ۴۹۹۲ کتابخانه مجلس شورای اسلامی. این
اثر مجموعه اشعار شاعران فارسی زبان است که به نام سلطان حسین بهادرخان و امیر
بابامحمود نگاشته شده است. در دیباجة آن. بعد از ذکر نام سلطان بهادرخان و
امیربابامحمود مینویسد که پادشاه دستور نوشتن کتابی مشتمل بر قصائد متين متقدمین
و متأخرین را داده است. پس گفته شده که این کتاب بر وجه انتخاب مرقوم گشت به خزاین
القصیده که تاریخ این سال است, موسوم شد. ۱
لازم به ذکر است که چهار قصیده از سلیمی تونی در حاشية این نسخه ثبت شده
است که نسخههای چند گانةٌ دیگر فاقد آن بود.
در جلد ۱۴ فهرست نسخههای خطی کتنابخانه مجلس شورای اسلامی در ویژگیهای این کتاب
چنین نگاشته شده است:
خط نستعلیق, سطر ۱۴ ۲۰ ۰ ۰۱۱ جلد تیماج زرکوب» ضربی قرمز دارای
سرلوح لاجورد ززین شنگرف سبز مشکی, جدول و کمند و ستونها ززین و
مشکی. عنوانها شنگرف. اشعار در متن و حاشیه. در پشت صفحه اوّل
یادداشت کتابشناسی, کاغذ خان بالغ.
۳ مجموعة خطی, شامل قصاید و غزلیات فارسی, در توحید. موعظه و مدح
چهارده معصوم(ع) که در کتابخانةٌ مجلس شورای اسلامی به شمارهُ ۱۳۶۰۹ نگهداری
میشود. در این مجموعه که در سده ٩ ق تنظیم شده اشعار شاعران گمنامی درج شده
بیشگفتار بیسست و سه
از
که در حای دیگر معرفی نشدهاند.
اوراق این نسخه در صحافی جابه جا گردیده و آسیب جبران ناپذیری به آن وارد شده
است. فهرست موضوعات اشعار و نام شاعرانی که در این جنگ ذکر شده عبارتند از:
افجنگی, ابن سراجیء سلیمی تونی؛ جلال جعفری, کمال غیاث شیرازی» علی
حجازی» حمزه کوچک» عطار نیشابوری, جمال ساوجی. ابن حسام خوسفی, مولانا
حسن کاشی و غیره....
خحط: نستعلیق؛ بیکاء عناوین شنگرف و زین و لاجوردی. تمام صفحات حدول
زین و لاجوردی؛ تمام اوراق نسخه در وسط برگهای جدید وصالی شده؛ جلد؛ تیماج»
قهوهای» سوخت. ترنج مذهب بانقش گل و بلبل. مجدول مذهب. ۲۳۸ برگ؛
۵ ۶ ۲۵/۵ سانتی متر؛ ۲۱ سطر.
۴ جنگ اشعان که عبداللطیف بن علی واعظ لطیفی بیرجندی در سال ٩۲۵ ق
گردآوری کرده و در چهارده باب تنظیم نموده. باب اول در مناجات توحید است. باب
دوم در نعت پیامبر اکرم. و باقی ابواب در مدح و منقبت ائمه دوازده گانه تنظیم شده.
نسخه حطی این جنگ به شمارة ۵۱۷ در کتابخانة مجلس سنا محفوظ است.
شاعرانی که در این مجموعه ذکر شده عبارتند از: محمد بن حسام خوسفی؛ حسن
سلیمی» میر حاج هروی, مولانا علی قدسی هروی. مولانا حسن کاشی» ابوالمفاخر
رازی, لطف الله نیشابوری و غیره...
خطّ: نستعلیق سدة ۱۰. عنوان و رقم شنگرف» در ۱۴۵ برگ ۱۷-۲۳ سطر اندازة ۷
« ۱۲۰۱۲ ۲۰ کاغذ سفید اصفهانی, جلد تیماج تریاکی ضربی مقوایی.
۵. واجات منظوم» در احکام طهارت. نماز روزه, زکات. خحمس و حج. نسخه خی
کتابخانهٌ آیت الله مرعشی نجفی به شمار؛ .٩۳۰۰ در آغاژ منظومه چند بیت در اصول
دين نیز آمده است بسیار فشرده و در یکصد و نود هشت بیت. به خط نستعلیق از سد؛
۴ ق. عنوان شنگرف در پایان مهر بیضوی «محمد شفیع» دیده میشود. جلد مقوائی
عطف تیماج قرمز در ۱۰۳ برگ ۱۵ سطری» ۲۰/۵ ۶ ۱۴ سم.
بیست و جهار دیوان سلیمی تونی
۶ حوز النجاة فی نظلم الواجبات: نسخة خحطی کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران به شماره
۶ منظومهای است که شاعر در آن واجبات شرعی را از اصول و فروع دین به نظم
کشیده است. او در آغاز مقذمهای به نثر آورده و پس از آن اصول و فروع دین را در ۲۰۰
بیت با شعر بیان نموده است.
روش تصحیح
چنانکه اشاره شد در تصحیح انتقادی این متن از چهار نسخة خطی موجود در
کتابخانة مجلس شورای اسلامی استفاده شده است. اگر چه نسخه نخست. اساس کار
فرار گرفته, اما به دلیل برخحی احتلالات و افتادگی اوراق صد در صد قابل اعتماد نیست.
در برخی موارد اوراق با کلماتی از نسخه افتاده است که از نسخههای چندگانه فوق الذکر
کمک جستهايم. ۱
در ضمن از چندین جنگ و مجموعههای خحطی دیگر برای اصلاح برخی اختلالات و
ناخوانیهای ابیات استفاده کردهايم که مشخصات آنها را در کتابنامه ارجاع دادهايم.
منبع و مأخذ قصایدی که از غیر نسخه [الف ] در این مجموعه درج شده است با علامت
ستاره (#) در پاورقی مشخص نمودهايم.
در پایان تشکُر میکنم از دانشور محترم استاد حسن عاطفی کاشانی که مقدّمه ان
دیوان را نوشتهاند و در این اثر بنده را یاری نمودند. همین گونه از استاد محترم و دوست
صمیمیام حجة الاسلام آقای رسول جعفریان ریاست کتابخانة مجلس شورای اسلامی
صمیمانه تشکُر میکنم که بنده را در این کار خیر تشویق فرمودهاند. همچنین از دانشوران
محترمی که در آماده سازی این مجموعه کوشش فراوان نمودهاند.
و من الله توفیق
سید عباس رستاخیز
۱۳-۴
۵
مقدمه
ال هر نامه بسم الّه ال حمن الرحیم ایسزد یوم داناء واحد فسرد قسدیم
۱ حسن عاطفی
با سقوط بغداد به دست هلاكوي مغول و قتل مستعصم بالله آخرین خلیف عبّاسی» در
سال ۶۵۶ ق بساط حکومت پانصد و بیست و چهار سالة این دودمان برچیده شد. و با
فروپاشی خلافت بنی عبّاس, سلط سیاسی و معنوی این دودمان بر برخی از پادشاهان و
فرمانروایان سرزمینهای ایرانی و اسلامی خاتمه یافت. به ویژه جامعهٌ تشیّم در
سرزمینهای مسکونی خود. آزادی بیشتری یافتند و بیشتر و بهتر به نشر افکار و عقاید
مذهبی خویش پرداشختند و در قلمرو شعر و ادب فارسی فعالیتی بیش از بیش کردند و از
سده هفتم و هشتم به بعد شعرای معروفی در عرص ادبیات تشیّم برخاستند که در
مدایح و مناقب پیامبر اکرم(ص) و علی(ع) و ائمة اطهار داد سخن دادند و منظومههایی
در موضوعات دینی و اخلاقی با توجّه به مذهب تشیع فراهم شد و گویندگانی چون:
مولانا حسن کاشی و ابن حسام خوسفی و سلیمی تونی و آذری طوسی از گروه مداحان
و منقبت گویان خاندان عصمت و طهارت در این دو سه قرنانل.
دکتر ذبیح ال صفا در پیشرفت امر منقبت سرایی در سدههای ٩-۸ ق چنین میگوید:
.. در سدههای هشتم و نهم که مصادف با نیرو گرفتن فرقة شیعة اثنی عشری بود.
به شاعران متعذد منقبت گوی باز میخوریم. چنانکه منقبت گویان دوران صفوی را
پیست و شش دیوان سلیمی تونی
باید به منزلة دنبال کنندگان کار آنان به حساب آوریه. !
هرچند که از سده ۴ ق به بعد شعرای بزرگی چون فردوسی و ناصرخسرو و کسایی
مروزی را میشناسیم که در طریق تشیّع گام برداشتهاند و با در سده ۵ ق» (ربیع» سرایندة
علی نامه که به سال ۴۸۲ ق ۲ثر نفیس خود را در بحر متقارب به وزن شاهنامه فردوسی در
مناقب و مغازی علی بن ابی طالب(ع) سروده است.
ما حلافت عبّاسیان که تا نیم سده ۷ق در بغداد ادامه داشت و هر چند که در بعضی
از دورهها دچار سستی میشد. باز فرمانروایان و حکومتهای محلّی و سلاطین ایران و
سرزمینهای اسلامی با دیده تقاس و احترام بدیشان مینگریستند, تا جایی که بعضی از
این پادشاهان, منشورولایت از مقام خلافت میگرفتند. از این جهت پیروان مذهب تشیع
در چنین وضعی مورد بیمهری فرمانروایان روزگار خود بودند و از فعالیتهای مذهبی و
عقیدتی باز میماندند و همچنین از مراکز قدرت و دستگاههای حکومتی دوری
میجستند. بدین علت اگر در میان آنان بزرگان و دانشمندانی بر میخاستند. پس از مردن
نام و نشانی از آنان باقی نمیماند و آثارشان با گذشت زمان محو و نابود می شد.
سختگیری نسبت به شیم در برخی از دورهها تا به حذی بود که اگر شخصی مورد
غضب سلطانی واقع میشد. خطرناکترین اتهام وی آن بود که او رانضی است؛ یعنی
شیعه میباشد و در تاریخ نام افراد بسیاری را میبینيم که به اتهام رافضی بودن با
اسماعیلی و قرمطی بودن» هستیشان بر باد رفته است. از جمله یکی از دلایل به دار
آویختن حسنک وزیر بوسیلة مسعود غزنوی» نسبت قرمطی دادن به حسنک است. که
حلعت خليفهٌ فاطمی مصر را گرفت و در بازگشت از سفرخانة خدا به بغداد نرفت و
خلیفهٌ عباسی را زیارت نکرد. امٌا علت نرفتن حسنک به بغداد. آن بود که در آن سال در
مسیر راه مکّه به بغداد» قحطی افتاده بود و حسنک از بیم هلاکت حجَاج به سبب قحطی.
راه دیگری را در پیش گرفت که به بغداد منتهی نمیشد و به مصر میرسید تا از خطر
نابودی محفوظ بمانند.
5 تاریخ ادیتات در ابراد» ج 1 بخش ۱ ص 2
یا سلطان محمود غزنوی که از خليفة عبّاسی عنوان یمین الذولة والذین یافته بود در
حملة به ری و تصرّف این شهر به قتل و غارت و ویرانی پردات و بزرگان و رجال آنجا
را به دار آویخت» چنانکه فرحی سیستانی در قصیدهای با این مطلع:
ای ملک گسیتی, گیتی تسو راست حکم تو بر هر چه تو خواهی» رواست
میگوید: ۱
ملک ری از قسرمطیان بستدی . میل تو اکنون به منا و صفاست
دار فسرو بسردی باری دویست گفتی کاین در خور خوی شماست
هر که از ایشان به هوق کارکرد . بر سر چوبی خشک اندر هواست
داستان دیگری از اين قبیل سختگیریها و بهانهجوییها نسبت به شیعیان که در
اقلیّت روزگار میگذرانیدند مولانا جلال الدین بلخی در مثتوی داستانی از لشکر کشی
سلطان محمد خوارزم شاه به سبزوار نقل میکند که مردم شهر پس از شکست. از
خوارزم شاه تقاضای بخشش میکنند. ولی او در پاسخ میگوید: اگر رهایی میخواهید.
از شهر خود «ابوبکر» نامی برای من آورید - او خحود خحوب میدانست که در آنجا
ابویکری نیست. و با این بهانه به هدف خود خواهد رسید و مردم را از دم تیغ خواهد
گذارانید -به نظر میرسید در این شهر مسلمانی نیست. چگونگی ماجرا در موی چنین
آمده است:
«حکایت محمد خوارزمشاه که شهر سبزوار که همه را فضی باشند به جنگ بگرفت»
امان جان خواستند. گفت آن گه امان دهم که ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی
بیارید). ۱
شد محمد آلپ الْغ خوارزمشاه در قستال سبزوار بیپناه
سپاه خوارزم عرصه را بر مردم سبزوار تنگ کرد و در دد نابودی آنان بود. مردم
شهر از خوارزمشاه به جان امان خواستند و گفتند ما را به غلامی بپذیر و ما را ببخش» هر
خراجی که میخواهی میدهیم و افزونتر از آن را میپذيريم. جوارزممشاه گفت. از دست
من نجات نمییابید. مگر آن که از این شهر برای من ابویکری هدیه بیاورید. مردم
جوالهای سکه وزیر برای خراج پیش سلطان بردند و گفتند از چنین شهری ابوبکری
مخواه.
کی بود بوبکر اندر سبزوار ..."یا کلوخ خشک اندر جویبار
خوارزمشاه از قبول زر خودداری کرد و گفت خیال میکنید که من کودکی بیش نیستم
و قصد آن دارید که به این وسیله مرا فریب دهید. هیچ چارهای جز آن نیست که ابوبکری
بیاورید. مردم مأمورانی در شهر و اطراف گماشتند. تا ابوبکری بیابند:
بعد از سه روز و سه شب کاشتافتند یک ابوبکر نسزاری یسافتند
ابوبکری بیمار و ناتوان که از حرکت بازمانده و از کاروان خویش جدا گشته بود. و در
حال نزع در کار کاروانسرایی در مسیر راه خفته, به او گفتند برخیز که سلطان تو را طلبیده
تا شهر ما را به وجود تو از قتل و غارت در امان دارد. او گفت اگر توان رفتن میداشتم در
اینجا در میان دشمن نمیماندم و به دوستان خود میپیو ستم. سرانجام: ۱
تختهٌ مرده کشان بفراشتند برکتّف بوبکر را برداشتند
و بدین گونه او را به حدمت خوارمشاه بردند تا با دیدن ابوبکر سبزوار و مردمش از
تهدید سلطان در امان باشد».
هرچند مولوی از این داستان نتبجه اخلاقی و عرفانی گرفته است» ولی این
سرگذ شت خود نشان دهنده ظلم و جوری بودکه بر اقلیّت شیعه میرسید.
اين گونه وقایع در طول تاریخ حکومتهای غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی امری
عادی بود و بیشتر گروههایی که معتقداتشان با حکومت وقت همسانی نداشت. دچار
این مصیبتها بودند از جمله شیعیانی که در بیشتر نقاطء اجتماعات کوچکی داشتند و در
اقلیّت بودند. همچنین بازتابهای اسماعیلیه در روزگار سلجوقی خود در نتيجة
سختگیریهای شاهان این دودمان به این گروه بوده است. و در نتیجه این اختلاف عقاید
بود که دانشمندان و شاعران شیعی مذهب از دیرباز از نزدیک شدن به مراکز قدرت و
دربار سلاطین ایران دوری میجستند و برخی هم اگر به عللی ارتباطی پیدا میکردند»
سرانجام این کار صورت خوشی نداشت چنانکه ناصرخسرو در ابتدای کار به دستگاه
4
بط
حکومتی غزنوبان (محمود و مسعود) راه یافت و سپس با تسلّط سلجوقیان بر بلخ» در
دربار چغری بیگ تقزب جست و به خدمت دیوانی گماشته شد تا آن که در سال ۴۳۷ ق
خوابی دید و به قول خود. ناگهان از حواب گران جهل ساله بیدار شد و ترک منصب کرد
و به فعالیتهای عقیدتی و مذهبی پرداشت. و در داستان صله دادن محمود غزنوی به
فردوسی و خحلاف وعدهٌ سلطان. خود ناشی از تضاد فکری و عقیدتی است که میان
۱ فردوسی و محمود وجود داشت و اطرافیان سلطان و حاسدان و بدگویان استاد طوس
هم مزید بر علّت بودند که سرانجام کار پاداشی اندک نصیب شاعر شد که بدان
استحمامی کرد و نوشابهای و شید.
نظامی عروضی در این باره میگوید:
... در جمله بیست هزار درهم به فردوسی رسید. بغایت رنجور شد و به گرمابه
رفت و بر آمد. فقاعی بخورد و آن سیم میان حمّامی و فقاعی قسم فرمود.!
این کار موجب خحشم سلطان شد و درصدد آزار او برآمد و فردوسی به هجو محمود
برخاست و چنان به این امر پردانخت, که آبروی وی را بر باد داد و او را برای هميشه بد
نام کرد.
ابیاتی از فردوسی در بار؛ محمود:
مرا غمز کردند کان پر سخن به مهر نسبی و علی شد کهن
گر از مهرشان من حکایت کنم " چو محمود را صد حمایت کنم
پرستار زاده نیاید به کار وگر چند باشد پسدر شهریار
بسه نسیکی ند شاه را دستگاه ۱ وگرنه سرا برنشاندی بسه گاه
چو اندر تبارش بزرگی نبود نیارست نام بزرگان شنود
با چنین وضع در حکومت غزنوی و سلجوقی و حوارزمشاهی» آثار چندانی از
شعرای شیعه مذهب سدههای ۵ تا ۷ ق برجای نمانده است و آنچه به دست ما رسیده
۱. چهار مقاله: به تصحیح: علامه محمّد فزوینی» به اهتمام دکتر محمدذ معین» چاپ پنجم او ژر تهران چاپ
دنیاء صص ۹ ۸۰
سی دیوان سلیمی تونی
اکرم(ص) و علی (ع) و ائمَه اطهار(ع) سرو ده شده. ولی از سده هفتم و هشتم به بعد
منظومههایی در اصول عقاید تشیّم یا حماسههایی دینی که موجود است. جنبه تاریخی
نیز دارد موجود است.
که به سال ۳۴۱ ق در مرو زاده شد. بنابراین وی از شعرای سده ۴ ق و احتمالاً اوائل سد؛
۵ق میباشد. دکتر صفا میگوید: «کسائی بنابر آنچه از اشارات علما و نویسندگان قدیم
شیعه» و نیز از سخنان او لایح است به مذهب تشیّم معتقد بوده و تشیّم او از این قطعه که
به وی منسوب است به نیکی بر میآید:
مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر . بستودو ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بودست و که باشد جز شیر خداوند جهان. حیدر کزار
این دیین هدی را به مثل دایرهای دان پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمبر چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار!
کسائی قصیدهای در سوگ امام حسین(ع) و واقعهٌ کربلا با این مطلع دارد:
باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا واراست بوستان راء نیسان به فرش دیبا
تا آنجا که میگوید:
دست از جهان بشویم. عز و شرف نجویم
مدح و غزل نگویم مسقتل کنم تقاضا
میراث مصطفی را فطرزند مرتضی را
مسقتول کربلار؛ تازه کنم تسولا
آن نازش محمد. پسیغمبر مسویّد
ان سید ممجد» شسمع و چسراغ دنسیا
ان شیر سر بریده در خاک خوابسنیده
از آب ناچشیده» کته اسر غوفا
5 تاریخ اد مات در ابران» ج ۹ ص و5 ه
ف
مایل مب سی و یک
تنها و دل شکسته, بر خویشتن گرسته
از خان و مان کسسته. وز امل بیت و آبا
از شهر خویش ران ده وز ملک پر فشانده
مسولی ذلیل مانده» بر تسخت ملک مولی
مجروح خیره گشته. ایام تسیره گسته
۱ بسدخواه چیره گشته, بیرحم و بیمحابا
بسی شرم شمر کافر ملعون سنان ابستر
لشکر زده بر او ب چون حاجیان بطحا
بسی آب کرده دیده تازه شده معادا
آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد
بر عترت مسحمّد» چون ترک غزو یغما
صفیّن و بدر و خندق» حجّت گرفته با حق
۱ خیل یزید احمق, یک یک به خونش کوشا
پاکسیزه آل یاسین, کسمراه و زار و مسکسین
وان کینههای پسیشین» آن روز گشسته پسیدا
آن پنج ماهه کودک باری چه کرد» ویحک ۱
کز پای تا به تارک» مجروح شد مفاجا
بیچاره نسهربانو مصقول کرده زانسو
بیچاره گنسته لول بر درد نساشکیبا
آن زیسنب غریوان» انسدر مسیان دیوان
آل زیساد و مسروان, نسظاره گشته عمدا
موّمن چنین تسملی» هسرگز کسند؟ نو نی
چونین نکرد مانی. نه هیچ گبر و ترسا
سی و دور
دیوان سلیمی تونی
کسائی قصید؛ دیگری در مدح و منقبت علی(ع) با این مطلع در ۲۶ بیت دارد:
تکیه کند بر گمان و کم کند از حق
ابیاتی از این فصیده:
دست بلسوی از گمان و گرد یقین گرد
غرق مکن خویش را» چرا که زطوفان
چیست سفینه؟ جز اهل بیت محمد
رو تو خلیقه به اختیار صمی گیر
حیدر کار شیر خالق جبار
آن که زخیبر بکند در به شجاعت
آن که به کردار برق و تیزتر از برق
آن که به نیزه سراب مرگ و محن کرد
رونق اشعار» فضل ال رسول است
شعر کسائی به منقبت بود ای دل
نگذرد اویک دم از مسناقب حیدر
تا که بود غرق زرق» جاهل احمق!
نسقره پباکیزه را مسده به مزرق
راه گش.ادست زی سفینه و زورق
آن که هممشه مطهزند و مسصدذق
دست من و دامن خليفة بر حسق
آن که هدی را امسام حق مم الحق
دلدل ها روان حهاند ز خندق
بر دو کف کافران شراب مُروّق
ملک به دولت بیار و شعر به رونق
فخر دگر شاعران به شعر مطبّق
بگذرد از خیمه و لباس مرَرّق
بدین ترتیب» شاعران فارسی زبان ایرانی که از پیروان مذهب نشیم بودهاند. با توجه
به آثاری که از آنان بر جای مانده است» روشن میشود که به مدح و منقبت پیامبر و اه
اطهار میپرداخته و به حلق آثار مذهبی کوشش داشتهاند. چنانکه پیش از این اشاره شد ه
باقی مانده.؟
۱. نقل از: «قصیدهای نویافته از کسائی» به قلم سید محمّد حسین حکیم. نام فرهنگستان» شمارة ۴۰(دوره
دهم) شضماره چهارم. زمستان 1۹۷۲
۲. اگرچه قسمتهایی از این متن در طول تاریخ از میان رفته, ولی این اثر همچنان ارزش خود را حفظ کرده است.
سرایندة علی نامه شاعری ناشناخته با تخلص «رییع» است که در تذکرهها و ماًحذ فرهنگی و ادبی یادی از
وی نشده و متأشفانه شاعر در طی منظومه مجالی نداشته که به خود و زندگیاش اشارهای کند: و اگر در
مقدمة کتاب هم بدین موضوع اشارتی کرده باشد. امروز از مقدمة کتاب اثری بر جای نیست. برای اطلاع
بیشتر» رجوع شود به: مقالة «علی نامه» حسن عاطفی, گزارش میرایثه شماره ۴۰(دورهٌ دوم سال جهارم).
ف
4
احتمال دارد که آثار دیگری هم وجود داشته ولی به علتهایی جون فاصله زمانی
بسیار و دگرگونیها و حوادث روزگان و جنگ و غارت و چپاول و عوامل طبیعی چون
سیل و صاعقه و ویرانی و آتش سوزی و دیگر موارد از میان رفته باشد.
از سده ۸ق به بعد در مذهب تشیعم آثار ادبی بیشتری دیده میشود و این خود به چند
جیز ارتباط دارد یکی فاصله زمانی کمتر تا روزگار ما و دیگر آزادی بیشتری که شیعیانی
در سرزمینهای خود پس از سقوط بغداد یافته بودند و فرمانروایان ایران نیازی به
دلجویی و اطاعت از خلفای ستمکارة عباسی نداشتند و حکومتهای محلی نیز انعطاف
بیشتری نسبت به شیعیان داشتند و در زمان هلاکوخان مغول. شخصیتی چون خواجه
نصرالدین طویسی که کارهای مهم مملکتی در اختیارش بود؛ نقش عمدهای در پیشرفت
کار شیعیان داشت به تدریج با توجه فرمانروایان مغول به اسلام در سال ۶٩۴ غازان
خان مسلمان شد و جانشینان وی پس از او به مذهب تشیّم گرویدند. و همچنین آثاری که
در سدههای ٩-۸ ق فراهم آوردهُ شاعران و نویسندگان شیعی بود و به روزگار صفوی
رسید و در دسترس علاقهمندان قرار گرفت.
از شاعران اواخحر عهد مغول و دور تیموری و قبل از صفوی کسانی که در مذهب
نشیم فقالیتی داشته و به مدایح و مناقب پیامبر(ص) و اهل بیت او ام اطهار علیهم
السلام پردااعتهاند» پیشگامانی جون مولانا حسن کاشی و «ابن حسام حوافی (م: ۷۵ 9)
صاحب دیوان معروف در منقبت و گوینده خاوران نامه " و سلیمی تونی و آذری طوسی
(م: ۸۶۶ ق) قدم به عرصة شعر و شاعری و منقبت گویی نهادند که نقشی اساسی در
راهبری منقبت گویان و مرثیه سرایان بزرگ عهد صفوی چون مولانا محتشم و حیرتی
تونی و دیگران را داشتهاند. به طوری که در زمان شاه تهماسب صفوی» هفت بند
معروف مولانا حسن کاشی که در مدح و منقبت علی (ع) شروده شده بود. به مسابقه
گذاشته شد و بنا به گفتهٌ اسکندر بیگ منشی: «شعرای پایتعت همایون (فزوین) شروع
در هفتبندگویی کرده, قریب پنجاه شصت هفت بند غرّا به تدریج به معرض درآورده
. تاربخ اد سات در یراد ج هه بخش 5 ص «پٍِِ#
سی و چهار دیوان سلیمی تونی
شد. و همگی به جایزه و صله مفتخر و سرافراز گشتند.» از جمله ضمیری اصفهانی و از
شعرای کاشان جز مولانا محتشم. کسانی چون: میرحیدر معمّایی (رفیعی) و نعمتی در
این کار شرکت جستند. اما در میان کسانی که هفت بند مولانا حسن کاشی.را استتقبال
کردهاند. ظاهراً نخستین؛فرد؛ تاج الدین حسن» سلیمی تونی است ! که بیشتر
سرودههایش در پیروی از حسن کاشی است و بدان اشاره خواهیم کرد. مطلع بند اول
الّلام ای افتاب اسمان شرع و دین مطلع نور حقیقت. منبع علم اليقین
سلیمی تونی - تاج الدین حسن متخلص به «سلیمی» فرزند سلیمان».از شعرای
توانای سده ٩ ق است. زادگاه وی شهر «تون» در ناحيةٌ جنوبی خراسان که امروزه
(فردوس)» نامیده میشود و از این جهت شاعر به سلیمی تونی شهرت يافته است. وی
زادگاه خود را ترک کرد و رهسپار سبزوار شد و در این دیار سکونت گزید و سرانجام به
سال ۸۵۴ ق در سفری که برای زیارت به مشهد مقدّس میرفت به قول دولتشاه در
ولایت جهان و ارغیان درگذشت و پیکرش را برای دفن به سبزوار آوردند و در آنجا به
خاک سیردند.
دربارة مولد و مسکن خویش چنین میگوید:
مولدم تون و سبزوار وطن مسکن موّمنان پاک سیر
یا:
مرا «تون» مولد است و «سبزوار» امد وطن لیکن
۱ مسریدکاشيم» بر کیش و دیین مردم کاشان
در جایی دیگر در اشاره به بیهق (سبزوار) و بی سر و سامانی خود و کناره جویی از
۱. رجوع شود به: هفت بند هفتاد بنده به کوشش سعید هندی, انتشارات کتابخانه. موزه و مرکز اسناد مجلس
شورای اسلامی تهران, ۱۳۸۸
شعرای دیگری که هفت بند کاشی را از عصر صفوی تا روزگار معاصر استقبال کردهاند:
صدقی استرابادی - نثاری تونی - ضمیری اصفهانی - محتشم کاشانی - عرفی شیرازی - ملا علی صابر
تبریزی - میرحیدر معمّایی کاشانی - نعمتی کاشانی - فیاض لاهیجی - حاجی فتوحای مراغهای - مقبل
اصفهانی - حزین (رجز حزین لاهیجی -ن ک: هفت ند هفتاد بند) مفتی احسن (همان کتاب)». میرفدا علی
صاحب «تنها» حسن عاطفی. 4
مقد مه سی و پنج
مردم آنجا چنین میگوید:
به جز مدایح حیدر به هیچ روی رهی را
به خلق روی و رهی نیست در ولایت بیهق
ببه حبٍ شاه بيابم نعیم جنت واسع
در این خرابه اگر عیش بر من است مضیّق
از سخنان شاعر آشکار است که وی از نظر مادّی بیچاره و تهیدست بوده ولی با
قناعت و علوّ طبع شکایتی نمیکند و هنر شاعری خود را بهتر از صد گنج میداند و
خویشتن را شاهباز ملک فضل میشناسد:
از متاع و مال دنیا گر به صورت مفلسم
هست اما گنج معنی در دل ویران من
زین جهان گرزان که ننشیند کلاغم بر کلوخ ۱
شاهباز ملک فضلم. نیست زان نقصان من
ور ندارم زر نسمینالم زرنج مفلسی ثِ
بهتر از صد گنج زر طبع گهر افشان من
و باز در فقرو تهید ستی و سردی فاقه بر خود میلرزد و هیچ گرمی از جایی نمیبیند»
مگر در آفتاب و میگوید:
یک قراضه نیست الا قرضم از دنیای دون
هر صباح ار میفشاند بر سرم زر آفتاب
روز و شب برخود ز بر فاقه میلرزم از نک
گرمیی در کس نسميبينم» مگ در آنتاب
با وجود این تهیدستی از" سرمايه این جهان ناپایدان دوستی علی(ع) را برای خحود
نعمتی در سرای حاویدان میداند.
اگر هستم تهیدست از متاع دنیی فانی به حبٍّ مرتضی یابم نعیمملک جاویدان
و در این باره باز میگوید:
سی و شش دیوان سلیمس تونی
مستوفیان رزق سسلیمی در ایسن جبهان . . قسم تور مستاع مسحقر نوشتهاند
این دولتت بس است که در ملک دین تو را از جاکران خواحه قنبر نوشتهاند
به طور کلی اطلاعات چندانی از وضع زندگی و خانواده و بستگان و آشنایان و پاية
تحصیلات غلمی او در دست نیست. قدیمترین کسی که به معرّفی او پرداخته دولتشاه
سمرقندی است که در تذکره خود میگوید:
... مولانا حسن سلیمی.. .مود سلیم طبع و نیکو نهاد و اهل دل بوده؛ و در
شاعری طبعی قوی داشته و در منقبت امیرالمومنین... علی (ع) و اولاد بزرگوار
و اْمَهُ معصومین... قصاید غرّا دارد. و ولایت نامهها را چون او کسی از جملة
مذاحان نظم نکرده. و گویند اصل او از تون است و در شهر سبزوار متوطن بوده.
و در ابتدای حال عملداری کردی. روزی براتی بر بیوه زنی بنوشت و آن عجوزه
فریاد کنان رو بدو کرد و گفت: ای مرد. اين برات ناموجه تو به حکم که بر من
نوشتهای؟ گفت به حکم سید فخر الذین که وزیر ملک است. پیر زن گفت ای
ظالم: اگر روز عرض اکبر من دامنت گیرم و تو گویی که من به حکم سیّد
فخرالذین بر تو ظلم کردهام» آیا حق تعالی در آن روز این سخن را از تو قبول
کند یا نی؟ دردی در نهاد سلیمی از سخن عجوزه پیدا شد. و فریاد میزد که نی
و الله. نی بالله و همان ساعت دوات و قلم را زیر سنگ کرده بشکست و سوگند
یاد کرد که در مذت عمر دگر گرد حرام خواری و عملداری نگردم. و به عهد خود
وفا کرده و بعد از آن سلیمی به راه حق درآمد و در لباس صلحا و فقرا سیاحت
کردی, و به زیارت حجّ اسلام و عتبه بوسی مراقد ائمّه علیهم السشلام مشزرف
شد..... وفات مولانا حسن سلیمی در ولایت جهان وارغیان بوده به وقت عزیمت
زیارت مشهد مقدسة رضویه.... در شهور سنه اربع و خمسین و ثمان مائه
[۸۵۴ ق] و جسد او را نقل کرده به سبزوار بردهاند و آنجا مدفون است
با مطالعة اشعار سلیمی و آنچه که دولتشاه دربارة وی گفته است تأیید میشود که
شاعر ننخست شغل دیوانی داشته و مامور وصول مالیات و غوارض از مردم بوده و چون
لازمة این کار در آن عهد تجاوز و تعدی نسبت به مال دیگران و همراه با اذیت و آزار
۱ تذکر ة الشعراه» دولتشاه سمر قند ی چا تمد رمضانی» موز سسه شاور تهران» ۰۱۳۳۸ صصی ۹ ««پآصپٍ
ِ
مردم بیچاره بوده است و با پیش آمدن ماجرایی برای او در این شغل و گرفتن مالیات به
ناحق از پیر زنی تهیدست. چنانکه دولتشاه نقل کرده» از کار ناشایست خود تنبّه حاصل
کرد و ترک خدمت دیوانی نمود. و از آن پس به مذاحی و منقبت سرایی پیامبر(ص) و
علی (ع) و خاندان او و ائمّه اطهار روی آورد و زهد و تقوی پیشه ساخت و کار دیوانی را
خا رشان ان رو دا تست سا که ام کررن
داد حتٍ شه مرا از دفتر و دیوان نجات فیض میگیرد فلک این ساعت از دیوان من
کار دیوان چون کند؟ هرکونکو سبرت بود . من نخواهم دولتی کز وی بود خذلان من
کردهام از کارها مداحی شاه اختیار زو بود چون دولت و اقبال جاویدان من
بیزاری او را از شغل دیوانی در قطعه زیر میبینيم به گونهای که دیوانیان را اهل بدعت
و کین میخواند و پرهیز از منصب آنان را گوشزد میکند:
ی خواجه رد منصب دیوائیان مگرد .زیر که هل بدعت و فان وکین همه
در قصد خون یکدیگر و مال مردماند . مانند گرگ گرسنه اندر پسی رمه
روزی مسقذر است. عذاب ابد مجوی از بهر خویشتن ز پی عیش یک دمه
دانم که عاقبت بودش ختم بر عذاب آن کس که بر حرام نهاد او مقذمه
نا حق ستانی از کس و ناحق دهی به کس . زر دیگنران برند و تو حمال مظلمه
یاد ار آن زمان که به یک دم شود رها وت
دیوانه چون نهای» پی دیوان چه میروی؟ در حکم عقل باش. مکش سر زسحکمه
پسرهیز کن زظلم سلیمی که میرسد بسر آسمان ز زاری مسظلوم زمزمه
۱[ اسلامی و مذهب تشیع
بود. و از مسائل و احکام فقهی مذهب خود آگاهی داشت. منظومه حرزالنجات در احکام
فقه عملی موافق مذهب وی (دوازده امامی) دلیلی بر این مطلب است. شاعر اشبار و
روایات مذهبی و تاریخ گذ شبتة اسلامی را حوب میدانست و گاهی نیز برای بیان بعضی
مطالب به مأخذ و کتب رجوع میکرد. چنانکه در ولایتنامة امیر المژمنین علی(ع) با اين
آغاز:
سی و هشت دیوان سلیمی تونی
آن که او را والد و مولود نیست غیر ذات حضرت معبود نیست
اشاره میکند که این سخن از کتاب بهجة" است:
کز کتاب بهجه شد نظم سخن شرح این نظم از سلیمی گوش کن
و در سال سرودن این مننوی میگوید:
از زم.(أن محرت شا عرب هشتصد و چل بود در ماه رحب ۸۴۰(۰ ق)
کاربرد آیات قرآنی و احادیث نبوی در کلامش» حاکی از آشنایی کامل او بر این دو
مأحذ است. و با برخورداری از حافظهای قوی از بسیاری از پیامبران پیشین و صلحای
متقذم و رجال صدر اسلام و ائمٌ دین و اوصاف آنان یاد میکند:
به حق آدم و شیث و حسق نسوح پسیغمبر
که بگرفت از دعای او همه ملک جهان طوفان
به هود و صالح و یونس, به الیاس و خضر آن کو
حیات جاودانی بافت ز آب چشمة حیوان
به علم و درس ادریس و بلا و محنت جرجیس
که ازه بر سر از اد تواش هرگز نید نسیان
به فک و ذکر زکریا و خوف و خشیت یحیی
به صبر و طاقت ایب و علم و حکمت لقمان
به حق و حرمت لوط و شعیب و قرب ابراهیم
که کردی آتش نمرود را بر وی گل و ریحان
به حق ذبح اسماعیل و آب ديد؛ اسحاق
به حزن سینهٌ یعقوب و حسن یوسف کنعان
ببه حق حشمت داوود و اسرار زور وی
به تعظیم سلیمان و زبان دانستن مرغان
ا. بهج؛ المباهج فی تلخص مباهج المهج فی مناهج الحجج (تاریخ معصو مین » فارسی): تألیف شیعی سبزواری»
حسن بن حسین (م: ۵ ش)؛ فهرستو ارف دست نوشتهای ابران (دنا)؛ ج ۳۲ ص ۵۴ هُ
به آنفاس روان افزای و خلق عیسی مریم
به اوقات مناجات و نیاز موسی عمران
به حق مصطفی, سلطان و فخر عالم و آدم
که آمد از تو او را رحمة للعالمین در شأن
اشاره شد که سلیمی مسلمانی ممن بود. اين گفته به خوبی از سخن وی آشکار
السَلام و خاندان رسالت و المَهُ معصومین است. با شور و حالی خاص بیان شده که
حلوص عفیده سراینده را روشن میکند. نمونهای از این گفتار:
نقد جانم بر سر بازار دین یابد رواج
تامرا دادن از بحر مسجت قطرهای
کشت کویا در مدیح مرتضای محتبی
در طریق امل بیتم با کلام ایزدی
چون شوم مستغرق بحر سخن در مدح شاه
داده در مدح علی آن قدر هم ایزد که کس
دوستی مصطفی و مرنضی:
هر که او را در ازل بخت و سعادت کشت يار
ایزد از یک نور ذات پاک ایشان آفرید
شفاعت پنج تن آل عبا در عرصهٌ محشر:
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
مدح شاه ولایت:
" به روح شاه ولابت حدیث جان پرور
که تا به دولت شه یابی از کلام حسن
میزند موج از مدایح بحر چون عمان من
طوطی نطق شکر گفتار مدحت خوان من
آن صراط المستقیم و این بود میزان من
عقل دور اندیش ماند واله و حیران من
مینبارد امدن در معرض مبدان من
دوستی مصطفی و مرتضی کرد اختیار
گشت ازیک نون دو خورشید تابانشکار
خلوص کاشی و حسن طبیعت حشان
شاعر در حالی که در گوشهای انزوا گزیده و چون عنقا در قاف قناعت به سر میبرد.
با دلی فروزان از مهر علی که توان مخفی کردن آن از دیگران را ندارد چونان که خورشید
چهل دیوان سلیمی تونی
را به کل نتوان اندودن و از نظر دور داشتن, به مدح و ثنای علی پرداخت. و این مذاحی
حلعتی بود که ایزد از ازل در خور قامت. به او عطا کرده و شايسته دیگری نبود؛
ز بعد مصطفی حیدر بود در دین تو را رهبر
امین جای پیغمسن امیر مقصد اقصا
مرا مهرش ز دل بر میفروزد. چون نهان دارم؟
که نتواند به گل هرگز شود کس آفتاب اندا
مرا صبح ازل از بحر مهرش قطرهای دادند
۱ از آن دم میزند موج سخنء طبع محیط آسا
هر آن نظمی که در مدح امیرالمومنین حیدر
سلیمی کرد از طبع سلیم خویشتن انشا
محبٍ شاه اگر بر کوه خارا این سخن خواند ۱
نسدای افنرین آید و را از صخرة صما
نسمیشاید که جز در مدح شاه اولیا گفتن
کلام اين چنین محکم, حدیث این چنین زیبا
مرا تشریف مدای شه داد از ازل ایزد
,که این خلعت نیاید هر کسی را راست بر بالا
که هر کاو شد گدای او ز شامان دارد استغنا
ببه نج انسزوا بسرتافتم از ال دنسیا رو
نشیمن گاه من قاف قناعت کشت چون عنقا
باری دوستی دیگران را بیثمر میداند و راه نجات را در پیروی آل عباسی شمارد:
ای که میجویی کرامات از جنید و با ییزید
نسیستی باب خر علم شاه مردان آشتنا
مد مه جهل و یک
صد هزاران چون جنید و با یزید و شبلیاند
از گ_دای ان در آن شسهریار لافستی
چون سلیمی گر همی خواهی صراط مستقیم
بسرره دیگر مرو غیر از ره آل عسبا
در قصیدهای با مطلع:
روی طاعت بر زمین دار. ای دل ار هستی به جان
بندة اسر خداوند زمین و آسمان
سخن از کیفر و عقوبت کسانی دارد که در گزاردن نماز سستی میکنند. -در تأکید بر
ادای نماز میگوید:
هست از قول نبی معراج مومن چون نماز . زان عروج اهل حق باشد به ملک جاودان
چون نماز آمد کلید جت. از دستش مده تا خدا بر روی تو بکشاید ابواب جنان
امتیاز موّمن و کافر ثوان کرد از نماز. بینمازان را نباشد هیچ از ایمان نشان
سفرهای شاعر
بر شمردن دقیق سفرهای شاعر ممکن نیست. آنچه میتوانیم بگوییم هممانا اشاراتی
است که در دیوانش دیده میشود و خود در ضمن معدودی از قصاید بیان کرده است.
ظاهراً نخستین سفر وی رفتن او از زادگاهش تون به سبزوار است که در این شهر
برای همیشه اقامت میکند. و از این جهت برخی هم او را سلیمی سبزواری معرّفی
کر دهاند.
امّا سفرهای بعدی: سلیمی قصیدهای با این مطلع:
شکر بی حذ و مشت بی مر . خالقی راست لایق و در خور
دارد که به پیروی از حسن کاشی در ستایش علی علیه السلام سروده که با این عنوان
است: «در تتبع مولانا حسن کاشی به وقت عزیمت به مشهد امیرالمژمنین علی(ع)»
تاریخ سرودن این قصیده سال ۸۴۴ق است:
چهل و دو دیوان سلیمی تونی
هشتصد و چل بد و چهار که کرد این سخن نسظم بسندة احقر
بنابراین میتوان گفت که سلیمی در این سال عازم سفر به نجف اشراف بوده است و
دنبالٌ مطلب را در قصیدهای دیگر با مطلع:
آب حیات ما که شودءتازه و روان حبٍ علی است منبع او در میان جان
که در سال ۸۴۵ ق سروده" ادامه میدهد. وی گوید که در طواف مرقد مطّر شاه
نجف بودم که جمعی از سادات در آنجا از معجزات آن حضرت در بصره سخن
میگفتند.
سلیمی در سفر به نجف. به زیارت مسجد کوفه میرود و خانة علی -علیه السّلام را
و در تعریف آن میگوید:
درون مسحد کوفه است آن جای انیت هت تی کشته عت پل
ز راه مشسهد شاولایت زارت کردهام آن جای انور
و توفیق سعادت این سفر را برای مومنان از خدا میخواهد:
بده توفیق با رب مومنان را که گردد این سعادتشان مُیشُر
بازگشت از این سفر در سال ۸۴۶ ق و در قصیدهای با مطلع:
ای که داری میل این ویرانه سفلی خا کدان
دل منه اینجا که هستت عالم علوی مکان
به ان تاره کر ده است؛
در زمانی کز طواف روض؛ شاه تجف
گشته بودم بباز با جمعی رفیق مهربان
از هف_جرت رسسول دا شاه ابا هشتصد گذشته بود و چل و پنج از آن زمان
کاندر طواف شاه نجف بود این فقیر دریافت جون به فضل خدا دولشی چنان
جمعی مسیان مجمم سادات وانتبن از معجزات مظهر حق این قصه در میان
رز ص ۳۵۸۹
مدمه چهل و سه
هشتصد و چل بود و شش از همجرت شاه رسل
کان سعادت بافتم ازعون حی مستعان
و آشنایی او با مردی از اهالی بغداد و رفتن به این شهر.
بود از بغداد مردی مومنی پاک اعتقاد کرد از قول امینان این سخن با من بیان
باز در قصیده شمارة ۸ ۱
بسمک اللهمٌ با خلاق اصناف الورق مبدع الایمان» یا رب الشموات النشلن
۱ یادی از این سفر میکند و خحاطرات گذشته را مذ نظر میآورد.
هشتصد و چل بود و شش از هجرت سیّد که شد بنده مادح سلیمی چاکر ال عبا
روی دل اندر طواف روضة شاه نجف چون که این دولت میشر شد به توفیق خدا
در زمان بسازگششن سوی بفداد امدم بود آنجا مومنی بس پاک دین و پارسا
در بازگشت از عتبات و بد رود با حضرت شاه ولایت و امام حسین(ع» عزم خراسان
و آستان بوسی علی بن موسی الرضا(ع) را دارد و سخنش این است: ۱
الوداع ای قبله دل» که جان, الوداع شاه مردان. شیر یزدان. الوداع
الوداع ای قرّة العسین ولی الله. حسین . الوداع ای سرور شاه شهیدان» الوداع
میروم ای شاه و زین حضرت سلامت میروم سوی فرزند تو سلطان خراسان, الوداع
چون سلیمی میروم. دل باز مانده ازقفا میل جان سوی تو و رو در بیابان» الوداع
در این مطلب فصیده دیگری هم دارد..
سلیمی غیر از سفر به عراق و دیدن شهرهای: نجف و کریلاو کوفه و سامراء و بغداد
برای مراسم حج به مکّه و مدینه نیز رفته و به نیشابور و مشهد هم سفر کرده است.
سخن برخی تذکره نویسان دربارة سلیمی: ۱
دولتشاه سمرقندی: نخستین کسی که به شرح زندگی سلیمی پرداخته» دولتشاه است
ویس از وی دیگر تذکره نویسان با بهرهمندی از تذکرة الشعرای دولتشاه در مورد سلیمی
سخن گفتهاند. که به نقل برخی از آنها میپردازيم:
جهل و جهار دیوان سلیمی تونی
۱, عرفات العاشمین :
[مولانا حسن سلیمی] محبٌ خاندان طیبّین. مداح آل یاسین. مستحسن
الاخلاق صمیمی, واثق رحمت حضرت کریمی, مولانا حسن سلیمی. صاحب
طبع سلیم و ذهن مستقیم بوده. خوش فهم. راست فکرت. یک روی و یک دل
است و هميشه در منقبت آل کوشیده. بدایت احوال عامل بوده. خصوص در
زمان فخر الدین وزیره عاقبت از آن امر استعفا جسته. بقیهٌ حیات در مدح
خاندان طیّبین نقد عمر صرف نموده. به غایت شاعری صاحب قدرت بلند
فطرت است. وفاتش در شهور سن اربع و خمسین و ثمان مائه (۸۵۴) است.!
او راست: ۱
ای به اعزاز آن پسنج نی و ولی و دو فسرزند و زن
که در دین و دنیا مرا پنج کار بر آری به فضل خود ای کردگار
یکی حاجتم را نمانی بسه کس بر ارند؛ آن تو بساشی و بس
دوم روزیم را زجایی رسان که منت نباید کشید از خسان
سیوم چون به مرگم اشارت رسد به الاتخافوا بنارت رسد
چهارم چنانم سپاری به خاک که باشم ز آلودگی جمله پاک
به پنجم چو تن بکسلاند کفن رسانی تنم را به آن پسنج تن"
۲ آتشکده آذر:
سلیمی. اسمش چون خلقش حسن و صاحب قلب سلیم و طبع مستقیم بوده.
اصلش از آن دیار [- تون ]» اما در سبزوار متوطن. و در اوائل حال به اعمال
۱. عرفات العاشقین (چاپ میراث مکتوب و کتابخانةٌ مجلس)؛ ج ۳ ص ۱۸۶۰.
۲. صاحب عرفات همین هفت بیت را در جای دیگر به مولانا حسن علی تونی (حسن بن علی يا حسین علی؟)
نسبت داده و او را چنین معرفی کرده است: «مولوی مسحسن الاخحلاق در غایت حالت و ذوفتونی. مولانا
حسن علی تونی» گویند در آن عمل و ولوع امور دنیوی تارک شده و بالکلیّه از مراتب دنیّه در گذشته. مناهج
دینیّه پیوسته, چون عنقا به قاف عزلت معتکف شده نقل است که چون وفات یافت در حین غسل به رنگ
کبود يا علی برسینه وی منقوش يافتند. او راست:
الهی به اعسزاز آن پسسنج تسن نسسبی و ولی و دو فبرزند و زن ۲
۱ (عرفات العاشفین؛ ج ۳ ص ۱۸۶۰)
مغد مه چهل و پنج
دیوانی مشغول و آخر الامر خویشتن را از آن شغل معزول و سبب آن اين که
روزی براتی بر بیوه زنی نوشت و آن عجوزه فریاد کنان دویده گفت: ای مرد این
برات را به حکم که بر من نوشتهای. سلیمی گفت به حکم سید فخرالدین.. آن
زن گفت نمیدانم حق تعالی در روز جزا این عذر را از تو قبول خواهد کرد ی نه.
سلیمی را درد در نهاد افتاده خود را به خاک انداخته. فریاد زد که: والله نه, بالله
نه. دوات و قلم خود را بر سنگ زده بشکست و سوگند یاد کرد که دیگر مذة
العمر گردد حرام خوری نگردد و بعد از توبه به حج رفته...!
تاریخ نظم و نثر :
مولانا تاج الدین حسن بن علی تونی سبزواری... از مشاهیر شعرای قرن نهم
بوده و مردی سلیم و نیکو نهاد به شمار میرفته و شاعری زبردست بوده و در
مدح ائمه قصاید غرا سروده است و مخصوصا ولایت نامههای او معروف است و
وی از مردم تون و ساکن سبزوار بوده و در آغاز کار عملداری میکرد. و روزی
براتی بیجا بر بیوه زنی بنوشت. آن زن نزد او رفت و گفت: این برات ناموجه به
حکم که بر من نوشتهای؟ گفت: به حکم سید فخر الدّین وزیر, گفت اگر روز
رستاخیز دامنت بگیرم و تو گویی که به حکم سید فخرالذین ظلم کردهای, خدا
از تو میپذیرد؟ این سخن دردی در نهاد او آفکند و قلم و دوات را زیر سنگ
گذاشت و شکست و توبه کرد. که گرد حرام خواری و عمل داری نگردد. و از آن
پس جزو صالحان و درویشان بود و به حج رفت و سرانجام هنگامی که عازم
مشهد بود. در ولایت جهان و آرغیان در ۸۵۴ درگذشت و جسد او را به سبزوار
بردند و در آنجا به خاک سپردند.
سلیمی شاعر توانایی بوده و برخی قصاید او باقی مانده از آن جمله قصیدهای
است که در راه مشهد در ۲۷ رجب ۸۴۷ سروده است و به تقلید قصيده حسن ۱
کاشی است.۲
۱. آتشکده آذر (بخش نخست). به تصحیح و تحشیه حسن سادات ناصری, اهیر کبیر: تهران. ۱۳۳۶ صص ۳۶۲
وا در متن پس از «به حج رفته» چنین بود: «و در مراجعت در سنه ۶وفات یافته و...» با توجه به
نادرستی مطلب حذ ف شد.
۲ تاریخ نظم ونثر در ابران و در زبان فارسی؛ تألیف سعید نفیسی» انتشارات فروغی» تهران. صسص ۲۰۱۲۰۳۰۱
حهل و شش دیوان سلینی تونی
دیوان سلیمی و جگونگی اشعار او:
سلیمی شاعری قصیده سراست. آن چه در اين مجلد فراهم آمده. مجموعهای از
سخن اوست. و احتمال دارد که در مأخحذی دیگر آثاری از وی به دست آید. محتوای
اشعار او مدایح و مناقب پیامبر(ص) و علی (ع) و خاندان رسالت و امّه. معصومین (ع)
میباشد که در قالب قصیده و مثنوی و ترکیب بند و مسمط و قطعه سروده شده است.
سلیمی در سبک و شیوهٌ سخن دنباله رو مولانا حسن کاشی است و مکرّر از او و
چگونگی سخنش یاه کرده و معمولا قصاید او را استقبال نموده که بهآنها اشاره خواهیم
۳ ۱
نمونهای از یاد کردهای سلیمی از کاشی:
چون به کاشی تستبع است مرا در مبدیح ولی حسق اکستر!
هست از فیض آن مسیحا دم سخنم روح بخش و جانپرور
گر به صورت شد آن حسن غایب حاضر است او» گمان دور مبر
معنی او بسدین حسین همراه هست خسن کلام وی» بسنگر
هم ردو را دادهاندیک مشرب . هر دو نوشیدهاندیک ساغر
ود
به مدح شاه ولایت حدیث جان پرور بگو سلیمی و داد سخنوری بستان
که تا به دولت شه یابی از کلام حسن . خلوص کاشی و حسن طبیعت حشان:
دج
بود کاشی بینظیر عصرء اندر دور خویش دور کاشی رفت. اکنون هست این دوران من
۱ اد
ولی به مدح علی و به حتبٍ آل محمّد تتبّع است و تشبّه به کاشی و به فرزدق
زد زد
اگرکاشی و حشان زنده بودندی به مداحی
نمودندی سلیمی را ز حسن طبع استحسان
ا, فصیده شماره ۳۵ در تتبع مولانا حسن کاشی...
آ
مقد مه حهل و هفت
مرید کاشیم بسر کیش و دیین مردم کاشان
استقبالهای شاعر از حسن کاشی و دیگران:
بیشترین استقبال سلیمی از سخن پیشینیان از شعر مولانا حسن کاشی است و این
بحث را با استقبال از هفت بند ملا حسن کاشی آغاز میکنيم و سلیمی نخستین کسی
است که این هفت بند را پاسخ گفته و پس از آن محتشم و دیگران در عصر صفوی در
روزگار شاه تهماسب. و سپس تا دور معاصر برخی از شعرا این هفت بند را استقبال
کردهاند.
هفت بند ملاحسن کاشی: بند اول
الشلام ای سایهات خورشید رب الصالمین اسمان عزّ و تمکین» آفتاب داد و دین
سلیمی (بند اول): ۱
السلام ای آفتاب آسمان شرع و دین. مطلع نور حقیقت. منبع علم الیقین
ملا حسن کاشی (بند دوم):
ای به غیر از مصطفی نابوده همتای تو کس
بست بر مهر تو ایزد مهر حور العین و بس
سلیمی ند دوم):
چون ز بیداد گنه مارا تویی فریاد رس داد خواهانيم بر درگاه تو فریاد رس
ملاحسن کاشی (بند سوم):
ای سپهر عصمت از فرّ تو زیور یافته. اآفتاب از سنايةٌ چتر تو افسر یافته
سلیمی (بند سوم):
پا رب این ماییم رو در خاک این دریافته خاک بوس کعبة مقصود را دریافته
چهل و هشت دیوان سلیمی تونی
ملا حسن کاشی (بند چهارم): ۱
ای معظم کعبة اصل از بیان مصطفی قبلةٌ دنیا و دین, جان و جهان مصطفی
سلیمی ایند چهارم):
ای ز خلق روح بخشت تازه جان مصطفی
شاد از تو در همه حالی روان مصطفی
ملا حسن کاشی ند پنجم) :
ای ستوده مر خدایت یا امیرالمژمنین
سلیمی (بند پنجم:
ای فراز سدره جایت با امیرالمومنین
ملا حسن کاشی (بند ششم):
اي که فرمان قضا موقوف فرمان شماست
سلیمی (بند ششم):
ای که رزق خاص و عام از خوان احسان شماست
ملا حسن کاشی ند هفتم):
تا نجف شد آفتاب دین و دنیا را مقام
ای به خاک درگهت روی نیاز خاص و عام
خوانده نفس مصطفایت يا امیرالمومنین
عرش در تحت لوایت یا امیرلمومنین
دور دوران فلک دوری ز دوران شماست
نعمت و ناز دو عالم صدقةً خوان شماست
خاک او دارد شرف بر زمزم و بیت الحرام
در استقبال قصیده مولانا حسن کاشی که به بیروی خاقانی سروده سلیمی با حفظ
ردیف. قافیه را تغییر داده و در این قصیده با ذ کر نام مولانا حسن و تمجید از او به مقايسة
مولانا حسن:
هر سحر کز موج این دریای گوهرزای من
گوهر معنی دهد فکر فلک پیمای من
مقد مه . جهل و نه
سلیمی
در ازل چون آفرید ایزد به قدرت جان من بست باحتٍ امرالمومنین ایمان من
مولانا حسن کاشی
به قول ایزد منا امام دین علی را دان که همست از غایت عزّت ثنایش حملة قرآن
سلیمی:
الا ای موّمن صادق اگر حق گویی و حق دان علی را حجت حقگوی و راه او ره حق دان
این قصیده در دیوان سلیمی با عنوان «در جواب مولانا حسن کاشی» آمده ودر سه
بیت پایانی آن, این دو بیت وجود دارد:
اگر کاشی و حشّان زنده بودندی به مذاحی نمودندی سلیی را به حسن طبع استحسان
مرا تون مولد است و سبزوار آمد وطن؛ لیکن مرید کاشیم بر کیش و دین مردم کاشان
مولانا حسن:
در ابستدای جهان» لطف ایزد متعال چون مینهاد اساس جهان علی الا جمال
سلیمی:
در ابتدای سخن نام ایزد متعال . . بود مبارک و فرخنده و همایون فال
مولانا حسن ۱
ای به روی خوب تو اقبال را فرخنده فال سدره را تعظیم قدرت داده صد ره گوشمال
سلیمی:
اي فروزان آنتاب عزّت از اوج کمال چتر قَرّت عرش را آورده در تحت ظلال
عرش را زینت رسیده از شکوه و رفعتت سدره را تعظیم قَذرّت داده صد ره گوضمال
مولانا حسن:
ای یافته زگوهر تو آسمان شرف درگاه کبریای:تو را سدره در کنف
سلیمی:
ای سذدهٌ رفیع تو را عرش در کنف سدره ز سذه بوس درت یافته شرف
پنجاه دیوان سلیمی تونی
مولانا خسن
منم که مبیزنم از مهر ال احمد لاف
سلیمی:
زهی ستوده خدایت به گونمگون اوصاف
زحان و دل شده مولای ال عسد مناف
تویی خلاصة مقصود آل عبد مناف
افضل الشعراء کمال الدین افضل کاشی از شعرای متقدم کاشان, ظاهراً قبل از سلیمی
تونی» بر این وزن و قافیه قصیدهای دارد که مطلع آن این است:
دلا به معنی کل شوی مزن ز صورت لاف
مولانا حسن:
کیست آن مهتر همایون فر
سلیمی:
شکسر بسیحد و مسئت بیمر
که هدایت نمود او مارا
جون به کاشی تب است مرا
مولانا حسن.:
تا سرم در ساية خورشید ایمان میرود
سلیمی:
دل به عزم خاکبوس کوی جانان میرود
که لاف اهل صورتست نزد عقل گز اف !
که بدو یافت مهتری مهتر
خالقی راست لابق و درزخور .
به تسولای حیدر صغفدر
در مس_دیح ولی سق» اکثر
پای قدرم بر سر گردون گردان میرود
جانم از بهر طواف کعبة جان میرود
در پایان این قصیده در پیروی از کاشی و شیوه او چنین میگوبد:
میرود بر اعستقاد او و مدح مرتضی
مولانا حسن:
بار نبی مصطفی؛ هست علی مرتضی
نقل از جنگ خطی مدرسءه سپهسالار.
چون کلام او همه در علم و عرفان میرود
بر زبان دارم من این پیوسته, تا جان میرود
همست ولی خدا والی دین مرتضی
پنساه و یک
سعدی:
ماه فرو ماند از حمال محمد
سلیمی:
دیدة جان عاشق جمال محتّد
خواجوی کرمانی:
به نوروزی بیاء بارا بیارا اشتر و ححره
سلیمی:
نگارا روز عید آمد. بیارا اشترو حجره
حواجوی کرمانی:
وحه برات شام بر اختر نوشتهاند
سلیمی:
سرو نروید به اعتدال محمّد
انس و ملک طالب وصال محمّد
که آرایند از بهر تماشا اشتر و حجره
که با زینت بود زیبا و رعنا اشتر و حجره
و اموال زنگ بر شه خاور نوشتهاند
خط وفای آن شه صفدر نوشتهاند
مولانا حسن کاشی نیز قصیدهای در مدح حضرت علی(ع) به این وزن و قافیه دارد که
بعید نیست سلیمی با توجه به قصیده کاشی قصیده خود را سروده باشد. .
مطلع فصیده مولانا حسن:
خطی که گرد گنبد اخضر نوشتهاند
القساب روح پرور حیدر نوشتهاند
مولانا غباری از شعرای متقّم نیز قصیدهای با این وزن و قافیه دارد. به مطلع:
روزی که لوح صفحة اخضر نوشبتهاند
طغرا به نام احمد و حیدر نوشتهاند
لطف الله نیشاپوری (مطلع قصیده در دسترس نبود) :
سلیمی:
هر سحر چون بر فرازد رایت زر آفتاب
رخ بر افروزد بر اين فیروزه منظر آفتاب
در دیوان سلیمی چنین آمده: (اين قصیده در جواب مولانا لطف الله به مقام نیشابور به
التماس بعضصی اعزه در یک سحر گفته سد.)
تصمین فصیده سلمان ساوجی در مدح امام حسین (ع) :
پنجاه و دو دیوان سلیمی تونی
ای دل این ساعت که جایت کربلای پر بلاست
کریه و زاری کن اینجاء جای زاری و بکاست
جملة جان شهیدان غرقة بحر فناست
: خون روان از چشم خلق امروز میدانی چراست
خاک خون آغشتة لب لب تشنگان کربلاست
آخر ای چشم بلابین اشک خونبارت کجاست
واژهها و برخضی ترکیبات سلیمی. که امروزه بیشتر آنها برای فارسی زبانان
ناآشناست.
اگر: یا -
ایبزد طفیل نور شما افریده است گر ماه و آفتاب و گرارض, ا گر سماست
او: آن (ضمیر و صفت اشارهای) كثِ_ِ
به بطن مادر تسبیح کردگار همی کرد ازاو (آن) شد او متولد درون کعبه زمادر
پایگه: اصطبل, طویله
شدم در پایگه, گوسالهای بود ضعیف و خرد. پس بگشادمش زان
پزن گر: اش پر طباخ -
ز اهل شرک نسیم ولای شاه نیابی مجو شمامة عطار در دکان پزنگر
ترس کاری: تقوی - .
چو دید دختر زاهد که شکر گزار پس و پیش
ز ترس کاری به حق, ترک کرده بود انکار
خاطرجویی: دلجویی -
مصطفی از بهر خاطرجویی آن هر دو شاه داد اندر دست ایشان گیسوان مشکبار
دربازه: دروازه -
دگر باره بزد شاخ و بکندش در و دربازه و بند و کلیدان
در زمان: بلافاصله, فوری -
مقد مه پناه و سه
از نبی چون یافت دستوری جوان راند مرکب سوی میدان در زمان
در زیر سایة کسی با جیزی بودن یا قرار گرفتن: مورد لطف و مرحمتِ کسی واقم
شدن
کز فضل جا دهی همه را زافتاب حشر در زیر سایه علم سبز مصطفی
در ساعت: بی درنگ. بلافاصله - ۱
گفت کاوردند در ساعت برون آن جوان را از میان خاک و خون
دست و دامن: در مورد شفاعت و میانجیگری و وساطت:.
غیر از شما چو نیست شفیعی دگر مرا تاروز حشر دست من و دامن شما
روان: جان. جاری. زود و بیدرنگ (قید) -روان شدن: حرکت کردن
روان (در دو معنی):
علی فی الحال با قنبر روان شد . روان آورد دلدل را بسه جولان
رومال: حوله - دستمال
چون ببینی خنجر و رومال خون آلود را ز آتش حسرت برأید از دل و جانت شرار
سایه کسی از سردیگری کم شدن: کاستن لطف و مرحمت یکی نسبت به دیگری
از سرما کم مسبادا سایة اقبال تو ای تو را افلا ک و مهر و ماه در تحت ظلال
طوق لعنت برگردن کسی بودن: دچار لعن و نفرین شدن, سزاوار لعنت بودن -
هر که سر بیرون برد از طوع فرمان علی . گرفلک باشد که طوق لعنتش برگردن است
هست تا جاوید طوق لعنت اندر گردنش هر که چون ابلیس کرد از دوستی ما ابا
عربدهانگیز: برانگیزنده عربده فتنه جو - آشویگر ۱
جوان به دختر زاهد رسید و آن گه دید دو چشم عربدهانگیز آن پری رخسار
گوا: گواه -گوا دهنده: گواه دهنده -
یا دو عادل گوا دهنده شود روزه فرض از شهادت ایشان
نگاه کردن: نگاه داشتن - ۱
به جای پل به سر دست خویش کرد نگاهش
که تا گذشت بر آن اسب و اشتر و استر
پنساه و جهار
برخی از نکات دستوری دیوان سلیمی:
۱. به کار بردن «ی» شرطی در افعالی که در جمله با قید شرط «اگره همراه است.
مانند؛
گرنه ذات پاک اوبودی سبب بعد از حسین
همجو آبا گر نظر برسنگ و خاک انداختی
۲ «ی» استمرار فعل:
جواب دادی و گفتی که گو طمع بکسل
به هر مهی بر آن منه کسی فرشتادی
محو گشتی نام سادات از همه روی زمین
گوهر و ذر ساختی از حکم رت العالمین
او سر تکتوی ونن تقرس از نار
که یتک نظر بنما روی» ای پری رخسار
در قدیم در موارد دیگری نیز به کار میرفته. مانند «رأی» فک اضافه و «رأی» بدل حرف
اضافه و «رأی» احتصاص و غیره که امروزه رت حمله بندی از آنها کمتر استفاده
میشود. مگر در سخن منظوم و آن هم در تقلید از گذشتگان یا تنگنای وزن, که گوینده
جتین کت
«رای» بدل حرف اضافه در شعر 2
شدیم از جوع بیطاقت. من و اهل و عیال من
ترخم کن خدا را بر اسیر چند سرگردان
«رای» تبدیل فعل: - (در مصراع دوم نت اه 4:0 مصراع اول ببت دوم)
عسلی گفتا مرا آن کس فرستاد
با همه قدر و شرف که ترک فلک راست
«رای» فک اضافه: -
مرا پیوسته تا در تن بود جان
نظر از دور چون افتاد ناگه شیر را بر من
چشم بر ره بسود آن بسیچاره را
که هست او را کمال و علم و عرفان
هست کمن مندوی بلال محمّد
4 جان گویم ننای شاه مردان
چنان غزید با هیبت که غرّد رعد در نیسان
ناکه دا شد وای مسصطفی
«رای» اختصاص: - (در مصراع اوّل بیت - در مصراع دوم رأی بدل حرف اضافه)
- مقد مه پنجاه و پنج
منّت و شکر آن خدایی را که مرا راه راست کرد عطا
۴ مر آوردن «مره گاهی پیش از مفعول که «را» به دنبال آن آمده به شیوه قدما که در
سدههای نخستین نظم و نثر به کار میرفت.
کای خلایق مر شما را مژده باد حجّت حق گشت ظاهر بر مراد
کباب لحم وگاو کشته را دید عجب آمد مر ان زن را از ایشان
۵ آوردن حرف اضافه پس از صفت مبهم (هر» و پیش از موصوف:
«هر به هفته» به جای ابه هر هفته» این شیوه گفتار در گویش روز مره کاشان به کار
میرود. مانند: هر به یک سال او را میبینم. هر به دو روز یک بار میآید.
۶ در بعضی موارد جمع آمدن اسم (معدود) وقتی که بیش از یک باشد. مانند هفت
اختران _ هفت کوا کب - شش جهات چهار ارکان ۱
نشان قدرت او نه سپهر و هفت اختر دلیل حکمت او شش جهات و چار ارکان
آرایههای ادبی:
ارسال المثل:
زين جهان گر زان که ننشیند کلاغم بر کلوخ
شاهباز ملک فضلم نیست زان نقصان من
0 (قصیده ۵۵-بیت ۲۴)
" از پی عدل و لطف آن سلطان گرگ بر گوسفند گشته شبان
۱ ۱ (مثنوی ۵-بیت ۵
صلح کرده به هتم کبوتر و باز کبک و شاهین به هم شده دمساز
۱ (مثنوی ۵-بیت ۷۸
التفات: ۱
بود امانت پیش تو فرزند من باز میخواهد امانت پیر زن
(مثنوی ۴بیت ۶
پنجاه و شش دیوان سلیمی تونی
اهام:
از ازل با حبٍ آن شه داده حق حالی مرا زرد رو هرگزنگردد آن که داردرنگ آل
(قصید: ۴۲-بیت ۳۴
به مهر آل عبا ساخت حان ما روشن که نامشان ز شرف کرد ایزد ذوالمن:
محمّد و علی و فاطمه» حسین و حسن
ایهام تناسب:
(مخمّس ۶-بیت ۲) ۱
گشت طالع کسوکب نیک اختری کز شرف مهر است و ماهش مشتری
(مشوی ۳-بیت ۰۴)
غم ریش کسان کم خور که سبلت بر کنند ایام
تومان تومان نه یک یک را نه ده ده را که صد صد را
(قطعه ۴ ست ع)
تشبیه مشروط:
لبش چو لعل, اگر لصل را دی گفتن قدش چو سرو, اگر سرو را بُدی رفتار
(قصیده ۳۲ بیت ۴
ترصیع :
بود نجات ازل در ولای آل تو مدغم بود عذاب ابد در خلاف حکم تو مضمر
(قصیدة ۶۶بیت ٩۲
بغض تو باشد ذلّت دنیاء نکبت عقبی؛ نار جهئم ۱
حبٌ تو بخشد. جنت اعلی افسر شاهی, تخت کبانی
(قصیده ۲۱ بیت ۱
تضاد:
بسی ز لشکر اسلام کشته گشت به یک دم
ز شیخ و شاب و وضیع و شریف و اکبر و اصغر
(فصیدة ۲۷ بیت ۴
پنجاه و هفت
اگر مشاهده صنع او همی خواهی
کار دنبا را مقدم.داشتن بر کار دسن
صسانعی کوداد با ترکیب انسان امتزاج
نیج
شه ملک دین حیدر صفدر است
ببین به ارض و سماء اختلاف لیل و نهار
(قصیده ۹بیت ۳(
سود پنداری ولی خر نباشد جز زیان
(قصیده ۲۸ بیت ٩
خالق ظلمات و نور و خالق لیل و نهار
این عناصر را که دعب و با پس اندو بر و حار
(مئمن ۵بیت ۴۷)
که او شهر علم نبی:را در است
(قصیده ۴۴ بیت ۲
نقش بند صورت انسان چو دست صنع اوست
زان دهد فی احسین التقویم انسان را مثال
ای به نام تو نجات نوح از طوفان و آب
به موی گاه در عهد سلیمان دیو را بسته
تنسیق الصفات:
(قصیده ۰ بیت ۴۵
وی به یاد تو به ابراهیم آتش گلستان
(قصیده ٩ بیت ۵
گهی کرده به تیغی دفع شیر شرزه از سلمان
(قصیده ۶بیت ۲(
رشک ملک. فخر بشر پوسف رخ و بمئوب فر
عسیسی دم و موسی گهر حبدر دل و احمد شا
هستند در راه طلب, شاهان تو را همچون گدا
(قصیده ۲۲ بیت )
پنجاه و هشت دیوان سلیمی تونی
توالی اعداد: 5
به. نام آن که به دو حرف کرد ویک گفتار
و
چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه اظهار
(قصیدة ۵۸بیت ۵۶
انواع جناس:
جناس تام:
آن کاو بر آستان علی سود رخ چو من بیند همیشه سود و نبیند ز کس زیان
۱ (قصیدء ۴۲ بیت ۱۷
عیسی مریم ز رفعت بر چهارم آسمان همنشین مهر شد تا یافت با مهرت وصال
(قصیده ۳۲بیت ۲۶
ز سر دو دیده برون کرد و گفت از آن چشمی
که دیسده دیندة نامحرمی» شدم بیزار
(قصیده ۱۶بیت ۲۵)
جناس مرکب: :
در مدیح مرتضی تا بنده میگويم سخن با شدم تا بنده از طبع سخنور آتاب
(هفت بند -بند دوم بیت )
چون ز بیداد گنه مارا تویی فریاد رس دادخواهانيم بر درگاه تو فریاد رس
(هفت بند -بند سوم بیت )
يا رب این ماییم رو در خاک این در یافته. خاک بوس کعبة مقصود را دریافته
(قصیده ۲۷ بیت ٩
به شکر آن که تو را هست قدرت گفتار . . زبان به شکر و ثنای خدای در گفت آر
(مثنوی ۴ بیت ۲۱)
پنجاه و نه
جناس زائد یا افزایشی:
کس زبان از دوستی مانکرد
کی بود هرگز سوی مال و متالش التفات
دای داد ندان شاه الفشتم ز ازل
تسیر آهنین تبزا ساز
موجب گریه ندانم چیست با خیرالبشر
سود خود کس جز در اين سودانکرد
(قصیده ۴۲ بیت ۳۲۸)
هر که را درگاه آل مصطفی باشد مال
(قصيدة ۲۹ بیت ۲۰
مرا ز حبٍ وی اين لاف هست از آن آلاف
(فصيدة ۲۵ بیت ۳۴
و ز خوارج بدان بر ار دمار
(قصیده ۲۹ بیت ۳۲۲
ورنه خواهد کرد جان بیقرار از تن فرار
(فصیده ۳۹ بت ۰(
هر که در راه تو دارد ذزهای سوز و نباز
فارغ از ناز و نعیم است. ایمن از نار و جحیم
با رب به فضل و دانش باقر که چون نبی
چون سلیمی مونسم مدح علی شد کز ازل
به گرد آن ز بهر کشت هر کاو گشت کشت او را
(قصیده ۵ابیت ۳۸
همرگز دمی نبود دلش از خدا حجدا
۱ (قصیده ۰ بیت #۰
هست أنس جان مرا با اين امام انس و جان
٩۳ بیت ۵٩ (قصیدة
نبرد از پسنجه و جنگال آن دژنده یک تن حان
(فصیده ۴۴ بیت 0۷
هست مهر مهر شاهی بر جبین جان مرا
از دو جانب حرب و ضرب آغازشد
جناس شبه اشتقای:
هر شقی کاو آتش کین تو در دل بر فروخت
باشد شعف به روضه او خلق را از آن
اگر نام آن شاه با احترام
جناس لفظی و قلب:
حامی دین احمد و ماحی کفر بود
لّف و نشر:
ز بهر زینت خیل وشکوه خلوت عیشش
کشیدست و گشاده عاشقان را جون دل و دیده
کز خواصش لعل گرددسنگ خارا در جبال
(مثنوی ۴بیت ۴۴)
راه جنگ از جنگ مردان ساز شد
(قصیده ۰هابیت 6۷۰
فهر تو سازد بر او نار سقر را قهرمان
رفصیده ۰ بت ۵(
کان کعبة نجات بود موضم ث شعف
(مئمن ۵بیت ۲۹
سبودی: نبودی ز کونین نام
(قصیدء ۶۷بیت ۸۴
(فصیده بت و4
بیارایند روز بزم و هیجا اشتر و حجره
ز بهر مقدم آن ماه سیم اشتر و ححره
(قصید؛ ۵٩ بیت ۵۴
چو شیث و ادم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
به صدق و صفوت و خلت. به علم و حکمت و عرفان
(فصیده ۲ ابیت 4
ه
دل و عقل و زان دادت که باشی خدا ترس و خدا دان و خدا خوان
با رب به عزت حسن و حرمت حسین مسموم کین دشمن و مظلوم کرپلا
(فصیده ابیت 6۳۶
کاشان - حسن عاطفی
فروردین ۱۳۹۰
در نعت پیامبر (ص ) و چهارده معصوم (ع )
السلام ای سید کونین و ختم انسبیا
انشلام ای ضدر و بر عالم و نور ال
التسلام ای آفستاب آسمان یاو سین
لسلام ای آیت رحمت که بر خوان کرم
التسلام ای هادي امت شفیم المذنبین
السلام ای رحمت عالم که داده اختیار
اللام ای احمد مرسل که در قران خدای
السلام ای شرح گیسوی تو واللیل آمده
السلام ای حیدر صفدر امام انس و جان
تم یقرت حن مر نوف
السلام ای حجّتِ ناطق که گفته کردگار
المسلام ای سرور غالب امپرالمومنین
التسلام ای حسامی دینن نبی کاسلام را
السلام ای حاکم و هادی میزان و صراط
التسلام ای ساقی کوثر که از رنج گناه
۱
الشلام ای شاه مرسل صاحب تاج و لوا
التسلام ای فخر سل آدم و شمع هدی
السلام آی ماه مهر افروز برج طاو ها
لطفب تو در دادة خلی هر دو عالم را صلا
السلام ای از تو درد دردمندان را دوا
بر زمین و آسمانت خالق ارض و سما
گفته محمود و محمّد نامت از عز و علا
الّلام ای سورهای از وصفف رویت والضحی
التسلام ای شیر بزدان شهسوار لافتی
والی و مسولی» ولیالله وصیْ مصطفی
مدح تودر هلراتی [و]» وصف تو در انما
شیر میدان شجاعت صفدر روز غزا
دادهای قوت به دست و بازوی خیبر کشا
فاسم جنات و نسیران شبافع روز جزا
تا ننوشد از کفت شریت نیابد کس شفا
۴ دیوان سلیمی تونی
السلام ای ملت حق را امام و راهبر
السلام ای املبیت طیّبین و طاهرین
الشلام ای گوهر دریای خیرالمرسلین
السَلام ای شمسة گردونِ عصمت فاطمه
الشلام ای هادی دین ححت ثانی حسن
السلام ای خستة الماس کین دشمنان
الشلام ای شاه دين پرور حسین بن علی
السلام ای قسرَة العسین امسیرالمسومنین
السلام اي سیّد سخاد زینالعصابدین
الَلام ای اصل و نسل طیّبین و طاهرین
السلام ای حخت پسعم امام این الامام
السلام ای میوهة جانِ علی بن الخسین
السّلام ای جعفر صادق که در صدق و یقین
الشلام ای رهنمای جمله گمراهان دین
السلام ای نوسی کاظم کليم طور علم
الملام ای عیسی ثانی که احیا کردهای
السَلام ای شاه چار ارکان وء سلطان دو کون
السلام ای قبلهٌ حاجات ارناب بقین
التسلام ای مسقتدای اتسقیای دیسن تنقی
السّلام ای بحر علم و دانش و فضل و کمال
السلام ای حجَتِ یزدان نقی کز آسمان
السنلام ای ماه بنرج رفعت و عز و شرف
السلام ای خارَنٍ علم الهی عسکری
الشلام ای قاضی شرع و طریقت بی خلاف
الشلام ای کشور دین را امیر و پادضا
کالما آمد پریالله در شأن شضما
اسلام ای مخزّن اسرار شاه اولیا
نور چشم مصطفی فخر البشر خیرالورا
وارث علم نبی قایم متام مرتضی
التسلام ای در ره دیین صابر رنج و بلا
سرور معصوم مسظلوم و شهید کربلا
شمع جمع خاندان چشم و چراغ اوصیا
صاحب کرد و مصیبت همدم حُزن و بُکا
بادگار امل بیت و آدم آل عبا
وارث احنمد محقد باقر حیدر قا
کلبن باغ کرامت سرو بستانٍ وفا
بر همه عالم توئی شاه و امام و مفتدا
کز تو با راه صواب آیند از کفر و خطا
کاآمده در گوش جانت هر زمان از حق ندا
جمله دلهای خلایق را به نطق جانفزا
الشلام ای حجَتِ هشتم. علی موسی الرْضا
السلام ای سده بوست مروه و اهسل صنفا
السلام ای خلق عالم را امام و رهنما
سظهر لطف الهسی معد حلم و حیا
کنبت و نام آمده هم چون ولی له تورا
السَنلام ای دز درج حکمت و بحر سخا
السلام ای نقد ایمان را: ز تو زیب و بها
کاثف علم حقیقت والی مسلک ولا
4
السلام ای حجّت حق مهدی آخر زمان
السلام ای مقتدای منت ایمان که هست
اس لام ای زمره خاصان درگاه اله
اسلام ای خازنان گنج علم و معرفت
الشلام ای در کلام خویشتنتان کردگار
بنده مسکین سلیمی کز گدایان شماست
عرضه میدارم نیازی از ره اخلاص و صدق
هر کسی را رو به درگاهی و ملجائی بود
پادشاهان عسطا بسخشید در مسلک اله
تصائد
گر چه بیحد و نهایت جرم و عصیان کزدهايم ۱
قایم ال محمد هادی دیین خدا
خلق عالم را به تو تا روز سحشر اقتدا
السلام ای محرمان بارگاه کبریا
السلام ای مفتیان دیسن و دیوان قضا
گفته صلوات و سلام و مدحت و ذکر و ثنا
رو بدین درگاه آورده به زاری و دعا
من که و مداحی درگاه اعلی از کجا
ما جزاین حضرت دگر جایی نداریم التجا
ما اسیر و عاجز و مسکین و درویش و گدا
هست لطف و بخشش و فضل شما بیانتها
درنعت پیامبر(ص )و منقبت امیرالمومنین علی (ع) .
نناو مد گویم خالقی را
یکی خسورشيد گردون نبوّت
محمد نی انلاک و انسجم
دو صدر مسند عزو جلالت
یکی در مرتبه سبلطان کونین
محند ارف خلق دو عالم
دو ند آدم و دو نسوح هستمدم
یکی در خلق ابراهیم سیرت
محمّد فضل و قرب آدم و نسوح
۳
که از نوری دو جوهر کرد پیدا
یکی مولا عنلی آن شاه والا
عای فیاض ارض و جمله اشیا
دو بسدر نور بخش عالم ارا
یکی در منزلت شاه معلی
علی بعد ازانبی عالی و اعلا
دو کشستی نسجات انسدر تسوّلا
یکسی در قرب اسماعیل آسنا
علی بانوح و ادم فخر آبا
دیوان سلیمی تونی
دو داود و دو نسور علم و عرفان
یکی فرمانروا بر انس و بر جنِ
محمّد مالک مسلک سلیمان
دو ادریس و دو جرجیس و دو یونس
یکی مأمسورش افلاک و کواکب
محمد شاه شرق و غرب عالم
دو واجب دعوت طور مناجات
محمد بود مسوسی و چو هارون
دو ایسوب بسلا کش در ره دیسن
یکی با جور امّت صبر کرده
مسحمد بسود آن ایسوب صابر
دو نور حسق دو شمع عالم افروز
یکی چون یوسف اندر حسن احسن
دو سرور بر سریر دیین اسلام
یکی با حخت و برهان قاطع
محمد دیین حق را ساخت ظاهر
دو حاکم در اوامر در نواحی
یکی اندر قضا بي شبه و مانند
محهد بر فراز مسند شرع
دو شاه بت شکن در راه اسلام
یکی در حلقة کعبه زده دست
دو سحیی شرع و دین را داده احیا
علی جون خاتم اندر دست او را
دو الیناس و دو خضر و دو مسیحا
یکی محکوم خکمش بر و دریا
علی بر بسحر و بر والی و مولا
دو دریابسندة نسور تسجلی
کی هارون امین جای موسی
عی او را وصی در دین و دنسیا
دو یعقوب و چو یوسف هسر دو زیبا
یکی را بیت احزان گشته مأوا
عسلی یمقوب در کنج زوایا
دو شاه دیین دو ماه مهر سیما
یکی چون عیسی اندر خلق یکتا
عسلی بسود آن مسیح روح افزا
دو مظهر در طریق شرع غرا
یکی با تیغ تسیز و نطق گویا
عسلی شرع نبی کرد آشکارا
دو فرمانده بسر احباب و بر اعدا
یکی اندر غزا بی مثل و همتا
علی اندر میان صف هیجا
ز کمبه اونک نده لات و عزا
یکی بنهاده بر دوش نبی پا
علی ار باب ایمان راست ملجل
دو مخر در ره دیسن صادق القول
یکی ضازن بسسر اسرار الهی
محمد شهر علم از روی دانش
دو زیب و زور این فرش ابر
یکی فرمانش از مه تابه ماهی
محقد نور بخش عرش اعظم
دو مسعصوم و دو طاهر دو مطهر
یکی از طسیّبین ازکی و اطهر
محمّد جَد دو فرزند حیدر
دو فرمانده دو فرمان بر دو مهتر
یکی والیی ملک دین و ملت
دو فیض رحمت و دو روح جنت
یکی پسباکسیزهتر از آب کوثر
محمد ام لح خوان ملاحت
دو چیز اندر جهان دارد سلیمی
یکی با دوستان آل یساسین
زحبٍ آن دو شسه دارم دو امید
یکی هنگام عرض جرم و عصیان
دو صادق خالی از مسیل و [محابا]!
یکی عالم بر آن اسرار و آسما
عسلی آن شهر را در بود حفا
دو مسهر انور این سقف مینا
یکی را از نسری ره انریا
عسلی زیب و فروغ فرش غشبرا
ز ذنب و مسعصیت هر دو مبرا
یکی از طاهرین انقی و اتسقی
عسلی نفس نبی و زوج زهرا
دو دانشور دو دین پرور دو دانا
یکی اسلامیان را شاه و مولا
عسلی منشور الش راست طفرا
دو لطف حضرت ابزد تسعالی
یکی شیرینتر از فشهد مصفا
علی هست احسن ارباب جسنا
ز طعاعتها تسسولاو تسبرا
یکی از دشسمنان آل طاها
نسدارم غیر از این دیگر تما
یکی تسعین چوگردد جای فردا
علی در حّت المأوی دهد حا".
۸ دیوان سلیمی تونی
در مشهد مقدس سنیّد الشهداء امام حسین (ع ) گفته شده
۳
صتل عسلی ولي حسق؛ قسرة عسین مصطفی
خازن علم انبیاء وارث شاه اولا
صل عسلی اخ الحسین, سبط نبیی هاشمی .
مونس جسان فاطمه. ابن علی مرتضا
صسل عصلی ابی الملاه معدن حکمتِ خدا
اختر بسرج لافستی؛ گسوهر بسحر آنما
موه ب امل بیت گلبن گلشن هدا
مسل عسلی اسام دیسن دیین خدای را مسبین
کشت سیخ طلم و کین , صابر مسحنت و بسلا
هادی راه دین حسین» پشت و پناه دین حسین. :
مسیر سپاه دیسن حسین» شاه هید کل
بر تسوز ایزد ای امام» از ره عز و احسترام
اف صلوة و اَلام الف درود و مرحبا
فاطمه را تویی پسر هست عسلی تو را پدر
۱ جسد تسو سید البش سرور ختم انسبیا
شاه و امام مسحترم» مر عرب مه عجم
ذاتِ تنسو مظهر کرم. نور تسو رحمتِ خدا
میردم چشیم عسالمی. اشرف و فسخر آدمی
: ۱ همم ملکندو آدمی» بنده چو بندگان تورا
هست ز روضة جنان, روضة پاک تونشان
گشته به چشم حوریان. خاک در تو توتیا
تصائك . : ۹
تاشب و بقعه شممهاء نور توبسرفروخته
شمع سپهر سوخته» روز و شب اندر آن هوا
نور خداست ذاتِ تو لطف و کرم صفاتِ تو
ای به یک التسفاتِ.تسو حاجتِ عالمی روا
وانکه به دین داورش. حبٍ تسو کشت رهبرش
5 خلد بسرین و کوثرش روز جزا بود جزا
وانکه به ناسزا میان» بست به کین یزیدیان
هست عسذاب جاودان» لصنت ایزدش سنا
وانکه ز شرک و کفر و کین» خونِ تو ریخت بر زمین
هست به نسزد امل دین کافر و مرتد و دغا
هر که رخ از تو نافته. سوی درک شتافته
جابه جحیم یسافته» گشته رخ وی از قفا
خبٍ تسو حاصل حیات ذکر تودفع سیّأت
دار تسو کعبة نجات باب تو قبلهة دعا
روی من است و خاک ره پیش تو شام و صبح گه
یر نسیاز پیش شسه, تسحفه چه آورد گدا
از همه خلق رستهامدر تسو امید بستهام
رو بسه درت نشستهام» در صبف صفْه صفا
بسهر.طسواف ثشربتت» رو به حریم خرمتت
۱ آمدهام به حضرتت. مفلس و زار و بی نسوا
بسنده سسلیمی: نحسزین» هست غلام کمترین
۱ امد از سر یمین در رة طساعت شیسما
بهر نسثار این درش هر چه بود فراخورش
نیست متاع دیگرش یر ممسداییح و نا
۱۰ دیوان سلیمی تونی
هست بسه دولت توام» چشم عنایت [و رحا]
ای کسرم,تسو بسیکران» بر همه لطف تو عیان
ولایت نامه در مناقب امیرالممنین علی (ع )
۱ ۴
سجرکز جانب مشرق برآمد رایت بیضا
فرو شد لشکر انجم در این سیماب گون دریا
سیاهی سپاهزنگ چون شد از نظر پنهان
فروغ طلعت ززین شاه روم شد پیدا
مثال خضر کز ظلمات ناکه روی بنماید
تسمود از پسرده رخ سلطان چارم قسلعة ممینا
جبهان کرد از تسجلی جمال خویش نورانسی
غبارزنگ ظطلمت محوگشت از عرصة غبرا
به رسیم بندگی چون بندگان کمترین کیشان
به پیش شه نهند از صدق رو برخاک ره عمدا
نسهاد از راه مسهر و. روی خدمت خسرو انجمن
ببه خاک درگه شاه نسجف روی جهان آرا
سخی طبعی کز آثار نسیم لطف جان بخشش
بسدین هنگام جان بسخشی نسموده از دم عسیسی
وصی مصطفی کاندر شب ممراج چون او کس
نود ] گا؛ از اسرار #سبحان الذی اسرا4
ه
فتصائد ۱۱
بسرای ده بسوس خدمت شاه نسجف گسویی
نهاداز مسهررو بر خاک خورشید جهان آرا
امسپرو سسرور غالب علی بن ابسی طالب
که از قسدرش نسمودار است ایسن نه منظر تیا
بسیاو شمهای از فضل آن سلطان دیسن بشتو
که با وی چون سخن گفته است خورشیند جهان آرا
روایت میکند فنخر همه انصاریان جابر ۱
که روزی مرتضی با حضرت شاه رسل یک جا
نسماز شام را بگذارد در مسحراب پشت خود
نسهاد و کرد با اصحاب رو آن سید سطحا
چنین فرمود کاین عم و داماد و وصی من
کسجایی بسه دیدار تسو رون دیدهای بینا
امیرالمومنین حصیدر چسو بشنید این ز پیغمبر
روان برخاست آن سرور زجای خویشتن برپا
جوابشی گفت لب یک بانبی الله منم اینک
فدایتآم و بایم چبیست فرمان از کرم فرم
نبی گفتش برو بیرون که چون طالع شود خورشید
سلامش گو وبنگر کاو بسه امسر خالي یکت
جواب تو دهد باز و سخن گوید فصیحانه
تسورا خواند به اسمائی که نبود به از ان اسما
بسه فسرمان نبی آمد امیرالسومنین بیرون
گر ده ختقی عم پر ار
چنین گوید خبر جابر که از بسیاری مردم
بترسیدم در آن ساعت که ناگه من نیام جا
۲ دیوان سلیمی تونی
گس رفتم پبشتر از حلق دنبال ولی ال
به صحن مسجد افکندم به صد سعی و حیل خود را
و طالع شد خور از مشرقعبی فا سم لک
بکو بامن سخن ای خسرو صنع خدا پنما
به لفظی کأن ز جمله لفظها بود انصح و اوضح
بدان لفسظی مسمیّن خسرو سیّارگان گویا
جواب شاه مردان را چنین گفت از ره عرت
سل اه و الا کرام بسادا بسر تسوای مولا
تویی اوّل تسوبی آخر تسوبی باطن تویی ظاهر
تویی از قدرت قادر به جمله چنیزها دانا
چو بشنیدند از خورشید تابان این سخن خلفان.
برآوردند از هر سو فشغان و ناله و غوغا
نرستادند صسلوات و درود اصحاب از شادی ۱
ولی بسیار پیچیدند بر خود از حسد اعدا
شدند اندر غضب بعضی ز اصحاب رسول الله ۱
ز قهر استماع ایین سخشان زرد شد سیما
روان رفتند پیش مصطفی کای سیّد مرسل ۱
به لفشظ در فشان خود بگفتی بارها با ما
که نبود اوّل و خر به غیر ذات پاک حق
نباشد ظاهر و باطن به جز جبار بی همتا
کنون خورشید حیدر را بدین اسماء میخواند
به گوش خویشتن کردیم از وی این سخن اصفا
بسه مسا بسرگوی تسا دانیم بسپرستيم ای سید
۱ علی را بعد از این کز زانکه هست او ریّی العلی,
تصاند ۱۳
نبی گفت أشکتوا یا قوم, جهل است این سخن گفتن
که حق بی مثل و مانند است فرد و واحد یکتا
ولیکن هر متامی را مقال هر سخن باشد
جوابی بشنوید از من ز شر و کین کنید ابرا
نخستین این که میگویید از چارم فلک خورشید
علی را خواند بااول بدین اسم است او اولی
چرا زیرا که اوّل کس که آورد از همه خلقان ۱
به یزدان و رسول ایمان نبود غیر از علی حفّا
دگر گفتید خور با وی نداکرده است یا آخر
چواوّل را بدانستید اکنون بشنوید اخری
مرانیکو بود همدم دمی آخر علی باشد
دهد غسل و به آیینم روان سازد از این دنیا
دگر گفتید با ظاهر ز شمس او را خطاب امد
مسثال ال و آخر بکویم با تواین معنا
شد اسلام از علی ظاهر که در جنگ حنین و بدر
به غیراز وی کسی دیگر نماند اندر صف هیجا
پس از ظاهر شه انسجم از آنش گفت یا باطن
که کردش حق به علم اولین و آخرین دانا
علیم کل شی خواند شمس او را در این صعنی
۱ ۱ که صف اهل ایسمان را احاطه کرد باطنها
بیان چون کرد از بهر صحابان حضرت سید
حدیث شمس را یک یک به لشظی روشن و غزا
در آن روزی که صحرای قیامت میشود ظاهر
برانگیزند خاق آفرینش را در آن صحرا
گروهی را کشد مالک کشان از جانب دوزخ
گرومی را برد رضوان به وی جسّت المأُوا
ز خسیل انبیا و اولیادز عسرصة محشر
کسی پیش از علی در جئت الفردوس ننهد پا
رحیق سلسبیل و زنجبیل و شربت کوثر
۱ علی پیش از همه نوشد از هر شسربتی اصفا
جو فرمود این کرامتها نبی دربارء حیدر
یکی برخاست گفت: ای خواجه» درم مشکلی بکش
تو فرمودی که پیش از من ز خلقان در نیاید کس
به صدر روضهة جئت به زیر ساية طوبی
مقدّم میکنی اکنون علی را شرح ایسن برگو
نبی گسفتا چنین است این سخن من گفتهام اما
سوی جئت چورو ارم لوای حسمد در پسیشم ۱
عسلی بسردارد از ببحر کسرامت آن لوا فردا
عمودی از زمرد باشد اصل آن به دست او
بسه دو بسته نود شمه علم از حسله خضرا
بود هر شقه را وسعت ز مشرق تا حد مغرب
کشسبده سر راز طارم اعلا به استعلا
یکی برجست دیگر بارهکای ستّد کحا باشد
لوای این چسنین بسردن علی را طاقت بالا
نبی گفتش که لسکت ای خوارج این عجب نبود
ز سیر حضرت جبّار لیکن بر تو هست اخفا
به قدر فقوت جبریل و میکائیل و اسرافیل
که ایشانند بر کل ممالک اعظم و اعلا :
قصائد ۱۵
به قدر عرش و کرسی حاملان عرش افزونتر
بسه قسدر جسملة کژوبیان عالم ببالا
خدا داده به نضل خود علی را قَوّت و قدرت
نکرده هیچ کس را این کمال و منزلت اعطا
شنیدند این سخن را مومنان از سید مرسل
بسه صدق دل صممی گفتند آما و صدقنا
تعالی الّه زمی فنضل و عطای قادر بی چون
که چندین قدر و قوّت داده با این یک تن تنها
علی را مرد عاقل چون کند بادیگری نسبت
مکسر آن بسی بصارت کاو نداند گوهر از حصبا
گرفته پسرتو نسور عسلی کسونین را لیکسن
ندارد بسهره از خورشید تابان دیده اعما
به سویش مهر و مه را رو کوا کب زو سعادتجو
۱ فشلک در بسندگی او کمر بر بسته چون جوزا
غتلامان در دولت سبرایش قنبر و غمان
کنیزان حسریم احسترام روضهاش حورا
چو فردا در حساب آرند خیر و شر ز هر بنده
شوند امل نفاق از شومی اعمال خود رسوا
مرا در نامه چیزی نیست مجرا کاو فتد لیکن
بود تسیری که بر جان خوارج میزنم مجرا
به روز حشر بسهر دشسمنان مسرتضی باشد
نلک طاعن ملک لاعن جنان بسته درک دروا
هر آن کاو دین به کین مرتضی بفروخت؛ شد بی شک
سیه روی دو کون و مساند جاویدان در آن سودا
۶ دیوان سلیمی تونی
الا ای خارجیی نساصبیی مرک مدبر
که شیطان کرده از کل خانهٌ ایمان تو یغما
تو مشرک زاده میدانی نبینی خویش را اکنون
۱ ۱ همی گویی مسلمانم نه اسلام است این حاشا
نبی را و ولی را پاک دان و جتة و اببایش
ز مادر وز پسدرگر مومنی تاادم و حوا
ز بعد مسصطفی حیدر بود در دین تو را رهبر
امین جای پسیغمبر امیر مقصد اقصا
کند نام ک لامش زنسده جاوید مومن را
که نام اوست جان بخش و کلام اوست روح افزا
مرا سهرش ز دل بر میفروزد چون نهان دارم
که نتواند به گل هرگز شود کس آفتاب اندا
ز اجزای وجودم بسوی حتٍ مسرتضی آید
چو در راه وفایش گشته باشد خاک این اجزا
مرا صبح ازل از ببحر مهرش قطرهای دادند
از آن دم میزند موج سخن طیع مسحیط آسا
هر آن نسظمی که در مدح امیرالمومنین حیدر
سسلیمی کسرد از طیع سلیم خویشتن انشا
ملک گر بر نلک تحین ار گوید عجب نبوه
۱ که از خسن ارادت هست نظمش احسی الخسنا
محبٍ شاه اگر بر کوه خارا این سخن خواند
نسدای افرین آیدورا از صخرة صسما
نیشاید که جز در مدح شاه اولیا گفتن
. کلام این چنین محکم حدیث این چنین زیبا
تصاند ۱۷
مرا تشریف مذاصی شه داد از ازل ایزد
که این خلعت نیاید هر کسی را راست بر بالا
محبٍ مرتضی گشستم ز جسمله خلق مستفنی
که هر کاو شد گدای او ز شاهان دارد استغنا
بسه کسنج انسزوا بسرتافتم از اهل دنیا رو
نشیمن گاه من قاف قناعت کشت چون عنقا
چو مهجوری که ماند در بیابان تشنه دور از ماء
ببه فضل ایزد داور طمع دارم که در مسحشر ۱
که داری عاشمان حضرتت راواله و شمدا
بسه حسق سید کونین فخر عالم و آدم
که وصفش گفتهای در سور باسین و در طاها
به شاه اولیا حیدر که سایل خواست از وی سر
نعم فرمود آن سرور نیامد بر زبانش لا
بسه حق حخت شانی حسن بعد از ول تسو ۱
بسه زین العصابدین آن سید سخاد والعتاد
که بود اندر کمال و فضل خود چون جذ و چون آبا
بسه حق خازنان علم و دانش سار و صادق ۱
5 ۱ کز ایشان یسافت در عالم مدین دین تو احیا
۸ دیوان سلیمی تونی
به حق موسی کاظم که بود اندر مناجاتش
به حق حجخت هشتم رضاو روض:ة پا کش ۳
ببه شاه اتقیا بعنی تقی کز هممت عالی
چو جذ خویش فارغ بود از دنیا و مافها
به تمظيم سفق و عسکری آن سهر دین پرور
که باشد امل دین را <
حت ایشان عروة الونمقی
به حق آفتاب دین و مت مهدی هادی
که مارا زنده کن از نور خورشید عطا بخشش
در آن روزی که خلقان ذره سان ساشند ساپیدا
در مدح سلطان اولیا ابوالحسن علی بن موسی الرضا(ع )
این روضة مقدس و این کعبةٌ صفا
این قبَة منور با رضعت و شرف
دانی که چیست کعبة حاجتروای خلق
بحر کمال و خازنِ اسرار لو کشف
قایم مقام ختم رسل. صدر کاینات
آن آفتاب برج امامت که میرسد
آن پادشاه ملک ولایت که هسمتش
آن دز قیمتی که به دریای معرفت
شاهی که خلق را سبب بغض و حبٌ او
۵
این مرقد مطهر و این قبلة دعا
ویین بارگاه عرش جناب فشلک بنا
یعنی مقام و مشهد سلطان اولبا
گنج علوم و گوهر دریای لا فستی
مسسند نشین بارگه عبز و کنبریا
سلطا هر دو کون علی موسیالرضا
خسورشید راز فسبَة پر نسور او ضیا
بر خوایٍ جود. خلق جهان را زده صلا
کس ره بدو نبرد همی جز به آشنا
از دوزخ است خوف و به جنّت بود رجا
۱۹
ای افصحی که علم تو را در بیان حق
تسسبیح زایران تسو یسعنی مسلایکه
اوراد سا کسنان سماوات روز و شب
در وصف روی وموی تو خوانند قدسیان
کی وصف و مدحت تو بود حد هر کسی
نسزاش آستان جسلال تو جبرئیل
باب نسبی فضایل تو مرتضی علی
در گوش عاکفان مقیمان درگهت
ز اواز حافظان خوش الحان روضهات
بر قاریان روض؛ تورشک میبرند
در زیسر سبایة علم مسصطفی بود
وان کس که کرد در ره دين با شما خلاف
تو حجٌت خدایی و ما بندگان همه
یبا شاه اولبا نظری کن که عاجزیم
دارالشفای خستهدلان آستان تسوست
چشم عنایتی به سوی حال ما نگن
مر کس ز حادثات به جایی برد پناه
هستیم سبایلان درت بسا ابیالحسین
درویشسم و تسو پسادشه بنده پسروری
دردی که در دل من آشفته خاطر است
حز زاریودعا جهبر این درگه آوریم
سا رب به ذات پاک تو و بينیازیت
بارب به انبیا و رسولان حضرتت
یبا رب به حق سید کونین و آل او
با رب به پا کی و شرف فاطمه که همست
چون دانش رسول خدا نیست انتها
سسبحان من تقد بالعز و العلا
در مدح باب و جذ تو باسین و هل اتی
هر صبح و شام سورة واللیل و الضحی
ای گفته کردگار تو را مدحت و ثنا
ملاح خاندان شما حضرت خدا
جست بسزرگوار تسو سلطان انسبیا
هر دم رسد ز حضرت حق فاذخلوا ندا
هر بامداد در مسلکوت اوفتد صدا
بستان سرای جنت و مرغان خوشنوا
هر کس که او به ملک ولایت زند لوا
از قول ایسزدش در کالاسفل است حا
بنهادهایم سر چو قلم بر خط رضا
افستاده در کمند شم و مسحنت و بلا
بساصد نسیاز امدهاییم از پی شفا
تااز عنایت تسو زهیم از غم و عنا
اوردهایم مابه جناب تو التجا
دارییم امید از کرمت رحمت و عطا
ساطانی و سسلیمی بسیچارهات گدا
آنرا هم از خزانة لطفت رسد دوا
ای قادر کریم و خداوند رهنما
از خلق ای تو باقی و بافی همه فنا
يا رب به قرب و منزلت و جاه مصطفی
پا رب به علم و حلم و کمالات مرتضی
ذات تو بر طهارت و بر عصمتش گوا
يا رب به عزت حسن و حرمت حسین
پبارب به آب دید؛ُ زینالعباد کو
يا رب به فضل و دانش باقر که چون نبی
يا رب به صدق جعفر صادق که در جهان
یا رب به حق موسی کاظم که در دو کون
يا رب بدین شهید خراسان که درگهش
اعلی علیی موسی کاظم شه جواد
یارب به خرمت تقی متقی که بود
يا رب به روح پاک علی نقی که هست
يا رب به طاعت حسن عسکری که کس
یا رب به حق مهدی هادی که جِن و انس
با رب به حق حمله امامان که ذاتشان
کین جمع را که روی بدین کعبة نجات
جرم همه ببخش و مرادات همکنان
مسموم کین دشمن و مسظلوم کربلا
یک دم به غمر خویش نیاسود از بکا
مرگز دمی نبود دلش از خدا جدا
اسلام را به برکت عامش بود بسقا
بر خاق کاینات اسیر است و پادشا
چون کعبه هست قبلهايی حاحات خلق را
والا ولی حسضرت حسق, والی ولا
فایم متام این شه معصوم مجتبی
سرو ریاض خلد وگل باغ انم
چون او امور حق به شرایط نکرد ادا
دارند تابه حشربدان شاه اقتدا
پاک آفریده ای ز همه ژلّت و خطا
آوردهاند جمله به زاری و رتنا
از لطف خود برآور و حاجات کن روا
امیدوار بنده سلیمی به فضل توست
یبا قاضی الحوایج و یا سامع الذعا
در مدح علی بن موسیالرضا (ع )
۹ بارگاه عزنت» افراشسته سر سر سما
قدرتورا جااز شرف فوق السماوات العلا
بابیست از جت درت بگشاده بر خلق جهان
دیگر چه وصف آرد کسیء در باب این عالی بنا
همواره گرد روضهات. خیل ملایک در طواف
دایم به خاک درگهت. کروبیان را التسجا؛
تصائد
افتاده عکس تربتت. بر روی کرسیی سپهر
پیوسته نور قبهات با طاق عرش کبریا
فردوس جایت آمده جنّت سرایت آمده
رضوان برایت آمده زایبر بدین جّت سرا
ای قبلة جان روی توه میل دل ماسوی نو
باشد به خاک کوی توه روی دل اهل صفا
در راه دین ذوالمنن: مادی چو جذ خویشتن
شاه ولایت بوالحسن سلطان علی موسیالرضا
سلطان چرخ چارمین» پیش در سلطان دیین
۱ هر روز بنهد بر زمین» روی از پی کسب ضیا
هر شب به گرد روضهاش, گردد چو فزاشان فلک
تابرفروزد یک به یک از خیل انجم شمعها
تا خویش را بندد مگ از مهر بر قندیل او
عمریست تا قندیل سان» خورشید دارد این هوا
باشد زروی و فامتش. نفش نموداری و بس
در روشننی و راستی, خورشيد و خط استوا
رشک ملک فخر بشر یوسف رخ و یعقوب فر
عیسی دم و موسی گهر. حیدر دل و احمد لا
سلطان اعرابی نسب؛ میر عجم شاه عرب
هستند در راه طلب. شاهان ترا هم چون کدا
باغ نبوّت را شجر شاخ امامت را نمر ۱
زان از درخت امد به دز بهر تو مصحف با عصا
ای نسخل بستان بهشت. سرو خرامان بهشت
دارد گلستان بهشت. از روی تو برگ و نوا
بهر لسینی کاو تو را انگور زهر آلوده داد
جاوید در صحن جحیم, نار سموم آید جزا
۵ دیوان سلیمی تونی
سردا که صبت دولت ال محمد در دهند
گکردند خسزم دوستان از استماع آن ندا
رضوان دهد احباب را ثبربت رحیق سلسبیل
مالک ز زقسوم سعیر اعدات را سازد غدا
دارد ز خاک درگهت. گکردی تمنا حور عین
بسهر تسفاخر تسا کشد در دبدهها چون توتیا
هستی به علم ای محترم چون سیّد عالم علم
در جود و احسان و کرم چون شهسوار لافتی
جدٌ تو صاحب معجزه تنزیل و اشق القمر
باب نسبی کردار تسو. خورشید برج آنسما
اولاد تسو آبا نشان زیسن زمین فسخر زمان
اسراب سادات جسهان ذژیت آل عسبا
سادات پاکیزه گهر» کاین جا بود شان مستقر
بهر شرف گرد قمر. چون اختران دارند جا
حفاظ داوودی نسفم؛ با نسغمههای زیبر و بم
خوانند در هر صبحدم» چون بلبلانٍ خوش نوا
از رحمت رحمان رده هر دم به گوش جان نوید
وز خواندن قسرآن فتد. در گنبد گردون صدا
هر دم به صوت دلستان. چون بلبل اندر گلستان
حواند مسعرف داستان با نغمههای حانفزا
گویند وضافان توء بر درگهت حمد و صفت
خوانند مذاحان تو در حضرتت مدح و ثنا
بر خادمان درگهت از راه تسعظیم و شرف
رضوان جنّت هر سحر گوید سلام و مرحبا
از فضل سلطان قسدم لطفت شده والی نسعم
در داده پسر خوان کسرم» خسلق دو عالم را صلا
تصاند ۳۳
ای شاه و ای سلطان ماء عید دل پژمان ما
قربان راهت جان ماء ای صد هزارت جان فدا
خلقی ز اطراف جهان, لبیک گویان هر زمان ۱
دارنسد رو چون حاجیان, در کعبة عز و غلا
هر سو که گردی مستمع,بانگ صلات است و سلام
هر جا که انندازی نظر» خلقی به زاری و دعا
هر کس بود در طاعتی؛مشغول هر شام و سحر
مارا تناو حمد تو ورد صباح هست و مسا
هستیم ما بیچارگان, در ظلمتِ عصیان اسیر
فیضی ببخش از نور خود. اي مظهر لطف خدا
معجزاتی از حضرت رسول (ص ) در مهمانی جابر انصاری ظاهر گشته !
۷
استدای کارها چون هست بر نام خدا
چسز به نام او نشاید کرد کساری ابستدا
حمد بی حد صانع جان آفرینی را که هست
مالک الملک سلایک. خالي ارض و سما
آن خداوندی که کس را درگه عر و نیاز
در دو عسالم نسیست جبز درگاه فضلش التجا
بعد حمد حق به جان گویم. صلوات و درود
بر رسول و آل پاکش از سر صدق و صفا
آن نسبی هماشمی کز قسدرتِ جبّار بسود
مسمجزات او به عالم بسی حدوبی منتها
۱. نقل از جنگ اشمار شماره ۵۱۷ مجلس سنای سابق.
۳۴
دیوان سلیمی تونی
لیک از اين جمله سه معجز که اندریک محل
گشته واقم وش کن از معجزات مصطفی
این روایت هست نبقل از راویان معتبر
کاندر ایام رسول آن فشخر جمله انبیا
بسود جابر بر تمنا مسدتی تاکی شود
میهمان ایدر سرایش خواجه هر دو سرا
چار من جو عاقبت بخرید با بزغالهای
چند گه از قوت خود چون صرفه کرد آن بینوا
رفت جابر نزد پیغمبر که ای شاه رسل
دیرگه شد تا که هست این آرزو در دل مرا
کز طریق مکرمت آیی به سوی کلبهام
لطف فرمایی دمی بنهی قدم بر چشم ما
گفت پیغمبر به وی کای دوه انصاریان
هست دانم این ضیافت خالی از رو» و ریا
لیک بسیارند اصسحاب و. تو بسیاری فقیر
نیست از دنیا تو را چیزی مکش رنج و عنا
گفت جابر چارمن جو دارم و بزغالهای
هر چه فرماید دگر یکتای بی همتا عطا
مصطفی گفتش که بر دستاس جو را ارد کن
ذبح کن بزغاله و آزگه روان پیش من آ
رفت جابر آنچه پیغمبر بدو فرموده بود
کردو آمد تاجه فرماید دگر آن مقتدا
مصطفی در خانهةٌ جابر شد و گفتا بیار
آنچه داری تابگویم تا تو چون سازی غذا
رفت و از خانه برون آورد جابر آنچه داشت
منتظر تا خود چه گوید مصطفای مجتبی
تصائد
گفت یا جابر که گردان آرد در لای خمیر
خود سرش پوشید و فرمودش که یک ساعت بیا
بر مدار از روی آن» سرپوش و بسم له بگوی
تسا بسبینی بسرکت نام خدا را جابهجا
دست میبر سوی سرپوش و برون میثن حمیر
نان همی پز تابه مقداری که بس باشد ترا
هم بدان دست مبارک گوشت را در دیک کرد
رفت سوی حسجرة خود آن شه معجزنما
پخت نان بسیار جابر همچنان برجا خمیر
۱ گفت با خود لشکری را میکند این نان وفا
امداز دنبال حضرت. گفت يا خیرالانام
نان فراوان پخته شد از برکت دست شما
با صحابه این زمان باید قدم را رنجه کرد
ای غسبار خاک راهت چشم جابر توتیا
جابر از بهر ضیافت گرد یک یک خانه کشت
جمله اولاد و اص-حاب نسبی را زد صلا
در زمان رفتند سوی خانةٌ جابر روان
مصطفی در پیش واولاد و أحبّا در قفا
سر در خانه رسید و گفت بسم اه نبی
چون قدم بنهاد از او شد خانه پر نور و ضیا
داشت جابر خانهای تنگ و صحابه بیشمار
گفت آیا چون کنم کاصحاب را تنگ است جا
با صحابه گفت پیغمبر که بکشایید دست
سوی یکدیگر که تا پیدا شود آنجا قفا
پشت بر دیسوار بنهادند و بگشادند دست
شد گشاده حا و گشت آن خانه بی حد دلگشا
۳۵
۳۶
دیوان سلیمی تونی
مصطفی میخواست تا دست آورد سوی طعام
حبرئیل آمسد کای سلطان تسخت اصطنا
میرساند حضرت جبار بسیارت سلام
۱ ای ساوار هزاران مدحت و حجمد و نا
نیست فرمان وء اجازت دست بردن با طعام
تاکه فرزندان جابر را نخوانسی بر ملا
مسصطفی فرمود جابر را که فرزندان خویش
تسا نخوانی کسرد باید زین طعامم احتما!
رفت جابر پیش زن گفتا که میخواهد رسول
هر دو فرزند تو را. کو: از که جویم از کجا؟
گفت زن هر دو پسر در کوچه بازی میکنند
نیست از فسرزند بازی عسیب در عهد صبا
رفت در کوی و مسحله جابر ایشان را ندید
بازآمند پسیش سید از سر حلم و حبیا
گفت بنده زادگان گرچه ز خدمت غایب اند
بندگان دارند سر بر خط تسلیم و رضا
نسیست جایز بسهر دو کودک کشیدن انتظار
یبا نسبی دست مبارک پیش کن بسهر خدا
خواست تا دست آورد از بهر سوگندش برون
بساز آمسد جبرئیل از حضرت رب السعلا
کای جبیب حضرت جبّار سلطان رشل
حقّ همی گوید شد از یادت مگر پیفام ما
تساسه کرت همچنان امد پیاپی جبرئیل
۱. احتماء: پرهیزکردن.
تصاند
مصطفی فرمود کای حابر بخوان ابنای خود
هست این فرمان ز نزد بارگه کبریا
گرد بام و خانه بر میگشت جابر هر طرف
ناگهان در مطبخ آمد دید زن را در بکا
گفت زن راء راست برگو گریه ات از بهر چیست
هست ایین هنگام شادی از چه میداری عزا
گفت برگویم به شرط آنکه اکنون این سخن
بسسسرنگویی بسا رسول الّه الا در خلا
تا که ننشیند غبار وی بر دل پاک نبی
۱ رنج ما ضایع بسماند سمی ماگردد هبا
بسود فرزند کهینت در دبسیرستان که تسو
ذبسح میکردی ز بهر میهمان بزغاله را
بساز امد بابرادن رفت بر بالای بام
میشنودم من که با هم داشتند این ماجرا
کهترین میگفت با مهتر که باب ما چه سان
کشت بزغاله؟ بگو با من که دارم این هوا
ان پسر کاو بوه مهتر گفت بنمایم به نو
دست کسهتر را گرفت و زود بنشاندش زپا
از سر بازی چو بر حلقش روان سالید کارد
تیغ تیز و گوشتِ نازک سر شدش از تن جدا
کرد چون فرزند مهتر آنچنان بازی جهل
وز فضانساگاه واقتع گشت او را آن بلا
نعرهای زد بسیخود و لرزه بر اندامش فتاد
کرد از بالای بام از بسیم آن خود را رها
من برون جستم ز خانه تا ببينم حال چیست ۱
وز چه از فرزند من ناگه برآمد آن صدا
۳۸
دیوان سلیمی تونی
ایین یکی را مرده دیدم کاو فتاده بد ز بام
وان دگر بر بام گشته کشته از تیغ قضا
هر دو را پهلوی همم در خانه اوردم روان
اینک آن هر دو پسر هستند در زیر عبا
اين سخن با هم همی گفتند مرد و زن نهان
مصطفی فرمود کای جابر چه میگویی بیا
راست برگو پیش من گر قضهای واقع شده است
تاکن درد شما را از سر حکمت دوا
گفت جابر در پسناه حضرت سید خوشم
ای مبزاران ان مادر راه دین توف دا
تادر این بودند دیگر باره آمد جبرئیل
کگسفت ای مسقصود کل آفرینش مرحبا
حق همی گوید که فرزندان جاپر گشتهاند
هر دو فوت و جابر اندر داغ ایشان مبتلا
حال ایشان شرم میدارد که گوید پیش تو
توبگ و تاهر دو را آرند در داراشبا
مصطفی فرمود کای جابر دو فرزند تو فوت
گشته و پنهان همی داری کجا باشد روا
رو بیاور کشته و آن مرده رانزدیک من
تاببینی قدرت حقّ چون چنین رفته قضا
شادمان شد جابر و اورد در زیر گليم
هر دو فرزندان خود را ی پیش آن شمع هدا
مصطفی سحاد؛ خود را بدیشان درکشید
روی سوی قسبله کرد آن ماه روی والضحی
گفت با رب عا الشری و ردان که یت
۱ حاجت ماآنچه میداريم از فضلت رجا
تصاند
قادرا پاکا خداون دا به اسم اعظمت
کز خواص آن همی یابند رنجوران شفا
مالک الملکی بدان جمع ملک کاو زادشان
۱ ذکر و تسبیح تو باشد در صباح و در مسا
حقّ عرش و کرسی و لوح و قلم خلد و جحیم
کآن ممه بر کبریاق تو دلیلند و گوا
حسق ابات کتابی کامد آن از حضرتت
خیر را وعده جزاء فرمودی و شر را سا
حق جمله انبیای مرسلینت کامدند
۱ خلق عالم را به وحدانیت تورهنما
حسق ادم حق نوح و حق ابراهیم کو
کرد از بسهر رضایت خانة کعبه بنا
حسق اسراهیم پیغمبر به اسحاق نسبی
حق یعقوب و به خسن یوسف زیبا لا
حق داوود و به تعظیم سلیمان در رهت
کز کرامت ساختی بر جن و» انسش پیشوا
حق موسای کليم و آن بد بیضا که کرد
معجزی بیحد به فرمان تو ظاهر از عصا
حسق عیسای مجرد وان دم جان ببخش او
کز علو و رضعت آمد منزلش چارم سما
حق آن هر پنج تن کامد ششمشان جبرئیل
وز ره قسربش بسه آن.ال عسبا بود التسجا
حق اهل البیت من کز راه تعظیم و شرف
مدحت و اوصاف ایشان گفتهای در هل اتی
حصق اولاه کرام و حسق اصحاب کبار
کز سر صدق و یقین باشد به من شان اقتدا
چون تویی جان بخش ای حی قدیم و جان ستان
از کرم جان بخش یک بار دگر این هر دو را
در دم از انفاس پیغمپر به جنبش آمسدند
همچو شاخ سرو کاندر جنبش آید از صبا
هر دو تن از برکت شاه رسل زنده شدند
اندر آن دم حکمت حق چون چنین کرد اقتضا
پس روان" برخاستند از جا و بکشادند چشم
دیدهشان روشن شد از دیدار آن بدر دجا
بر رسول اه کردند از سر عرّت سلام
بود جاری بر زبانشان مدحت و حمد و ثنا
کر جابر شکر و صلوات و درود از هر طرف
بر نبی دادند اصحاب از سر صدق و صفا
پیش خود بنشاند فرزندان جسابر را نبی
تسمیه فرمود و دست آورد بر خوان سخا
جملة اصحاب پیغمبر به یک دم زان طعام
سیر خوردند و پدید آسد در ایشان امتلا
این سه معحز خواحه اندر خانهة خابر نمود
مسطلم کشتند بر اسرار آن شاه و گدا
ال آن معجز که اصحاب نبی در جای تنگ
حمله گنجیدند و خسانه فد گشاده مها
دیگر از بزغاله و از چار من جو لشگری
سیر خوردند و طعامش بود در سفره به جا
وان سیم معجز دو تن دریک زمان جان بافتند
آن یکی مرده دگر یک کشتة تسیغ جفا
5 روال: زو د۵؛ بیدرنگ.
تصاند
سفره را برداشتند و شکر حق بگذاشتند
رفت جابر با صحابه زان مقام جانفزا
نبود از صدر رسالت صد چنین معجز غریب
زان که گر کردی نظر در خاک گشتی کیمیا
قادرا بارب به حق خواحه معجز نما
آن که در شأن وی آمد یا و سین و طاو ها
حسق شاه اولیبا یعنی ول حضرتت
آن وصی نسفس پسیغمبر عسلی مسرتضا
حق نسل امل سیّد شمع جمع اهل بیت
نور چشم مصطفی و مسرتضاء خیرالنسا
حقّ شهزاده حسن دیگر حسین بن علی
آن یکی مسموم و دیگر ایسن شهید کربلا
مب به حق سیّد سجاد زین الصابدین
آن که نامش از ازل شد آدم آل عا
حسق باقر حق صادق خازنان علم توا
حق کاظم وان امام هشتمین سعنی رضا
حق بو جعفر تسقی و حق شاه دین نقی
حسق میرم عسکری آن در بسحر آنما
حق بوالقاسم محمّد مهدی صاحب زمان
انکه عالم را به ذات او دوام هست و لا
هم به حق مصطفی و آل کایشانند و بس
دست کسیر عاصیان و شسافع روز جزا
حق جمله عارفان و عابدانٍ پاک دیسن
جق حجمله عاشقان و عابدان پارسا
ک زکرم ارب ببخشاای کریم و عفو کن
آنچه مسابیچارگان کردیم از جرم و خطا
چون سلیمی گرچه ما را طاعتی شایسته نیست
لیک از جانيم مسولای شسه مسلک ولا
جون بر افروزی لوای مصطفی در روز حشر
جای ما ساز از ولای او ببه زیر آن لوی
ولایت نامه از امیرالممنین علی (ع)"
۸
بسانم آللهم با خلاق أضتاف الوزی
مسبدع الأ ان یارب الشماوات اللی
بسانم السلهم رَخسماناً رحئماً زاجم
بانیك للم رخعاناً علی العزش اشئوق
ابتدا کردم به نام آن خداوندی که هست
الق کل خلایق» رانم این نه سما
آن برافروزنده یعنی. نور بخش مهر و ماه
وان برافرازن ده این بارگاه کبریا
هیچ کس از خوان فضل و رحمتش نومید نیست
از توانگر تا به درویش, و ز سلطان تا گدا
بر رسول و آل پاکش باد صلوات و سلام
زانکه ایشانند بهر خلق در هر دو سرا
خاصه بر نفس رسول الله امیرالمومنین
کاو به مسعجز قرض شاه انبیا را کرد ادا
۱. نقل از جنگ اشمار شماره ۵۱۷ مجلس سای سابق.
قصائد
گوش کن مضمون این معجز که تا یابد دمی
ز اسستماع این سخن آیینه جانت جلا
مشتصد و چل بود و شش از همجرت سیّد که شد
بندهٌ مادح سلیمی چاکر ال عبا
روی دل انسدر طواف روضه شاه نجف
چونکه این دولت میشر شد به توفیق خدا
در زمان بازگشتن سوی بغداد آمدم
بود آنجا مژمنی بس پاک دیین و پارسا
آن روایت پیش من آورد و گفتا نظم کن
چون تویی مذاح امل بیت ای مدحت سرا
نظم کردم من به عون حضرت شاه نجف
والی ملک ولایت صفدر صسف وضا
هست از جابر روایت قدوه انصاریان
اینچنین گوید که روزی در مدینه مصطفی
بوددر مسحد نشسته همجو ماه چهارده
گرد بر گردش صحایه همچو انجم کرده چا
ناگهان مردی عرابی بر در مسجد رسید
بر نشسته یک جمازه تیزه رو همچون صبا
شد پیاده از شتر بر بست آنگه زانویش
رفت در مسجد به صد تعجیل و قومی در قفا
دید بس خوش مجمعی کرد از ره عزت سلام
گفت در گویید بر من تا کدامین از شما
منیکند انسدر ره دیسین دعنوی پسیغمبری
تا که گردد صدق و کذب و دعویش روشن مرا
۳۴
دیوان سلیمی تونی
گفت سلمان هست روشنتر ز خورشید از جمال
ماتری فی وجهه ای مرد عاقل اهستدا
سرور خستم رسل پیغمبر آخر زمان
هست اب والقاسم محمد شافم روز جزا
چون عرابی کنیت و نام محمد را شنید
یافت از نام رسول الّه جانش صد جلا
گفت دارم پسنج مشکل یا محمّد گر کنون
این سوالات مرا گویی جواب دلگشا
بی شک و شبهه بدانم من که تو پیغمبری
آورم ایسمان تسو را بر گردم از کفر و خطا
مصطفی گفتا که برگو این سوالات تو چیست
تا جواب آن به امر حق بگویم بر ملا
گفت اوّل آزکه بر گویی قیامت کی بود؟ ۱
زاسمان باران کی آید؟ ای رسول با حیا
ناقة من ماده آرد بچه با خود نر بود
کسب من فردا چه باشد. قبر من باشد کجا
چون عرابی این مسایل پیش سید عرض کرد
حضرت صدر رسالت منتظر شد وحی را
گشت نازد جبرئیل از حضرت رب جلیل
گفت میگوید سلامت حضرت حق با ثنا
قل به امراله ای سید بو من پنج علم
حق همی گوید نداند هپچ ذاتی غیر ما
چون نبی بر خواند آیت را که نازل گشته بود
آن عرابی شد مسلمان از سر صدق و صفا .
تصاند
گفت آمناو صدذقنا که تو پیغمبری
خواندهام در صحف و تورات این مسایل بارها
کس ندانست و نداند جز خدا این پنج علم
تدای خلت ایسن خاکدان تا انتها
مسصطفی بسنواخت آن مرد عرابی را بسی
پنج روزش" بود و عودت " داد بر حسب رضا
بسعد پنجم گفت میخواهم اجازت یا نبی
تناروم سوی قسبایل چون منم شان پیشوا
دارم از مبسردان نامی در قبایل ده همزار
لیک بسیگانه ز اسسلامند و با کفر آشتنا
گربه اسلام اندر آرم آن قبایل را همه
هصدية من چه بود ای شاه تخت اصطفا
مصطفی گفتا دهم مفتاد ناقه هدیه ات
سرخ مسوی و زاغ چشم و تند سیر و بادپا
بسارشان بساشد مستاع مسصر و اجسناس یسمن
همچنان هشتاد ناقه جمله با زیب و بها
گفت اعرابی که ما را حتی باید زو
تابود مذکور در وی آنچه فسرمایی عطا
مسصطفی فسرمود خجّت تا امسیرالمژمنین
بسهر وی بنوشت و زودش کرد آن جا حاضرا
حجت استد آن عرابی در زمان و شد روان
تا رسید آنجا که بودش کوچ و خیل و اقربا
۱ متن: راضی. . روزی؟ -متن چجنین است. و منن: دعوت» تصحیح فپاسی.
۳۶
دیوان سلیمی تونی
مذت یک سال میگردید گرد قوم خویش
انب اسلامشان ره مسینمود آن مسقتدا
تا که اکثر را مسلمان ساخت آن مرد عرب
در قسبایل آنچه بودند از رجال و از نسا
بعد سالی با بزرگان قبایل شد روان
تا رسید اندر مدینه حال بنگر کز قضا
بود پنجم روز کز دنیای فانی رفسته بود
حضرت صدر رسالت جانب دارالبقا
خاک و خاکستر بسی در کوچهها بد ریخته
مرد و زن دیدند از امل مدینه در عزا
آن عرابی خاک بر سر کرد و ماتم در گرفت
چون شد آ که از وفاتِ خواج؛ٌ هر دو سرا
رو به هر جانب که میآورد با اصحاب خویش
آه و, واوی لا بسود و ناله و, واحسرتا
گفت دردا و دربفا گشته پنهان زیر میغ
آفستاب دیسن و ملت. ماه روی والشحی
آسمان تاریک شد روی زمین ظلمت گرفت ۱
روی چون اندر غروب ورد آن بدر دجا
لوح از کرسی در افتاد و قلم بشکسته سر
عرش لرزان و ملک گریان فلک گشته دونا
پبایة مببر باند از پاية آن پای بود
صاحب منبر شد از سر کاو در | منبر زپا
پشت محراب است خم از محنت بار فراق
زانکه او را خالی از صدر رسالت دید حا ۰
تصائد
نوحه گویان تا در مسجد همی شد آن عرب
بابسزرگان قسبایل در خروش و در بکا
بود در مسجد ابوبکر و صحابه پیش وی
نزد ایشان رفت از بعد سلام و مرحبا
داد از بعد سلام و تعزیت حجت به شاه
بسوسه داد و باز کرد آن تاجدار آنما
چون علی را چشم بر نام محمد افتاد
کاین زمان خواهم نمودن قرض پیغمبر ادا
تاشوند امل مدینه جمع از خود و بزرگ
گشت گربان تازه شد در خاندان دیگر عزا
شد روان بهر منادی جانب مسجد بلال
کرد در ساعت به فرمان ولی الّه ندا
دوستان کشتند شاد و دشمنان کردند سخض
کر کجا آره علی هشتاه ناته از که
شاه مردان رو به سوی فاطمه آورد و گفت
حاجتی دارم به و گسر زانکه فرمایی روا
از کرم آور ردای مصطفی را پیش من
کان ردا زو بادگار است و عمامه با عصا
فاطمه گریان شد و گفتش هنوز این پنجم است
ازوفات وی مرا کی دل دهد کارم ردا
خود بسرو ای شاه مردان و بگیرش از کرم
زانکه میافزابد از گریه مرا ونج و عنا
خواست تا برخیزد از جا شاه بهر آن مهم
اطمه رفت و ردا اورد بش مسرتضی
۳۸
دیوان سلیمی تونی
شاه گفت اوّل مرا گفتی بسرو بردار خود
آخر آوردی چه حکمت بود ای خیر امسا
گفت ترسیدم که در درگاه حق عاصی شوم
زانکه از لفسظ رسول اه شنیدم بارها
کز جمیع عاصیان و جافیان مدبر بسود
هر کسی کاو قول و فرمانِ علی را کرد ابا
پس عمامه بست در سر شاه مردان وانگهی
با عصاوباردا مسیرفت و با ناج و قبا
بسر مین او حسن بود و حسین اندر پسار
از مسخالف وز متابع خلق بی حد در قفا
خواند پیش خود حسن را و به گوشش نکتهای
گفت از اسرار الهی آن شه ممحز نما
شد حسن فی الحال از آنجا جانب صحرا روان ۱
برد ابوصمصام را با خویش تاتلْ حصا
رو به سوی قبله آورد از سر صدق و نیاز ۱
دستها برداشت بر درگاه حصسق بهر دعا
گفت حارا خداوندا بسه اسم اعظمت
کاآن نسماید ره سوی مسقصود در هر ابستلا
حسق لوح و عرش و کرسی و زمین و آسمان
کاین همه کردی به شش روز از سر حکمت بنا
حق این خیل کواکب کاندراین دریای نیل
روز و شب دارند چون مرغان آبی آشنا
جرمت کسوبیان نسو لک کآوازشان
ذکر تسبیح تتو باشد در صباح و در مسا :
فصاند
حسق جمله انبیا کاندر ره دیین بنودهاند
خسلق عالم را ببه وحدانیت تسو رصنما
حسق صدر و بسدر عالم مصطفا ختم رسل
افتاب دیسن و دانش ماه روی والشحی
کان چه بهر قسرض پیغمبر مقر کردهای
آشکارا کسن به فضل خویشتن بارسنا
چون دعا فرمود شهزاده حسن سنگی سفید
گشت ظاهر پسیش وی رخشنده مانند سها
سنگ را بسرداشت شهزاده بسه زور حسیدری
دید غاری ناقة پر بار ایستاده به پا
در یی او ناقهها دیگر ستاده در قشطار
هر یکسی را از لباس و زینت و زیب جدا
پس مسهار ناه اول حسسن بگرفت زود
داد در دست عسرابسی وبکش گفت ای فتا
پس مسهار ناقه بگرفت آن عراسی میکشيد
کاندر آن ساعت ز صنع حضرت رت العلی
تاز غار امد رون هشناد ناقه زیر بار
هم بدان موجب که ذ کرش کرده شد فیما بدا
پس به سوی سنگ اشارت کرد شهزاده حسن
از در غار ارچه دور افتاده بود آمد به جا
آن دعایی کز امیرالمومنینش یاد سود
خواند و شد سنگ از نظر پنهان به فرمان خدا
شاهزاده با ابسوصمصام آمتد پسیش شاه
ناقهها را کرده جمع و کرده در صحرا رها
۳۹
دیوان سلیمی تونی
شاه گفتا ای اعرابی حسق خود را استدی
گفت بسستاندم بسلی ای والی ملک ولا
داد حجت را به شاه وانگه ابوصمصام گفت
ای مسطیع امسر خکمت از نریا تا نوا
شد یقین بر من که هستی تو ول کردگار
هنم وصی شاه مرسل بهترین اصفیا
خلق چون دیدند آن هشتاد ناقةٌ پر بار را
در عجب ماندند هم بیگانه و همم آشنا
با امیرالمومنین گفتند آن جمع ای علی
غیب میدانی مر تو گفت لا حول و لا
لیک کاه ذقه پیغمبر به من داده خبر
تا قیامت آنچه خواهد بود در دار فنا
پیشتر از ناقهٌ صالح به چندین قرن بود ۱
آفریده اینن شترها بهر قرض مصطفی
بهر صالح ناقه گر از سنگ میآمد برون
چون به درگاه الهی مینماید ملتجا
بهر قرض مصطفی هشتاد ناقه از زمین
۱ دور نسبود گر بسرآید چونکه من گویم بر
حضرت شاه ولایت چونکه این معجز نمود
یافتند اسسلامیان از ببرکت او صد نوا
مومنان را گشت دلها شاد و میکردند شکر
مشرکان را مبتلا شد دل به صد رنج و عنا
چون سلیمی گرچه در مدح علی دارم بسی
نغمهای جان فزا و بیتهای دلگشا
تصائد ۴۳۱
۱ بر دعایت به که گردانم سخن را ختم از آنک
هست وصف و حمد آن شه بی حذ و بی منتها
قادرا بارب به حق مصطفی و آل او
کاندر آن ساعت که ما را در رسد ناکه قضا
ناه تسن را پر از بار مسعاصی مسيکشيم
تاکه در غار لحد سازند اسیر و متلا
خوابگاه ما به صدر جنت الفردوس کن
در جوار امل بیت مصطفی و مسرتضی
ولایت نامه از امیرالمژمنین علی (ع)
۹
چون کشاد جمله مشکل هاست بر نام خدا
برگشااول به نام او زبان را بسرگشا
آن خضداوند قسدیم قادر اکبر که هست
ال بی ابستداو آخسربسی انتها
آن حکسيم عالم عادل که اندر هیچ حال
: نیست شرّ و ظلم و نقصان و خلع بر وی روا
رازق کل خلایق مالک ملک و ملک
جاعل لمات و نور و خالق ارض و سما
کرد اب مان و امان مارا کرامت از کرم
تابه قدر خویشتن اریم حکم او به جا
بعد حنمد و شکر حقّ بفرست صلوات و سلام
بر رسول و ال پاکش از سر صدق و صنا
یک دم ای مسومن بیا و جسانب من گسوش کسن
تسابیابی بسهره از عسلم عسلی مسرتضا
قشهای بشنو که صر جا مشکلی در کاینات
۱ بسود از فسضل خدا» حل کرده شاه اولیا
هست راویّش چسو اسسحاق مسحد نام کو
بسود عسالم در زمان خویش امل علم را
ایسن چنین کسه در دور خلافت با عمر
۱ حسارث بسن عستبه را افتاد روزی ماجرا
از سر کسین و غیضب برتافت رو از سسوی روم
شد بسه خشم و خانمان را کرد یک باره جلا
قیصرٍ رومسی چو دیدش گشت بی حد شادمان
کو مگر ترسا شدهست او دیین خود کرده رها
جای نسیکش داد و, وآنگه تربیّت کردش بسی
جسممله تسرسایان صمی گفتند وی را مسرحبا
پیش قیصر جونکه ترسایان همه جمع آ مدند ۱
گفت حارث ميندانم؟ کز چه آمد نزد ما
گفت رصبانی که نبود قَضه بیرون از دو حال
گر بود رخصت نسمایم عبرضه پیش پادشا
یبا ز بهر مسال آمند حبارث ایسنجا پیش تو ۱
یبا ضعیف و بسی خداوند اشت دین مصطفا
این زمان مسیباید از تورات و انسجیل و زبور
ثبت کردن هسر سوالی کساو نود مشکل کشا
پس سسوی اصحاب پسیغمبر فرستادن روان ۱
تسا جواب آن نویسد هر که باشد پیشوا
قصائد ۳
گر فرستد آن مسایل را جواب با صواب
۱ دیین ایشان را قوی داریم بی سهو و خطا
ور جواب آن ندانند و بود دینشان ضصعیف
میسزد کسر از بسدی بدهند ایشان را سا
گفت قیصر تا که هر جادر کتبها مشکلی
بسود بسنویسید و بسرخوانسند پیشش بر ملا
بسعد از آن فسرمود تا با ان سوالات ریب
نامه بسنوشتند بعضی خوف از آن بعضی دعا
نامهای از پیش و تسطنطین بن هرقل که هست
پادشاه ملک و مال و لشکر و تاج و قبا
نزد تسوای جسانشین مسصطفی آگاه باش
کاآمد اینجا حارث و برگشته از دیس شما
زانکه ضعفی دید در دیین شما اکنون مگر
این مسایل را که ثشبت است در کتاب انسیا
بر طسریق راستی پیشم فرستادی جواب
نیست کارم بسا تسوو دیس تسوه رستی از بلا
ور جواب آن نسدانسی واجب ملک عرب
مال ده ساله روان بفرست بی چون و جرا
ورکنی تسقصیر بفرستم بدانجالشکری
اب رانگ یزند از خاک شماگرد فنا
آن مسایل نامه خود را به رصبانی سپرد
گسفت رو سوی مدینه زود چون باد صبا
در زمان بسر مسوجب فرموده رهبان شد روان
روی بر راه مسدینه تسا چبه آید از قضا
۳۴ دیوان سلیمی تونی
سعی و جد کرد و نیاسود از ریاضت روز و شب
تسارسیید انجاز بعد مدتی باصد عنا
بود در مسجد عمر بنسته بر جای رسول
رفت رصبان و سلامی کرد و گفت ای مسقتدا
نامهای آوردهام از فیصر رومی به تسو
با مسایل تا جواب آن نویسی بادعا
چون عمر بستاند از وی نامه و, آنگه بخواند .
دید تهدید و وعیدی بی حد وبی منتها
آن مسایل را همم اکنون برشمارم یک به یک
۱ دید و حیران ماند و از حیرت فتاد اندر بکا
این سوالات عجایب هست بر رسم لقر
کوش کن از من زمانی تا بگویم ز ابستدا
چیست؟ اول آنکه یک ره بی رگ و بی جان برفت ۱
پیش از آن همرگز نرفته بود و نرود بعدها
چیست؟ آن کش جان نبود و حق درو جانی نهاد
باز شد بی جان و حشرش نیست در روز جزا
چیست؟ آن چیزی که پرّد او ز جای خویشتن
مینگردد اکن و پیوسته تر پرد هوا
چیست؟ برگو آن ثر و ماده که بی حان میرود
در نضایی کان فُضاپابان ندارد از فضا
جیست؟ جانداری که فوم خویشتن را پند داد
نه» پری» نه آدمی برگو چه بود و از کجا
چیست؟ آوازی که کس نشنیده و یک کس شنید
تساقیامت نشنود هسرگز دگر آن صیبا
فصاند ۴۵
چیست؟ گو آن جانور کاو را نزادند و نزاد
جسم و جانش شد پدید از فذرت صنع خدا
چیست؛ آن آبی که نبود از زمین و آسمان
مردمان خضسوردند بسسیاری ز روی اشتها
چیست؟ آن چیزی که قومی را به گرما سایه کرد
بیش از آن سابه نکرده بود در[...] ذکا
چیست؟ نوری کان نبود از مهر و ماه و از نجوم
یک دگر را خاق مسيدیدند همتگام رجا
چیست؟ برگو آن درختی کاوّل ابزد آفرید
۱ وان درخت از قدر و رفعت یافت پس نشو و نما
چیست؟ سنگی کآن نخست افتاد بر روی زمین
وان نخستین خون که قاتل ریخت از تیغ جفا
چیست؟ آن چیزی که بی جان میزند که که نفس
چیست؟ آن چیزی که دفن خویش را بود او به جا
چیست؟ آن دو چیز که ایشان را سخن گفتن نبود
کرد حق از فضل خود یک ره تکلم شان عطا
چیست؟ آن چیزی که نبود اهل جنت را از آن
در جهان همم نیست بعضی را از ایشان اطلا"!
چیست؟ آن ساعت که نبود از حساب روز و شب
امل دل را اندر آن ساعت بود نور و ضیا
جچیست؟ آن چیزی که مانند درخت حنت است
کم نگردد مبوهاش» سیری نباشد زان غدا
۱. اطلا: اطلاع. که در قافیه دع» تلفْظ خود را از دست داده و در گویش محلی شاعر مخفف به کار میرفته است.
۶ دیوان سلیمی تونی
چیست؟ برگو جان در جان و تنی اندر تنی
جز یکی رود به سوی صدر جنت زان دوتا
چیست؟ برگو برق و بعد از برق»بانگ رعد چیست
وانگه از قسوس قسزح روشن دلیلی وانسما
چیست؟ برگو آن سیاهیی که بر روی مه است
در کسمی و در فسزونی زو نسمیگردد جسدا
از زمستان ده خسبر تا فصل تابستان کحاست؟
باز تابستان که باز اید کجا باشد شتا؟
چیست ان آتش که داد او نور و سوزنده نبود
چیست آن چوبی که همچون, شمع بود او را ضیا
چیست آن چیزی که حقّ را نبود و هرگز نبود
چیست کآن نبود به نزد حضرت رب العلی
چون نوردد حضرت عزّت زمین وء اسمان
در کجا باشند خلق آن دم خبر ده زان مرا
از ملابک ده خبر تا ماده ابشان بانرند
مادهای کاو زاده بسی نس قَسَه او کن ادا
نرمتر چیزی بگو تا چیست. وانگه سختتر
تسلختر شیرین» چه بود وانگه به ملک کبریا
چسیست برگو دو دونده در ترَدّد روز و شب
نسیست شان ارام و نسنشینند یک ساعت زپا
چیست برگو دوشریک. افتاده در دسبال هم
لیک از دیسدار محروم اند هر دو دایما
چیست برگو آن کلید جنت و مفتاح خلد
وان درختی راء که در حسنئّت نشاند؛ بسی فنا
تصاند ۳۷
چیست آن سلطان که هستش مادر و نبود پدر
مر یکی از لشکر او خسانهها کرده بنا
باز برگو تاکه هابودند آن هر چهار طفل
چون سخن گفتند پیش از وقت هنگام صبا
چیست آن دو بار کایشان را نسمیدانم سلیم
وان دو ایستاده که جنبیدن نباشدشان رضا
چیست آن کاهنده کاو هر که نیفزاید دمی
وان فزایسنده که باشد روح بخش و جانفزا
زان مسیان عسمار باسر ناگهان برپای خاست
گسفت مسيدانم کسی کین درد را سازد دوا
ایین مسایل را به عالم کس نمیداند جواب
جز وصی حضرت سلطان تخت اصطفا
گر ورای این هزاران مشکل آید پیش خلق
حل کند از فضل بزدان آن امیر و مقعدا
هست بسروی کشف علم الین و آخرین
کسز پسقین خضویشتن فسرموه و کف الم
چون عمر بنشنید دلخوش گشت گفتا بودهایم
مااز او غسافل بدو جویيم اکنون التسجا
من شنیدم چنند نسوبت از رسول ال که گفت
باب هر علم او را؛ در ختلا و در ملا
پس روان شبد با صحابه جسانب حیدر عمر ۱
بسود مشضفول نماز آن شه به کنج انزوا
داد چون حیدر سلام و.از نماز آمد برون
ج مله گفتند السلام ای والی ملک ولا
قضَة قیصر به پسیش مرتضی کردند عسرض
وان مسایل را که در وی بسود مشکل نکتهها
شاه با اصحاب سوی مسجد آمد در زمان
گشت خلقی جسمم از بسیگانه و از آشسنا
کاغذ آوردند پیشش بادوات و بافلم
پس نکه کرد آن مسایل مرتضای مسجتبی
بی تأمل جمله را ببنوشت دریک دم جواب
سوی آن رومی اشارت کرد کای راوی بیا
از ام رالمومنین اصحاب کردند التماس
کان چه بنوشتی از آن مارا تو آگاهی نما
پس جواب یک به یک را شاه مردان باز گفت
باز گویم با تسوبشنواز من فرخ لقا
ال آن چیزی که یک ره بی رگ و بی جان برفت
بودسنگ جامة موسی بدانجا از قضا
رفسته بسود اندر میان آب مسوسی کلیم
پس سر و تسن را بفست و بر کنار آمد بهجا
خواست تا جامه ز روی سنگ بردارد روان
شد دوان آن سنگ و موسی میدوید اندر قفا
رفت میدانی ره آن سنگ و به جاآنگه ستاد
تارسیید انجادر پوشید موسی جامه را
چون تصوّر بود جمعی را که بر موسی مگر
تصائد ۴۹
حکمت این بود اندر آن معنی که تا دانند خلق
کوندارد هیچ عیب و نقص و علت بر عضا!
آنچه او را جان نبود و حق درو جانی نهاد
هیچ میدانی چه بود او در کف موسی عصا
چسون ز امر کردگار اندر میان ساحران
آن عصاافکند و کشت از قدرت حق ازدها
وان نر و ماده که بی جان روز و شب ره میروند تث_ ۱
نه پری نه آدمی خورشید و مه دان بر سما
مهتران بد آن که قوم خود را پند داد
کان زمان با ابها اللحل ادخلوا امد ندا
ازکه او بشنید آوازی که کس نشنیده بود
بسود مسوسی کز درخت نور بشنید آن صدا
آنچه او را می نزادند و نزاد او نیز هم ۱
گوسفندی بود کاسماعیل را آمد دا
وان روان آبسی که نبود. از زمین و اسمان
کشت جاری مردمان خوردند از آن بی ماجرا
بود آن سنگی که زد موسی عصای خود بر آن
تاده و دو چشمه جاری شد به فرمان خدا
آنچه سایه کرد قومی را بدان میغی که حق
از رای قسوم موسی کرد در کوی عطا
روشسنیی کاو نبود از مهر و از ماه و نجوم
یک بهیک را خاق میدیدند همنگام رجا
۱. به جای «اعضا» آورده است.
۰ ۵ دیوان سلیمی تونی
هست طسوبی آن درختی کآن نسخستین آفرید
حصق ز بساقی کل آدم بسدان زیب و بها
نود حجرالاسود آن سضنگی نخستین کوفتاد
بر زمین کان را زبارت میکنند امل صفا
بود هابیل آن نخستین کس که خونش ریختند
کز برادر ریخت خون قابیل بی جرم و خطا
آنچه بی جان میزند دم صبح را دان کز دمش
چون دم عیسی همه پابند رنجوران شفا
آنچه گفتی چیست آن قبری که دفن خویشتن
میبرد از هر طسرف بشنو جتواب دلکشا
بود ماهی قسبر یونس» دفن وی اندر شکم
بسطن ماهی داشت از یسونس تسلی و امستلا
اسمان بود و زمین آن دو که یک نوبت سخن ۱
۱ همردو گسفتند ایسنک از قرآن و الارض سا
امل جت را نسباشد بول و غایط در بسهشت
بسچّه اندر کم را نیز نبود آن بسلا
ساعتی کسز روز و شب نسبود سفیده دم بود
ساعت ال بهشت است این که باشد حانفزا
بر م ال مسیوة جسنت کسلام ایسزد است
آنچه مرگز کم نگشت و روح را باشد. غذا
آن تن اندر تن و آن جان در جان که هست
در سبرای جسّت و خارج دگریک زان سرا
ییونس اندر بسطن ماهی دان که آید در بهشت
وانکه در نساید بود ماهی کزو ماند جبدا
تصاند ۵۱
رعد نبود جز ملک کش تازیانه هست برق
مسیزند بسر ابسربانگ و در عسرق ابسر از حسیا
هر کجا قوس فزح بینی نشان ايین معنی است
مردمان آن سال باشند امن از رنج و وبا
از سیاهی رخ مه گر هسمی پرسی که چیست ۱
هست چبرم مه سیه کیز صهر میگیرد ضبا
چسون زمستان رفث تابستان رود تا جای او
بساز تسابستان چو آید جبای او کیرد شتا
اتشی که مینسوزد آتشی نود انکه رفت
از پبیش موسی چو دید آن نار و نور دلربا
از کسف مسوسی بندی چوبی که دادی روشننی
بسود روشسن شمعسان چون بر زمین میزد عصا
آنچه حق را نیست مشلش آن زن و فرزند دان
۱ وانچه نزدش نیست آن ظلم است کی دارد روا
چون زمین و. آسمان را؛ طی کند حق جمله خلق
بسر صراط از حکم او باشند با خوف و رجا
آنچه نسپذیرد خلل آن دین اسلام است و بس
کو بدان دینن خسلق عالم راست صادی هدی
نور دان ذات ملایک کاو نه نر نه ماده اند
مسادهای کساو زاد بسی نسر مسریم است آن پارسا
نسرمتسر چیزی دل مومن بود زان سخت تر
جزدل کافر مسدان کسز وی بنود فرض احتما
عسلم ایسمان است شیرینتر ز جمله چیزها
تب + ا ر ۳۹
نساختر چبه بد حدیث راست بی رو و ریا
۲ دیوان سلیمی تونی
آن دو کایشان را سیم نسبود سما و ارض دان
وان دو ایستاده زصین و کوه بی چون و چرا
دو دوده در پسی هم افتاب و ماه دان
مینیاسایند یک دم در طهور و در خفا
دو شسریک افستاده در دنبال هم روز و شبند
هر مسایی را صباحی هر صیاحی را مسا
چیست میدانی کلید جنت ای عادی نماز
پس به دست آور کلید آنگاه در جت درا
آن درخستی را که بنشاندند در باغ بهشت
هیچ دانی چیست آن گفتار لا حول ولا
آن امیری کش پدر نبود بود زنبور عسل
کو دهد نوش شفا از خوردن گل و یا
چارکودک را که پیش از وقت گفتندی سخن ۱
بر شمارم چون زمان و وقت کرد این اقتضا
بود عیسی؛ کودک اصحاب اخدود و دکر
زانکه یوسف ذکر کرد او بود معنی را گوا
آنجه افزاینده است و مینکاهد جثه است
وانچه افزاید نکاهد همست طاعت بیریا
لیک ایمانت بسیفزاید ار طاعت کنی
بسی شک و شمهه بکاهد از گناه ناسا
از علی راهب چو بشنید این مسایل را جواب
گفت صتق باولی اه وصی مصطفا
آمد ان در دین اسلام و شهادت باد کرد
در طریق حسق رسید از غایت طیع رسفا
فصاند 2۳
گفت تا من زنده باشم یا امیرالمومنین
شیر خاک استان نو نسازم ملتجا
مرتضا چون کرد آسان بر عمر آن مشکلات ۱
گفت ای دریای جود و حکسمت و بسحر سخا
گسفتهام لولا عسلی صد بار و میگویم دگر
کاندر این خوف و بلا و محنت و رنج و عنا
گر نسبودی مرتضاء بیشک عمر گشتی ملاک
چند روزی از تودارم ای شه مردان بفا
پس امسیرالم ومنین عمار اسر را بخواند
گفت چون راهب مقیم است و به ما کرد اقتدا
پیش قیصر بر جواب این مسایلها به روم
چون رسانی نامه انجا زود برگرد و بیا
کشت در ساعت روان عمار سوی شهر روم
سوی قیصر شدبه فرمان شه روز جزا
چون جواب این مسایل پیش قیصر عرض کرد
۱ امل مجلس جمله بشنیدند از شاه وه گدا
جمله را دین حقیقت آن زمان معلوم شد
اکثری اسسلام آوردند بسی مکر و دغا
تسحفهها کردند از بسهر شسه مردان روان
عد پیغمبر چو دانستند او را متتدا
شادمان عمار بسرحست از ارادت بازگشت
راه مسيبژید از وقت سحرکه تسا عشا
جونکه امد با مدینه بعد اندک مدتی
رفت پیش شاه و گفت احوال از سرتا به با
۵۴ ۱ دیوان سلیمی تونی
شه چو واقف گشت از اسلام بعضی اهل روم
از سر اخسلاص شکر حسضرت حسق کرد ادا
زان ولایت دوسستان مرتضا کشتند شاد
دسمنان را از غم و از غشضه پیش آمسد بکا
گسفت عمار این چنین باید وصی آن کسی
کسز کرامت رحمة للسعالمین خوانسدی خدا
کو بسود چون مصطفی حلال جمله مشکلات
داند آن جیزی که پرسند از ریا تانری
گر به صورت با علی نسبت کنند خود را کسی
ذوق نی شکسر کسجا و حساصلی از بسوریا
کر سهابالاتر از خورشید میسازد مکان
فسرق بسیار است از خورشید تابان تاسها
دوستان مرتضا را داده حسق عسز دو کسون
وین کسرامت بشسنو از قرآن «تر سل تشا4
هر که او را مقتدا بسعد از نبی ننبود عسلی ۱
عسمر بساطل زئنج ضایع طماعتش باشد هنیا
مر که کشت از جسرعة حبّ علی امروز مست
نوشد او فسردا شراب از دست شساه اولبا
وانکسه نبود صورت اخسلاص حیدر بر دلش
هست خصمش آنکه آمد در حقش «تَبْنْ بدا6
کس چه گوید وصف آن شاهی که او را گفته است
حسضرت حق در کسلام خنویشتن مسدح و نا
کتاه تسناج آنستما ایسزد نهاده بر سرش
گساه بسر بسالای آن ز استبرقش کرده قسبا؛
تصائد ۵ ۵
«لافستی الا عملی» خواندش ز عرّت جسبرئیل
وز ره تسعظیم شکرش گفته حق در هل آتی»
مانیاز و عجز پیش شاه خود آوردهایم .
خوه چه آره جز نیاز و عجز پیش شه گدا
خساک آن راهسیم و؛ ميداريم امید نظر
کسز نظرمیسازدآن شسه خساک ره را یم
میکنم اکسنون دعایی بشنو و آمین بگوی
کز سر اخلاص میگوید سلیمی این دعا
تادرا پاکا خداوندا به حق انکه هست
بر سر خوان عطایت اهمل عالم را صلا
حقّ صدر و بندر عالم مصطفی ختم رسل
آفستاب دین و دانش ماه روی والضسحی
حسق باه جسملة مبردان امسیرالمومنین
سرور ملک سسخاو صفدر روز وا
حصق نور خاندان طسیبین و طاهرین
گوهر دریسای عصمت حضرت خیراللسا
حسق شسهزاده حسین دیکر حسیین بسن عملی
آن یکی مسسموم و آن مسظلوم دشت کربلا
حسق زین العسابدین پسعنی عسلی بسن الحسین
نوم کشستی نسسجات و ادم آل عسبا
حسسق پسوجعفر مبچمد بساقر عسام اله
هم بیه حسق جتعفر صبادق امام رهنما
هم به حسق جسمله فرزندان که ایشانند امام
ز اب تدای آفرینش تسابسه روز انستها
۵۶ دیوان سلیمی تونی
هم به حق جمله معصومان که ایشانند و بس
دسستگیر عساصیان و شافع روز جا
کس زکرم بسر عاصیان امّت احمد بپخش
خاصه بر این جمع حاضر ربنا اغفر نا
ولایت نامه در منقیت امیرالمژ منین علی (ع)"
۳
ای دل ار داری هموای مروه و امل صفا
نیستی از پسرد؛ غشاق بیرون در صف آ
گر صفایی بایدت از بهر خورشیدی طلب
۱ کافتاب و مسا را از نسور او باشد ضا
شاه مردان حیدر صفدر امیرالمومنین
شیر یزدان شافع محشر علی مرتضی
معقتدای امت امد امتام حنْ و انس
رمنمای دین ول حق وصی مصطفی
کاثف سر حسقیقت شاه اقلیم کسرم
شیر میدان شجاعت صفدر صف وغا
صاحب. اعجاز ره دین, آنکه معجزهای او
هست در ملک ولایت بی عدد بی منتها
از عجایبهای او این چند معجزگوش کن
کان ولی حسق نموده در سه ساعت برملا
هست سلمان راوی این معجزاتِ بس قریب
آنکه منی خواندش سلطان تخت اصطفا
۱. نقل از جنگ اشعار شمارة ۴۹۹۲ مجلس شورای اسلامی به نام خزائن القصیده.
نصا ند
ایسن چنین گوید که روزی با امیرالمومنین
ذکسر مسيکرديم بسعضی معجزات انسبیا
گفتم ای شه ناقة صالح تسمنا میبرم
معجزی چندی عجب دیگر که بنمایی مرا
این سخن را چون شنید از من روان بر پای خاست
رفت اندر حسجرة خود آن شه معجز نما
آمد از حجره برون بر مرکبی آن شه سوار
بر سر و در بر سفیدش بود هم تاج و قبا
رنگ آن مرکب سیاه و چون ملک بودش دو بال
بر یسمین و بر یسار او به فرمان خدا
داد فه آواز قنبر را که یک مرکب دگر
بهر سلمان ار بیرون کاو بود همراه ما
رفت قنبر مسرکبی دیگر چو بیرون آورید
۱ ۱ پیش شسه آورد بر حسب ارادت جابجا
گفت ارکب بر نشستم شه بدیشان امر کرد
در زمان رفستند مرکبها اسر روی هوا
انچنان کاواز تسبیح ملایک میرسید
یک به یک در گوش ما از زیر عرش کبریا
مرکبان را کرد اشارت شاه تا نازل شدند
در لب بحری فرود آمد روان آن پیشوا
بود دربا بس به غایت پر نهیب و هولناک
برفلک میرفت از وی موج و طوفان بلا
شه نظر کرد اندران امسواج دریای عظیم
کشت ساکن پیش او چون جرم کاری از حیا
۵۸
بعد از آن دست مرا بگرفت امیرالمژمنین
شد روان در روی بحر و آن دو مرکب از قفا
من عجب ماندم که ما را در چنان دریای زرف
نه قدمتر میشد و نه مرکبان را هم دو پا
در مسیان بسحر ناه یک جزیره شد پدید
در زمین او همه گل بود بر جای کیا
بود با اشجار و با انمار بسیار اندر او
قمریان خوش صدا و بلبلان خضوش نوا
در میان آن جزیره یک درخت آمد پدید
کسز بسزرگی سرکشیده بنود. بر اوج سما
شه به جوبی کرد اشارت سوی آن عالی درخت
چون کليم الله که او معجز نماید از عصا
آن شجر بشکافت از هم ناقهای امد برون
ول و هشتاهگز عرش چهل گز بیدا
شت در دنسبال خود آن ناقه اشتر کوله ای
سرخ مسوی زاغ چشم و خوب شکل و دلربا
مرتضا فرمود کای سلمان بنوش از شیر وی
بود همم چون شهد و نوشیدم ز روی آشتها
باز ضرمود آن ولی حق که ای سلمان از ایین
مسعجزی بهتر همی خواهی که بنمایم ترا
من نعم گفتم به سنگی کرد اشارت پس عظیم
گفت ای حصبا به امر حق از این صخره برا
ناقة دیگر برآمد طول او صد بیست گز
شصت گز عرض وی و چشمش چو جوهر در جلا .
فصائد
بوه از یساقوت اجمر سرء ز عنبر گردنش
از زر و نسقره دو پهلو وز زبرجد دست و پا
مرتضی فرمود کای سلمان بخور زین ناقه شیر
زان که نبود در همه عالم از این خوشتر غذا
من به امر شاه نوشیدم روان ز آن ناقه شیر
آن چنان شیری که هم چون شهد بخشیدی شفا
گفتم ای سیّدبگو تاروز محشر در بهشت
این چنین ناقه که را باشد بدین زیب و بها
گفت این و زین بسی بهتر تو را وز بعد تو
شیعه ای مارا اگر چه شاه باشد با گدا
کرد اشارت تا نهان درسنگ شد آن ناقه باز
چون به امر شاه بود او را ظهور و هم خفا
پسیشتر رفتیم از آن موضع درختی بس عظیم
۱ گشت پیدا بر مئال سدره بی حد منتها
بود از الوان نسعمت جیده گرد آن درخت
داشت بوی مشک و عسنبر آن طعام جانفزا
یک ملک کرده موکل حضرت ایزد بر آن
ان ملک بر صورت انسان به غایت خوش لقّا
پیش امد کرد بر شاه از ره عرزت سلام
از هم چون بردگان پس رفت و استا او به جا
من سوّال از شاه کردم کین نمیم از بهر کیست
بر سر این خوان با عصمت که را باشد صلا
گفت این خوانیست از جنّت پر از ناز و نعیم
کز برای دوستان ما خدا کرده عطا
دیوان سلیمی تونی
این ملک بر وی مو کل حضرت خضر نبی
میرسد هر روز انسجا در صباح و در مسا
ایین بگفت و دست بر.دستم به دریای دگر
درکشید آن بحر علم و حکمت و جود و سخا
یک جزیره دیگر آمد اندر آن دریا پدید
کوشکی دروی به غایت روح بخش و دلکشا
خشتهایش از زر و نقره. گلش از سیم بود
طاقهایش از عسقیق و کنگره از کسهربا
خضانهها بسببار در وی از کل و درمای وی
صندل اسفید بود و حلقههایش از طلا
ضفهها بسیار در وی از گل و از زعفران
مر طرف استاده صف های ملک در صمّه ها
از مسلایک بود در هر ضفهای هفتاد صفب
یسافتی از فیض ایشان جان و دل نور و صفا
کرسیی بنهاده از بساقوت احسمر پیش قصر
پس بر آن کرسی نشست آن شاه جمله اولیا
آن ملایک صف به صف در پیش شه میآمدند
جمله میگفتند بر رویش سلام و مرحبا
شه جواب جمله را میداد و میفرمودشان
تا که میرفتند هم با جای خودیک یک جدا
آن ملایک صف به صف در پیش شه چون آمدند
وانگهی گشتند فارغ از سلام و از دعا
شد درون قصر آن شاه و مرا با خویش برد
کوشکی دیدم چو باغ خلد در نشو و نما
تصائد
در فضای او بسی گهایرنگارنگ بود
جویهای آب میگردید گرد آن فضا
هم فضایش دلگشا و هم مسوایش دلپذیر
هم نسیمش عطر بیز و عنبر آمیزش صبا
سود انواع درختان سرکشیده بر فلک
بر سر هر شاخ در تسبیح مرغی خوش نوا
بر درختان میوههای تازه جون آب حیات
کز لطافت داشت شت بوی میوء باغ بقا
درگذشت آن شاه از انجا رفت بر بالای قصر
آنچنان کز برج گردون روی بنماید ذکا
گشت از بالا یکی دربای ظلمانی پدید
بر فلک میرفت از وی موج و طوفان بلا
مرتضا کرد از غضب یکره در آن دریا نگاه
موج او ببنشست و طوفان دور شد از راه ما
گفت با سلمان چه دریای است این دانسته ای
گفتم از راه کرم فرما ابا خیر الورا
گفت این دریا همان است کاندر او فرعون غرق
گشت با نا و تم و خیل خویش و اقب
شهر فرعون اندر این دریای ظلمت جبرئیل
کرد غرق از اهر حق با آن همه قصر و بنا
گفتم ای شه تا بدین جا ما دوفرسنگ آمدیم
پازیاده از نسماز شام تاوقت عشا
گفت اگر فرسنگ میپرسی بود پنجا هزار
از زمان ابتدای سیر مباتانتها
۶۲
گفتم ای شه چون تواند بود این با من بکوی
چون تویی دانای صاحب سر «لوکشف الغطا»
گفت ذوالقرنین شرق و غرب عالم را بگشت
هیچ از آن گشتن نشد ظاهر به جز رنج و عنا
تخت بلقیس اصف ابن برخیا دریک نفس
بی تسوقف سوی شهر فارس آورد از هوا
از علومی کافریده حضرت ایزد نبود
سیش از یک علم پسیش آصف بسن برخیا
صد کتاب و چهار دیگر کانبیا را داده اند
هست جمله پیش من معلوم بی سهو و خطا
بیست پیش ادم و پنجاه پسیش شسیث بود
بیست آمد بهر ادریس و ده اسراهمیم را
از کتبها چهار دیگرکآن بود مشهورتر ۱
هر داوود نسبی آمبد زبسور از اببتدا
از پسی تورات صموسی هست انسجیل مسیح
آمده فنرقان ز بسهر مسصطفای محتبی
از کستبهای علوم اولیین و آخسرین
هست پیش من به امر خالق رت العلا
خسازن علم الهی کساشف اسرار غشیب
۱ حسجت ناطق منم بر خلق بی چون و چرا
عالم الغیب فلایظهر علی غیبه بخوان
از کلام حسضرت جبّار تا من ارتضا
بر کسی یعنی نسازد غیب خود ظاهر خدا
حصز یکی کالانباشد آن رسول مرتضی .
قصائد
آن رسول مرتضی بی شک و بی شبهه منم
کز کرامت کرده غیب خویشتن بر من خدا
من ولی حسق وصی مصعطفايم بسی خلاف
شاه جمله اولیساو بسهترین اوصسیا
در نسوردیدن زمین دور را از اسمان ۱
تسابيابم آن چه میجویم تمنا و رجا
بر زمین و آسمان و اخترانم داده خکم
کرده حق از فضل خود بر جنّ و انسم پادشا
عالم ربانی و آن نور سسبحانی منم ۱
کز ضمیرم روشن است ايينة کیتی نما
هست تا جاوید طوق لعنت اندر گردنش
هر که چون ابلیس کرد از دوستی ما ابا
این چنین اورد سلمان کاین سخنها را جو شاه
گفت دو کرت صلقت ز آسمان آمد ندا
اسنت صادق آنت صادق با امیرالمومنین
قول تو صدق است و هست این صادقان را رهنما
شد سوار آن شاه و من همراه او گشتم سوار
کرد اشارت مرکبان گردند از آن منزل هوا
تابه شهر کوفه دریک طرفة العین آمدیم
پافتم مطلوب خود را جمله بر حسب رضا
رفته بود از شب سه ساعت کین عجایبها همه ۱
در سه ساعت بود و هست ایزد بر این قولم گوا
این چنین باید امین و هادي دین خدای
این چنین شاید امام و پیشوا و مسقتدا
2 دیوان سلیمی تونی
گر بود عالم به هر چیزی که در عالم بود
هم ز مه تاماهی و هم از ثریا تاثرا
تول او مقبول باشه دعوت او مستجاب
حکم او جمله روان و امر او بباشد روا
این ارادت از حق است وله به خکم ما پرید
هر چه خواهد آن کند «الّه بفعل مایشا؟
ای که میجویی کرامات از جنید و بایزید
نیستی باب حر علم شاه مردان اشنا
صد هزاران چون جنید و بایزید و شبلی اند
از گ_دابان در آن فهسوار لاف تا
چون سلیمی گر همی خواهی صراط مستقیم
ببرره دیگر مرو یر از ره آل عبا
قصیده در شهادت امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع)"
۱
بانم ری مدع الاشیاء خلاق الوزی
فد بدأث الان تظماً في مدیح ال ضطفی
هست اولی اول از نام خدا گسفتن سسخن
وانگه از نسعت و مسدیح مسصطفای مسجتبی
بسر نبی و امل بیتش گوی صلوات و درود
زانکه ایشانند خیر الخلق در هر دو سرا
۱. نقل از خزائی القصیده, نسخة خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی. شمار؛ ۰۴۹۹۲ مطابق با جنگ اشعار
شمار؛ ۴۹۹۱ کتابخانة ملی ملک.
تصائد
آذگروا اجتانهم فن یفرب نم م اش حَف
نم في تنغداد مخ ۶ اه مرة مغ کربلا
از مدینه از نسجف بس رک ربلا آور گذر
آنکه از نسغداد وی سامرا درده صلا
متا الا فا ساطان الوزی صئز الهدی
ای خوش آن روضه که جای ملتجای عالم است ۱
سرور صدر الامم سلطان علی موسی الرضا
مهد قد صاز مشهود الوزی بل که
فسی ساسا بستغ عها آضل الصبی
رو سوي آن حنضرت اور کاستان ببوس درش
هست چون مشتاد حج از قول شاء ان
حسخت هشتم ولی حسق امام المتقین
مسقتدای امل ایمان مادی دیسن خدا
کاشف سر حقیقت خازن علم نبی
وارث شا ولات والی دک ولا
آنچه امکانِ کمال و حدٍ علم و حکمت است
کرده آن سلطان دين را حق به فضل خود عطا
از حسیات و از وفات و معجزاتش نکستهای
گ وش کن تابازگویم ز ابتدا تاانتها
خادم خضاصش اباصلت این روایت میکند ۱
آن ستوده اعستقاد پساک دین پسارسا
آن زمان کز دار دنسیا رفت هارون الرشید
۶۶ دیوان سلیمی تونی
ببود سلطان خراسان در مدینه معتکف
خلق عالم را به حق بود او امام و مقتدا
مسردم از اطراف عسیالم سوی او میآمدند
۱ مشکلات خلق حل ميکرد آن مشکل کشا
عالمی صیتِ کمال و فضل او بگرفته بسود
گفت مأمون قصة وی با وزیران در خفا
مصلحت دیدندکان سلطان دین را اورند
۱ جانب مأمون که در طوسش بود مأوا و جا
گفت مأٌمون تاکه از فرط نیاز و اشتیاق
نزد وی فنسی الحال بنوشتند نامی نامهها
قفتاصد مأمون ببرد آن نامهها را تارسید
پیش آن سلطان پس از عرض نیاز و مرحبا .
نامهها بسپرد چون بر خواند سلطان یک به یک
این چنین فرمود بااتباع خویش واقربا
کاین زمان رفتن سوی ملک خراسان واجب است
ورنه بر ما خاق را صحت بود روز جزا
گفت تاکردند اسباب سفر را جمله راست
رفت با جمعی رفیقان تاچه آید از قضا
چون روان گشتند در مر جا و منزل معجزی
۱ دم به دم میگشت ظاهر ز آن شه معجز نما
که از زیر قدم آبسی روان کردی عیان
گاه کردی خاک را زر بسی خواص کسیمیا
گاسنگ خاره از فرمانِ او گشتی روان
گاه بر خارا ازو ماندی نشانٍ هردو پا
+
قصائد
گاه باران از دعایش ز آسمان نازل دی
که مسریض از برکت انسفاس او دیسدی شفا
گاه قساضی بسود بر شیر قسوی و ببر ضعیف
شیر مسحکومش شده کسردن نسهاده بسر قضا
گاه نسقش پرده از فسرمان او گشستی دو شیر
سا فسرو بردند خضصمش بر مثال اژده
تشه سیترسم مسطول گسرده ار نسه در کستاب
همست فسضل مسعجزانش بسی حد و بی منتهی
بعد انسدک مسدّتی چون جانب طوس آمدند
کسرد اسستقبال وی مأمسون و خسلقی از قسفا
در جوار خویشتن سلطان فرود آورد وساخت
دخسونی در خسورد وی از هسر طسعام و هر غذا
از بسسسرای اسستفاده پسیش وی مسیآمدند
هر که بود از خواجه و درویش و از شاه و دا
دید چون مأمون کمال و فضل آن سلطان دین
کسفت میسازم ولی عهد خودم ای مسقتدا
گفت سلطانش که من در جفر جامع ضد این ۱
دیدهام چندین مکن تکلیف ایسن صعنی مرا
حسضرت جسلدم رسول اله داده این خنبر
میروم پسیش از تو ای مأمسون از این دار فنا
در غسریبی بسی کس و مسظلوم بکشندم به زهر ۱
آن چنان کافتد خروش و نساله ایسد از سما
کرد مامونش بسی تکلیف و گفتا چاره نیست
از سر اکسراه داد آن را به خاموشی رضا
دیوان سلیمی تونی
بعد بیقت. خطه و سکه به نام شه زدند
گفت مأمون تا فرستادند در عالم ندا
حشمت و تعظیم وی هر روز میافزود و بود
۱ در همه حالی به وی خلق جهان را التجا
چون کرامتها هسمی دیدند از وی دشمنان
از ختسد رفتند جمعی نزد مأمون در خلا
کای خلیفه خنی از این گونه که رغبت میکنند
انب فنرزند موسی از ره مهر و وفا
زود باشد گر نسیندیشی تسو تسدبیری به این
کز خلاف خاق برکردد خلافت از شما
از حسد مأمون روان» کین رضا در دل گرفت
داشت فکسر کش تن وی در صباح و در مسا
عاقبت بر زهر دادن کشت مأمون یک جهت
از عذاب حسق نیندیشيد و از روز جزا
این چنین گوید سخن باصلت از آن سلطان دین
اندران بقعه که اکنون مرقد است و هست جا
گفت زو از هر طرف یک مُشت خاک آور برم
من ز هر حیش مشتی خاک آوردم جدا
آن سه مشت خاک را بویید ویک یک را فکند
چارمین را گفت دارد بویی از جنّت سرا
گسفت قبر من بود اینجاکه پیش قبله است
پشنوای باصلت حالم تاکنم با توادا
چونکه آن فاجر مرا فردا بخواند پیش خویتر
بهر حخت میروم انجا تو هم با من بیا
تصائد
چون برون آیم اگر بینی گشاده روی من
تو سخن گو ور بود پوشیده خاموشی نما
تابه خانه ایم و اید وصیّم پیش من
آورم بععد از وصیّت رو سسوی دارالب ما
روز دیگر شاه انجم زد چو بر عالم علم
ببوددر خلوت رضا مشغول وراد و دعا
قاصدی امد که مأمون منتظر استاده است
بهر تشریف توای سلطان اجابت کن روا
حضرت سلطان روان نعلین را در پای کرد
۱ رفت سوی قصر مأمون گفت با سلطان درا
چون رسید آنجا به استقبال وی آمد برون
از درون خانه مأمون گفت یا مولا بیا
رفت سلطان در درون بنشاند بر جای خودش
برفراز مسندی بسسیار بازیب و بها
یک طبق انگور نزد خویشتن بنهاده بود
۱ گفت با ساطان بخور این میوه کرد اشتها
گفت ای مأمون مرا از خوردنش معذور دار
زانکه اندر وی نمیبینم به جز رنج و عنا
گفت با سلطان دین زین میوة جّت بخور
۱ حق جذت باتونندیشيدهام مکر و دغا
بهر سوگندش سه دانه خورد از آن انگور و کرد ۱
عزم رفتن گفت مأمون میروی برگو کسا؟
گفت سلطان از سر اکراه با وی این سخن
میروم آنجا که بفرستادی تو ای مأمون مرا
۹
۲ دیوان سلیمی تونی
بسرقع اندر رخ کشید آمد به خانه تکیه کرد
بست در بساصلت تاگردید در صحن سرا
کسودکی نه ساله با روی چو ماه آمد پدید
گیسوان در بسرفگنده بسود آن بسدر دجا
گفت باصلتش که درها بسته بود جون آمدی
کسیستی با من بکو ای کسودک فرخ لقا
گفت از پسیش خندا من حختم در نسزد تو
نسقد این سلطان تیم سرور امل تفا
در مدینه بسودم ایین ساعت که ناکه هاتفی
سوی مسن از بارگاه غیب در داد این ندا
کسای پسر بشتاب تا دیدار باب خویشتن ۱
زود دریسابی که دارد رو به فنردوس الصلا
صسن بسه طی ارض این دم از مسدینه آم دم
دل ز سسوز غسم پر آتش, دیده پر آب یکسا
حسفرت سسلطان شنید آواز رزند عزیز
گسفت ای نسور دو چشسمم زودتسر نزد مسن آ
رفت اندر خانه بماب خضویشتن افتاده دید
رنگ لصلش کشته از سیب سم چون کهربا
گفت ای مسعصوم و ای مسخدوم مظلوم السلام
با تو برگو تا که کرد ایین ظلم و بیداد و جفا
ای شسده محروم از پار و دیسار خسویشتن
دیده در غضربت هزاران مسحنت و رنج و بلا
ای کشسیده جسور حشاد و جفای دشسمنان
دوستانت را نوده زمره چسون و چترا
تصاند
فدسیان جمله بر اعدای تو لهنت میکنند
در نلک کروبیان دارنسد بسهرت مباجرا
منتظر هر سو ملایک صف به صف استادهاند
بسر سر راه تسو منیآیند خسیل انسیا
میخورد افسوس برتو حضرت حجدت رسول
مساتم فقستل تسو منیدارد عسلی مسرتضا
ای قستیل زمر کین دشمنان هممچون حسن
بر تو میگرید به صد زاری شهید کربلا
عسابد و بسافر در انسدوه تو مینالند زار
۱ صتادق و کاظم هسمه دارند از ببهرت عزا
تسو ریب اندر خراسان, در مدینه من بتیم
چون کنم ای سید مخدوم مسن وا حسرتا
بر عسریبی توکسريم یبایستیمی خودم
کس چو من یارب در این محنت مبادا مبتلا
۱ گفت ساطان الوداع ای قسرة السین پدر
الوداع ای دیدنت ايسينة جان را جلا
لوداع ای آمده هسمنام جسد خسویشتن
الوداع ای ینتادگار ماه روي و الصسحی
الوداع ای گسلبن نسوخیز بساغ اهستل بسیت
الوداع ای شاخ سسرو بسوستان هسل اتسی
الوداع ای مسونس جان هست هسنگام رحسیل
میروم زین دارفانی مرتورابادا بقا
پس تسقی را حضرت سلطان به بستر درکشید
۷۲ دیوان سلیمی تونی
بر دمان وی نهاد ازگه دهمان خویشتن
از دمان او بسرون آمد کفی محض صفا
پس تسقی آن را نرو برد.و رضا جان را سپرد ۱
جان به حق تسلیم کرد ان صاحب تاج و لوا
بهر غساش آب و تن شو اندر آن خانه نبود
چون تقی برخاست حاضر شد به فرمان خدا
داد چون سل پدر اسباب تکفین آنچه خواست
ببایکی تابوت پیش وی درأمد از هوا
چون تقی از بعد تکفین کرد بر سلطان نماز
در زم ان باصلت از تابوت خالی دید جا
در خروش آمد تقی را گفت: کاو سلطان دین؟
کگفت هست این لحظه انسدر بارگاه کبریا
چون نماز ارند بر وی حمله کزوبیان
هم به جای خویش باز آرندش از هفتم سما
تادر این بودند تابوت امام آمد به جای
از برون ببرداشت مأمون نوحه وبانگ و صدا
گفت با باصلت شهزاده تقی من میروم
بامقام خود مدینه» خیر بادت ای فتی
این بگفت و گشت غایب. کرد در باصلت باز
دید مأمون را برهنه پاو پیراهن قبا
بباگکروه خادمان با زاری و افسفان همه
این عجب خود کشته سلطان را و خود دارد عزا
جچون شد اندر خانه مأمون بهر تجهیز امام
گفت باصلتش که این ساعت تقی شمع هدا
فصائد
آمدو اش یداد از بنعد تکفین و نماز
با مقام خسویش رفت آن وارث آل عسبا
خواست ون تا به نزد گنبد هارون کند ۱
قسبر سسلطان در پس پشتش درون آن بنا
خادمی گفتش رضارا گر تو میدانی امام
پیش میيباید نه اندر پس امام و پیشوا
پس همان موضوع که آن سلطان وصیّت کرده بود
گفت تاکندند قبرش چون چنان کرد اقتضا
چشمهای پر ماهیان اندر لحد امد پدید
۱ در ظهور آمد تمامی هر چه بود اندر خفا
در میان ماهیان نرد ماهیی بزرگ
کشت بدا و بخورد آن ماهیان ریز را
خواند باصلت آنچه سلطان گفته بودش تا کند ۱
چشمه و ماهی نهان فی الحال بر حسب رضا
گفت مآمون یا اباصلت این چه رمزی بد بگو
۱ تسا چه معنی مینماید حضرت سلطان به ما
گفت میگوید شما چون ماهیان ریزه اید ۱
در جهان گر چند روزی تان بود نضو و نما
قایم مسا فی السئل باشد چو ماهی بزرگ
کو شود ظاهر شمارا جمله گرداند فنا
گفت یا باصلت آن اسمی که خواندی بازگو ۱
تا که من هم یاه گیرم هست اینم معا
گفت چون خواندم همان ساعت برفت از یاد من
زانکه آن اسمیست حق انسبیا و اولبا
۷ دیوان سلیمی تونی
شد ز وی در خشم مأمسون پیش از دفن امام
حبس فشرمود از عنادش تا که باشد در عنا
مت یکسال آن بسیچاره در زنسدان بسماند
بندبر پابی کس وبی خویش و پار و اقربا
آخر آهد چون به جال نالید بر درگاه حق
کسفت بر حالم تویی واقسف الهی رئنا
نیست کس فریاد رس غیر از تو ای فرپاد رس
۱ بسي گسناهم اندر ایسن زنسدان و تو هستی گوا
داغ سلطان سوز هجران بند و زندان چون کنم؟
سوخته جسان دارد اشفان دل ز درد بسی دوا
عالم اسر ببه حسفی آنکه دارد ذات تو
۱ از نیاز و طاعت خلق همه عالم غنا
حق این له سقف میناء بی طناب و بی ستون
کز کمال صنع خود کردی به شش روزش بتا
حق این خیل کواکب این دو شمع مهر و ماه ۱
کز کرامت شان عطا فرمودهای نور و ضیا
حقّ مشتافان درگاهمت که جانها کردهاند .
از سسر شسوق و مسحبّت در ره عشقت فسدا
حسسرمت کسسروبیان و انسبیای مسرسلین
کز دو عالم نسیستشان جز درگه تو ملتجا
حسق صتدر و بسدر عالم متصطفی و آل او
کز کرم یا رب خلاصی ده از این زندان مرا
بود مشفول دعا باصلت در زندان که دید
پیش خود حساضر تسقی را شاه جمله اتقیا
تصاند ۷۵
۳
دست او بگرفت و آوردش از آن زنسدان بسرون
دست خود مالید بر وی کردش از زندان رها
بعد چندین رنج و محنت چون از آن زندان و بند
۱ شد خلاص آورد شکر حضرت ایزد بجا
ای که دعوی مستمانی و ایمان میکنی
این چه اسلام است و ایمان؟ ای همه شرک و خطا
افستم گسویی مسحمد راو بر فرزند وی ۱
مسیکنی ظسلم و روا داری» کجا بباشد روا
مر که بر آل نبی دارد روا طلم و ستم
۱ از خدا او را عسذاب جاودان باشد سا
چون سلیمی تا که باشم زنده لعنت میکنم
روز و شب بر طالمان خاندان مصطفی
المسچع فی بحر المتدارک در مدح امیرالمژمنین علی (ع)
۱ ۱۲
یباعلی السلا. باولی الولاه یبا شفیع الوری. با کسفیر الصطا
وارث الانبیا, اشرف الاولب. سید الاوصیاء زبدة الاصفا
ناصر المومنین» قاتل الهشرکین. صاحب شرع و دین, در کمال یقین
نیستت کس قرین» جز نبی امین» سیّد الغرسلین. خاتم الانبیا
شاه جنّت جناب. میر سدره مب با تو حق را خطاب. مدح تو در کتاب
فضل تو بی حساب. نام تو فتح باب کنیتت بو تراب بو الحسن بو العلا
قدرت کردگار» لطف پروردگار. کاوّل هشت و چار, فاسم خلد و نار
صاحب ذوالفقار, قاتل ذوالخما صفدر کارزاره شیر صف غزا
نقد جان را روان. حاصل انس و جان, روح روحانیان» در همه آسمان
در زمین و زمان. همچو مهری عیان» ذات تو بی گمان» هست نور خدا
۳ دیوان سلیمی تونی
بردو عالم سری» سیّد و سروری» حیدری صفدری. قدرت داوری
شافع مسحشری» ساقی کوثری» مسیر دیین پروری» شاه روز جزا
ناصر ملتی. مادی امستی. لحه رحمتی» معدن حکمتی
از خدا حشتی. مصطنا حشمتی, واجب الطاعتی» مستجاب الدّعا
بر قضا و قدر حکم تو راهبر حا کم بجر و بر خا تج وش
مانع ظلم و شس نفس خیر البشر اصل اثنی عشرء فخر آل عبا
وی نون نامک گنت اس وف تلع و نکم رک
بر تو هر کس که شک آورد قد هلک ماند اندر درک» جاودان مبتلا
ای تو بی اشتبا» بر همه خلق شاه» شاه انجم سپاه نیر و مهر و ماه
داور دیین پناه مسحض لطف آله, شافع همرگناه؛ دافغ هر خطا
من به صدق تمام, هستم از جان غلام. زان به خسن کلام. گشتهام نیک نام
گفتهام یا امام. بر تو هر صبح و شام چون سلیمی سلام» با درود و ثنا
گر به رنج و محن, گشتهام ممتحنء در همه انجمن, از تو گویم سخن
تا بود جان به تن, هست با بوالحسن روز و شب ورد من, ذ کر و مدح شما
در جواب افضل المادحین مولانا حسن کاشی " در مناقب امیرالمژمنین علی (ع )
۱۳
والی دیین مرتضی هست ولی خدا هست ولی خضدا والی دین مرتضا
کس وصی مصطفا نیست به غیر از علی . نیست به غیر از علی کس وصی مصطفا
در حسرم کسبریا تمرم سیر از جتی درم امسر زج در حسرم کسبریا
حاکم دارالسما: تاسم نار و حنان تناس نار و حنان حاکم دار البما
زینت عرش خداه هست زنام علی هست ز نام علی, زین عرش خدا
۱ مطلم قصید؛ مولانا حسن کاشی ۱
پار نبی مصطفی» هست علی مرتضی هست علی مرنضی. یار نبی مصطفی 5
(دیو ان ص کاشی. ص ۷
صاحب تاج و لو؛ جز شه مردان مدان
سرور ملک سخاء مهر سپهر کرم
صفدر صف غزاه حیدر دزنده حی
از کف معجز نما» ساخته دین را قوی
کرده به معجز ادا؛ قرض رسول خدا
عهد نبی را وفاء غیر علی کس نکرد
ورد صباح و مسا هست مرا نام او
ذکر شه اولسا» عین عبادت بود
بعد نبی مقتداء نیست جزائنی عشر
هست مرا اقتداء زان به علی و به آل
یا ولی الله تو راء از دل و جان چاکرم
ای همه شامان گداء در ره احسان تو
حب تو سازد عطاء دولت دنیا و دین
بر تو سلام و ثناء گفته خدا در کلام
در حق توآنماء آمده از کردگار
خواجهٌ هر دو سرا» با تو ز یک نور بود
زان شده خیر الورا؛ هم چو نبی نام تو
کرده طفیل شماء دنیی و عقبی خدا
شافع روز جزاء یانبی الله تویی
غذر گناهان ماء هم تو بخواه از کرم
ما همه جرم و خطاء تو همه لطف و کرم
همچو سلیمی رجاء جز تو ندارم به کس
از سر صدق و صفاء مادح این حضرتم
شیر نیاز و دعاء نیست مرا تحفهای
قصاند
۷۷
جز شه مردان مدان» صاحب تاج و لوا
مهر سپهر کرم» سرور ملک سخا
حیدر دزنده حی» صفدر صف غزا
ساخته دین را قوی» از کف معجز نما
قرض رسول خدا؛ کرده به معجز ادا
غیر علی کس نکرد عهد نبی را وفا
هست مرا نام اوء ورد صباح و مسا
عین عبادت بو ذکر شه اولیا
نیست جز ائنی عشر بعد نبی مقتدا
ز آن به علی و به آل» هست مرا اقتدا
از دل و جان چاکرم. یا ولی الله تو را
در ره احسان تو ای همه شاهان گدا
دولت دنیا و دین» حب تو سازد عطا
گفته خدا در کلام» بر تو سلام و ثنا
آمد از کردگا در حسق تو آنما
با تو زیک نور بوده خواجة هر دو سرا
هم چو نبی نام تو زان شده خیر الورا
دنیی و عقبی خداء کرده طفیل شما
یانبی الله تویی. شافع روز جزا
هم تو بخواه از کرم» غذر کگناهان ما
تو همه لطف و کرم؛ ما همه جرم و خطا
جز تو ندارم به کس, همچو سلیمی رجا
مادح این حضرتم. از سر صدق و صفا
نیست مرا تحفهای» غیر نیاز و دعا
حاجت ما کن رو از کرم و فضل خویش
از کرم و فضل خویش. حاجت ما کن روا
۷۸
دیوان سلیمی تونی
در نعت حضرت پیامبر (ص )و مدح ائمه (ع)
ول
يا رب به حق مصطفی:سلطان تخت اصطفا
شمع هدی نور خداء شمس الضحی بدر الدّجا
يا رب به حق مرتضی» حیدر امیرالمومنین
ماه سپهر صل اتی» خورشید برج انما
با رب به حقٌ فاطمه, آم الحسین والحسن
ببنت نبی» زوج ولی. فخر البشر. خیر الوری
پا رب به مير دین حسن. هادی دیین ذو المنن
سبط نبی هاشمی. چشم و چراغ مصطفا
يا رب به ناحق ریخته. خون حسین بن علی
شاه شهید تشنه لب مظلوم دشت کربلا
یا رب به حقّ طاعت و اخلاص زین العصابدین ۱
آن نسوح کشستی نسجات آن آدم آل عبا
ارب به فضل و دانش باقر امام الستقین
آن کاثلف علم السقین آن والی ملک ولا
پا رب به حق و حرمتِ صادق که صذیقان همه
هستند مولایش به جان اندر ره صدق و صفا
يا رب به حق موسی کاظم که آمد وصف او
والکاظمین الغفایظین از حضرت رب العلا
با رب به حق مرقد پاک اسام هشتمین .. .
سلطان خیل اولیا؛ اعلی علی صوسی الرضا
یارب بسه حق وارث علم همه پیغمبران
بعنی تسفی متقی آن شاه جسمله اتسقیا
قصائد
۷۹
یا رب به اخلاص علی بِن محقّد کز شرف
با رب به حق عسکری شاه سپهر سروری
موسی کف عیسی نفس» حیدر دل احمد لا
بسارب به حسق قایم ال نبی صاشمی
مهدي هادی کاو بود بر خلق عالم مقتدا
یا رب به حق چهارده معصوم کایشانند و بس
هم رهنمای راه حسق» هم شافع روز جنزا
کان دم که درمانیم ما بیچارگان در کار خود
بخشی به فضل و مرحمت جرم و گناه جمله را
چون از سر صدق و صفا گوید سلیمی این دعا
فصید:ة غدیریه
لسبحان من تمس بالعز و اشلا
پاک و بزرگوار خداژند لسم یسّل
آن اولی که بی ازل و بی نهایت است
چون بی حنداست در حق ما لطف و رحمتش
بسعد از ثنا و حمد خداوند دوالجلال
سلطان بارگاه رسالت که گفته حق
حرفی ز صفحهای صفتِ اوست پا و سین
آن سیّدی که هرگز ازو در جمیع مر
۱۵
۱
سسبحان مسن تفُرة بالمَجد و اقا
کو دایم است و باقی و باقی همه فنا
وان آاخری که نیست بسدایت بر او روا
شکر و ثنای او به دل و جان کنيم ادا
گوئيم نعتِ سرور و سرخیل انبیا
در وصف روی و مویش: و الیل و الضحا
رمزی ز نامه شرف اوست طاوها
وافع نگشت یک سبر موزلت و خطا
۱. تمل از حامع التصص: نسخه خعلی کتابخانة مجلس شورای اسلامی» شمارةه ۰۱۸۶۴۹ صص ۲۴۳۲ - ۴۵ ۲.
7
۸ دیوان ,سلیمی تونی
شصت و سه سال عمرش از آن شصت سه به حق
در سال آخرین که به حجّ الوداع رفت
وانگه وداع کرد به صد خزننو بازگشت
تا منزلی رسبد که آن را غدیرخم
در حال جبرئیل امین دررسید و گفت
ایین آیتٍ به هیبت و تهدید را رسان
یعنی رسان رسالتِ مارا به خلق زود
ایین امر را اگر نرسانی بود چسنان
دانی چه امر بود بدان هست از خدا
زیرا که فرض و واجب اسلام هر چه بود
در باب دین حق همه امری رسانده بود
فرمود از جهاز شتر تا که منبری
دست علی گرفت نبی و به منبرش
گفتا که نفسهای شما ای گروه آنک
گفتند سر به سر که خدا و رسول او
گفتا نبی که هر که من اولیترم به وی
وان کس که مقتدا و موالی او منم
نفس من وولي و وصی و برادرم
ماهر دو را خدای زیک نور آفرید
طاعت هزار سال کنی بی ولای او
کرده خدای طاعتِ او فرض و هر که سر
چون این رسالت از قبل حق نبی رساند
جبریل آمد از ره تعظیم و باز گفت
امروز دیسن ز ابن عم تو کمال یافت
دعوت نمود بیست و سه سال او چو خلق را
حجّ و طواف و عمره بکرد از سر صفا
رو برره مدینه روان شاه رهنما
گویند خواجه کرد نزول اندر آن فضا
باایهاالرسول خدا میکند ن دا
بلغ چوامر بود ز درگاه کبریا
از کس مدار خوف و به حق کپر التجا
نرساندهای تو هیچ رسالت از ان ما
امرامامتِ اسد الله مسرتضا
زان پیشتر به حکم خدا کرده بوّد ادا
یر از امامت ولراله مسرتضا
کردند وز بلال سوی مردمان صلا
بر برد تا که حخکم خدا ورد به جا
اولیتر است. کیست؟ بگویید بر ملا
اولی بود به ماو بر این حق بودگوا
اولی بسود علی» بسود این والی ولا
از بعد من علیش امام است و رهنما
این جمله اوست از کس و از خویش و اقربا
ناکس بنود که میکند او را زمن جدا
آن طاعت است ضایع و عمرت بود هبا
پیچد ز طاعتش بود او مسدبر و دغا
بر آمتان خویش در آن جای دلگشا
کای گفته کردگار تو را مدحت و ثنا
اسلام را پدید شد این زینت و ها
امروز کرد دعوت خود بر تو حق تمام
در شأن شاه چون که شنیدند مردمان
آنهاکه دوستان و مسطیعان او بدند
وآنها که بود در دل ایشان نفاق و کین
زان جمله مدبری ز بنی فسهر نام او
آن آیت و حدیث چو در شأن شه شنید
بیخود دوید نزد پیمبر کای نبی
حق گفت کُنث مولا و جبّار گفته است
چون حضرت نبی سخن آن لعین شنید
بی امرٍ حق نفس نزدم در جمیع غمر
نعمان شنید این سخن از کین و غُضّه کرد
يا رب اگر حدیث پیامبر به قول توست
تااین دعابکرد دگر بار جبرئیل
وحسی آوریبد نزد نبی سَأّل سائل
تادور رفت یک سپری ابر آتشین
سنگیش بر مسیان سر آمد ز آسمان
افتاد و جان به مالک دوزخ روان سپرد
بر قول کردگار و نسبی و ولی او
این معجز و ولایتِ پیغمبر و علی
برداشت هر دو دست نبی سوی آسمان
يا رب که دوستان علی را تو دوست دار
هر کس که نصرتش طلبد نصرتش بده
لعنت بر آن فرست که با وی کند خلاف
پا رب فرج دهش ز هر رنج و شّت آنک
الیسوم آیت آمده مت از خدا
کشتند شاد و تهنیه گفتند و مرحبا
هر موی گشت بر تن ایشان چو ازدها
نسعمان فهر آنسگ مردود بسی حیا
آن رو سیاه زرد برامد چو کهربا
بسر قسول بو تسراب نسداریم مارضا
یبا این حدیث میکنی از خویش افترا
گفت ای به دین حق نشده هرگز آشنا
از حکم اوست هر چه پرأید ز من صدا
رو سوی آسمان و همی کرد این دعا
بی طاقتم مرا به بلا ساز مبتلا
امد ز حضرت ملک الارض والسما
گفت از ستمگر تو عذاب آمد و بلا
بالای سر پدید شدش ناگه از قضا
کز سرگذشت و زود برون رفتش از قفا
میداشتند بسر سر او قوم وی عرا
هر کس که شک کند بود اینش ز حق جزا
دیدند خلق و جمله فتادند در بکا
گفت از ره نسیاز به زاری که ریتنا
اعسداش را ژراء عسداوت بسده جرا
مخذول دارش آنکه به خذلان دهد رضا
بر اهل بیت» ظلم و ستم دارد او روا
بر عهد او بسماند» و بااو کند وفا
ور ۳
یت وب اس تسی:
کرد این دعا چو حضرت سیّد ز روی صدق
زآن مسنزل شریف گرفتند راه پیش
آن معجز و کلام و احسادیث کز نبی
کردند ثبت جملة اصحاب بی خلاف
هر کس که کرد پپروی او نجات بافت
وانکس که سر ز حکم نبی از خلاف تافت
کر موژمنی و لاف تولاً همی زنی
میگو سلیمی از دل و جان تا که زندهای
بارب به حق سیّد کونین و آل او
4 ۰ یه ۳ یاب ,ببلیمی تونی
در حق آن ول خضدا شش اولس|
رفتند تسامدینه رسیدند از عنا
دیسسدند در دیر و شستیدند بر ملا
از ابستدای این سخنان تسا بسه انستها
باشد به حشر منزل او جنت العلا
از قول ایزدش درک الاسفل است جا
در راه دوستیی علی ساز جان فدا
در مدح اصل بیت سخنهای جانفزا
و آن فت و منزلت که توشان کردهای عطا
کز فضل جادهی همه را ز آفتاب حشر
در زیر ساية علم سبز مصطفا
این قصیده در جواب مولانا لطفالله به مقام نیشاپور به التماس بعضی اعزه
در یک سحر گفته شده
هر سحر چون برفرازد رایت زر آفتاب
از میان ظلمت شب خضر وار آید برون
از تسجلی جمال خضویش نسورانی کند
بر زمین افتد مثال بندگان از روی سهر
سرور ملک ولایت شاه مردان بوالحسن
آن ولی حسق که از ببهر صلوة عصر او
آن شهنشاهی که ایزد کرده حکمش را روان
آن عطابخشی که هست از فضلة احسان او
نیست چون بی مهر مهرش هیچ نقدی را رواج
۴
رخ برافروزد بر اين فیروزه منظر آفتاب
پرتو نور افگند بر مفت کشور آفتاب
چار حد دار ظلمانی ششدر آفتاب
تانهد بر آستان مرتضی سر افتاب
آنکه کمتر بندهاش ماهست و چاکر آفتاب
گشت راجم در غزا از حکم داور آفتاب
بر زمین و آسمان و بر مه و بر آفتاب
بر سر خوان فلک قرصی مزعفر آفتاب
میزند بر نام آن شه» سکُه بر زر آفعاب
۸۳
از شراب حٍ حیدر هم چو مستان خراب
گر نباشد از بسرای دوستان مصطفی
تا شمارندش ز خیل چاکران کوی او
گفت سلطان کواکب, نام او را زانکه هست
بسهر مشعلداری ایوان قصر قندر او
گرنکردی نور از مهر ولایت اقتباس
گر نبودی نور فیض مصطفی و مرتضی
هست از فیض علی همراه با او پرتوی
در بیان فضل خورشید ولایت مرتضی
در طریق دین حق جون نور ایمان مهر او ست
ببا علو همّت و رای رفیعش نه نلک
نسبت حیدر مکن با هر کسی گر عاقلی
بهر اعدای امیرالموژمنین هر بامداد
از شماع ذوالفقارش لمعهای کردهست کسب
تافته از نور رویش عکس بر رخسار مهر
در مدیح مرتضی تابنده میگويم سخن
یک قصیده در جواب لطف. جمع دوستان
مطلعش وقت سحر بنهادم و کردم تمام
تا سلیمی نقش میبندد سخن در مدح شاه
یک قراضه نیست الا قرضم از دنیای دون
روز و شب بر خود ز برد فاقه میلرزم از انک
لیک یابم فیض از آن شاهی که پیش جود او
از ضمیر روشنم تا شد فروزان مهر او
میفتد هر روز بر دیوار و بر در آفتاب
روی نسنمابد دگر از حد خاور آفتاب
سر نهاده بر خط فرمان حیدر آفتاب
از گدایسان در آن شاه صفدر آفشتاب
چون غلام قابل ترک است در خور آفتاب
تا ابد بودی چو جرم مه مکذر آفتاب
کی به عالم تافتی بر بحر و بر بر آفتاب
بر همه عالم از آن شد نور گستر آفتاب
نسخة روشن همی آرد نلک بر افتاب
در هواداری از آن شد مهر پرور آفتاب
تودةٌ خاکستر و در. وی یک اخگر آفتاب
چون کند نسبت کسی هرگز به اختر آفتاب
میکشد از چرخ چارم تیغ و خنجر افتاب
میکند هر روز از آن عالم مسخر آفتاب
هست از آن رو عالم آرا و منور آفتاب
بسآشدم تا بنده از طیع سخنور آفتاب
خواستند از من ردیف آن سراسر افتاب
پیش از آن کز برج گردون بر زند سر آفتاب
هست بر لوح دلش گویی مصور آفتاب
هر صباح ار میفشاند بر سرم زر آفتاب
گرمیی در کش نمیبینم مگر در آفتاب
با همه رنعت بوداز ذژه کمتر افتاب
در ضیا با من نياید در برابر آفتاب
بساشد اندر سایة شاه ولایت جای من
بر سر خلقان چو تابد روز محشر آفتاب
ور
مرثیة امیرالم و منین حسین (ع )
این بارگاه شاه شهیدان رک ربلاست
این باب دین پناه در دار حنت است
این ملتجا و مقصد خیل ملایک است
ایین مشهد منور سبط محمّد است
این منزل است جای اسیران اهلبیت
ایین قتلگاه شاه شهیدیست کز غمش
ایین مستزل مهیست که گاه غروب او
این روضه هست کمبةٌ حاجت روای خلق
این رهنمای اهل حق ودین وملت است
این اختر منیر زگردون عصمت است
این گوهر خزانة شاه ولایت است
این شاه و شاهراده خلق دو عالم است
این نور هر دو دیدهٌ زهرا و حیدر است
ایینآن شه شهید ستم دیدهایست کو
هر صبح و شام این نلک نیلگون لباس
گردون ز عکس خون شهیدان شده استِ لعل
دلها اگر نه خون شد از این درد و ماجرا
ای هر که کرد با تو و با عترت تو ظلم
کافرترین جملهة کفار عالم است
از بسهر دشمنان شم لسنت ابد
ایزد طفیل نور شما افریده است
در کشتی نحات بود آنکه از ازل
۱۷
ایین خوابگاه قرّة عینین مصطفاست
جنت دری زدار مقیمان این سراست
وین مسکنن و مستازل ارواح انبیاست
وین مرقد مسطهر فرزند مسرتضاست
وین مسکن و مقام شهیدان کربلاست
تا حشر کار انس و ملک زاری و بکاست
خورشید را بسوخت دل از مهر و مه بکاست
یسعنی حریم مسحترم حجخت خداست
ان متتدای ستقیان هادی صداست
وین ماه مهر پرور والشمس والنضحاست
کز قدر. جبرئیل امین بر درش گداست
وین راحت وسرور دل وحان مصطفاست
از قوم خویش ومسکن مألوف خود جداست
در خون کشیده دأمن آزین حسرت وعناست
وز مهر زرد چهرة خور هم چون کهرباست
هر دم روانه خون دل از چشم ما چراست
جاوید در عذاب خداوند مبتلاست
کایذای املبیت رسول خدا بخواست
در حق دوستان شما مدحت و ثناست
گر ماه و آفتاب وگر ارض اگر سماست
باب حر دوستی شما جانش اشناست
۸۵
امل صفا بخاک درت کردهاند روی
هر کس به مقتدا و امامی برد پناه
چون از شفاعت تو نباشیم امیدوار
با صد نیاز همچو سلیمی خسته دل
اربابت حاحتیم به درگاهت آمده
هستم گناهکار وگر چه بسی مرا
چون خاک درگة تو به از مروه و صفاست
مارا بر آستان تو ای شاه السجاست
آن قرب و منزلت که به درگاه حق تو راست
رویم بر استان تو و دست بر دعاست
چون حاجت و مراد به درگاه تو رواست
خوف است از گناه به حتِ شما رحاست
غیر از شما چو نیست شفیعی دگر مرا
تا روز حشر دست من و دامن شماست
در منقبت امیرالمومنین علی (ع )
۱۸
تسامرااز فضل یزدان نیم جانی در تن است
مدحت شاه ولایت روز و شب ورد من است
هست روشن روزنِ جانم به مهر مرتضی
کافتاب مهر او تابان مرا زین روزن است
روز و شب با ذکر ان شاهم که از قول نبی
ذکر آن سلطان دین پرور عبادت کردن است
هر که سر بیرون برد از طوع فرمان علی
گر ملک باشد که طوق لعنتش در گردن است
بر زبان چون وصف ضرب ذوالفقار او رود
آب گردد از صلابت گثر چه کوه آهن است
مومنان را تازه باشد جان ز حب مرتضا
وز عداوت خارحی پیوسته در حان کندن است
۶
دیوان سلیمی تونی
آنکه کرد از بیحیایی با شه مردان خلاف
مرد نتوان گفتنش صد بار کمتر از زن است
دشسمن آل عسلی هسرگز نسیاید در ببهشت
کی گذر یابد شترکش ره [به غار] سوزن است
هر که با حبٍ امیرالمومنین رفت از جهان
در قیامت جنت الفردوس او را مسکن است
کی مسحتان عسلی را آتش دوزخ رسد
چسون به یاد او بر ابراهيم آتش گلشن است
ای که در حانت چو حان در تن ولای مرتضاست
شاد زی کت بوسف مقصود در پیراهن است
بسود در صمعنی همه وقستی معین دوستان
شامد این فصةه سلمان و دشت ارژن است
مهب ال محمد دان صراط المستقيم
چشم دیدی ساز پیدا ورنه ره خود روشن است
از ازل زن دست دل در دامن حب علی
چون سلیمی تا ابد دست من وان دامن است
در توحید و نعت پیامبر (ص )
1۹
زبان گشای به شکر و سپاس ح ودود که صنعش از عدم آورد خلق را به وجود
ز بهر مسظهر انوار خویش قدرتِ او نخست صورت انسان ز روی لطف نمود
به حکم اوست همه روز ترک گردون را کشیده تیغ زر افشان بر این حصار کبود
به امر اوست فروزان ز بهر هندوی شب هزار شمع بر این قصر برکشیده زدود
ببه امر قدرت اوبند با قیام و قعود
۸۷
زهی حکیم که بر وحدت و بزرگی او
زهی کسریم که با خاکیان پر ذلت
روانه کرد رسولان به ما ز حضرت خویش
درود بر نسبیاش بسهترین مسوجودات
ز بهر نور وی استی نیامدی همرگز
که تابه نام محمد نشد نبوت ختم
کمینه بنده هندوی خواجهة دو سراست
ار متابع قول حقی ز بسمد نبی
امیر روز جزاو امین جای رسول
که بود؟ آنکه به تیغ آشکار کرد اسلام
هر آنکه دم نه چو سلمان ز حبٍ حیدر زد
کجاست؟ خستة کینش که مالک دوزخ
کسی که بسفغض علی را بپرورد در دل
کمین غلام غلامش که بود ترک فنلک
اگر نه شمسه گردون عصمتش در خور
چراغ چشم نبی شم اهلبیت بتول
درود باد روان ورا که از غم شان ۱
ز حسرت لب او جوی انگبین شده تلخ
ز حلق تشنهاش آن دم که خون روان کردند
دگر امام به حق زین عابد آنکه چو او
ز قول باقر و از صدق صادق آ که شو
ز بعد موسی کاظم» علی بن موسی است
زبان و دل دو جهان راست شاهد و مشهود
عنایت و کرمش بی حد است و نامعدود
جه لطفهاست که در حقّ بندگان فرمود
که شد جهان به طفیل وجود او موجود
به پیش آدم خاکی ملایکه به سجود
نگشت عساقبت کسار انسبیا مسحمود
که استان درش راست هشت خلد حدود
بو امام به حق مقتدای خلق که بو
وصی نفس محمد ولینی خی ودود
که بود؟ که ز آینة خلق زنگ کفر زدود
اگر چه بود سلیمان که باد میپیمود
دهد به هاویه شربت ورا ز نار وقود
به حشر آتش دوزخ بسوزدش چون عود
که کشت خسرو گردون به طالع مسعود
بدی به خانه کجا آمدیش زهره فرود
که کردگار به پاکی و عصمتش بستود
روانه روز وشب از چشمهای ماست دو رود
چکونه شربت المساسیش جگر پالود
چو طوطی شکرینش به زهر کین فرسود
که چند ظلم و ستم دید از پزید عنود
ز غصه هست دم صبح سرد و خونآلود
نبود کس به عبادت به حضرت معبود
که ایزد امده از صدق قولشان به شهود
که استان درش هست کسعبة مقصود
۸۸ دیوان سلیمی تونی
دکر تسقی و نقی مسقتدای مستقیان
ز بعد عسکری آن افشستاب دین را دان
به ضرب تیغ دو سر پاک سازم این عالم
هر آنکه دست به دامان این امامان زد
شدهاست بتلیل طبعم هزار دستان تا
که گنج علم خداوند را بدند نقود
که ظل مرحمتش هست بر جهان ممدود
ز کفر و کافر و از خارجی و گبر و جهود
پقین که گوی سعادت ز جمله خلق ربود
به روی من چو سلیمی در سخن بگشود
ز ذوق آن هوسم نیست به نغمة داوود
امد بستهام اندر شفاعت ایسن فوم
وز این امید مرا همست حان و دل خشنود
در وقت عزیمت مشهد مقدس امیر المژمنین علی (ع ) گفته شده است
دل به عزم خاک بوس کوی جانان میرود
جانم از بهر طواف کعبة جان میرود
بلبل مدحت سرایم از سر شوق و نیاز
با همزاران داستان سوی گلستان میرود
سسيی سر و بای گدایی بینوای مفلسی
با تمنایی سوی درگاه سلطان میرود
مور بی سامان خاکی ضعیف خسته دل
از پی قرب زمین بوس سلیمان میرود
از ره مس_هر و ارادت سر منال ذرهای
کز هواداری سوی خورشید تابان میرود
سندهای از جاکران کمترین مسرتضی
جانب مولای خود بر حسب فرمان میرود
تصاند
آن عظیم الشان شهنشاهی که از تعظیم قدر
مدحت و اوصاف او در جمع قرآن میرود
آن حلیل القدر سلطانی که از فرط حلال
در ره فکر و خیالش عقل حیران میرود
آن کريم الذات امیری کز محیط کف او
۱ رشحهای بود آنکه بر وی نام عمّان میرود
آن حکیم و حاکم عادل که اندر راه دین
حکم او بر شش جهات و چار ارکان میرود
آن امام واجبٌ الطاعه که جسبریل امین
بسر در بار جلال او تناخوان میرود
ان سلیمان حشمتی کز لطف و عدل و دین و داد
وحش و طير و جن و انسش زیر فرمان میرود
جز محمد فضل او را بر جمیم اولبا
۱ داده ایزد» وین سخن از روی برهان میرود
معیکم مشکور در حسق علی فرمود حق
گرچه با آدم خطاب از سهو و عصیان میرود
کشتی نوح هست خحبّ اهل بیت مصطفی
هر که در وی چنگ زد ایمن ز طوفان میرود
گرچه بر آتش بود مولای حیدر را گذار
چون خلیل الّه بر او گلزار و ریحان میرود
گرچه موسی را به معجز شد عصا نعبان ولی
زیر حکم و طاعت آن شاه نعبان میرود
رفت اگر بر آسمان عیسی و کرد آنجا مقام
قدر آن شاه از ملق بالای امکان میرود
۸۹
دیوان سلیمی تونی
هست از قسول محمد راه حسق راه علی
هر که زین برگشت راه کفر و طغیان میرود
مسهر گس ردون ولایت کاختر اقبال او
از شرف بالاتر از برجیس و کیوان میرود
نقره خنگ آسمان همچون غلامان درش
در رکاب دلدل او روز مسیدان مسیرود
هر کسی کز شاه راه حبٌ حیدر خارج است
ول بی راهست کاو اندر بیابان میرود
در ازل با حبٍ حیدر بسته پیمان جان من
خارجی هست آنکه او بیرون ز فرمان میرود
وازکه کرد او با ولن الّه بسنیاد خلافت
لصنت از خلق و خدا بر وی فراوان میرود
دشمنش را جاودان بر حال خود باید گریست
دوست او باشد که پیش دوست خندان میرود
زین جهان هر کس که همره میبرد حبٌ علی
روج پساک او غریق بجر غفران مرو
مسرگ کی دشوار باشد بر مسحب مرتضا
کاو ازین زندان به صدر حشت آسان میرود
هست مسومن زندة جاوید از فول نسبی
خود منافق مرده به, کاو راه خذلان میرود
هر که او بر اعتقاد بوذر و سلمان نرفت
سوی اذر زین جهان او نامسلمان میرود
وان که گیرد جز علی و آل» شیخ و مرشدی
هست مرتد زانکه بر دنبال شیطان میرود
تصاند
گفت بعد از من نبی» اثنی عشر باشد امام
وین سخن از قول آن لفظ در انشان میرود
ال ایشان عسلی و آخرین مسهدی بود
موّمن آن باشد که او بر قول ایشان میرود
نکتهای در شرح وصف دوستان مصطفی
۱ آنچه در وصف و کمال و فضل انسان میرود
خارجی را میشود در سینه. دل از غضه خون
هر کجا مدح و ثنای شیر یزدان میرود
هر که بیرون مینهد پا از طریق حت شاه
همچو ابلیس لسین بر راه طغیان میرود
مومنان را مرهم جان است نام مرتضی
لیک در جان منافق همچو پیکان میرود
بر زبان دارم روان مدح امیرالمومنین
از لطافت این سخن با اب حیوان میرود
در ره مسعراج مدح [و] بسراق فکر من
از علو بالای این فیروزه ایوان مسیرود
میکنند از خاطر من مهر و مه نور اکتساب
تساسرم در سای خورشید ایمان میرود
تاکه دارم دست دل در دامن حتَ علی
بای قدرم بر سرگردون گردان میرود
منت ابزد را که سربر خط مداحی شاه
دارم و با مهر او عمرم به پایان میرود
می [شتابم ] تا دهم داد سخن در مدح شاه
زانکه عمر بسیوفا بیحد شتابان میرود
۱
۹۲
دیوان سلیمی تونی
در ره معنی سلیمی را به حب مرتضاست
از مدایح آنچه بر طبع سخندان میرود
هم ز فیض مهر آن شاه است کز آثار او
قطره دریاء ذره خورشید درخشان میرود
در مدایح تابع اشعار کاشی ام به حان
چون کلام.او همه در علم و عرفان میرود
میرود بر اعستقاد او و مسدح مرتضا
بر زبان دارم من این پیوسته تا جان میرود
در تتبّع مولانا خواجو رحمة اه علیه
بر جان ما محبّت حیدر نوشتهاند
در روزف امه ازل از فضل ایزدی
از قول حضرت نبوی کاتبان وحی
تسفسیر آنما و معانی هل اتسی
از خرمت اهبیت علی را به روز صوم
وز قدر بهر خیل غلامان قنبرش
کمتر گدای درگه او را که عطا
منشور دولت ابد و بخت سرمدی
بسرگرد این حصار زر اندود نیلگون
بعد از نبی امام بحق مرتضی علیست
هر کس نهادهاند طریقی و مذهبی
چون شرع مصطفی وکلام خدا یکیست
سرمايهة نعیم و گرفتاری جحیم
۳۱
خط وفای آن شه صفدر نوشتهاند
نامش ز قدر بر سر دفتر نوشتهاند
هر جا کلام ابزد داور نوشتهاند
در شاأن آن امیر دلاور نسوشتهاند
وجه برات شام بر اختر نوشتهاند
اموال زنگ بر شه خاور نوشتهاند
ببا سلطنت نعیم دو کشور نوشتهاند
بر نسام آن امام مطهر نوشتهاند
وصف کننده در خیبر نوشتهاند
اسلامیان بر این همه محضر نوشتهاند
واه کتاب های معتر نوشتهاند
چندین خلاف از چه به هم بر نوشتهاند
بر حبٍ و بغض آل پیمبر نوشتهاند
از رحمت خدای خط ناامیدبی
آن کاو محتٍ شاه چو سلمان وبوذر است
از راه قسدر بر در فردوس نام او
ناد علی که مظهر کل عجایب است
بر ساق عرش نام شه اولیا» علی
ای سروری که از ره قدر و شرف ترا
بر محضر جلال تو کروبیان عرش
از حق جزای حبّ توبهر موالیان
خط غلامی درت ای افتاب دین
نام کسنیزی حسرم کبریای تو
بهر صلوة عصر تو از حد ملک شام
مدح نو قدسیان سماوات از شرف
بر فرق آسمان نهد از افتخار پای
لبتشسنگان بادية روض+ة تو را
مستوفیان رزق سلیمی از این جهان
ایندولتت بساست که درملکدین تو را
۳
بر روی خارجی مکدذر نوشتهاند
او را خط نسحات زاذر نوشتهاند
شیر خدا و شاف محشر نوشتهاند
از بهر فر ملایکه بر پر نوشتهاند
واضح به امر خالق اکبر نوشتهاند
بر سروران دیین سر و سرور نوشتهاند
خود را کمینه بنده و چاکر نوشتهاند
خلد برین و شربت کوثر نوشتهاند
بر صفحه رخ مه انور نوشتهاند
بر بارگاه زمره ازهر نسوشتهاند
خط رجوع بر شه خاور نوشتهاند
بالای مفت طارم اخضر نوشتهاند
آنرا که چاکری تو بر سر نوشتهاند
از حق جزا؛ برآن کف وساغر نوشتهاند
قسم تو گر متاع محقر نوشتهاند
از جاکران خواجهٌ قنبر نوشتهاند
خوش باش کز بهشت برای موالیان .
هر روز فتحنامة دیگر نوشتهاند
۳۳
ر"
خداوند اکن جهاندار داون منزه مطهر ز جسم و ز جوهر
اگر شکر بی مر کنی هست در خور» که ماراست رهبر به دین پیمبر
۹۴ ۱ دیوان سلیمی تونی
رسئول معظم؛ نبی مکزم؛ که بودش پسر عم؛ قرین یار و همدم
همش نفس و همدم زاولاد آدم» پس از وی به عالم نید مثل حیدر
به علم و به حکمت. به صدقو به صفوت. به عز و به حشمت به نور و به طلعت
به جود و به همّت. به قدر و به قدرت. به بازو به شوکت. به تیغ دو پیکر
فه شسهسواران: سر نامداران. همه شسهریاران: همه بختیاران
برش جانسپاران» هسمه جرمکاران» به وی رستگاران در آن روز محشر
زصمی لطف الق امام خلایق» امین حقایق در اسلام سایق
به ایسمان موافق, به قرآن مطابق, که قرآن ناطق» جز او نیست دیگر
علی معلن, هم اعلم هم اعلاء هم اشجع؛ هم اسخیء ولی عهد و مولن
وصی وصبایا؛ صفی مصفی: زکی مزکی امتام مسطهر
علی ایت حسق, علی رایت حسق. علی حجت حق» علی حکمت حسق
علی ملت حق. علی نصرت حق, علی قدرت حق, علی بر سرا سر
علی شاه مردان؛ علی شیر یزدان» علی نور ایمان. علی بحر عرفان
علی فخر انسان» علی لطف و احسان. علی مير و سلطان. علی شاه و سرور
زمی ذوالحلالت. به فضل و کمالت, به حسن و فعالت به لطف و خصالت
به عزو حلالت نداده مثالت. ز نور جمالت. خجل مسهر انسور
ببه عرش آشیانت. لک استانت. مسلک مدحخوانت» همه سرورانت
هممه صفدرانت. شده بندگانت, زمین و زمانت» مطیماند و چاکر
امامی امسیری» شسسهی بینظیری» سراجسی منیری
کریمی کسبیری: خلیلی خسبیری» مسعینی نسصیری» تسو در دیسن داور
تو اوّل تو اخر تو باطن تو ظاهر تو حافظ تو ناصر. تو شاکر تو صابر
تو حاضر تو ناظر, تو معجز تو فاحضء تو طیّب تو طاهرء تو اطیب تو اطهر
۱ فاحضص: شکننده.
تصاند ۹۵
تو فاضل, تو افضل تو کامل تو اکمل تو عادل تو اعدل» تو اعلم تو اعقل
به تووحی منزل» معنعن مسلسل؛ تورا شاه مرسل پسر عم برادر
به یزدان تو تابع به قران تو جامع به ایمان تو نافع» ز طغیان تو دافع
به عصیان تو شافع. ز نیران تو مانع به برهان تو قاطم به میدان تو صفدر
تسوبارای صایب. ظهور عجایب. تو مطلوب و طالب. ز جمله اقارب
نسبی را تسو نسایب, به کفار حارب به هیجا تو ضارب بر اعدا مظفر
توئی قدرت حق, توبی روح مطلق» ز یک نور مشتق» ز تو دین به رونق
مسطیع تسو الق زمین مسطبق سپهر معلق» نسجوم منور
توبحر عطایی. تسوکان سخایی. تو نور و صفائی» تو فرمانروایی
تو ممجزنمایی تو مشکل کشایی» تو شیرخدایی» تو شاه دلاور
تو فخرالانامی» تو خیر الکرامسی» تو بیتالحرامی» تو دارالسلامی
تو عالی مسقامی, امیری امامی؛ شه خاص و عامی, ز تو کیست بهتر
من از جسان رهسینم. غلام کمینم» بسه مسهرت قسرینم؛ بسه دنسیا بر اینم
بسرایین کیش و دینم. که جنت یقینم به خلد برينم دلیل است و رهبر
اکر جسرمکارم» وگر شرمسارم؛ اگر چند خوارم؛ ز عم بیفرارم
مسران خبوار و زارمء که امیدوارم تورا دوستدارم؛ به لطفم بپرور
نوی دلنوازم» تویی چسارهسازم» بود با تورازم به حب تونازم
که از لطف بازم کنی سرفرازم که با صد نیازم, گدایی بر این در
غسرییم ففیرم» فقیرم حفیرم» به مسحنت آسیرم» ز غم در نفیرم
تسویی دلپسذیرم» تویی در ضمیرم» تسویی دسستگیرم» من افستاده مضطر
تسو شاه کریمی» حکسیمی عسلیمی» کریمی رجسیمی؛ قسیم نعیمی
مرا چسون سلیمی» غلام قدیمی؛ به فضل وکریمی؛ مرادم برآور
۹۶ دیوان سلیمی تونی
مسیچتم مثْمّن در مدح شاه اولیا علی (ع )
۳۳
ای سر و شرور صادی ورهبر. حیدر صفدر» شاه دلاور
قدرت داور. نفس پسیمسن بر همه مهتر از همه بهتر
صاحب مسند» نایب احمد. دین محمد از تو مسنضد
بسخت مویّده عیش مخلد دولت سرمد. بر تو مقر
روح مسجتشم. جان مکزم گوهر آدم جوهر خاتم
اکرم و اعظم, عالم و اعلم از همه عالی اشرف و اشهر
بحر عجایب کان غرایب دفع نوایب گاه مصایب
سرور غالب. صفدر سالب. حارب و ضارب. قاتل عنتر
شاه ولایت. نور هدایت اصل رعایت» عین عنایت
جمع کفایت. راوی ایت. حسامل رایت» فاتحم خیبر
کی بود آگه. دشمن گمره, جاهل ابله, چون نبرد ره
پاک و منزه جز نبیالله» با توکس ای شه نیست برابر
عسالم عامل. عامل عادل» عادل فاضل. فاضل کامل ۱
جیع فضایل, حل مسایل» خوب خمایل» پاک و مطقر
فقر و توگل» صبر و تحمل» فخر و تفسّل» جود و تبذل
حکم تو بر گل» میر سر پل صاحب دلدْل» خواجه قنبر
دنسیی و دیسنت» خلد بسرینت از ره زینت» زیر نگینت
عسقل رهینت. علم قسرینت روح امینت, هست ثناگر
عر و جلالت, جود و نوالت؛ مسن و فعالت» لط خصالت
شرح کمالت, گاه معالت» صدر رسالت. گفته سراسر
شاه مشاهد» پر مجاهد. دفع شدای محض فواید
قیّم وقاید» زامد و عابده را کع و ساجد خر و اخیو
تصائد ۷
جامم قران, هادی ایمان» دانع طفیان» شاف عصیان
جنی و انسان» تابع فرمان بر همه سلطان, بر همه سرور
عرش مقامت. دهر غلامت. حکم امامت هست بنامت
زان به کلامت. سهر کرامت. گسفته سلامت. صانح | کبر
اختر دولت گوهر حکمت. در خور حشمت. مظهر قدرت
مهتر مت بسهترامت. رهبر جتّت. ساقی کوثر.
ای بتواولی جّت اعلی» ساية طوبی نور تجلی
با یسد صوسیء بادم عیسی, دنیی و عقبی, کرده مسخر
چرخ مملق, ارض مطبّق, بر همه الحق» حاکم مطلق
داده تو را حسق. زینت و رونق, رایت و بیرق تیغ دو پیکر
مظهر نوری» نور و سروری» صدر صدوری» بدر بدوری
شاه شکوری» میر غیوری» لطف غفوری رحمت داور
حق ز بسدایت تابه نهایت علم و هدایت کرده عطایت
گفته ثنایت جسته رضایت. خیر نسایت داده پیمبر
روح مصفی جسم مزکی, گوهر یکتاء اختر لیا
حضرت زهرا؛ گسته چو حورا. خانة او را؛ زمره ازهر
بحر معانی. گوهر کسانی. جوهر جانی. کسنج نهانی
حجت نانی» سبع مثانی» تا که بدانی ره به حسن بر
مسهر حسن را؛ در دل داناء چون که کنی جاء پس به تولا
سوی حسین آ, اوست چو مولا. چون ج1 و آباه شافع محشر
دو شه فاض عابد و باق حافظ و ناص شاکر و صابر
حاضر و ناش باطن و ظاهر. طیّب وطاهر اطیب و اطهر
بندهة خالق» خیر خلایق» حل دقایق» اصل حقایق
در خور و لایق, هر دو موافق, جعفر صادق, موسی جعفر
٩ ۸ دیوان سلیمی توئی
رو به خدا کن, غیر رهاکن» ترک فنا کن؛ برگ بقا کن
عزم نوا کن. میل رضاکن. بهر صفا کن, روی بر آن در
حبٍ تقی دان. ماية ایمان: مدح نقی خوان, از دل و از جان
۰ نیست حزایشان, اشرف انسان» هست از ایشان حضرت عسکر
ای دل پر خون. غم مخور افزون» حجت حق چونء میرسد آکنون
تا که همایون گردد و میمون» گردش گردون؛ دهر ستمگر
دولت دایم جمع نعایم حجمله غنایم. هست ز تایم
میم ملایم» همم چو عزایم ساخته دایم مسدحتش از بر
عدل نماید. ظلم سراید. انچه نباید. پیش نیاید
بخت کشاید. عشق فزاید رخ چو نمایذ آن مه انور
عشسق بسبازد جان بنوازد صمجر بسوزد وصل بسازد
سر بفرازد. دوست نوازد» تا بگدازد خصم بد اختر
ای شه هادی. در همه وادی. فتح ایبادی» کسیر اعادی
نسور بسلادی؛ معدن دادیء مسیر جوادی؛ شاه مسظفر
کوی تو مأمن. بوی تو مسکن دل ز تو روشن» جان ز تو گلشن
آرزوی مسنء روی تسو دیدن تسا فگند تسن در قسدمت سر
لطف عمیمی» عیش مسقیمی» فیض نعیمی» فضل قدیمی
شاق عسظیمی, بس ریمی» هست «سلیمی»بنده و چا کر
مدح سراینم؛ خوب اداییم» مسحض وفایم اهل صفایم
گر چه گدای., آن شمایم» نیست رجایم از کس دیگر
مددح ده و دو گفته دعاگکو مدحت نیکی گفته دلحو
یکدل و یکرو کرده بدین خو زان سخن اوه گشته مشهّر
بااحد فرد. ذات مسوحد. لطف تو بیحد. نامهام اسود
هر چه بود بده از کرم خود. حق محقد. زان همه بگذر
تصاند ۹۹
در بحرکامل مرسّل در منقبت امیرالمقمنین علی (ع )
۳۴
زبان کشايم به شکر داور» حکيم دانسا» قدیم اکسبر
که هست ما راء به لطف بی مر به سوی ایمان» دلیل و رهبر
کسی است موّمن, ز روی عرفان» که شد مطیم امور یزدان
به چیست دانی» درست ایمان» به دين احمد. به جب حیدر
نبی است خوزشید» عرش مسکن؛ علی ز حسق, حجت مبرهن
که هست از ایشان, فلک مزین, که گشت از ایشان, زمین منور
نسبی بشیر و نسبی نسذیر و نسبی خلیل و حبیب ایزد
علی ول و علی وضیء علی صفی و علیست صفدر
رسول حق را وضی و نایب به دین حق مظهر عجایب ۱
به صف میدان, هژبر سالب بر اهل ایمان» امیر و سرور
ز نسل آدم ز خق عالم . علیست اعسلی» علیست اعلم
عسلی مسعظم؛ علی مکزّم» علی مسقاّم؛ علی موخر
موالی شاه: کیست دانسی به صورت و سیرت و معانی
که هستش آگاهی و نشانی. ز سر سلمان و صدق بوذر
فضایل و مدح شاه مردان» به چشم معنی» ببین و برخوان
ز شش جهات و ز چار ارکان, ز له سپهر و ز هفت اختر
ز روی صورت. ز راه مسعنی» علیست والی» علیست مولی
به دار دنیاء به ملک عقبی» علی است هادی» علی است رهبر
برو سلیمی؛ به رم اعداء به ال اجمده نما تولا
که نیست پیش خدای کس را به غیر از ایشان شفیع دیگر
دیوان سلیمی تونی
داستان صدقه دادن انار از امیر المقمنین علی (ع )
کیست دانی قسیم پجئت و نار
اک جئت ز بهر احبابش
آنکه دوزخ بسرای اعسدایش
آنکه بسی سکهة مسحبّت او
آنکه در ملکت مهی میبود
آزکه خالق طفیل خلقت او
آنکه خورشيد و ماه بر گردون
آنکه بی مهر او ندارد نور
وصی نفس سید مرسل
محجزات و فضایل او را
ایمن روایت ز روی صدق و یقین
که در ایام حضرت سید
مسرتضی رفت ویک انار خرید
پیش وی سایلی مریض رسید
مرتضی داد نیم انار به وی
نیم انار دگر کرم فرمای
داد آن شاه نیم دیگر را
دست خالی به خانه رفت علی
امد از حضرت خدا حبریل
که سلام و نا همی گوید
کز برای یکی انار که کرد
اینک این ده انار از حنت
۳۵
حصضرت مرتضی شه ابرار
اف ریدهست ازد غفار
خاق کردهست واحد قهار
نیست نقد کسی درست عیار
خازنِ علم و کساشف اسرار
کرد ارض و سما و لیل و نهار
از رخ و رای او برند انوار
مسردم ديسدة اولوالابصار
اوّل و بسهترین هشت و چهار
نیست گرچه پدید حد و کنار
نعقل دارم ز راوی اخسبار
ببسودیک روز فاطمه بیمار
رو سوی خانه کرد از بازار
کرد از شاه الماس انار
گفت سایل که ای کریم شعار
که مریضم مرا برآور کار
شه بدان مستمند زار و نزار
ببوداز بهر فاطمه غمخوار
در زمان پیش احمد مختار
بر توحق ای رسول با مقدار
در ره مباولی ماایثار
عوض آن یکی بود بسیار .
حضرت خواحه گفت سممان را
ال بیت مرا تویی الق
بسبر این ده انار پیش عسلی
برد مر ده انار را سلمان
مرتضی گفت حق من این است
زازکه من یک انار در ره حق
چونکه زان میوه خورد یافت شفا
میوءٌ جنت است از آن علی
دوستان را دهد تمار بهشت
چون سلیمی اگر به جان داری
در تسولای دوسستانش کوش
نب راهنین تبرا ساز
بر محنان شه بگوی ثنا
کای تو ف خر مهاجر و انصار
حق شناس و امین و خدمتکار
که همه حق اوست باز میار
پسیش آن شاه سرور و سالار
چون تو باید کسی امانت دار
دادهام ده عوض دهد جبار
فاطمه شمم امل بیت و تبار
مومنان را دمند از آن انمار
هست از بهر دش منانش نار
ببس ولای ولی حسق اقرار
باش از جان موالیان را بار
وز خسوارج بسدان برار دمار
دوری از دشمنان بکن بسیار
تسابود بارسول و ال رسول
جای تو در بهشت روز شمار
ولایت نامه امیرالمو منین علی (ع )در مسخ شدن فاضنی دمشقی که
امیرالمژ منین را ناسر میگفت
۳۶
بدان شاهی که هست او پر همه عالم سر و سرور
جوابم داد کان ابای مارا کشته زان گویم
هميشه نساسزای اوه از اینن رو بر نستابم سر
ٍ. بر اثر افتادگی تسه این فصیده تافص میباشد.
۱۰ ۱ دیوان سلیمی تونی
دگر ره گفتمش کایسگ به عمر خود علی کس را
نکشت الا به نرمان خدا و قول پیغمبر
مسلم داشت گفت آری چنین است این ولی هرگز
نگویم ترک کینش گر نهی بر حنجرم خنجر
بفرمودم که جلادش روان صد تازیانه زد
پس آنگه کرد محبوسش به زندان تا شود مضطر
چو شب شد فکر میکردم بسی با خویشتن کآیا
۱ به تیغ او را کشم به یا خود اندازم به آتش در
فرو رفتم در این اندیشه در خواب و چنان دیدم
که شد بگشاده در ساعت به رحمت آسمان را در
محمد امد و شاه ولایت با دو فرزندش
فرود از آسمان پوشیده هر یک حلة اخضر
پس از ایشان بیامد جبرئیل و ساغری بر کف
به دست حضرت شا ولایت داد آن ساغر
فراوان خلق را دیدم نشسته در سرای خود
قریب ده هزار از خاص و عام و کهتر و مهتر
ندا در داد پیفمبر که هر کاو شیعه شاهست
روان از جای برخیزد که حکم این است از داور
چهل تن زان همه خلقان به پا برخاستند آن دم
که میدانم به حق المعرفه آن قوم را اکثر
نبی فرمود حیدر را که این شربت بده اکنون
به دست دوستان خود توبی چون ساقی کوثر
به فرمان محمد داد زان شربت چهل تن را
که بسودند از دل و از جان غلام و تابع حیدر
پس آنگه گفت پیغمبر بیارید آن دمشقی را ۲
که بد اصل است و ملعون و پلید و نحس و بد اختر
تصاند ۱۰۳
در آن خانه که او را داشتم محبوس در ساعت
بیامد مالک دوزخ کشیدش چون دم صرصر
به پیش مصطفی بردش شه مردان چو دید او را
بگفت ای سید عسالم مرا این کور بد منظر
شب و روز و گه و بی گه ز روی بغض و کین دایم
مذشتها همیگوید چو مردود است و بد گوهر
رسولش گفت کای ملعون چرا بغض علی داری
که مرگز دشمن او را خلاصی نیست از آذر
حواب این گفت آن مشرک که با من کین او باشد
۱ هنوز آن دم که بالین خشت و از خاکم بود بستر
دعا فرمود پیغمبر که با رب مسخ گردانش
که رسوای همه خلقان شود اندر همه کشور
هنوزم در مناجات و دعابد حضرت سیّد
که در ساعت سگی گرگین شد آن ملعون خیره سر
عمود آتشین میزد بسر آنسگ مالک دوزخ
که تا شد هم در آن خانه که بود ان ناکس ابتر
چو من اين واقعه دیدم روان از خواب برجستم
شده از هیبت و وهمم دهان خشک و دو دیده تر
به شخصی امر کردم تا که بکشود آن در خانه
. سکی دیدم دمشقی را که میزد نعرة منکر
به صورت چون سکی گرگین چو گوش آدمی گوشش
زبسان افستاده بیرون از دهسان آن سگ اعسور
کنون در خانه است آنسگ بگویم تا بیارندش
که تا بینند خلقان قهر جبّار جهان کستر
پس آنگه گفت هارون تا بیاوردند آنسگ را
سکی دیدند بس گرگین. رخش اسود تنش اصفر
.۱ دیوان سلیمی تونی
بدو میگفت هارون کای سک مسخ لعمین هر کس
که او کین علی ورزد ز حق اینش بود در خور
رخ اندر خاک مالید و بنالید آن ز سگ کمتر
به مارون شافعی گفتا که او مسخ است و دورش کن
که نتوان بودن ایمن از عذاب خالق اکبر
بسرون بردند آنسگ را و اندر خانه کردندش
همان دم صاعقه افتاد در وی کشت خاکستر
فتاد آتش در آن خانه ز شومیسگ ملعون
به خانه آتش افتاد و محلت سوخت هم یکسر
به دنیا مسخ گشت آن سک به عقبی نیز جاویدان
عذابش از همه امل جهنم باشد افزون تر
کدامین سگ به کین مرتضی برخاست در عالم؟
که طوق لعنت اندر گردن او نیست چون چنبر
موالی علی دانی که نزد اهل حق, که بود
کسی را دان که اور | هم پدر پاک است هم مادر
بحمد الّه که هست از صدق جان و دل تولایم
به آن شاهی که او کل عجایب را بود مظهر
چه گویم در صفات او که تعریف کمالش کس
نمیداند به جز ذات خدا و مصطفی دیگر
اگر چه مژمنان را مرهم جان است این معنی
ولیکن در دل و جان خوارج هست چون نشتر
مسلمانی کسی را شد مسلم در طریق حق
که هستش سیرت سلمان و دارد معنی بوذر
خداون دا به حق مصطفی و آل پاک او
که ایشانند هادق بهشت و شافم مسحشر
4
قصائد ۱۰۵
به حق آفتاب دین امیر المومنین شاهی
که شد روز غزا راجم به فرمانش خور از خاور
به حق حضرت خیر الْسابنت نبی زهرا
که هست از خادمان أاستانش زهرء ازهصر
بسه آن دو گوشوار عرش سبطین رسول ال
۱ که دارد این یکی شیر نام ودیگری شّر
بسه زین العتابدین آن سید سخاد والعبّاد
به حق حرمت باقر به صدق و دانش جعفر
به حق موسی کاظم» کليم طور نور حق
۱ که چون موسی کلیم له بود با حق سخن گستر
به خورشید ولایت قبلة عالم رضا کز وی
رسیده نور هر ساعت به شرق و غرب و بحر و بر
به ذات پاک بو جعفر تقی و بو الحسن یعنی
نقی وان گه به حق بو محمّد شاه دین عسکر
به تعظیم ابو الشاسم محمد مهدی هادی
که عالم را بود از ذات پاکش زینت و زیور
به حق جمله معصومان که اکنون نامشان بردیم
که هر رم و خطایی کآمد از ما زان همه بگذر
سلیمی را به فضل خویش ایمان و سلامت ده
که هست او چاکران شاه مردان را به جان چاکر
در فضایل اهل البیت - علیهم الصلوة والسلام -و مسئخ شدن مودن که امیر
الم منین (ع ) را ناسزا میگفت در ولایت شام در زمان ابو جعفر دوانیقی
۳۷
به شکر آنکه ترا هست قدرت گفتار زبان به شکر و ثنای خدای در گفت آر
حکیم لم یزل و حیّ لا یزال که هست
اگر مشاهد؛ صنع او صمی خواهی
به امر اوست مدار سپهر و سیر نجوم
زهمی علیم و سمیعی که داند و شنود
پسناه مساست به درگاه بینبازی او
پس از ثنای خدا بر نبی و آل بگوی
بیا و گوش کن از فضل اهمل بیت نبی
روایستی ز سلیمان اعمش است صحیح
جنین خبر دهد از حعفر دوانسیقی
مرا شبی به خلا پیش خویشتن طلبید
ز تن روان من از خوف رفت و پوشیدم
وصیّتی که مرا بود گفتم و رفتم
سبلام کردم و در پیش وی بسیستادم
به وی رسید چو بوی حنوط کرد سوال
که چیست بوی حنوط و چرا چنین کردی
رسول تو چو در اين نیم شب به من آمد
به خویش گفتم شاید خلیفه ایين ساعت
چو من بگویم از آن شقهای تواند بود
چو این حدیث ز من گوش کرد ابو جعفر
چه گفت؟ گفت که از نضل مرتضی چند است
جواب دادم و گفتم که از فضیلت وی
خلیفه گفت بگویم ز فضل اهل اللبیت
در آن زمان که خلافت نبود. میکردم
به غیر کهنه کلیمی نبود در بر من
عسلیم کارکه غسیب و عالم اسرار
ببین به ارض و سما اختلاف لبیل و نهار
هر آن خواص که آید ز ثابت و سیار
نسیاز و راز همه خاق در دل شب تار
که هست شاه و گدا را همیشه آنجا بار
۱ تحبتی که شود شاد از آن دل حضار
حکایتی دو سه ای مرد عاقل هشیار
که بود چاکر و مولای حیدر کزار
به روزگار خلافت که داشت استظهار
هلاک خویش بدیدم در آن شب خونخوار
کفن روان و ببردم بر آن حنوط به کار
بسه بارگاه خلیفه دلی ز غم انگار
مرا نشاند به نزدیک خود مقزّب وار
که راست گوی وگر نه تورا کشم بر دار
زبان گشادم و گفتم شها به جان زنهار
مرا نماند از آن وهم فقوت رفتار
فضیلت عسلی از من نماید استفسار
که قهر گیرد و خون ریزدم به زاری زار
به هم برآمد و آشفته شد از این گفتار
تسورا بیاوبگو پیشم و مکن انکار
بود به باد حدیثم قریب بیست هزار
حکایتی دو کز این جمله به بود صد بار
ز بیم جان شب و روز از بنی امیّه فرار
نسداشتم ز بس افلاس و فقریک دینار
۱۰۷
به گرد شام همی گشتم و نبود آرام
شبی به وقت عشاگرسنه همی رفتم
شدم به مسجد و گفتم کنم سوال مگر
نماز چون که بکردند اصل آن مسجد
امام را چو بر آن کودکان نظر افتاد
نشسته بود جوانی عرب به پهلوی من
امام را که شوند؟ ز اصل و نسل که اند
جواب داد که این پیر جد ایشان است
دگر کسی نبود در همه ولایت شام
به دوستی علی کودکان خود را نام
چو این حدیث شنیدم به پیش پیر شدم
دو دیدهات به حدیثی کنم کنون روشن
مرا به خانهٌ خود برد و گفت این ساعت
حدیث کردم از اجداد خویش نقل به نقل
چنین کنند روایت که مصطفی روزی
به پیش حضرت وی فاطمه روان آمد
رسول گفت چسرایی ملول ای فرزند
جواب داد که با خانه شب حسین و حسن
که کودک اند مبادا ز کار حادثهای
رسول چون که شنید این حدیث شد غمگین
که یا رب از کرم خویشتن دو سبط مرا
مسراز کیفیّت حالشان ده آ گاهی
چو کرد از سر اخلاص این دعا سیّد
ز روی لطف به وی گفت میرساند حق
مسراز شومی آن قوم مدبر مکار
که ناگهم به در مسجدی فتاه گذار
برایدم به طعامی از آن جماعت کار
در آمدند دو کودک جو صد هزار نگار
ز روی مهر و محبت گرفتشان به کنار
سوال کردم کین کودکان خوب عذار
بگوی نسبت ایشان و نام خویش و تبار
همین ولیست در این شهر موّمن و دیندار
که دوستدار علی باشد از صغار و کبار
از آن حسن و حسین کرده اين نکو کردار
به لطف گفتمش ای بحر علم و کوه وقار
چو خلوتی بودت خاص و خالی از اغیار
هر آن حدیث که داریبگوی و بااک مدار
که بودهاند همه راویان این اخبار
نشسته بود جدااز مهاجر و انصار
ولی شکسته دل و بس حزین و زار و نزار
چه واق است کز آن گشتهای چنین بیمار
نیامدند از انم در این غم و تیمار
رسد به دامن آن هر دو نور دیده غبار
نسیاز برد به درگاه حضرت جتّار
سلامت از همه خوف و بلا به من باز آر
که در چه حاو مقامند و کیستشان غمخوار
نمود حضرت روح القدس به وی دیدار
تورا سلام ایا صدر و سرور ابرار
۸ دیوان سلیمی تونی
پس از سلام همی گویدت مشو غمگین
فرشته ایست موکل که هست ایشان را
ز جبرئیل چو این مژده مصطفی بشنید
به موضعی که نشان داد حبرئیل او را
به صد شتاب همی رفت تا رسید آنجا
بسدید آن دو کل بوستان جئّت را
نهاده روی مبارک حسن به روی حسین
ز بهر خضدمت ایشان خدا فرستاده
دو بال خویش یکی زیر ودیگری بالا
صدای پای محمّد به گوششان چو رسید
چودیدهها به رخ جدٌ خویش بگشادند
ز روی حرمت گفتند هر دو شاه سلام
نواختشان ز سر لطف حضرت سید
نبی نشاند حسن را به دوش خویش آنگاه
چو با مدینه رسیدند شاه مرسل گفت
که خلق جمله به مسجد شوند جمع و کنم
بلال کرد منادی و خلق جمع شدند
رسول رفت روان بر فراز منبر گفت
ز بعد حمد و ثنای خدای گفت ای خلق
ز روی خساق دلالت کنم شمارا من
به جذ و جذه که آن دو به مادر و به پدر
به عم و عمّه کدامند و خال و خاله ز خلق
ز خاص و عام بر آمد صدا که با سیّد
رسول گفت که هست این دو سبط من کایشان
که هر دو سبط تو هستند در بنی نخار
قرین و مونس و همدم» رفیق و خدمتکار
نمود شکر خداوند صانع ستار
خود و صحابه روان کشت احمد مختار
که داشتند دو سبطش در آن مقام قرار
به خواب خوش شده در زیر سایه اشجار
گرفته بود حسن را حسین هم به کنار
یکی فرشتة رحمت ز عالم انسوار
فکنده آن ملک از راه رفعت و مقدار
شدند هر دو برادر ز خواب خوش بیدار
دو نسورمردمک ديدهء الوالابسصار
پس از سلام و درود و تسحیّت بسیار
ز روی مهر بسبوسیدشان سر و رخسار
حسین بر کتف جبرئیل کشت سوار
بلال را که بروبانگ الصلوة بر آر
کرامت و شرف هر دو سبط خود اظهار
درون مسجد پیغمبر از صفار و کبار
نا و حمد خدا چون که بودش آن ادرار
به جان شوید حدیث مرا پذیرفتار
به بهترین خلایق به جان کنید اقرار
نکوتر از همه ابرار و اشرف اخیار
که مثلشان نبود زیر گنبد دوار
هم از بیان تو آسان شود چنین دشوار
دو گوشواره عرشند بر بمین و بسار
۱۹
رسول حضرت جبّار جذ ایشان است
پدر علی بود و فاطمه است مادرشان
بود عمه و عمشان ز صلب بو طالب
که خالشان بود و خاله قاسم و زینب
دو فاضلاند پدرشان ز هر دو فاضلتر
هر آنکه خواهد آزار خاطر ابشان
چو این حدیث ز من استماع کرد آن پیر
تورا حدیث چنین یاد باشد و باشی
مراز خاصة خود خلعتی بپوشانید
چه گفت؟ گفت چنین کز حکایت تو مرا
تو را نشان به جوانی دهم که او هم نیز
برادریست مرا مومن و یکی مشرک
کند برادر مومن امامت و دایم
کند بسرادر مشرک موذنی لیکن
سوی بسرادر مژمن مرا نشانی داد
ز خانه چون به در آمد سلام کردم گفت
ز کوفه آمسدهام گفتمش یکی عسربم
باس و مرکب تو گفت میشناسم من
به دوستی علی داده باشد این هر دو
بیابگوی حدیثی ز فضل اهل البیت
حکایتی که ز نسقل صحیح یادم بود
روایت است که از طعن دشمنان روزی
رسول گفت که ای نور دیده تو را
جواب داد کهای مقتدای عالمیان
خدیجه جِلدهُ ایين هر دو گوهر شهوار
که شافماند همه خلق را به روز شمار
که ام صابی گویند و جعفر طیّار
که هر دو تن ز درخت نبوتند اثمار
که بر سر همه خلق است سرور و سالار
نود خدا و رسول خدااز او بسبزار
به لطف گفت که ای نقد علم را معیار
میان کهنه گلیمی بدین علامت خوار
کشید بهر من آنگاه استری رهوار
فزود شادی و غم کرد از میانه کنار
دل تسو شاد کند غم برد ز جان نگار
که هست این صفت هر دو را شعار و دثار
نضایل عبلی و ال او کند تکرار
بسه دشمنی عسلی بسته دارد او زنار
شدم روان به در خانهاش بدان سخار
که کیستی ز کجایی و از کدام دیار؟
ز جور حادثه سرگشته گشته چون پرگار
که این که داده در این کوجه و محل جوار
برادرم به تون مومن سعادت یار
که بر تو جان گرامی کنم به صدق نثار
زبان گشادم,و گفتم که همتی بکمار
گریست فاطمه پیش نبی چو ابر بهار
ز چیست وز که رسیده به خاطرت آزار؟
که بنگر از عرب و از عجم در این مدّت
به خواستگاری تو آمدند اکابر چند
پدر نداد بدیشان تو رااگر میداد
ببداد بهر قرابت تورا به درویشی
رسول گفت خدا بست با علی عقدت
گواه گشته بر این جبرئیل و میکائیل
خدای کرد به رحمت نظر بر اهل زمسین
ول خویش علی را ز بعد من بگزید
توراز بعد علی برگزید و داد به وی
مبین به فقر به سوی علی که هست به فخر
طفیل اوست متاع دو کون و می نکند
به علم و جود و شجاعت ندارد او مانند
به روز حشر که اعمال خلق عرض کنند
مرا مقام شفاعت دهند و آل مرا
دهم ز بسهر کرامت لوای حمد به وی
به خیل و حشمت و اموال با قطار و مهار
که مثلشان نبود در جهان به استکبار
همی شدی ز مستاع و ز مال برخوردار
که در دیسار جهانش ندیده کس دیّار
به زیر عرش نه من کردهام به خود این کار
مسلایک آمده و حوریان به استحضار
مراز خلق جهان برگزید اوّل بار
به فضل در حرم قرب خویش دادش بار
که جز ز نسل شما دین نیابد استقرار
به از جمیع خلایق ز موق اویک تار
نسظرز همّت عالی به دنسیی غدار
که افضل همه خلق است در همه ادوار
متاع خویش برد هر کسی در آن بازار
به جز علی نبود کس قسیم جنت و نار
دند از شرف او را مسلایکه زوار
به عرصه گاه قیامت ندا دهد حبریل
که ای حبیب خداوند و ستّد مختار !
قصیده در ولایت نامه حضرت علی (ع 6"
جساعل ظلمات و نور و خالق لیل و نسهار
۱. این قصیده بر اثر افتادگی نسخه ناقص میباشد.
#. نقل از جنگ اشعار شماره ۴۹۹۱ کتابخانه ملی ملک.
تصاند ۱۱
صانعی کاو داد با تسرکیب انسان امستزاج
این عناصر را که رطب و یا بساند و برد و حار
فادری قدرت نمایی کآورد صنعش برون
ذر ز دریا» زر زکان» گوهر ز خارا» کل ز خار
که ز چوب خشک از قدرت برانگیزد بخور
گاه آرد قطرهها بسیرون به حکمت از بخار
مالک الملکی که میسازد ز لطف و قهرش در جهان
گه یکی را تاجدار و گه یکی را تاج دار
بر رسسول و آل پاکش باد صبلواة و سلام
کآفرید از هر حبٍ و بفض ایشان نور و نار
بعد جمد خالق و نسمت نبی صاشمی
۱ یک ولایت نامه دارم بس عسجایب گوش دار
کیست کز بعد وفات خود به چندین سالها
۱ این چنین قدرت نماید جز ولق کردگار
راوی اخسسبار ایسین مسعنی روایت مسیکند
از عسجایبهای مر دین شه دلدل سوار
کز زان همجرت پیغمبر آخر زمان
پانصد و پنجاه ویک سال امسد از روی شمار
پادشاهی بود در موصل که قلبان نام داشت
کینه جسوی مرتضی بود آن لین نابکار
داشت بس عاقل وزیری نیک نام ونیک رای
مسصطفی و مرتضی را از دل و جان دوستدار
کرد آمنگ طواف کعبه روزی آن وزیر
بسهر دستوری بشد دستور پیش شهریار
۱۱۲ دیوان سلیمی تونی
گفت شاها در هوای حج همه عمر و دلم
بوده این ساعت اجازت گر دمي بی انتظار
روی در راه آورم باشد کبه از تسوفیق حسق
کعبه دریابم به خدمت باز ایم بنده وار
گسفت آن ملعون وزیر خویش را چون میروی
هست یفام مرا نسزد رسول نام دار
در مبدینه چسون رسی رو پیش قبر مصتافی
پس سلام من بکو آزگه پیام من گذار
گ و که ای سیّد چه دیدی از علی مرتضی
کز میان آن همه اعیان و اصنحاب کبار
بسرگزیدی بسی سیب او را بدادی مسرتبه
۱ وان گهی کردی به دامادی خویشش اختیار
منصب و مالش جه بود و دولت و حاه و حلال
خونیی راز جه پیدا ساختی ایسن اعتبار
ایین حکایت چون فروخوانی به قبر مصطفی
هر جوابی کان بیرون آید به پیش من بیار
یک دو تن را کرد پنهانی موکل بر وزیر
گ.فت از او بساشید آ که در مسدینه زینهار
هر حسدینی کآن بگوید بر سر قبر نبی
زود پیش من خبر آرید از آن گفت و گزار
رفت با خسیل و تحمّل برره کعبه وزیر
کرده از هر جنس نعمت جمله اشتر زیر بار
سعی و جد میکرد در قطم منازل روز و شب
ز اشستیاق کعبه جون او را نبد صبر و قرار
تصائد ۱۳
مینیاسود از تسردد تسا که بسر حسب مراد
بر مدینه زد علم از بسعد چندین روزگار
چون رقسیبان مسوگل دید بایستش ضرور
قصه شه بک ذرانسیدن ز روی امطرار
کرد غسلی و به نزد روضهة پاک رسول
رفت از راه نسیاز و از سر حمم و وفار
چون زیارت کرد گفت ای صدر و بدر کاینات
رحمت عللم حبیب حضرت پروردگار
میرساند پبادشاه مسوصلت بی حد سلام
وز تو میپرسد چه دیدی از علی کز هر دیار
سروران از بسهر دامادی به پسیشت آمدند
دختر خود را بدو دادی نبودت هیچ عار
یک به یک در پیش قبر شاه مرسل باز گفت
۱ از مذمت هر چه با وی گفته بود آن خاکسار
چون از ان فارغ شد آمد تا به منزلگاه خویش
زان رسالت گشته بسیار او حسزین و دل نگار
شب درآمد تکیه کرد و چشمش اندر خواب شد
خویشتن را دید در مسوصل به پیش شهریار
همم در آن دم مصطفی و مسرتضی و مسجتبی
با حسین وبا حسن گشتند آنحاآشکار
زد بر آن قلبان ملعونبانگ سلطان سل
کی سگ مبطرود مردود و پلید نابکار
بسهر چسه در دل گسرفتی دشسمنی مسرتضی
آنکه کرد ایزد عزیزش از چه میداری تو خوار
عار گفتی نامدت از وی که دادی دخترش
من به دامادی او دارم همزاران افستخار
منصب و مال و جلالش بهر چه گفتی نبود
شمهای بسرگویم از همریک ز روی اختصار
منصب او گسفته حسق در هل اتسی و آنما
نیست کس را غیر او این مسنصب و این اقتدار
مال چه بود دنیی و عقبی طفیل ذات اوست .
خلق عالم سربه سر هستند او را صدقه خوار
چون توکوری. کی به ادراک کمال او رسی
شبپره کی یابد اندر حضرت خورشید بار
ذزهای از پسسرتو نسور جسبینش آفستاب
قتطرهای بسا نسبت دست عطا بخشش بحار
خونیش گفتی ندانی قاتل کفار اوست ۱
کسرده در روز غزا شسیران عسالم را شکار
کشتة آن دست خسیبر گیر و ضرب تیغ او
صد هزاران هم چو عمرو و عنتراند و ذوالخمار
گفته در وصف جوانمردی و تیفش جبرئیل
انستی الا علی. لا سیف الا ذوالفقار
مقتدای انس و جن. شاه سلیمان منزلت
قفاضی باز و کبوتر رازدار مسور و مار
نوش اگر بر لب نهی با کین او گردد چنو زهر
زهر اگر بساختٍ او نوشند باشد خوشگوار
در قیامت چون به حکم ایسزد جبار اوست
میر محشر ساقی کوثر قسیم خلد و نار
تصائد ۱۱۹۵
بسی رضای او نشاید یافتن جسا در بسهشت
بسسی ولای او کس از دوزخ نگسردد رسستگار
گرهمی خواهی که در دوزخ نجاتت در دهند
تخم مسهر مرتضی را در زمین دل بکار
همردلی کورا نسباشد سکسة مسهر عسلی
هست قسلب آن و نسدارد نسقد ایسمانش عیار
نیست از کس با عمل بی حبٍ او ایمان قبول
گر نجاتت باید ای قلبان به وی ایمان بیار
میچ در وی قسول پسیغمبر نیامد کارگر
سود او را چون نفاق و کینه ورزیدن شعار
تسیغ بردار و برار از جان این مشرک دمار
دید حیدر پیش تسخت آن منافق خسنجری
ث_ِ بسود بی حد قسیمتی آن خسنجر گوهر نگار
از سر یرت امیرالم ومنین ریشش گرفت
سربریدش سم بسدان رخشنده تیغ آبدار
بسسعد از ان آن خنجر آلود؛ٌ خسون راء روان
شاه در دامان آن مسلعون بسپیچید استوار
بود بسربالای تسختِ آن لین طاق بسلند
از ببلندی راست صمچون طاق این نیلی حصار
ردام یرالمومنین دست ولایت را دراز
پس نهاد آن خنجر انندر طاق تا آید به کار
چون چنان دید از صلابت جست از خواب آن وزیر
پای تسا سر در عرق گشته دو دیسده اشکبار
۱۱۶ دیوان سلیمی تونی
در زمأن فرمود تاکردند روشن شمع را
در دل آن شب که بی حدذ بود ظلمانی و تار
صورت آن واقعه فرمود تاکردند بت
هر چه دیسده بود در خواب آن وزیرکامگار
گشت بی طاقت. به سوی کعبه شد حالی روان
زان میان بحر طلمت چونکه امد برکنار
از سر صدق و صفا بکزارد حج و بازگشت
تادیار خود شتابان بود در لیل و نهار
کامران با موصل آمد بعد اندک مسذتی
دید شهری را سیه پوش و حزین و خوار و زار
هر کجارند و بتیمی بود در بازار و شهر
جمله را در طوق و غل دید و کشیده بر قطار
کشت حسیران و سراسیمه از آن قَضّه وزیر
صورت آن حال را پرسید از خویش و تبار
شا را گفتند اندر قصر خود خفته شبی
بسسته درا پاسبانان از یمین و از یسار
چون موافق دید با خواب خود آن قضه وزیر
گفت جر دست ولایت کس نکرد این سس کار
پادثه رابک پسر با دانش و فرهنگ بود
بر بساط پادشاهی مانده از وی یادگار
رفت در ساعت به پیش او وزیر پاک دین
گفت ای شهزاده دست از خون مسکینان بدار
هیچ میدانسی که بببریدهست سر باب تو را؟
آنکه ملعون و منافق کشته چون وی صد هزاو
تصائد ۷ ۱
حضصرت شاه ولابت. کشته وی را زانکه نود
صفت شهراده دین معنی دلیلی بایدم
تاکه گردد ظاهر و باشد غمم را غمکسار
پس وزیرش گفت بر بالای تخت آن طاق بین
خنجری کآن جاست برگو خادمی کان را بیار
کشسته بسابت را بدان خنجر علی مرتضی
آزکسه گفتش مظهر کل عجایب. کردگار
چون بسبینی خنجر و رومال خون الود را
ز آتش یرت برآید از دل و جانت شرار
قََه خوابی که دیده بود و بنوشته وزیر
پسیش وی بنهاد و گفت ای شه نظر اینجا گمار
صورت آن واقتعه برخواند شهزاده تمام
کشت از مستبی جهل و کسین و غفلت هوشیار
چون شدش معلوم کان دست ولایت کرده است
از پدر بیزار شد وز کرده خود شرمسار
شباهزاده خسنجر و رومال خون آلود دید
زاتش ,یرت بسرامد از دل و جانش غبار
رفت آن شرک و نفاقش در زمان از دل برون
در زمین افتاد و امد در زمان اعستذار
مذهب حیدر گرفت و کرد دوری بی دریغ
از زید و زاد؛ مسرصانه و شسمرو تبار
بسندیان را جمله از زندان و بند آزاد کرد
داد بی حذ صدقه هر کس را که بودش در جوار
۱۸ دیوان سلیمی تونی
زان ولایت صممچو شهزاده همه موّمن شدند
هر که بودند اهمل آن شهر از صغار و از کبار
بسعد از ان فرمود قندیل مسرضع ساختند
خونثهها آورد بسر وی دز و مسروارید بار
بسردنس زد روضصه شاه نسحف قندیل را
از نسیم خْبٍ شاهش همچو کل خندان ذار
چون به جای آورد ترتیب زیارت آنگهی
کرد با سادات آنگه سیم و زر بی حد نثار
خادمان در روضه آن قسندیل را آویختند
گشت از شادی دل شهزاده همسمچون نوبهار
آن سعادت بافت و آمد کامران با شهر خویش
۱ چونکه بسا وی عقل و تسوفیق الهی بود سار
خسلق آن شهر جملگی شهزاده را کسردند نام ۱
جسمله آن گفتند اگر چه بود نسام مستعار
این ولایت نامه در جمله جهان مشهور شد ۱
گشت نسظم بسنده همم مانند در شاهوار ۱
گر سلیمی لاف حب و جسانسپاری مسیزنی
در طسریق دوسستی شاه مسردان جان سپار
از عسلی و پسازده فسرزند» جسوراه نسجات
زانکه نبود راه حق جز دوستی هشت و چهار
یارب از فضلت بیامرزی گناهان همه
چون تسویی بر جمله بسخشاینده و آمرزگار
بسیی شسماره هنز گنه دارییم؛ لیکسن از کسرم
حشر مان با رسول و أل در روز شمار ۱
قصاند ۱ ۱۱۹
ولایت نامه از ولایات حضرت امیرالم منین علی (ع)"
۳۹
هر که او را در ازل بخت و سعادت گشت بار
دوسستی مسصطفی و مرتضی کسرد اخستیار
آن دو سسلطان شسریعت آن دو بسرهان طریق
آن دو سلطان حقبقت آن دو شاه نسامدار
این رسول حضرت حق رصمهة للعالمین
آن وصی نسفس پیغمبر ولی کسردگار
ایزد از یک نورذات پساک ایشان افرید
گشت از یک نور دو خسورشید تسابان آشکار
این رسسول ای زد داور شسفیع المذنبین
شد از آن یک نور دو خورشید تابان آشکار!
داد دو فرزندشان همچون حسین و چون حسن
۱ ارف خلق همه عالم ببه فشخر و اقتدار
آن دو نسور مسهر پسرور آن دو خسورشید کسرم
آن دو دریسای کسرامت آن دو در شساهوار
آن دو مسحبوب رسول و آن دو مسظلوم بستول
مصطفا را مونس جان» مرتضی را غمگسار
هست اخسبار صحیح از راویسان مسعتیر
کانسدر ایام نسبی از راه قسدر و اعستبار
بس که بودند آن دو شه در حضرت سیّد عزیز
ا کنر اوقات شان میداشت در دوش و کنار
. نقل از جنگ خطی کتابخانة سپهسالان شماره ۷۰۹۷
۲ متن چنین است. تکرار مصراع دوم بیت قبل. بیت با این مصراع: آوان وصی مصطفی» حیدر شه والاتبار ]
۱۳۰ دیوان سلیمی تونی
از قضاعیدی رسید و جامههای نو به بر
ببهر زینت بود طفلان عرب را برقرار
آمدند آن هر دو شهزاده به نزد جد خویش
کی رسول حضرت حق, وی حبیب کردگار
هست روز عید و در بر جامهها دارند نو
چون هی بینیم صبیان عرب را در کنار
ماکه ف خر عالم و مقصود کونین آمدیم
در بر خود ما لباس کهنه را دارینم عار
چون ز فرزندان خود بشنید سید این سخن ۱
ز اتش اندیشه شد افروخته او را عذار
گفت یا رب چون تو پوشانی لباس مرحمت
از بسرای امه سسبطین» غمگینم مدار
در زمان آورد از جنت دو خله جبرئیل
نزه سید تا دل شهزادهها گیرد قرار
آن دو شه گفتند که هست بابا سفید این جامهها
جامهٌ رنگین همی خواهیم بهر ما بیار
مصطفی گفتا کدامین رنگ دارید آرزو
تسابه فرمان خدا آنرنگ کسردد آشکار
گفت شه زاده حسن من سبز میخواهم لباس
پس حسینش گفت رنگ سرخ کردم اختیار
گفت با حیدر نبی با جامهها میریز آب
تا به صنع خویشتن رنگش دهد صورت نگار
پس علی میریخت آب و مصطفی بر جامهها
دست میمالید تسارنگش بسیابد آشکار ,
تصاند ۱۳۱
آن به صنع حق بشد سرخ و آن یکی هم گشت سبز
هیچ رنگآمیز در عالم نکرد این گونه کار
مسصطنی گفتا مرا زین رنگهای مختاف
دل پبریشان میشود ای جبرئیل با وقار
باز گو تا چیست حکمت حضرت حق را در این
کاتش یرت برآورد از دل و جانم شرار
جبرئیلش گفت ای سبّد تو هم دانسته باش
لیک صبر آور به پیش و دل به ای خویش دار
حق همی گوید که جمع امستان بی وفا
از تو برگردند و در دلشان بود کین استوار
بادو فرزند عزیزت ظطلم و بسیدادی کنند
بسی سسبب آن قوم بسیدین لعین نابه کار
آن ن_خستین را به زمر کین کند اوّل شهید
۱ آن دگر را تشنه خون ریزند آخر خوار و زار
جبرئیل ایین قّ؛ُ جانسوز با سیّد بگفت
سوخت جانش ز آتش غم شد دو چشمش اشکبار
مصطفا را دید گریان حضرت خیرالسا
گفت ای جانهای ما در راه دیین تو نثار
موجب گریه ندانم چیست یا خیر البشر
ورنسه خواهصد کرد حان بیقرار از تتن فرار
مسصطفی فرمود گویم لیک ننمایی جسزع
در بسلا و در مسصیبت صبر را سازی شعار
حال ظلم آن سکان و قتل فرزندان خویش
گفت با خیر الا شاه رسل بی اختیار
فساطمه کسریان شد و از دیسده میبارید اشک
بسهر آن دو کین جشت. چو ابسر نوبهار
گفت ای سید به وقت قستل فرزندان مسن
۱ بر سر ایشان که باشد حاضر از خویش و تبار
مصطفا گفتا در آن ساعت نه من باشم نه تو
نسه پسمدرشان حسیدر صفدر ولی کردگار
فناطمه گفتا که ای سید عزیزان مرا
پس که دارد سعزیت آن روز با آن اضطرار
مسصطفی گفتا که بعضی صادقان امستم
از دل و از نان صيیباشند مارا دوست دار
هر سر سال مسحرم اژّل مه تا دهم
بسهر ایشان تسعزیت دارنسد انسدر هر دیار
آفنریده حضرت حق بسر سر قسبر حسسین ۱
از ملک هفتاد صف اندر عدد هشتصد هزار
مویها ژولسده سر سر تابه روز رستخیز
نسوحه میگویند و مینالند داییم زار زار
هر که از دیسده پسبارد قسطرهای بهر حسین
تابه حشر آمرزشش خواهند تا روز شمار
چون شنید اين. حضرت خیر تسا خاموش شد
تانگیرد خاطر شهزادهها ناه غبار
کرد فرزندان خود را در بسر آنگه حامهها
بادلی پر درد و حسرت با تن زار و نزار
بار دیگر از سر شرم و حیا شهزادهها
. پسیش جد خویش رفتند کی رسول نامدار :
قصائد ۱۳۳
هست روز ید امروز و صسبیان عسرب
نیست غیر از مما کسی کاو بر شتر نبود سوار
کودکان جمله سواره ما بیاده ماندهایم
چارهای کن از کرم این حاحت مارا برار
مصطنفا گفتا که ای جانان جذ خویشتن
من شتر باشم شمارا از سر حلم و وفار
پس نشانید هر دوی شهزادهها بر دوش خویش
آن یکی را بسر یسمین و ایسن یکی را بر یسار
باز گفتند آن دو شهزاده که صبیان عرب
هر یکی دارند در کف اشتر خود را مهار
مصطفا از بهر خاطر جویی آن هر دو شاه
داد اندر دست ابشان گسبسوان مشکبار
چون سلیمی گر همی خواهی نجات, از کف مده
۱ ۱ ۱ دامن ال عسلی و حب او را زینهار
قادرا باربٍ به حق آن دو صدق مصطفا
کز نبی و از علی بودند ايشان بادگار
حسق جد و باب و عم طاهر و اولادشان
کفرینش را بسود از ذات ابشان افستخار
هم به حق آن شهیدانی که اندر کریلا
تشنه لب کشتند ایشان را به تسیغ آبدار
کسان لصینانی که بر آل نبی کنردند ظلم
وان جماعت هم که ایشان را همی دارند زار
۱۳۴
دیوان سلیمی تونی
ون مطیعانی که کردند از سر رغبت همه
بهر فرزندان حیدر مال و جان خود نثار
وین محبانی که کردند از سر صدق و یقین
در طریق دوستی شاه سردان حان نار
در بهشت عدن آمرزیده ردان حمله را
حشر گسردان با رسول و آل او روز شمار
ولایت نامه از امیرالمومنین علی (ع)"
بسه نام قسادر قسیوم ا کر
خداوند عطا بخش خطاپوش
مبرا از نظیر و شبه و مانند
نباشد جزبه اسر و قدرت او
برافرازنده شمم خور و ماه
همه مسحتاج بر درگاه فضلش
سپاس آن پادشاهی را که بخشد
پس [از حمد و ثنای] حضرت حق
بو بر مصطفی و آل پاکش
بیا گر مومنی بشنو به اخلاص
نبوده اولیارا ان چنان قرب
چنین گوید انس راوی ایسن قول
که روزی حضرت شاه رسل گفت
بباید هر دو را بایکدیگر رفت
۳۰
که نام او کند دل را ممنور
کسریم کار ساز ببنده پسرور
منزه از عسدیل و جسم و جوهر
مدار نه سپهر و صفت اختر
سراف روزندة جرخ مسدور
گدا و شاه و درویش و توانگر
زبان نساطق و طبع سخنور
ز روی صدق ای پا کیزه گوهر
درود بسی حد و صلوات بی مر
یکی فضل از فضایلهای حیدر
نسبوده از مسقام تسام وخر
ز اخس ار و احسادیث پسیمیر
به شهر کوفه بابوبکر و عمر
به پیش مرتضا آن شاه صفدر
نقل از جنگ اشعار شمارة ۵۱۷ کتابخانه مجلس سنای سابق.
که تا گوید چه تعظیم و کرامت
شود معلوم قربش بر خلایق
بسرفتند آنچنان تسا خانه شاه
جو امد مرتضا از خانه بیرون
علی سر از حیا افکند در پیش
ندارد از حدیثٍ حق خدا شرم
علی پیش رسول الّه بیان کسرد
که بهر سل شب کردم طلب اب
زیک جانب فرستادم حسن را
قریب صبح گشت و دیر کردند
در این بودم که شق شد سقف خانه
پراز آب طهور آن سطل ززین
گرفتم از سرش مندیل و کردم
خدا را از سر اخلاص کردم
فکندم بر سر آن سلطل مندیل
فراهم شد شکاف خانه چون رفت
تصاند
ادا کردم نسماز صبح و بودم ۱
بیان چون کرد حال سلطل و مندیل
نبی گفتا که آن سطل مبارک
ببداز استبرق فردوس مندیل
کسیکاورد او را؛ بسود جبریل
که را بود؟ ای علی اين قرب و منزل
کز آب کوثر ایزد بسهر غسلت
رسبده از خدااو را بسیاور
کر
تب
مج ر
ندا کردند و استادند سر در
نیندارند ان شه را
رسول الّه رسید آنجا سراسر
بگو اندر حضور اینیک محضر
نبی فرمود او را کای برادر
چرا تو شرم داری؟ سر برآور
حدیتث خود به الفاظ معتر
بداندر خانه مااب کمتر
روانه شد حسین از سوی دیگر
شدم اندوهگین زین حال و غمخور
فرود آمد به پیشم سطلی از زر
بر او پوشیده یک مندیل اخضر
روان غسلی از ان اب مسطهر
فراوان شکر بیرون از حد و مر
روان شد در هوا همچون کبوتر
برون آن سطل همچون باد صرصر
نشسته تسا برامد خور ز خاور
علی پیش رسول الّه یکسر
بد از جنات و آب از حوض کوثر
برو پوشیاه با آن زیب و زیور
سه نام کردگار فرداکبر
که باشد در جهان با تو برابر
فنرستد در شب نار مکدر
دیوان سلیمی تونی
ببرای خضدمتت رو القسدس را
ز هی قرب و زهی عز و زهی حاه
تویی بر جمله شاهان.جهان شاه
تسویی روز غرّا شاه بسه تسمکین
تویی بر اصمل حق والی و مولا
تویی در ملک حشمت چون سلیمان
که جنْ و انس و وحش و طیر دارند
سری کاو در ره حبّت شود خاک
سزای دوستان توست در حشر
برای دشمنانت کرده ایزد
هر آن کس کاو به تو ایمان ندارد
نسبی الّه چو فرمود این فسضایل
شدند اصحاب شاد و دشمنان را
به شهر کوفه زین فضل و کرامت
در آن خانه که امد سطل و مندیل
درون مسجد کوفه است آنجای
ز راه مش هد شش ولایت
بده تسوفیق بارب مومنان را
سلیمی باش دایم از دل و جان
به سای حیدر بگذران عمر
دمی کآن بگذره در ذکر آن شاه
خداون دا به فضل بی کرانت
به حق مصطفی سلطان کونین
بسه حق مرتضا شاه دو عالم
ببه رسم خادمی سازد مقزر
زهی فضل و زهی فخر و زهی فر
تسوبی بر پیروان دصر سرور
تسویی روز قسدر. شیر دلاور
تویی در راه دین هادی و رهبر
ز روی علم و حلم و عقل گستر
نهاده ببر خط فرمان تو سر
بود آن سر سزای تاح و افسر
بهشت عدن و حور و قصر و منظر
عذاب دوزخ و نسیران مسقرر
بودنسزد خدا مسلمون و کافر
به فشظ ذر فشان در حق حیدر
جگرها گشت خون از غضّه در بر
شدند آگاه» چه اکبر چه اصغر
رای مرتضی از ند داور
زارت کردهام آن جای انور
که گردد این سعادت شان میشر
ضلام و مادح و مولاو چاکر
ز هر صنعت که داری زان تو بگذر
نباشد در شمار غعس مشمر
که حسب آن نسمیگردد مسیشر
که ذات پاک توست او را ثناگر
که شد ملک علوم او را مسخر
فصاند فف
در آن روزی که بنمایند مارا همه اعمال ما از روی دفشتر
علی و آل او را از کرم ساز شفاعت خواه ما در روز محشر
ول خویش را گر بهر غسلش . . فرستادی ز جنت آب کوثر
به دست و ساغری کان آب بخشد نصیب ماکنی زان اب و ساغر
تولا کن به حیدر در دو عالم
گرت پا ک است حای خواب مادر
ولایت نامه از حضرت علی بن ابیطالب (ع)"
۱ ۳۱
به نام آزکه سخن آفرید و طبع سخنور
که نسامش ال سخن میکنند مطلع دفتر
قدیم لم زل و. ی لایزال که ذاتش
منزه است ز چون و چه و.ز جسم و ز جوهر
ز صنع و قدرت خود آفرید عالم و آدم
پسدید کرد همه مهر و نه سپهر مدور
سزای حمد و ثنا فادریست کز قدرت
به لطف خویش یکی مشت خاک کرده مخمر
بسیافرید از آن خساک ادم و و آازگه
نهاد تاج کرامت ز بهر مرتبه بر سر
ز بعد جمد خداوند بر محمد و الش
درود بسی حد و صلوات بی نهایت و بی مر
علی الخصوص بر آن شهسوار ملک سلونی
که خلق را به خدا. اوست هادی و رهبر
۱ نقل از جنگ اشعار شمارة ۵۱۷ کتابخانة مجلس سنای سابق.
دیوان سلیمی تونی
امام امل حفقایق. امیر حمله خلایق
ولی حضرت خالق» وصی نفس پیمبر
ابوالعلاء و ابوالعز و بوالمکارم و بوالفضل
ابسوالحسن, اسداله» مسرتضی» شه صفدر
علی عال اعلی ولی والی والا
که ذات پاک وی از صنم پاک خالق اکبر
ببیاو شمه ای زان برح افتاب کرامت
به گوش جان بشنو تا که باطنت شود انور
بسی عحایب از آن قدرت خدا شده ظاهر
که هست از همه عالم میان خلق مشهّر
ولی غزای تبوک و درود ناد علی را
نگاه دار که گویم به شرح با تو سراسر
روایت است ز سلمان فارسی رضی الله
که قول اوست صحیح و صریح در همه کشور
چنین حدیث کند کاأخرین غزا که نبی کرد ۱
تبوک بود محل و مکان مشرک و کافر
خروج کرده بدند امل او به قصد مدینه
نسبی شنید روان رفت با صحابه و لشکر
به جای خود به مدینه گذاشت حضرت شه را
بدانکه نفع رساند به خلق و دفع کند شر
منافقان ز عداوت زبان طعن کشادند
که کشته است رسول خدا ملول ز حیدر
ببه غزوه با فرودانش نیاورید که دارد
کرانیی ز وی و خاطرش از اوست مکتر ؛
فصائد
علی شنید روان ذوالفقار کرد حمایل
سوار کشت و به راه تبوک راند تکاور
ببه نزد حضرت شاه رسل رسید به یک دم
سلام کرد و نا گفت آن امام مطهر
رستول گفت علیک السلام یا ولی ال
بگوی تاسبب آمدن چه بودز پی در
علی گشود زبان را به نزد حضرت سید
بگفت حال و از آن حال مشرکان ستمگر
رسول گفت به ایزد ای مااگر جه حسودان
هزار کذب بگویند آن به هیچ تو مشمر
ایا امیر تو راضی نه ای بدان که چو هارون
مراولی و. وصی و خلیفه بود و برادر
به جای خویش از انت گذاشتم به مدینه
که مومنان همه ایمن بودز فتنه و از شر
بسی نواخت علی را محمد و پس از آنش
روانه کرد به سوی مدینه نوبت دیگر
نی و لشکر وی حانب تبوک به تعجیل
شدند تا جه کند از قضاء خدای مقر
چواز فضاي الهی بسدان مقام رسیدند
در آمدند بسه مسیدان دلاوران همسنرور
به حرب دست گشادند اهل کُفر بر اسلام
شدند چیره جو بودند در عدد به فزونتر
بسی ز لشکر اسلام کشته گشت به یک دم
ز شیخ و شاب و وضیع و شریف و اکبر و اصغر
دیوان سلیمی تونی
هر آنچه ماند نهادند جمله رو به هزیمت
ز سهم تسیر دلیران به سان مرغ سبک پر
رسول ماند بر جمعکشتگان خود و سلمان
کسی نماند دگر پیش وی نه بار و نه باور
به نسزد شاه رسل جبرئیل آمد و گفتش
که گر صحابه بدادند پشت. رو تو به حق آور
خدای میکند اظهار بی نیازی و به قدرت
دمی ميانة این کشتگان به صبر به سر بر
نبی روان خود و سلمان میان جمع شهیدان
شد از مسخاطره پنهان از آن جماعت منکر
مسبان لشکر کار در مناظره شمطان
به شکل صورتِ پیری دراز قد معمر
سواره مژده هممی داد کافران لعسین را
کسه کشسنه کشت نبیقموم او شده ات
صدای نسعره اعلن هل زدند به شادی
شسدند سجده کنان در بسرابسر بت و بستگر
رسول گفت که اعلی خدای عر و خل است
که ذات اوست ز نقصان و؛ عیب پاک و مطهر
ز کفر گفتن ایشان نبی به تننگ چو آمد
نسیاز برد سوی بی نسیاز با دل غمخور
که دین خود ز کسرم ای کسریم تسقویتی ده
بساط شرع ز الطاف فضل خویش بگستر
دعا چوکرد نبی جبرئیل آمد و آورد
به وی بشارت ناد علی ز حضرت داور ؛
فصاند
کای حبیب بخوان مسرتضی» علی ولی را
که دین و مت اسلام راست مظهر و مظهر
رسول گفت علی در مدینه است و من اینجا
حدیث من که رساند به وی مگر دم صرصر
ببه لطف گفت دگسر جبرئیل کای نبی ال
بخوان تسو ناد علی را به امر خالق و بنگر
که هم در اين دم خواندن شود به پیش تو ظاهر
که هست مظهر کل عجایب و سر و سرور
نبی چوناد علی راز جبرئیل بیاموخت
بسه امسر ایسزد؛ بسنیاد کرد خوانسدن از بسر
علی نسماز همی کرد در مسدینه که سیّد
هنوز بود به خواندن که شد مراد میشر
دوبار بیش نبی با علی نگفت که آن شه
سلام داد و زجا جست بر مثال ضنفر
جواب داد که لبسیک ای رسول خداونسد
منم تو راز دل و جان منطیع و بنده و چاکر
رسیدم از کرم و فضل ایزدی که به یک دم
جهان سیاه کنم بر مخالفان ستمگر
دوبد فاطمه دنبال او که ای شه مردان
چبه حالت است بیان کن از این کلام معیّر
علی بگفت که اهمل تسبوک, لشکر اسلام
شکستهاند و صحابه به قتل آمده یکسر
نهان شده پسدرت در میان جسمع شهیدان
مرا همی طلبد. بهر نصرت ان سر و سرور
۱۳ دیوان سلیمی تونی
چو این بگفت و به دلدل سوار گشت و به یک دم
به طی ارض رسید آن امام پسیش پسیمبر
نی شنید چبو اواز دلدل آن شه
۱ کسزارد شکر و برآورد بهر دیدن او سر
نبی بفت که: جاء الفرج ز ذوق به سلمان
نوید داد که فتح و ظفر رسید برابر
عسلی پسیاده شد از دلدل و بکرد سلامی
به روی ماه نحمد. به گیسوان معنبر
نبیش داد جواب و گرفت تنگ در آغوش
بیافت زندگی از وی. چو جانِ آمده در بر
امیر شد؛ خود را گشاد و بر سر نیزه
ببست و داد به سلمان» که ای ستوده و مهتر
نگاه دار تسو این نیزه را به جای علم
ز کشته پشته کنم. در زمان به تیغ دو پیکر
علی سوار شد و برکشید تسیغ دو سر را
رساند نعره و تکبیر را؛ به گنبد اخضر
فتاد زلزله اند سیط خاک ز میت
ز صیت نعرهٌ شه» گوش مشرکان همه شد کر
ز بس که کرد روان سیلها ز خون دلیران
براوج موج همی زد چو بحر تود؛ اغبر
ز ضرب تیغ سر انداز و جانگداز به یک دم
فکند شیر دلان را به خاک. تارک و مغفر
شدند کشته همه سروران لشکر کفار
به ضرب تیغ علی خاک گشته شان سر و افسر ,
قصائد
صحابه آنچه به هر جای اگر گریخته بودند
صدای وی بشسنودند و آمدند نناگر
همه به پای علم آمدند لشکر اسلام
به یمن رایت منصور شه شدند مظفر
چو کرد عرصهة دثتِ تبوک و لشکر کفار
ببسه تسیغ حضرت شه. آفتاب وار مسخر
سه روز حضرت سیّد مسقام کرد در آنجا
که بود مال و غنایم در آن دیار مسوفر
هر آنچه بُد همه کردند بر رسول خدا عرض
ز زر و زیور و اجناس و اسب و آشتر و استر
رسول کرد بر اصحاب و لشکر آن همه قسمت
شدند جملهً اسلامیان ز مال تسوانگر
نبی به مسدح و ننای؛ علی گشاد زبان را
۱ کای زمین و زمان. از تو دیده زینت و زیور
اگر نه واسطه. دست و ذوالفقار تو بودی
گرفته بود جهان. ظلم و کفر آورند یک سر
وگرنه قَوّت و نصرت. رسیدی از تو نبی را
شدی به باغ مروت درخت عمر وی از آذر
وگرنه لشکر اسلام» تقویت ز تو دیدی
همی شدند بکی. خراب و ضایع و ابستر
وگرنه سعی تو بودی کسی ز دین در اسلام
نشان و نام نه در بحر یافتی و نه در بر
وکرنه بهر محتان و دوستان توبودی
دگر برون نکند. خور سر از دریجة خاور
کسی محتّ و متابع تو را بودز دل و جان
که دامن پدرش هست پاک و دامن مادر
هر آنکه با تو در کین زم از خلاف» به رویش
سیسته شد در حنت. گشاده شد ز درک در
بسود نحات ازل در ولای ال تنسومدغم
سود عذاب ابد در خلاف خکم تو مضمر
به پیش بازو تیغت. چه جای کوه که باشد
بسرابیر سر کاهی» هزار سد سکندر
غلام قنبر سو صد. هزار قیصر و خاقان
گدای چاکر توی صد هزار طغرل و سنجر
نیافرید خدا کس. چو تو به قوّت و نصرت
ز ان سبیای مقنم ز اولای مسوخر
مسباد از سر ماء سباية عنذایت تو کسم
که بر سر همه اسلامیان» تویی سر و سرور
چسوگفت در صفت. شاه اولباء نسبی الله
بسبی کلام صسعنیر؛ بسی حدیث چو گوهر
ببه کامرانی و فتح, و ظفر به سوی مدینه
روان شدند و رسیدند. نتامتز مفزر
به یمن ناد علی بود کأآن سعادت و دولت
جوبر اعادی دین. خدا شدند مسظفر
کسمینه بسنده سلیمی: مسحت شاه ولایت
به سلک نظم کشید» این غزا ز طبع سخنور
حدیث من بر مومن, اگر چه آب حیات است
ولیک بر دل و جان, تو خارحی است چو نشتر ۹
تصائد
معطراست. ز انفاس من مشام محتان
که سینهام ز محبّت؛ پر آتش است چو مجمر
گذشته هستتم, از نه سپهر و هفت کواکب
وگر فتاده چو خاکم. در این خرابة شش در
نیم مسقیّد دنیای دون و مال و جمالش
نسبستهام چو خسان, دل در این متاع محقر
که بستهام به ولای؛ علی امید که يابم
نعیم خلد و شراب طهور از آن کف و ساغر
کسی ز حضرت رحمان نجات یابد و غفران
که هست همچو من از جان, غلام خواجهٌ قنبر
مهیمنا مسلکا قادرا به عزو جلالت
که غیر هستی تو؛ نیست هیچ چیز مصوّر
بسه حصسق سید کونین» فخر عسالم و آدم
که اوست همادی دیسن. خداو شافع محشر
به دست و بازوی» مسعجز نمای شاه ولایت
که کند روز غزاء در ز برج و باروی خیبر
به نور عصمت زهرا؛ گل حديقهةٌ جنّت
کمینه خادمة استانش زمره ازهمر
بسدان دو سرور معصوم و دو امام مسعظم
به آب دید؛ زین العیباد سید سچّاد
که داشت پیش تواشکی, چو سیم بر طبق زر
بسه حسق وارث عسلم نسبی؛ محمد باقر
به علم جعفر صادق به حلم موسی جعفر
به حق حجت هشتم. رضا و روضه پاکش
که دیده میشود از خاک آستانش منور
به روح پاک تقی وارث شهید خراسان
به حق هادی ایمان نقی و حرمت عسکر
به حق سرور و سلطان دین محمّد مهدی
که تاج و تخت امامت بدوست لایق و در خور
بسه دوستان ولی تو آنگروه که بودند
۱ به حسن سیرت سلمان و» صدق باطن بوذر
که باد نادعلی ساز ورد بادم آاخر
بسدین وسیله توان بافت چون خلاض ز آذر
چو سرز خاک براریم در خمار محبّت
می طهور عطا کن, ز دست ساقی کوثر
ولایت نامه از امیرالمژ منین علی (ع)"
۳۳
به نام آزکه به دو حرف کرد ویک گفتار
چهار و. پنج و. شش و. هفت و هشت و نه اظهار
چهار چیست؟ طبایع. چنان که پنج» حواس
شش است نزد همنرور جهات. ای هشیار
بدان که هفت ستاره است و؛ هشت باب بهشت
تسه است چسسرخ باند مسدور دوار
ز بسعد حمد خداوند» هر نفس صلوات
ز ماب روح محمد ستوده ابسرار؟
۱. نقل از جنگ اشعار شمارةُ ۵۱۷ کتابخانٌ مجلس سنای سابق.
51 منن: بسیار» تصحیح قیاسی.
قصائد ۱۳۷
روایستی است عسجب از ولایت» حیدر
بیان نسموده بسه اسسناد. راوی اخسبار
که در مدینه که شهر سبارک نبویست
کز اسمان ملک آید بدان خجسته دیار
هسمیشه مایل عیش و طرب جوانی بود
ز مسنعمان و بزرگان جسملة انصار
جهان جوان شده بود و هصوای نیسانی
شکفته بسود. به گلشن شکوفه و اشجار
به رسم آنکه. جوانان به وقت سبزه و گل
۱ رونسد بسهر تسماشا؛ بسه بساغ بیاغیار
ز فصر خود به در آمد جوان انصاری
به عزم آزکه» خرامد به جانب گلزار
در آن ِ_ له او سود دخستری زاهمد
که بودروز به روزه مقیم وه شب بیدار
چنان به ژهد و عبادات مشتغل میبود
که هر به هفته» یک شب نموده بود افطار
نبود در همه ملک عرب به خوبی او
کسه بود ژهره جبین آن نگار ماه عذار
بش چو لعمل اکر لعمل را بدی گفتن
قدش چو سرواکر سرو را بدی رفتار
در آن من حلة او بسود مومنی رنسجور
ز مسحرمان و ز خویشان آن نک و دیدار
ز خانه زامده آن زمانه امده نود
برون چو ماه به رسم عیادت بیمار
جوان به دختر زامد رسید وازگه دید
دو چشسم عربده انگیز آن پری رخسار
به یک نگاه و ننظر عاشق دو چشمش شد
۱ نسماند در دل ریشش شکسیب و صبر و قرار
گسهی کسریست. به زاري عشق او در شهر
گسهی کسرفت ره کسوه و دشت مسجنون وار
تمام روز بسه درد و فراق و زاری و غم
ببه غیر گریه و ناله در نبودش کار
به مسر مهی برآن مه کسی فرستادی
که یک نسظر بنما روی ای پری رخسار
جسواب دادی. و گفتی که گو طمع بکسیل
وگر نگسویی چسونین» و بسترس از جبّار
ببه عاقبت بسفرستاد محرمی پبیشش
ببه مسهر تسا بستاند رضای آن دلدار
سوال کرد از آن شخص دختر زامد
که بر کحاشده عاشق بیا به من بگزار
جسواب داد که گشته است عاشق جشمت
که چشم تسوست به از چشم آهوی تاتار
ز سر دو دیده برون کرد و گفت از ان چشمی
که دیسده دیده نسامحرمی» شدم بیزار
نسسهاد در طسسیق و نسزداو فنرستادش
که گر تو عاشق چشمی برونگه میدار
جوان چو دید که برکند چشم را دخستر
دریبد جامه و افنکند بر زسین دستار
تصائد ۱۳۹
خسروش و غشلغلهای سسخت در مدینه فتاد ۱
بسه هم برآمد از آن حال کوچه و بازار
دو چشسم را بسنهاده بر آن طسبق واله
روان بسه نزد علی برد عاشق غمخوار
سلام کرد و بگفتا تو آن شهی که تو را
سستوده در همه افناق عالم اسرار
تو آن شهی که زمین را و اسمان را نیست
ببه پسیش پباية فدر تودزهای مقدار
بیان نسمود پس آنگاه قضه و گسفتش
۱ که اختیار بسنودم به گفتن ایسن کار
عی به صمیبت گفتا چرا نظر کردی
برای آزکه عسذابت بود به روز شمار
بسه گریه گفت که نسیکو نبود بد کردم
مرا ز رحمت رحمان ببخش استففار
علی به مسجد پسیغمبر خدا امد
شدند خسلق همه جمع از صغار و کبار
عسلی به مادر دختر ز لطف گفت برو
ز خانه دختردل خسته را به مسحد آر
به خانه رفت و به مسجد رساند دختر را
گرفت بسهر دو چش مش دلش ز غم آزار
نسهاد چشم ز جاکنده را به جای علی
۱ به صدق خواند بر آن چشم فاتحه یک بار
دمید از دم جان بخش بر دو چشمش دم
درست گشت دو چشسمش به قدرت جبّار
.۱۴ دیوان سلیمی توئی
بهود و مسوّمن و تسرسا به یکدیگر گفتند
کسه هست راه خضدا دیسن امد مختار
چو دید دختر زاهد کهشکرگزان پس و پیش
ز ترس کاری به حق ترک کرده بود انکار
به کگفت اباشه مردان مرا برای خدا
نکاح کتن به حلالی؛ بدین جوان بسپار
بخواند خطبه علی و بدان جوان دادش
به حکم شرع چو دختر نموده بود اقرار
حوان به خانهة خود برد شادمان دختر
ز بعد صبرو تسوکل رید با دیدار
ز بسعد حسمد سسلیمی بگوی از دل و جان
تناو مسدح نمی و شهنشه اببرار
قصیده جامع الولایات "
۳۳
تسسبارک الّه از آنار صسانع اکسبر
که داد این همه نور و ضیا به خاک مکتر
بیافرید ز یک مشتِ خاک ادم را
نهاد تاج کرامت ز بهر مرتبه بر سر
غرض ز خلقت آدم نبود غبر یکی نور
که کرد در گل آدم به فضل خویش مختر
کدام نور بگ و آن خجسته نور الهعی
که ذزه ایست از ان نور روشنی مه و خور
۱. نقل از جنگ اشعار شمارة ۵۱۷ کتابخانةٌ مجلس سنای سابق.
فتصائد ۱۴۱
بر اف رینش آن نور پاک بود مقلم
به صورت بشریّت اگر چه بود موخر
بسیافرید بسه پانصد مزار سال ز آدم
به صنع خسویشتن از نور خویش صانع | کبر
ببسه قدرتش چو زاولاد طیّبین بسنی آدم
خض-دای کرد بسه ارجام طیبات مقر
به صلب طیّب عبدالم طلب آمد و آنگه ۱
به امر و حکمت یزدان دو نیمه کشت برابر
خدا ز نسیمة آن نسور آفرید نسبی را
۱ ز بسعد وی ول خسویش راز نسیمة دیگر
بدین کمال نسبودت به لطف ساخت معین
بدان امامت امل نسجات کرد مقر
ز خیل جمله خلایق ز بعد اجمد مرسل
۱ نیافرید ز حسیدر به علم و مرتبه بسرتر
امین و خازن علم و خداشناس علی را
که بود؛ دیین نبی راء به حق مقوی مظهر
ببه انبیا همه همراه بسوده از ره معنی
بدي معاون ایشان چو میشدند مسطر
ولی به صورت و معنی قرین شاه رسل بود
نسبود غیر وی او را رفیق و مونس و غشمخور
ز بسرکت قسدمش. خلق در مقابل کعبه
کنند سجده وضیع وه شریف و اصغر و اکبر
به بطن مادن تسبیح کردگار صمی گفت ۱
از او شد او مستولد درون کعبه ز مسادر
بسی عجایب از آن قدرت خدا شده ظاهر
که هست در همه عالم میان خلق مشهر
به چار ماهگی از بپند مهد دست گشاده
ز هم درید و یکی مار با صلابت منکر
ببه هفت سالگی از دشت ارژنه خود سلمان
حسدیث کرده و بسنموده دستة گل عنبر
بکشت به یازده ساله به ضربتی صیله را
که بوده است به قدرت ز پر دلی همه اقدر
به موی بسته یکی دیو را به عهد سلیمان
کشاده مشکل نعبان به علم بر سر منبر
بسه مهر خاتم او رفت شیر از ده دهمان
بسه لطف صلح نموده مسیان باز» و کسبوتر
به علم معجزه یاقوت سرخ ساخته در دم
مسیده سنگ چو در دست آن امصام متیر
بهافتاب من گنه و جوب شنیده
به حجرهاش شده نازل ز چرخ ژهره ازهر
بسه یک اشارت دستش نموده هست دو نوبت
مراجعت ز خد ملک شام خسرو خاور
نهاد پای مسبارک به کتف حضرت سید
ز بام کعبه بت افکنده گشت. قاتل بتگر
درست ساخته دست بریده را به یک الحمد
نهاده دید کنده به جاو کرد مسنور
ز فضل و قدرت حق مرده زنده کرده به یک دم
ز بسرکت نسفس روح بخش رایسحه پروره
فصائد ۱۳۳
ببه امراو سر گاو بریده در سخن آمد
وکرنه جابر بیچاره رفسته بود در آن سر
خریده از لک اشتر فروخته به ملک باز
که را شد؟ این همه از خلق کاینات میشر
یکی غلام و چل اشتر زسنگ خاره برآورد
دا چ و کرد ز بهرادای قرض پیمبر
فدای شاه رسل کرد جان خود به شب غار
نکرد خوف و به جایش گرفت تکیه به بستر
حدیث جسمجمة کرکره نگه کن و برخوان
که هست آن همه معحزات اشهر و اظهر
سه معجز سه نبی آشکار کرد به یک دم
که تا شدند مسلمان سه قوم مشرک کافر
ز بسیل ساخت زره در زمان به معجز داوود
نیافته انسرآتش و نگشسته مستر
نموده معجز موسی به اذن خود به دگر قوم
۱ که چوب را ز کف انداخت چون عصا شده اژدر
سیم به معجز عیسی چنانکه کرد اشارت
یکی جوان بدر امد به قد همچو صنوبر
سسلام کرد ببه روی» علی و داد کواهصی
که حز تو نیست وصی رسول در همه کشور
در آن زمان که ز اصحاب کهف میطلبید ند :۷
نان حماعت باران کهنه سال معمر
نشسته شاه سلیمان صفت به روی بساطی
میان جمع چو در جنب اختران مه انور
۱۴۳ دیوان سلیمی تونی
به باد کرد اشارت به علم معجز و برمان
که این بساط ز روی زمین به روی هوا بر
ببرد جانب اصحاب کهف باد بساطش
دگر به جای خود آورد بی ملالت و بی ضر
شبی که برد به مسعراج کردگار نبی را
به هرفلک ملکی دید بر مشابه حیدر
نود هزار سخن گفت کردگار به احمد
ز نسطق شاه شنید آن همه کلام مکزر
خدای طاعت او فرض کرد بر همه عالم
ببه خکم نض اولوالامر بر صحایف دفتر
که؟را رسسید ز حسق آنسما ولیکم ال
که دادی خاتم خود را به سایلی که بود فقر
چو داشت سبفقت اسلام بر جمیع خلایق ۱
رسبیدش آیت و السابقون ز حضرت داور
چو شد ز حضرت حق ایت مباهله نازل
که بسرگزید نسبی از مسونث و ز مسذکر
غرض ز ان فسنا سنا که؟ بود وز ابنا
علی و فاطمه شبیر بود و حضرت شبر
سه قرص چون که سه روز روزه داد به سایل
منم بد طاهر و مسطهر و اطهر
به فرض چون که به سی روزه در سایل
رید سی و سه آیت بدان امام مطهر
به خکم آیتٍ باایها انرسول امامت
بسران امام بسه روز غدیر گشت مقرره
قصاند ۱۴۵
رسول گفت به اصحاب. من مدینه علمم
بسرید ره به علی کین مدینه راست عسلی در
حدیث لحمگ لحمی بخوان ودمک دمی
که از نبی شده صادر به علم اوست مصدر
از آن دو مرغ که آورد جبرئیل ز جنّت
که تسا خورد نب الّه ببا مصاحب در خور
بتول دو پسری که خدا خواست رسولش
ببه غیر شاه که با هم خورند مرغ مزعفر
بسه ی من بسرکت دستِ مبارکش ز مدینه
۱ درخت خشک به یک لحظه گشت تازه و بستر
به وقت انکه حسن خسته بود از ولی اله
انار خواست که گردد ز رنج عارضه بهتر
علی به گوشة مسجد نظر به سوی ستون کرد
پدید گشت یکی شاخ خوب اخضر منمر
چهار انار بر آن شاخ سبز بود ز جئت
از آن دو داد حسن هم» حسین را دوی دیگر
امیر نحل از آن گفت مصطفی که به امرش ۱ ۱
۱ چورفت جسانب کهسار مکه شاه دلاور
نیامدند در اس لام امل کفر و ندادند
زکات مال که بدشان نبات نحل موفر
امیر گفت به قنبر که رفت بر سر کوهی
بسلند کرد منادی به حکم خواجهة قتبر
که جمله لشکر زنبورها روان به در آیند
به اذن شاه شوید از وت خوش مطر
ملل دیوان سلیمی تونی
درآمدند کمر بسته لشکر زنسبور
بسه پیش شاه سلیمان جسناب با ظفر و فر
چو کافران همه دیدند از آن شدند مسلمان
۱ زکات مال ادا کرد هر که بود تسوانگر
ژ هر نصرت دیسن خدا و قوّت اسلام
بسی غزا که به کفار کرد شاه مسظفر
ببه بدر نصرت آزو یافت صدر و بدر دو عالم
کز و هلال صفت خصم منحنی شد و لاغر
بر آن کروه طفر افتند با نسبی الله
علی و جمزه براندند هر دو دلدل و اشقر
به گاه جنگ احد چون صحابه پشت بدادند
ز امل کفر برامد صدا و نعره مسنکر
در آن محاربه دنسدان مسصطفی بشکستند ۱
پسیاده ساخته بودندشان به سکان مکتر
علی رید و نسبی را سوار کرد و پیاده
کشید تیغ و ز خون ساخت روی معرکه را تر
ملایکه همه کفتند آفرین و ستایش
رساند حسضرت جسبریل لافستاش ز داور
کسی ز بیم نیارست رفت در صف میدان
علی ز جای برانگیخت هصمچو باد تکاور
به ضصربتی که از او کار عمرو عبدود اخر
خروش و جوش برآمد به یک نفس ز دو لشکر
به تیغیک تنه با جتیان مسحاربه کرده
سه روز در تک بئر السلم نه بار و نه یاوره
تصاند ۱۳۷
به وقت آنکه برون برد مصطفی ز مدینه
صسحابه را ز پسی عسزم فشتح قسلعة خسیبر
کسی ز بسیم نسیارست پیش برد علم را
که بود مشرک و کافر گرفته ايمن و ایسر
رسول گفت که رایت علی السصباح سپارم
بسرآن کسی که شجاعت به نام اوست مصدر
ختدای را و نسبی را بود مسطیع و متابع ۱
محت اوست جداوند دوستدار پیامیر
منافقان همه کردند شکرها که علی هست
به درد چشم گرفتار و گشته زاویه گستر
چ و گشت روز دگر مسصطفی بخواند علی را
شدند جسمع بسه تسوفیق آن گروه مغیر
کضد آب دهمن در دو دیسده شه مردان
۱ شد از میامن آن هر دو چشم شاه منور
گرفت رایت اسلام را بسه دست مبارک
به پیش صف غزا شد روانه آن شه صفدر
دلاوران دو لشکر به حرب و ضرب فستادند
رساندهاند چکاچاک تیغ را به فلک بر
عسلی گرفت به دستی ز روی علم علم را
برای غعزوه به دستی گرفت تسیغ دو پسیکر
روانسه کرد چنان سیلها ز خون دلیران
که مردمان همه در بحر خون شدند شناور
ز پسیش شاه رمیدند جمله لشکر کفار
بدان صفت که رمه در رمد ز پیش غضنفر
۱۳۸ دیوان سلیمی تونی
درون قعلعه شدند و در استوار بسستند
عسلی رید دوان و گرفت حلقه آن در
ز جابکند به یک شّه زور شیر خداوند
چنان دری که نیامد به هیچ سان به صفت در
فاد زلزله در قئعه از نسهیب و صلابت
نه برج و باروی وء نه در به جای ماند و نه لنگر
به جای پل به سر دست خویش کرد نگاهش
که تا گذشت بر آن اسب و مرد و اشتر و استر
به فضل ایزد جبّار و امر امد مسختار
چو ساخت حصن سلاسل به وقت صبح مسخر
رسید سوره والعادیات در حسقّش از حسق
نسبّد کسسی ز نبی و» ولی از آن خبر اخبر
در آن زمان که به غزو تبوک رفت محمّد
بسدندتتکسرکسفار ی قسمار و مک
شدند کشته صحابه بسی و آنچه بماندند
همه فسرار نسمودند آن گروه ببه مقر
نبی بماند بر جسمع کشتگان خود و سلمان
در آن میانِ شهیدان ز خوف مانده مضطر
نسیاز بسرد بسه درگاه بسی نیازی ایزد
۱ کهای کريم منم در بلای خوف مسصّبر
تسویی مسب اسباب از کرم سببی ساز
که بیش نبود کار و امور شرع محر
نسدا چو گرد ز حق جبرئیل نماد لیا
قصاند ۱۴۹
که از مدینه علی را ندا کنی که به قدرت
۱ به یک نفس کنم آن شاه را به پیش نو محضر
زب ان کشاد به ناد علی نب و همان دم
رسید پسیش وی آن شه روآنتر از دم صرصر
کید تیغ و از آن مشرکان دمار براورد
به فضل حسق همه اعدای حق شدند مفرّر
دگر حکایت طفل رحم نگر که سخن گفت
ببه یمن معجز آن شاه پسیش مجمع حاضر
جوگشت حامله در راه کعبه آن زن زانی
رسید سوی مدینه ز حال خویش مکتر
یکی جوان که به حج رفته بد گرفت به تهمت
که کرده است زنا ایس بلند قامت اسمر
چوان صالح ببچاره روی سوی حسق آورد
که عالمی تو خدایا که بی گناهم از این شر
ز خکم کسردن ایشان بماند او متحیّر
علی رسید و عصایی دش به دست مبارک
حدیث خویش بگفتند هر دو شخص سراسر
علی بگفت بدان زن که تکیه کرد پس آنگه
نهاد جوب عصای نبی به پهلوی او بسر
ببه طفل در شکم او خطاب کرد که پا عبد
زب ان گشای به اذن خدا و در سخن آور
که تا ز صلب که گشتی تو حاصل و پدرت کیست؟
۶
ز خاطر همه این تهمت و خلاف به در بر
۱۵۰
دیوان سلیمی تونی
ببه امر قادر قیوم. طفل در سخن آمد
سسلام کرد علی را کای تو اعلم و اخبر
ین قَصّه هست یاک و منزه
ببه حق کعبه و بطحابه حق مکه و مشعر
منم ز صلب غلام مسغیره آنسگ ملعون
چو این حدیث شنبدند بر نبی همه گفتند ۱
درود بسی حسد و صلوات بسی نهایت و بی مر
عمر گشاد به مولا علی زبان که من ای شه
۳ بسی که گفتهام و میکنم به صدق مکزر
گر علی نبدی حل کننده همه مشکل
سوالها که ز تورات امل روم در انسجیل
رساندهاند به سیش عمر ز حانب قیصر
۱ سسوی عسلی ولی رفت باگکسروه مکذُر
به عرض چون که رسانید این مسایل مشکل
عسلی بسخواست دوات و قلم کشید ز مسحبر
جواب جمله مسایل نوشت و خواند بر اصحاب
به شهر کوفه یکی معجز التسماس نمودند
ز شاه کان بوداز حمله معحزات نکوتر
سوال کردن و گفتند اگر چنانکه ببینیم
که در کحاست بهشت و سقر کحاست مقرره
تصاند ۱۵۱
زراه ک فرب رديم درولای تسو آیسیم
به صدق دل همه ایمان بپاوريم سراسر
بسداد عهد بدیشان که معجزی که نمایم
ببه صسدق دل همه دارید آن مسلم و باور
گزارد چونکه نماز عشا علی به در آمد
که حسز خدای ندانست آن کلام مسعیّر
دعا چو کرد عیان کشت. در مقابله نوری
چنانکه شعله رسیدی از آن به گنبد اخضر
ز یک طرف گل و ریحان و چشمة آب. درختان
ز لعل و در و گهر قصرهاو خانه و منظر
امام گفت بدیشان که این بهشت برین است
ولی به مومن, مخلص به حت ماست مقرر
بکفت باز که این جای پر نهیب که بینید
۱ ۱ ز بهر دشمن این خاندان شدهست پر اذر
چو شاه کرد تمام این حدیث و کرد اشارت
که شد نهان ز نظر آنچه گشته بود مصور
به چشم خویش چنین. معجز عظیم که دیدند
از آن گروه نسبودند». جز دو شخص موثر
شدند مشرک و گفتند. این نه مسعحزه, سحر است
ببه ساحری ز همه ساحران بود علی اسحر
نمود جنت و دوزخ ولی چه سود که بودند
مخالفان» علی کور و» مسنکران علی کسر
به گاه رفستن صفین, به کوه کرد اشارت
شکافت خاره وه بیرون نمود چهره و منظر
۱۵۲ دیوان سلیمی تونی
بکفت شمعون سلام علیک یا ول اله
تویی امام به حق, خلق را هادی و رهبر
علی بگفت علیک ای وصی عیسن مریم
که شد ز نفحة خلقت. مشام روح معطر
بسی حدیث که گفتد با هم آن دو چو «شممون»
وداع کرد و نهان شد میان سنگ چو گوهر
به منزلی که. فرود آمدند در ره صفین
نشان آب کس از قوم شه نیافت در آن بر
علی به زیر قدمهای خویش کرد اشارت
که خاک دور فکندند و خسن معبجزه بنگر
پدید گشت به غایت عظیم سنگ سیاهی
به روی سنگ درافکنده بود حلقهای از زر
نمود سعی بسی مرد زورمند بر آن سنگ ۱
ز جسای بر نتوانست داشت مالک اشتر
امیرزد سرپا بر وی و فنکند چهل گام
پدید گشت یکی چشمه پر ز شهد و ز شکر
امام و لشکر از آن آب خوشگوار بخوردند
نسهاد بر سر آن چشمه بازسنگ مدور
به نهروان که برون آمدند قوم خوارج
کمر به کین علی بسته در محاربه یکسر
گرفت خجت بسیار آن اصمام بر ایشان
ولیک در نگرفت آن بسدان سگان مکتر
بکشت بیش ترین آن گروه خارجیان را
چو کار کشت بر آن قوم باز مانده و اعور,
قصاند ۱۵۳
بکرد حیله عمرو بسن عاص طاعی؛ بساغی
که بسود در ره دین خدای خائن و ابستر
مافقان ممه در لشکر معاوبه سستند
کتابهای خدارا فراز نیزه و خنجر
جسماعتی که شباتی نداشتند. بر ایمان
بستافتند رخ از حسیدر و شسدند مسنشر
گذاشتند کلام خداو. قول نبی را
که بودشان. حکمین» دو شخص جاهل و ابتر
برون شدند ز دین حق آن گروه خوارج
به قول باطل عمرو بن عاص, و موسی اشعر
کلام ناطق و حسبل المستین و عروهة ونقی
به جز علی به کمال و. صفات و مرتبه مشمر
عسلی شناس بر امل حقیقتِ همه قران
۱ چنان که در صفت و قول و نطق او شده مخبر
در این محیط مدار فلک به نقطة خطی است
چو قرب حوطلبی سر مپیچ از خط حیدر
نسیافت حبٍ عسلی را به دل معاویه صمرکز
مجو ز ناکس کتاس مشک خالص اذفر
پس از وفات خود آن شه بسی نمود عجایب
چنان که در همه آفاق گشته است مشهّر
چو ابن ملجم ملعون درون مسحجد کوفه
شهید کرد علی را به تیغ و گشت مکفر
به موصیی که وصیّت نموده بود بسیامد
زره جمازه سواری نقاب بسته به رح بر
۱۵۴ دیوان سلیمی تونی
جنازه شه مردان چو بر جمازه بسبستند
فنفغان برآمد و زاری» ز امل بیت مطهّر
در مدند حسین و حسین بسه بیش رای
رخضی منیرتر از ماه وه فد و فامت عرعر
دو شاهزاده بسدیدند باب خویش علی را
به شکل روح مجسم نه جسم بل همه جوهر
کشان مهار شتر قالب مطهر خود را
هممی کشید بسدان موضعی که بود مقزر
گهی مهار به دستی ز قسبر شاه برآمد
فکند مره بسن قیس را بسه تسیغ دو سر سر
به شام بود موذن یکی لین بد اندیش
مخالف وز نسواودر متام محر
ز بعدبانگ نماز آن سیاه روی همی گفت
مسذمت شه مردان به جای هاویه منتبر
شبی بسخفت به لمنت سحر ز خواب درآمد
ت
0
شده به صورت خوکی سر و دهانش مسخر
که حکومت هارون که دافت ملک خلافت
۱ یکی خسطیب بد انسدر دمشق ارجل و اعور
مدام در همه جا ناسزای شاه هسمی گفت
۱ از آنکه بود ز نسل پدر خطاو زمادر
ز خواب جونکه درآمد. شنید بانگ همان سگ
که از شنودن آن بانگ شد ملول و متنفر
خطیب دید سگی رو سیاه گشته به زندان
شده سکی و گرفته. ز پای تابه سرش گر ,
تصائد ۱۵۵
ز دشسمنی عسای او فستاد صبعقه در وی
بسوخت آن سک کرگین رو سیاه بد اخستر
به خواب دید وزیرش, که رفته بود به کعبه
که شه بنه خنجر تیزش برید گردن و حنجر
یکی منافق دون پادشاه بود ببه مسوصل
که دشمنی علی فاش کرده بود و مشهر
ز کعبه چونکه به موصل وزیر باز پس آمد
چو دید خلق سیه پوش رویهای مکذر
وزیر خواند چو تاریخ فستل والی موصل
چوبد موافق خواب و وزیر صادق مخبر
عیان شد آن همه کس را که بوده است ولابت
نمود صورت آن واقعه نوشته مسطر
از این قسبیل بسی هست معجزات و فضایل
۱ که قاصرند از آن جمله کاملان سخنور
که راست زهره؟ که گوید فضایل شه مردان
که فضل نامتناهی دروست مدغم و مضمر
علی است فاضل و افضل. علی است عادل و اعدل
علی است کامل و اکمل, علی است فاخر و مفخر
علی ست زبده عالم» علی ست قبلة آدم
علی ست اعظم و اعلم» علی ست اسمع و ابصر
علی ست کاشف قرآن» علی ست خجّت و برهان
علی ست خواجه سلمان» علی ست صاحب بوذر
ره نسجات ا گر بایدت طریق علی جوی
تورا خدای چو بر شر و خیر کرده مخیر
۱۵۶ دیوان سلیمی تونی
به جز به دنبی و عقبی محّت اسد ال
کز این معامله نبود به هر دو کون فزونتر
بسودمسحب علی. اپمن از عذاب جهنم
کجاز آتش سوزان» ضرر رسد به سمندر
عدوی کور دل از نور شاه بهره ندارد
کز افتاب بو بی نصیب دید؛ شب پر
مخالف شه مردان. نه مردباشد ونه زن
که بر مثال زغن گاه ماده هست و گهی نر
ز اهل شسرک نسسیم ولای شاه نسیابی
مس-حجو ش|مامهة عطار در دکان پنگر!
بخوان به اجتمع الشاس از حسدیث پبیمبر
که ند اسل حق است از دربها اشهر
که بر مَحبّت شاه ارچه خلق جمع شدندی ۱
نسیافریدی مرگز» خدای دوزخ و آذر
به نسست وء شرف و قدر و» منصبی که علی راست
ز جمله مسختصرات است آنچه گفتهام اکثر
به قدر دانش خود گفته یک دو نکته سلیمی
وگرنه فضل عسلی هست بی نهایت و بی مر
مرا هوای ولایش, ز سر برون نتوان برد
۱ و و ۲
مثال حرف مشدد نهند بسر سرم ار ار
ٍ. از ريشة پختن (پزیدن) و یزنگر: پزنده - طبَاخ «آشپز پزندگی (اسم مصدر) -پزا: (صفت فاعلی). این واژه در
نخو دنایز. :
۲ «ار» به جای «ارّه» به کار گرفته شده است.
تصاند ۱۵۷
به عقد دوستی شاه فکر بکر ضمیمرم
بسه از بتان سهی سروه گلعذا سمن بسر
نسسیم حبّ عسلی گر بیان به نظم آید
مشنام مستقیان را زار شبامه عستبر
بسه حبٍ باه بيابی نعیم جنت جاوید
گراز متاع جهان قسمت من است محقر
گدایی از در آن شاه میکنم که گدایش ۱
به نیم جو نخرد» تاج و» تخت خسرو و قیصر
محمد و علی و فاطمه حسین و حسین
شفیع لت ما ساز» روز عرص مسحشر
به حق و حرمت زین العباد. باقر و صادق
به حق و حرّمت میر زمان موسی جعفر
به حسق حجخت هشتم رضا شهید خراسان
بسه آبروی تقی و نقی به خرمت عسکر
بسه حسق حجت ال رسول مهدی هادی
کز افتاب بود فیض و فضل و نور وی اظهر
که هر چه گشت ز ما بی رضای امر تو ظاهر
به فضل و مرحمت خویشتن از آن همه بگذر
به سال هشتصد" و چهل و چار رفته بود ز همجرت
که این قصیده درآمد به نظم و گشت محزر
ببخش از کرم خود به حق احمد و حیدر
۱. متن: هفتصد. اصلاح شد. در قصید؛:
شکر بی حد و منت بی مر خالقی راست لایق و در عور
نیز تاریخ هشتصد و چهل و چهار امده است.
۱۵۸
قصیده در مدح و مناقب امیر المژ منین علی (ع ) به التزام اشتر و ححره
بار تو میکشم چو شتر بر بل ای نگار
زان رو نسهادهایم پی اشتر تو چشم
از حجره گر برانی و از خانه گر کشی
با ما درا به حجره و با ما درا به سر
در حسجرة دل است مرا بارهاز غم
ای ساربان مکش شتر ویک نفس بپای
من بار حسجرهاش نتوانم گرفت باز
سیلاب بس که راندهام از حجرههای چشم
محمل بببند بر شتر ای ماه هودجی
آوردم از فشغان به در حسجرهة تو عفو
دایم به کنج حجرة عزلت ز لاغری
از حجره رخ نسمای که قسربانی تو را
از بس که بار هسچر شتروار میکشم
سر چون شتر نهم به بیابان ز جور تو
میری که حجره فلک از قصر قدر اوست
عالی علی که حجره گردون به زیر پای
زان بسته ظلم رخت بر اشتر که عدل او
گفتی به نزد همّت او همچو حجره ایست
ای خفته فتنه چون شتر اندر زمان تو
خورشید سایل است به در حجرهة فلک
از بار غم نهد چو شتر سینه بر زمین
در مدحتت به حجرهء نظم از بحور شعر
۳۴
کس را درون ححرة دل نیست حز تو بار
تا پی برم به حجرهات ای سروگل عذار
دادم به دست عشق تو همچون شتر مهار
گردن گشی مکن چو شتر, هر دم ای نگار
بر روی هم چنان که شترها شوند بار
باشد به پای ححره ببينم جمال پار
گر پی کند چو اشترم ای دل تو پای دار
بررهگذار نیست شتر را ره گذار
فرمای زانکه چون شترم مست و بی قرار
هستم زمین گرفته چو اشتر من نزار
چه جای اشتر است که جانها کنم نثار
در حجره چون جرس بودم نالههای زار
بارو به ححر؛ شه دستور کامگار
یبا اشتریست بارکش او را و برد بار
آورده جون بر اشتر همت شده سوار
کسرده ببنای جر انصاف استوار
افلاک بر درش شترانند بر قطار
در ححره بسخت و دولت بیدار را بدار
هم چون شتر ز خوان نوالت نواله خوار
خصمت درون ححره محنت هزار بار
آوردهام برون به شتر دز شاهوار
۱۵۹
ره هر کسی به حجرهة معنی کجا برد
در شعر ماهر و چو شتر نرد ماهرند
با خشم لوک جست ز حجره معارضم
سودائيم به حجره و تا نیست مایهام
هر سال تا به حجرة گیتی به جشن عید
سر در هوا شتر صفتانند بمیشمار
زین جنس جمله را به شتر خوان نه حجره دار
ار وا نایستد همچو شتر گیرمش مهار
همچون شتر نرست دلم یک زمان ز بار
قربان کنند خلق شترها به هر دیار
بادا درون ححرء بارت همیشه عبد
همچون شتر عدوی تو قربان روزگار
در تتتّع مولانا حسن کاشی به وقت عزیمت مشهد امیر المژمنین علی (ع)
شکر بی حد و مسئّت بی مر
که م-دایت نمود او مارا
آن ولیی که نافریده خدای
ان وضیی که انسبیا را بود
آن صغفبی که از شرف او را
آن وفسنیی که آیت یسوفون
آن امیری که دست و بازوی اوست
آن امامی که انس و جن را کرد
سرفرازی که ذات پاکش هست
نامداری که کرد نعلینش
شسهسواری که نعل دلدل او
سسبب خاق عالم و ادم
ببارسول خدای ازیک نور
به سخن چون کلیم پاک کلام
۳۵
خالقی راست لایق و در خور
به تسولای حیدر صفدر
جز نسبی مثل او کسی دیگر
بسه که رنج و ابتلا یناور
جبرئیل است مادح و چاکر
کفت در حقش ابزد داور
قسدرت کسردگار را مسظهر
زیر فرمانش خسالق اکبر
بر سر سروران دین سرور
فدسیان راست تسوتیای بسصر
فرق خوبرشید را بود افسر
ارف کاینات و فخر بشر
آفریده دو نسوریک گسوهر
به نفس چون مسیح جان پرور
دیوان سلیمی تونی
اثر لطف و فیض و بخشش اوست
کف معجز نمای کافی او
شد به تأیید ذات او موجود
فدسیان را ز راه قدر و شرف
حکم او حضرت خدای روان
دارد از چاکری او کیوان
مشتری فال از آن جمال گرفت
هست مریخ را کشیده مدام
دو ره از یک اارت دسستش
شسده بسهر کنیزی حرمش
میکند از شرف عطارد ثبت
نوراز آن افتاب عالمتاب
پیش نور تسجلی رایش
دل مشسرک ز کسین او تسیره
مرد مومن چو بشنود نامش
پافته مسومن و منافق از او
ور مسنافق کلام او شنود
در مسذاق مسوالی ان علی
لیک بر جان دشمنان علی
آن محتٍ علیست کاو دارد
دوس انش رستگاران ند
هست از بسهر دوستان علی
کر نسبودی ز بسهر اعدایش
دوسستی عسلیست آن حسنات
هر چه حاصل شود ز بحر و ز بر
لعل و یاقوت ساخته ز ححر
کرم و جود و علم و فضل و هنر
خاک درگاه او مسقر و مفر
کرده بر نه سپهر و هفت اختر
گشت از من او سعادت ور
از رای اعادیش خضنحر
گشته راجم شهنشه خاور
نازل از چسرخ زهرة ازهر
روز و شب مدح شاه در دفتر
کرده است اقستباس جرم قمر
مشعل آفتاب یک اخگر
جان موم ز مهر او انور
بشکفد چون گل از نسیم سحر
ایین یکی نوش و دیگری نشتر
گونه و روی او شسود اصفر
مدح وی به بود ز شهد و شکر
بستر آیسد ز زخم تسیر و تسبر
صدق سلمان و سیرت بوذر
صالح و طالح اکبر و اصغر
جنّت و خلد و شربت کوثر
نافریدی خدای نار و سقر
که ندارد ز ستأت ضرر
پا رب از فضل خویش روزی کن
تابرآن خاک استان مالم
سر چوبر خاک درگهش میرم
زو به راه علی کن ای سالک
ساکنان ممالک ملکوت
هم چو روح القدس ز راه شرف
هر چه گویند در صفات علی
نو عروسان بکر فکر مرا
چسون سلیمی منم ز روز ازل
مولدم تون و سبزوار وطن
چون به کاشی تَتَبّم است مرا
هست از فیض آن مسیحا دم
گر به صورت شد آن حسن غایب
معنی او بدین حسین همراه
همردو را دادهاند یک مشرب
جان مابسته است روز ازل
از ازل تسا ابد برآن عهدیم
بیش تسیر محبت آن شاه
چون به امر خدا شود ظاهر
قصاند
سده نوس شه تسجف حیدر
چشم خون بار و چهرء اصفر
زنسدگی باب آن زمان از سر
آنکه حنات عدن راست ممر
روز و شب بر فراز نه منظر
مدح آن شاه میکنند از بسر
ذات پاکش از آن بسود بسرتر
هست از مدح مرتضی زیور
ده خاص خواحه دنر
در مسدیح ولی حسق اک ثر
سخنم روح بخش و جان پرور
حساضر است او گمان دور مبر
هست حسین کسلام وی بنگر
هر دو نسوشیدهاند یک ساغر
عهد باآن شه همایون فر
نشود آن به هیچ حال دگر
سین خویش کردهاييم سپر
روز ببازار عرص مسحشر
سازد از حکم یسوم مدعو حق . . حشر هر کس ز کهتر و مهتر
هشتصد و چل بد و چهار که کرد
در منقبت ائمة معصومین (ع )
۳۶
اول نامه 4 نام ایزد ی قدیر
آن خداوندی که بی مشل است و بی شبه و نظیر
عالم پیدا و پسنهان حاکم کون و مکان
کردگار غسیب دان دانای اسرار ضمیر
خالق کل خلایق مالک ملک و ملک
ذو الجلال بی نسظیر و پادشاه بی وزیر
پرتو انوار فضاش کمرهان را رهنما
جسذبة لطفش ز پا افتادگان را دستگیر
بسعد حمد خالق و نعت رسول هاشمی ۱
کسوبود صدر رسالت او بود بدر مسنیر
شمهای از فضل و اعداد انمه گوش کسن ۱
کان بود از روی عقل و علم و دانش دلپسذیر
گفت پیغمبر که بعد از من بود انا عشر ۱
مسفتدای ال دیسن از قسول جستار قدیر
اوّل ایشسان عسلی و آخسرین مسهدی بود
فرض باشد امسر ایشان بر صغیر و بر کبیر
کرده ایبزد نامشان بانامهای خود قرین
برشمارم چند از آن اسمای اعظم. باد گیر
جون بگسویی لا اله انسبات الا ال را
هست هشت و چار حرف این جمله ازکلک دبیر
لفشظ الزحمن چوبینی مستصل باالزحیم
هم ده و دو حرف دان چون, السمیع البصیو
تصاند و
چون که بشماری حروف الحلیم والعظیم
هست آن انا عضر چون اللطیف الخبیر
مسم چسواعداد اتمه الفسفور الودود
بساشد و بساان مسوافسق الصلیم الکسبیر
دیگر از اسمای حق الواحد القهار دان ۱
کان به خاضیت بر آرد از دل مرک نفیر
مسر که دارد خشبت. القادر القاهر دلش
در آمستان بساشد ز بیم منکر و حول نکیر
(ز در الحنان» السان بود روشن مدام
آنکه گردد خاطرش واقف از این اسر خطیر
گس رز سر السلامٌ السژمن است آ گاهیت
از ضفررها ایمنی و در سلامت از ضریر
معنی الخالق الماریء گرت ظاهر شود
۱ در همه حالت بود الاهر البساطن ظهیر
هر که گوید ذکر و شکر الشکور و الژژوف
روز محشر این عدد باشد به فردوسش بشیر
الصبیب وء الجلیل و الکریم و ال قیب
الخمید و المجید و السجیب و السجیر
صورت النعم الفضل همین مسعنی بود
هو الم خیی ال میت المعين و الشصیر
رو بسه تسوبه سوی الوا و الاب کن
کسو بسود الژازق الاح و زو نسبود گسزیر
دست حاجت پیش او داریم دایم زانکه هست
الکریم الفغنی و ما جمله مسحتاج و فقیر
۱۶۴ دیوان سلیمی تونی
زین عدد چون دین و دنیا رابود حسن و جمال
صورت ال حسن المسجمل کند حشمت قدیر
خق عالم را ببود القمابض الباسط خدای
جمله زو دان قبض و بسط کودک و برنا و پیر
آنکه سستاری ز الستار والففار بسافت ۱
منزل او جنت است و بساشد انوابش حریر
تاز صنع و حکمت الخافض الرانع شوی
بساخب بسنگر به سیر اختر و چرخ مسیر
بر شمر دیان یوم الذین که باشد این حروف
هم چو اعداد ائنمه گیر از این اسما کثیر
کرده از تعظیم بسااسماء خود ایزد قرین
ایین عدد کز وی مشام جان برد بوی عبیر
هر که را شد معنی لوح و المحفوظ کشف ۱
میزند روح القسدس از کرسی و عرشش صفیر
نامهای انسبیا و اولیا همم گسوش کسن ۱
آن چه هشت و چار حرف امد ز اوّل تا اخیر
ال آدم صفوة الّه را شسمر انا عشر
دیگری نسوح النسجی الّه ای صافی ضمیر
دیگری موسی کلیم له که بر طور جلال
در نیازش دیسده گریان بود چون ابر مطیر
با محمد دان رسول الّه موافق اینن عدد
باامیر المومنین نیز آن شه روز غدیر
چون علی بن ابی طالب ده و دو حرف دان
فاطمه بنت محمد کین حساب امد مسین
تصاند ۱۶۵
دیگر اعداد امه چجسون حسن دان والحسین
سید یاب جنت صاحب تاج و سریر
با عددشان امده الحق موافق این حروف
کین اممانند ببسی شک البشیر والشذیر
جون چراغ دینده عالم دو و ده آمدند
زان ده و دو حرف باشد السراح و المنیر
خضاصه هر دوس تی این امامان آفرید
نرده و دو قسمت ابزد این سیهر مستدیر
ساها را نیز یزدان آفرید انا عشر
روز و شب هریک به ساعت هم بر این دستور گیر
در ده و دو برج باشد سیر این هفت اختران
مهر و مه. بهرام و کیوان» مشتری, ناهید و تیر
مشتری کاو قاضی افلاک و سعد اکبر است
میکند دوری ده و دو سال بر چرخ اثیر
هست در قسران نقیب از حکم حق اثنا عشر
این خبر را بشنو از قول خداوند خبیر
سنگ موسی کز بهشت آمد ده و دو چشمه آب
گشت از آن جاری به فسرمان خداوند قدیر
باامامان در عدد هست او موافق زین بسی
بر نموداری در این معنی سخن کردم قصیر
آن چه گفتم در صفات و مدحت ائنا عشر
نیست نزد ال دانش عشر از عشر عشیر
سود مقصود این امامان حضرت مود را
۱۶۶ دیوان سلیمی تونی
هر که از جان شد مطیع این امامان بی خلاف
بسافت راء جسّت و کشت امن از نسار و سعیر
راه حسق این است داند حق ز باطل بی گمان
در همه حال آنکه باشد با خرد؛ باشد مشیر
پیر ما عقل است و مرشد عقل اگر تو عاقلی
سر مکش ز ارشاد مرشد رو متاب از راه پیر
هر که از قول خدا بعد از رسول الله ببود
در ره دین اقتدای او به هشت و چار امیر
هشت جئت یابد و بدهد به فضل خود خدای
چار جوی او را ز خمر و انگبین و شهد و شیر
همم چنان کآمد موافق با امامان در عدد
ایسن اسامی را که آوردم به نظم دلپذیر
گر حهان پر ظلمت است از ظلم اعداء عاقبت
زین شب ضاسق نماید روی صبح مستنیر
نسور خورشید ولایت ناگهان ظاهر شود
عالم پر ظلم و طلمت گرد از وی مستنیر
حخت حق مهدی هادی که پیش روی او
ان تاب عالم آرا ذزهای باشد حسقیر
قفادرا یارب بسه حق مصطفی و ال او
عفو کن جرمی که کردیم از صغیر و از کسیر
از کرم مارا به حَبٍ چهارده معصوم بخش
چون همین داریم بهر توشة عقبی, پذیر
در سخن گفتن سلیمی را به فضل خود بده
نصرت و توفیق بارب چون تویی نعم النصیر
تصائد ۱۶۷
در منقبت سلطان اولیا علی بن موسی الرضا (ع ) بعد از بازگشت از عتبات عالیه
به مشهد مقدس رضوی گفته شده
۳۷
صسباح عید چون بارایت سیمین و چتر زر
خرامان شد بر این تخت زبرجد خسرو خاور
ز زیر پسردة گاریز بسهر عسالم ارایسی
بسرآمد یوسف گلچهره با صد زینت و زیور
ز یمن طالع میمون و روی عالم آرایش
۱ سپهر پیر شد برنا. جهان تیره شد انسور
نگسون شسد رایت عستاسیان در وادی ظطسلمت
چو مهر افراشت بر عالم» لوای آل پیغمبر
4 ضاک درکه سلطان فخر ادم و عالم
نهاد از روی عزت خسرو چرخ چهارم سر
امام امل ایسمان بو الحسن هادی انس و جان
۱ ول حضرت یزدان» علی مسوسی جعفر
بود جد مسصطفی او را؛ پسدر دان مسرتضی او را
لقب امد رضااو راز نسزد ایزد داور
وجودش لطف ربانی» رسد زو فیض روحانی
بسود از درک انسانی» کمال ذات او بسرتر
زهی جّت ماب عرش رفعت سدره مقداری
که هست از خاک درگاه تو چشم حور عینْ انور
چو دل رو بسر درت آرد سزد گر کعبه بگذارد ۱
که خاک درگهت دارد شرف بر کعبه و مشعر
به امر حضرت یزدان تویی بر جمله انس و جان
امیر و حاکم و سلطان, امام و هادی و رهبر
۱۶۸ دیوان سلیمی تونی
به روح پاک تو انس و ملک هر ساعت و هر دم
سلام جانفزا گویند و صلوات روان پرور
بسه خاک درگهت روی نیاز آوردهام شاها
که نبود در همه عالم پناه من به جز این در
سلام جد و ابای تورا میارم ای سلطان
که بادا بر تو صلوات و سلام خالق اکبر
سلام سیّد و صدر رسالت خواجهة کونین
رسول الّه شسفیع عساصیان در عرصة مسحشر
لام سرور الب علی بسن ابی طالب
امام مشرق و مغرب. امیر المومنین حیدر
سبلام حسضرت خیر اللسا بنت نبی زهرا
که هست از خادمان استانش زمره ازهر
ستلام سید مستموم متعصوم ستم دیسده
حسین سبط نبی قائم سقام حیدر صفدر
سلام سید الشهدا حسین بن علی شاهی ۱
که هست او را ولی الّه پدر. خیر اّسا مادر
سلام عابد و باقر سلام جعفر صادق
که هست اندر بقیع ان هر سه نور پاک را مقبر
سلام باب تو موسی و فرزندت تقی دارم
دفنین خسطه بغداد آن دو سید سرور
سلام آن دو مسعصوم دفسین خاک سامزا
تسقی یسعنی عسلی الهادی و سلطان دیین عسکر
سلام حضرت قائم به روح پاک تو هر دم
که هست او زابر این روضه اوقات شریف اکثر
1
فصائد ۱۶۹
سلام جتة و آبای توواولاد توکایشان
ز جمله طیبین و طاهریناند اطیب و اطهر
نسثار روح پاکت با هزاران تَحفة صلوات
که باشد چون نسیم گلشن فردوس جان پرور
موای ده بسوس روضه پاک توآورده
مرا از کربلا و از نجف شاها بدین کشور
به غیراز خاک درگاه شما نبود سلیمی را
اگر آنجاوگر اینجا ملاذ و ملجادیگر
شب و روز و مه و سال و که و بیکه منم از جان
۱ محبٍ و مسخلص و مادح غلام و بنده و چاکر
چو من هر کس به قدر خود مراد و حاجتی دارد
بر این درگاه ای نور خدا را ذات تو مظهر
مراد ما گدابان را بر آر از لطف با سلطان
نشد ز ارباب حاجت هیچ کس محروم چون زین در
خضداون دا به حق مصطفی و آل پاک او
که نزد حضرتت دایم دعائی نیست زین بهتر
که ما را حشر گردانی به فضل خویش با ایشان
در آن ساعت که خلق ارند رو در عرصةٌ محشر
در وقت بیرون رفتن از نجف اشرف گفته شده است
۳۸
الوداع ای قبلة دل» کعبة جان الوداع
الوداع ای ملجاء ارب اب ایمان, الوداع
الوداع ای ذاتِ تسو مسقصود کل کاینات
۱ الوداع ای شده بسوست مقصد جان, الوداع
۱۷۰ دیوان سلیمی تونی
الوداع ای مبادی ایسمان امیرالمومنین
الوداع ای شاه مبردان شیر یزدان, الوداع
الوداع ای قرّة العسین ولی الّه حسسین
۱ الوداع ای سرور و شاه نهیدان الوداع
الوداع ای سید معصوم مظلوم غسریب
کشتة تسیغ جسفای اهمل طفیان الوداع
الوداع ای جسسمع مظلومان دشت کسربلا
کرده جانها در رو حق جمله قربان, الودا
الوداع ای ال یت طیبین و طاهرین
شافم ما عاصیان از ذنب و عصیان الوداع
الوداع ای جاکم محشر علی المسرتضا
الوداع ای قاسم جنات و نیران, الوداع
الوداع ای زایران خاک دراه تسورا ۱
کشته خوف دوری و اندوه و حرمان, الوداع
خاک میبوسم وداع استانت میکنم
بسا دلی پر خون و چشمی اشکباران, الوداع
از حساب غُمر آن ند کان در این حضرت گذشت
رفتم و عمر عسزیز امد به پسایان» الوداع
تاقیامت شد مقیم استانت جان, ولی
میکند تسن یا امام انس و الجان, الوداع
میروم ای شاه و زین حضرت سلامت میبرم
سوی فرزند تو سلطان خراسان الوداع
ای خوش آن دولت که صبح و شام از خاک درت
بسود مسارا روشنی چشم گسریان, الوداع ,
۰
قصائد
۱۷۱۰۱
روز و شب درهای جنت بر رحم بکشاده نود
در طواف روضه آت بودم چو رضوان, الوداع
دور از آن در با دلی پر آتش و چشمی پر آب
این زمان مسیسوزم اندر داغ هجران» الوداع
چون سلیمی مسیروم دل بازمانده از قفا
مسیل جان سوی تو و رو در بیابان الوداع
در جواب کاشی به مدح و منقبت امیرالمومنین (ع)
زهی ستوده خدایت به گونه گون اوصاف
دلیل و مادی دین. لطف ایزد متعال
توبی که هست ز بدو وجود تادم حشر
توبی که چون نیال به بحر ملک وجوه
تویی که از شرف قدر همچو نام رسول
تویی که روضفة پاک تو قدسیان نلک
توبی که داد تو را ایزد آن چنان تیغی
تویی که خوانده» با اهل عالم سلکوت
تویی که گر صفت تیخ تو به قاف رسد
کسی که در کنف توست در دو کون بود
ایا کسی که به حق علی نه ای عارف
امام آن شمر از قول حق که روز غدیر
ز بعد خویش امامت بر او مقزّر کرد
شریفتر ز همه خلق کاینات علیست
که بود؟ کاشف علماليقین ز بعد نمی
۳۹
توبی خلاصهٌ مسقصود آل عبد مناف
که از خدای همه رحمتی و استعطاف
ز بهر رونق دین» کف کافی تو کفاف
شریفتر ز نو دری نیامد از اصداف
خدای نام تو با نام خویش کرده مضاف
همی کنند شب وروز همچو کعبه طواف
ندیده صنعت حداد و صقل ستاف .
نا و مدح تو روحالقدس به روز مصاف
شود چو کاف ز هیبت شکافته. دل قاف
هممیشه فارغ و ازاد از همه اکناف
که داردت به چنین حال روز حشر معاف
گرفت دست وی احمد به دست ماه شکاف
وصی نفس خودش خواند از ره اعطاف
که جون رسول خدا هست اشرف الاشراف
که حنّ و انس ازو میکنند استکشاف
۱۷۲
کسیست موّمن صادق که مال و حان دارد
چه ممنی تو؟ ندانم که خمس آل نبی
خدا نداشته هرگز چو مسرفان را دوست
گدای کوی شهیام که باگدایی اوست
خدای داد بدان شاه الفتم ز ازل
کمینه بنده سلیمی ز چاکران علیست
ز مادحان ولی الهام که این صفتند
دیوان سلیمی تونی
ندای آل رسول الّه از ره انسصاف
نمیدهی و به عصیان همی کنی اتلاف
خدای را تو اگر دوستی» مکن اسراف
همزار ساطنت کائنات استنکاف
مرا به حتٍ وی این لاف هست از آن الاف
که از محبّت او میزند چو کاشی لاف
به قدر و مرتبه عالیتر از همه اصناف
چو سر زخاک به محشر برآورم؛ باشم
به مدح شاه چو سوسن به ده زبان وضاف
در جواپ ملا حسن کاشی درنعت پیامبر و مدح امیرالم منین
ای سذه رفیع ترا عرش در کنف
تسوشاه هر دو کونی و ارواح انسبیا
از راه قدر حضرت حق با ملایکه
دین خدای گشت قوی زآن زمان که شد
فردا به عرصه گاه قیامت چو در دمند
بهر سوال پیش تو شامان و سروران
بر عاصیان امت خود رحمتی نمای
از ببحر صلب آدم نسیامد دگر برون
ان در از خسدای ز یک نور آضرید
والی دیسن ول خدا مرتضی علی
آن سروری که حاصل دریا و کان بود
آن صفدری که در صف مردی کسی نداشت
این گنبد نلک چو حبابیست فیالمثل
۴۰
سدره ز سذه بوس درت یافته شرف
گرد سرادقات جلالت کشیده صف
صوات زا کیات فرستد ترا تحف
اسرار وحی بر دل پاک تومنکشف
صیت شفاعت تو ملایک به هر طرف
آبند در مسثال گدابان گشاده کف
ای بحر رحمت حق و ای معدن لطف
[همچون توگوهر ] شرف وقدر از آن صدف
ذات توو وصی تورااز ره شرف
شاه عرب امیر عجم شحنة الشجف
در پیش جود و همّت او کم زیک خزف
با دست و تیغ و بازوی او قدرت سلف
از ببحر هممتش که برآورده است کف
فصاند
۱۷۳
بر روی مه کشیده ز مبدای فطرت است
خلقان ز ماه و مهر طلب میکنند نور
ماراز آفتاب و ز ماهی رسیده نور
آن افتاب حضرت سلطان انبیاست
بویی ز لطفش ار سوی دوزخ برد نسیم
وز تساب قهرش ار اشسری جنت النعیم
از ببسرکت ولایت شاه نسجف بود
با حبٍ او کسی که نه همدم بود چونی
آن را مدان محبٍ علی کز برای مال
آن را شمر موالی حیدر که وقت کار
جان را به خاکبوس جناب وی ارزوست
باشد شعف به روضة او خلق را از آن
خواهی ره نجات مرو جز طریق شاه
امروز سعی کن غم ایمان خود بخور
مقصود از | فرینش انسان بود شناخت
هر کس به کسب خویش, سلیمی, به مدح شاه
محروم تن به صورت و جانم بود مقیم
زان شه بود امید حمایت مرا که هست
داغ لامش که بود نام آن کلف
کآن ماه منخسف شود این مهر منکسف
این را نه انکساف و نه آن گشته منخسف
این ماه هست شاه ولایت لمن عرف
گلشن شود جحیم بدان سوز وتاب وتف
یابد شرار نار براید ز هر غرف
از اب وخاک هرچه بروید ز رطب و جف
بر رخ تپانچههای ندامت خورد چو دف
دیین پایمال کرد و به دنیا بود جنف
جان را به پیش تیر محّت کند هدف
چندان که دارد اين تن خاکی به جان شغف
کان کعبهة نحات بود موضع شعف
عمر عزیز خود به ضلالت مکن تلف
در روز حشر تا نخوری حسرت و اسف
حیوان مثال تا به کی از اب و از علف؟
زیرا که نیست بهتر از این هیچ محترف
سر استانة ولی ال مسعتکف
ارض و سماو دنیی و عقباش در کنف
با این همه گنه که مرا هست خوف از آن
به تبّع کاشی در مدح منقبت امیرالمژمنین علی (ع)
نماز شام کز این برکشیده طارم ازرق
رسید زورق زرین به ساحل و عجب اینست
۳۱
کشید شاه ختن سوی شام رایت و بیرق
که غرق گشت به سوي کنار آممللا زورق
چو بر سپاه ختن خیل زنگ تاختن آورد
مگر که موسی عیسی محل. ز طور جلالت
زروی این طبق لاجورد شیکل ثوابت
ز ید قدرت صانع هزار گونه صنایع
شده ز بس گل و گلشن دو دیدهام متحیّر
به خواب دیده خلقی و تا به وقت سحر من
ز جور گردش گردون که چند باشم از این سان
به گوش جان من آمد ندای اتف غیبی
برو به حضرت شاه نحف نمای توحه
ایسوالحسین اسداله شاه ملک ولایت
علی ولی خداوند آنکه قدر رفیعش
صبا براق سلیمان وشی که در عزمش
عروس ملک مخلد به مهر اوست معقّد
ز ید قدرت او بود و ضرب تیغ جهادش
نشانهایست از آن روی و رای» مهر منور
بدان خدای که در ملک کبریا به جز از وی
بدان رسول که از نور معجزات نبوّت
به دست و بازوی معجز نمای شاه ولابت
بدان دو شه که یکی را به زهر کینه بکشتند
که در طریق ولای علیست صدق من آن سان
منم که طوق تولاو بندگی تو شاها
مراء اگر عملی نیست امید هست که گردد
گناه کارم و این مستمند بیسر و پا را
چو صبح صادقم اندر هوای مهر تو زان رو
تس
ز فرق شاه ختن در فتاد تاج معرق
بتافت روی و فرو برد سر به خرفه ازرق
چنان نمود که گویی که عقدهاست ز زیبق
پدید گشت بر این طاق نه طباق معلق
در آن نظاره که ندرشک گلستان حورنق
ستارهوار همی ریختم سرشک مروق
اسیر تفرقه و از همه مراد مسغرّق
که هست بر تو خرد را به صد هزار زبان دق
که دولت دو جهانی شود ز حق به تو ملحق
که ذات اوست به اهل دو کون حا کم مطلق
فراز عرش مجید از ره علو زده سنجق
شباند و روز دو تا بادپای ادهم و ابلق
جهان پیر مشعبد ز مهر اوست مطلق
که کار مت اسلام یافت زینت و رونق
نمونهایست از آن دست و تیغ, ابر مبرّق
کسی دگر نتواند که دم زند ز انا الحق
به یک اشارت انگشت کرد جرم قمر شق
که برج و باروی خیبر فکند در ته خندق
به تیغ» خون دگر را بریختند به ناحق
که لحظه لحظه خطابم رسد ز غیب که صذق
بود به گردن جانم چو قمریان مطوّق
به یمن حبٍ تو دولت رفیق و بخت موفق
لباس عفو تو خوشتر ز سندس وز ستبرق
۱۷۵
موافقان تو هستند جمله عالم و عاقل
کسی که کرد خلاف توء شد به دنیی و عقبی
در آن زمان که برآبد صدای صور قیامت
تو را دهند حکومت بر اهل جئت و نیران
در بهشت برین را به روی موّمن و مشرک
اگر چه جز غم و محنت نمیرسد به سلیمی
ولی به مدح علی و به حبٍ ال محمّد
چ و گشت بخت مساعد به یمن طالع مسعود
به جز مدایح حیدر به هیچ روی رهی را
ببه حب شاه بيابم نعیم جنتِ واسع
مخالفان تو نبود به غیر جاهل و احمق
ز خاسران همه اخسر ز سارقان همه اسرق
شود شکافته ارض از نهیب آن و سما شق
بود به پیش تو اعمالشان عیان و محقّق
تو را رسد که کنی امر و حکم افتح و اغلق
از این سپهر معلق در این بساط مطبّق
تتبّع است و تشه به کاشی و به فرزدق
به مدح حضرت شه گفتم اين قصيدة مغلق
به خلق روی و رهی نیست در ولایت بیهق
دراین خرابه اگر عیش بر من است مضیّق
به غیر حبّ علی گر چه هیچ چیز ندارم
بسدین وسیلهام امیدوار از کرم حسق
به تتبّع کاشی به مدح امیرالمژمنین علی (ع)
۴۲
جتر قدرت عرش را آورده در تحت ظلال
از سحاب همتت هر قطرهای درب نوال
ای زده از راه ددرت در دم صسبح ازل
دست قدرت نوبت شاهی به ملک لا بزال
ناید اوصاف جلالت در بیان انس و جسن
ای زبان انس و جن در وصف اجلال تو لال
کی رسد در قاف قرب قدر تو سمیرغ عقل
کآن در آن ره سوخته روحالقدس را پر و بال
ای که صدر مسند مخز و جلالی و تو را
جصملة کروبیان هستند در صف نعال
تازده صیت سلونی بر سر خوان علوم
بسوده جبریل امین آنجا ز ارباب سوال .
جون توان کردن مقابل با تو کس را زانکه نیست
حز رسول الّه نظیرت در همه حالی محال
ز ابتدای آفرینش تساز مان مصطفی
هر نی را در ره دین معنی تو بوده دال
ادم خساکی اکر نسامت نسیاوردی شفیع
کوکب اقبال او بودی هنوز اندر وبال
ور بسه کشتی ولایت می نبردی نوح راه
با همه قرب اندر افتادی به طوفان ضلال
ذکر تو بود آنکه ابراهیم ورد خویش ساخت ۱
کز خواصش بافت از آتش به گلشن اتصال
دید یعقوب از نسیم رحمتت نور بسصر
۱ بافته یوسف ز نور طلعتت حسن و حمال
معجز داوود دادت حق که بر روی هوا
ساختی از بیل در ساعت زره بر حسب حال
حشمت ملک سلیمانی تو داری زانکه هست
انس و جن در تحت فرمانت به امر ذوالجلال
موسی طور حلالی وانکه کرد او اختلاف
باتواز شرک وضلالت هست چون فرعون ضال ۰
فصاند
عیسی مریم ز رفعت بر چهارم آسمان
همنشین مهر شد تا بافت با مهرت وصال
ببا رسولاله از نطرت دم وحدت زدن
از همه عالم بغیر از توکرا بود این مجال
در رخت کسردن نسظر باشد نشانٍ مقبلی
ای بسه روی خوب تو اقبال را فرخنده فال
عرش را زیننت رسیده از شکوه رفعتت
سدره را تعظیم قدرت داده صد ره گوشمال
از ازل داغ غسلامی تسودارد بسر جسبین
پافته زان روی ماه جارده حدذ کمال
افتاب عالم آراء زو کند فیض اکتساب
از سواد قنبرت نور ار برد یک ره هلال
گر صدای سرعت امرت رسد سوی جبل
در زمان ظاهر شود معنی شیرت الجبال
قهر عالمگیر تو چون در دهد صیت غزا
تیغ خون اشام تو چون آورد رو در قتال
از زلازل ارض, نابت اوفتد در انقلاب ۱
وز حسبد مییابد ارواح دلیران انتقال
ای عذاب دوزخ از آثار قهرت یک شرار
وی نعیم باغ خلد از خوان لطفت یک نوال
بسود نامردم که ورزید او خلاف و کین تو ۱
گر بدی انسان» ازین سان فعل بودیش انفعال
مر که اندر بسشة بيشة اسلام از شبر خدا
روی بر تابد بود صد بار کمتر از شغال
دیوان سلیمی تونی
هر که ورزد با امیرالمومنین کین و نفاق
عمر او گردد حرام و خون او باشد حلال
بیشک از عنم عم بسر جسشت اعلی زند
هر که با حتٍ علی زین خا کدان کرد ارتحال
گر همی خواهی که یابی رستگاری ونجات
قول حق بشنو طریق حبٍ حیدر گیر و آل
سرخ رویی بایدت با آل اویکرنگ باش
مدح و اوصافش نباشد حذ ارباب مقال
آنکه بیچون و چگونه مدح او گوید کسی
با چنین حالی سزد گر فارغم از قیْل و قال
از ازل با حت ان شه داده حق حالی مرا
زرد رو همسرگز نگردد آنکه دارد رنگ آل
میکنم در حضرت مولای خود عرض نیاز
پیش شاه خویش میگوید کدایی عرض حال
هر کسی دارد خبال منصب و مالی و من
روز و شب مدح عسلی وال دارم در خیال
هست ای دل با نو جون نقد ولای مرتضی
گر چه باشی تنگدست از مال دنیایی منال
کی بود هرگز سوی مال و منالش التفات
هر کرا دراه آل مصطفی باشد مال
در جنهان هر دولشی دارد زوالی در عقب
خاصه آن دولت که باشد حاصل او جاه ومال
چون سلیمی من به حب مصطفی و مرتضی
دولسی دارم که آن همرگز نسمییابد زوال
تصباند
۱۷۹
در جواب مولانا حسن کاشی در نعت پیامبر و منقبت امیرالم منین علی (ع)
در اببتدای سسخن نسام ایسزد مستعال
به نام او که گشاپندةءٌ همه درهاست
ز شاه تا به گدا و ز خواجه تا درویش
ز درکه همه آن به که آوریم پناه
بزرگوار و عسطا بسخش آن خداوندی
چنانکه هست بر اقوال ما سمیع و بصیر
ز عرش وفرش وز لوح وفلم.ز ارض و سما
نسبود آن همه الا طفیل شاه رسل
مسحمّد. نبیالله» حبیب حضرت حق
اگر نه برکت ذات مبارکش بودی
خضرد به گرد سراپیرد؛ حجلالت او
به قاف قربش سیمرغ عقل اگر پرواز
متام قرب محمد از آن رفیعتر است
قرین و مونس احمد که بود در همه وقت؟
علی ول خدا خیر خلق و فشخر بشر
۴۳
به جز علی ز همه کاینات بعد نبی
کسی به خسن عمل نیست چون محبٌ علی
چو دال دل به سوی او» ولای اوست مرا
گدای همّت او صد هزار حاتم طی
رسول داد به حخکم خدا به او دختر
چراغ و چشم نبی شمع اهلبیتِ رسول
سود مبارک و فرخنده و همایون فال
زبان گشسای فسصیحانه تسانگردی لال
مسمه زوال پذیرند چون در آخر حال
به حضرتی که مبراست ذات او ز زوال
که هرکه یافت از او یافت عز وجاه وجلال
ز شر و خیر علیم است بر همه افمال
هر آنچه خلق شد از صنع ایزد متعال
که داده است مثالش حق ونداده مثال
که روز حشر بود شافع گناه و وبال
که فرق نیک ز بد کرد وز حرام» حلال
به هیچ رو نبرد ره مگر به وهم و خیال
کند» ز آتش حیرت بسوزدش پر و بال
که جبرئیل امین ره برد به صف نعال
معین و یار محمّد که بود در همه حال؟
که غبر صدر رسالت نظیر اوست محال
که مشکلات جهانراست علم او حلال
کرا؛ بد آن همه عر و جلال و فضل و کمال
که حتِ شاه بود احسن همه اعمال
به دولت دو چهان است این دو حرفم دال
اسیر شسوکت او صد هسزار رستم زال
که زمره گاه زفاف آمدش به استقبال
که او و زوج ویند اشرف نسا و رجال
۱۸۰ دیوان سلیمی تونی
دو شاه زاده که اولاد طیبین وبند
دو آفتاب ولایت دو ماه مهر انروز
دو گوشوارة عرش خدا حستین و حسن
که سود آدم آل عبا علی حسین
ز بعد باقر و صادق, مطیع کاظم شو
طواف روضهة سلطان اولا دریاب
به جان محبٍ تقی باش و دوستدار نقی
ز بعد حجت حق عسکری امام زمان
خدا به دوستی این چهارده معصوم
طریق چهارده معصوم گیر اگر خواهی
مطیع و پیرو اين قوم شو که در همه باب
ز فقر و فاقه سلیمی منال و شکوه مکن
چه التفات به ملک و به مال آن کس را
حدیث من همه مدح علی و آل بود
که کرد ایت تطهیرشان خدا ارسال
دو کان لطف و کرامت دو بحر جود و نوال
که عرش و فرش از ایشان گرفت نور و کمال
شهی که داشت روان اشک سرخ بر رخ آل
که مست موسی ثانی کلیم طور جلال
رضاکه درگه او گشته کمبة آمال
که نیست بهتر از این هیچ دولت و اقبال
محمد بن حسن دان شه رسول خصال
بیافرید زمین و فلک علیالاجمال
ره نسحات و نحات از ضلالت جهال
طریق اهل نجات این بود به استدلال
ترا که بحر طبیعت به از ذر است و لآ ل
که چون تو. درگه آل محمّد است مال
که نیست بهتر از این قول از جمیع مقال
به مدح آل محمّد همیشه خوشحالم
چه خوشتر است ازین در جهان؟ زهی خوشحال
قصیده در ولایت امیر المژمنین علی (ع)
هست صنعش با کمال و ذات پاکش بی زوال
نقش بند صورت انسان چو دستِ صنع اوست
زان دهد فی احسن اقویم انسان را مسثال
4
تصائد ۱۸۱
گه عزیزی را کند اندر کفی محنت ذلیل
که ذلبلی را بببخشد منصب عرّو جلال
بسهترین آفرینش چسون رسول و آل اوست
روز و شب از جان ثنا و مدح او گویيم و آل
چون محیط علم و حکمت مرتضای مجتبی است
ره بدان سرچشمه پر تا بخشدت آب زلال
قههای از حضرت شاه ولایت کوش کن
کوبود حلال مشکلها به امر ذو الجلال
راوب ان از حضرت صادق روایت میکنند
آن امین صادق القول آن امام با کمال
کاندر ایام عمر بد خواجهای تاجر که او
دای ما کردی تسجارت داشت بس مال و منال
بهر شاگردی بتیمی پیش خود آورده بود
۱ دختری پاکیزه و خوش صورت اما خردسال
چند گاهی چون بر ایسن بگذشت از صنع اله
۱ حسن آن دختر فزود و گشت بس صاحب جمال
شد زن خواجه از آن غمگین و با همسایگان
گفت دارم من از این دختر بسی فکر و ملال
کو چنین رعناست. میترسم که آید شوهرم
۱ زن کند او را و بر من عیش خوش آید زوال
مستفق گشتند آخر بازن خواجه همه
دخستر بیچاره را دادند خمر آن قوم ضال
بسعدیک ساعت چوکرد آن خمر در دختر اثر ۱
آن زمان او را کرفتند و نسدادندش محال
پس زن خواجه به انگشت از سر قهر و غضب
برد دخستر را بکسارت آن لعسین بد کال
خواجه آمد از سفر زن گفت با دختر زنا
کردهاند و کرده است از وی بکارت انفصال
خواجه غمگین گشت و گفت این قضه گر دارم نهان
دیگری پیش عمر گوید کشم من انفعال
دست دخستر را گبرفت و برد تا پیش عمر
آنسچه واقع گشته بود از قول زن بر گفت حال
شد مر در حکم آن عاجز به پیش مرتضی
رفت با جمع صحابه تا کند از وی سوال
حضرت شاه ولایت چونکه واقف کشت از آن
رو به مسجد کرد و خلقی همرهش در قیل و قال
بسعد از آن فرمود تا جمعی که گفتند آن سخن
پیش وی کردند اضر از نسا و از رجال
شاه تا با رن خواحه که گر داری گواه ۱
بر زنای دختر اینجا حاضر آر ای گنده زال
گفت از مسایگان ایین چار زن دارم گواه
بر زناکاری دختر نیست این اسر محال
شب فسرستاد آن زنسان را هر یکی جای دگسر
پس یکی را باز خواند آن شاه پیغمبر خصال
گفت اندر باب این دختر گواهي تو چیست؟
گر بگویی راست رسستی از عذاب و از نکال
گفت زن دختر زنا کرده است من هستم گواه
در فلان جا با فلان کس غیر از این نبود مقال
تاد ۱۸۹۳
شاه بفرستاد او را با همان موضع که بود
دیگری را گفت کآوردند آن بسحر کمال
تسیغ را بسر داشت شت گفت ای زن از این شمشیر تیز
بساز اندیش و میفکن خویشتن را در قتال
گفت یک یک شرح حال,آن زن, نو هم با من کنو
راست بسرگو و حسدیث کز میاور در خیال
زد ز تس مسرتضی تسرسید گغفتا الامان
راست بر گویم مراای شساه یک دم ده محال
زان چه میگویند ایسن دختر ندارد هیچ جرم
کرد سهمت ایسن زن خواجه زبانش باد لال
کرد با دختر خود این رسوایی و تهمت نهاد
وز گسواصسی دروغ انگند مارا در وبسال
آن گواهان دگر را شاه مردان باز خواند
۱ هم بر این موجب سه زن دیگر بیان کردند حال
گشت چون رون گناه زن» حدش فرمود شاه
کرد آنگسه در مسیانِ آن زن و مسرد انفصال
از بسرای مسهر دخستر کرد امسیر المومنین
چهار صد درهم حواله بر زنان بند فعال
داد دختر را بسدین مبلغ بدان مسردی که بود
شوهر آن زن که دختر را بود ضفتی حلال
مرتضی میکرد فکر و گفت در عالم نکسرد
فرق در جسمع گواهان کس چو من جز دانیال
پس عسمر پسرسید حال دانسیال از مسرتضی
گفت هست آن آبتی از فسدرت اسزد تعال
۱۸۴ دیوان سلیمی تونی
گشسته بسوده دانسیال اندر طفولیت یستیم
بر منال آنکه ماند از درختی یک نسهال
عسورتی بسوده بسنی اسپرائیلی غمخوار او
در زمان پادشاه با جسمال و با جلال
زام_دی بود و دو قفاضی در زمان پادشاه
جزبه طاعت مرد زاهد را نبودی اشتغال
بهر چیزی آمدی هر چند که پیش ملک
موعظه گفتی سلک را زاهد فرخنده فال
از قضا شه را مسهمی پیش آمد. قاضیان
هر دو فرمودند کز زاهد گشاید این شکال
شه چو تعیین کرد زاهسد را بسرای آن مهم
گفت باآن قاضیان شهر وقت ارتحال
ک زکرم از خانهام باشید گه که باخبر ۱
کاندر ایین شهرم شفیقی نیست غمخوار عیال
رفت زاهمد. فاضیان هر روز سوی خانهاش ۱
میشدندی تسانگردد آن وصیّت پایمال
بسود در دهلیز خانه آن زن زامد مگسر
قاضیان دیسدندش اندر غایت حسن و جمال
همردو قاضی فتنه کشتند و فرستادند کس
پیش آن زن کز تسو میداریم امٌید وصال
آن زنٍ زاهمد اباکرد از حدیث قاضیان
گفت ناید همرگز از من اختلاف و اختلال
چون که در ناورد سر با قاضیان آن نیک زن
همردو پیش شاه گفتند از ره کین و ضلال
فصائد ۱۸۵
کین زن زاهد زناکردهست و شد مارا یمین
کم وی فرما چو هستی بر طریق اعتدال
شد بسی غمگین ملک از استماع این سخن
گفت بگذارید تا سه روز دیگر قیل و قال
گشت چون روز سوم شه با وزیر خویش گفت
ان جنین کار از زن زاهد ندارد احتمال
قاضیان امروز میآیند بهر حکم زجم
من ز زجم آن زن مسکین بسی دارم ملال
شد وزیر از پیش شه بیرون ملول و گرد شهر
هر طرف میگشت در انديشه و فکر و خیال
دیسد جمعی کودکان مشغول بازی در میان
دانیال از مساحرای قساضیان مسیگفت حبال
بود چسون نور نبوت از ازل همراه او
۱ گاه طفلی با حدیث حق بد او را اتصال
گفت من باشم ملک این هر دو کودک قاضیان
این دگ رکودک زن زاهد. جنین آمد مثال
پس فرستاد آن دو کودک را که قاضی خواندشان
مر یکی را ای دیگر تاکن زایشان سوال
خواند یک یک را جدا و ماجرا پرسید باز
بر خلاف یکدگر ز ایشان پدید آمد مقال
گفت در حسق زن زاهمد کسوامی دروغ 1
دادهاند ان قاضیان مدبر ول دغال
کرد حکم آنگه که فردا مردمان حاضر شوند
کز قضااین هر دو قاضی را مقر بر قتال
۱۸۶ ۱ 5 دیوان ۱ سلیمی تونی
چون وزیسر این ماجرا بشنید شد پیش ملک
گسفت قسول کودکان این مشکسل ما راست دال
کشت خوشدل پادشاه و قاضیان را پیش خواند
۱ کسفت تساکسردند همریک را به جسایی انتقال
بر طریق دانیال آنگاه یک یک را بسخوانسد
گشته از خوف آن دو صدر و بدر رفعت چون هلال
پس جدا پرسید از همریک ز روی استحان ۱
شسرح احسوال زن زاهند از آن دو بسد سکسال
فول ایشان بر خسلاف یکدگر آمسد برون
هر دو از سمل به خود مانده انتدر انفعال
پادشه راگشت روشسن افسترای قساضیان
کرد از روی مسیاست کم کستن ی مسجال
هر دو را کشتند در ساعت بسه تسیغ بسي دریغ ۱
آفسستاب عسمرشان آورد چسون رو در زوال
کرد چون شاه ولایت این حکسایت را تسمام
آفرین گویان غمر را زان سخن خوش کشت حال
گفت ای شاه ارنکردی در جهان خکم تو فرق
حکسم کسی سودی کسی را بر حرام و پبر حبلال
از سسر متا کنیم منمبادا سساية اقنبال نو
ای تسو را انسلاک و مسهر و ماه در تحت ظلال
در همه امری تسوبی حلال جمله مشکسلات
حسق تسو ظاهر میکنی از حکسم حبی لا یزال
در ممه بساب از تسو بساید علمشان آمسوختن
نسده گر گسردند در عالم هزاران دانیال
تصاند ۱۸۹۷
موژمنان گفتند از جان بر شه مردان سلام ۱
مبغضان گشتند از حسرت سراس رگنگ و لال
تا سلیمی در محیط خب شه مستغرق است
کسرده از بسحر سخن عالم پسر از در و لأل
هست مسهر مهر شاهی بر جبین جان مرا
کز خواصش لعصل گرده سنگ خارا در جبال
گر ندارم مسال دنبا منت ایزد را نیم ۱
همچو آن دونان که دین بفروختند از بهر مال
کی کند نقصان کمال و مالم اندر هر دو کون
مسن که درگ امیر المومنین دارم مال
تاکه باشم زنده باشد در همه جا ورد من
روز و شب از جسان و دل مدح رسول ال و آل
در توحید باری تعالی
۴۵
ال مر نامه بسم له الرحمن ال خیم
ابزد قفوم داناواحصد فرد قدیم
ابتدا ینعنی به نام آن خدایی ميکنم
کو رئوف است و رحیم و صانم و حی و حکیم
آن خداوند خطا بخش و کریم جرم پوش
کو به جمله قول و فعلٍ ما شمیع است و علیم
مالک الملکی که بی امرش ندارد آن مجال
کیز چمن پسیرامن برگ گلی گردهنسیم
۱۸۸
دیوان سلیمی تونی
ز آسمان گر تسیغ بارد بی نفاذ حکم او
از سر یک تن نگردد بر زمین موی دو نیم
ای به مسلک کبریایت آدم و نوح و خلیل
با وجود قرب و عرّت در مقام خوف و بیم
ای ز اظهار کمالت هر طرف صد چون مسیح
وی در اوصاف کمالت لال صد همچون کلیم
ای خداوندی که لطفت کرده هنگام عطا
عرش و فرش و دنیی و عقبی طفیل یک یتیم
در نمآرند از فرط کمال شضوق تسو ۱
ساکنان کوی عشقت سر به جنات النعیم
هر که در راه تو دارد ذزهای سوز و نیاز
فارغ از ناز و نعیم است. ایمن از نار و جحیم
یا رب از درگاه خود ما را مران زیرا که هست
دور ماندن از چنان حضرت عذابی بس الیم
خانة دل را که آن گنجينة اسرار توست ۱
در امان خویش دار از شر شیطان الز جیم
دار تابت جمله را بر جاده شرع نبی
کان بود ارباب ایمان را صراط المستقیم
از کرم یارب سلیمی را دل سالم بده
چون ندارد سود در محشر به جز قلب سلیم
ماگنه کاریم و فضل و رحمت تو بیکران
از کرم بر عساصیان خود ببخشا ای کریم
تصائد
زهمی ذات نور تو حی قدیم
صفات الهست ذات تنورا
مبزاست داتت ز نقصان وعیب
ز قفدرو علوذات پاک تورا
گر نه وجود تو بودی سبب
به کشت حبّ تورو کرد نوح
به باد تورفت اندر آتش خلیل
ز نور توب قوت و نصرتش
ز خلق تو بد شمهای با مسیح
ز یک نور بودی تو و مصطفی
نبی را توناصر بدی و مسعین
تویی حاکم دین و دیوان حشر
کسی را که خاک درت شد متام
ربا طهوراً محبٍ تو راست
بر اهل سقر نار گلشن شود
نسیمی ز لطف تو خواهیم و بس
منم چون سلیمی بر این استان
مکردانم ای شاه مسحروم باز
۳۶
که داند ترا جز خدای علیم
عليع حکیم کسریم رحسیم
چوذات خداوند فسرد قدیم
بود اسم اعسظم علی العظیم
بود تاابدذات آدم عدیم
شد ایمن ز طوفان» و از خوف و بیم
برون آمد از نار سوزان سلیم
کلامی که میگفت باحق کليم
که کردی بدم زنده عظم رمیم
که آن نور بد وقت قسمت دو نیم
که شد کار اسلام و دین مستقیم
که باشد به حکم تو خلد و جحیم
شود همچو رضوان به جئت مقیم
ز هر عدویت سموم جحیم
ز لطف تو شان گز رسد یک نسیم
نه زر باید ای شاه مارانه سیم
گدای فقیر وه تو شاه کریم
نشد چون که محروم کس زین حریم
چو عاماست لطف تو با خاصوعام.
نظر کن به حالم به لطف عمیم
۱۸۹
۱۹۰
دیوان سلیمی تونی
فصیده در مدح امیر الم منین علی (ع )
منم آنکه مسولای.ال عسبایم
سود تدای به شا ول
بسه ساطان کونین آوردهام روی
امتام صدی هادی امل ایمان
چه اقبال و دولت به عالم از این به
گدایی این در بود پادشاهی
سقینم که باشد سرایم به جنت
در این گلشن باغ فردوس هر دم
بسه مداحی اهمل بسیت نسبوّت
بسه احرام این کعبة اهمل عالم
اگر شاه و سلطان دنیا و عقبی
چو انعام تو بر همه خلق عام است
ریم فسفیرم؛ ضمیفم» حسقیرم
نو شادی رسانی» تو امن و امانی
تو نور خدایی. چه با کم ز ظلمت؟
اگر صد بلااز قضا بر من آید
چه غم گر جهان جمله طوفان بگیرد
پناهم شمایید در دنیی و دین
ثنااگوی این حضرتم چون سلیمی
ز من خدمتی گر پسندیده ناید
به جز دوستی شما طاعتی نیست
دابا از این در مسرادم بر اور
۴۷
ز جان چاکر عترت مصطفایم
پس از وی به آل عسلی مسرتضایم
لام عسلی بسن مسوسی الرضايم
که باشد به خلد برین رهنمایم
که سلطان دنیا و دین را گدايم
گدایی که از فضل حق. پادشایم
چو ملاح این باب جنت سرایم
به مدح و ثنا همچو بلبل نرایم
سزد کیز همه مادحان سر برایم
به پا نیست شرط آمدن بر سر ایم
به درگاه تو مسفلس بی نوایم
بر این استان است امید عطایم
به محنت اسیرم. به غم مبتلایم
ز تو شادمانی. تو شادی فزایم
که جان است روشن به نور خدایم
چه اندیشه؟ چون در مقام رضایم
که باب حرخت شما آشنایم
به غیر از شما نیست کس ملتجايم
شب و روز مشغول مدح و نايم
براین درسگ آستان شمایم
که شایسته باشد به روز جزایم
به اولاد حیدر چو هست التجایم ۲
تصاند ۱۹۱
کریم خطابخش بر حال مابخش . به سلطان رضا بخش جرم و خطایم
به انعام عامت به خیر و سلامت دری از کرامت به رخ بر کشایم
ز ماهر بد آمد ببخشای آن بد
به ال محمّد همین بس دعایم
قصیده در ولایت نام امام زین العابدین (ع)
۴۸
گر همی خواهی که بابی دولت دنیا و دین
از دل و حان باش مولای امیر الموّمنین
شهر مسهرش بر نگین خاتم دل نقش کن
تا که شلک جاودانی آیدت زیر نگین
دامن ختِ علی و آل او از کف مده
غروة نی اگر میخواهی و حبل المتین
از پی آن شاه مولای حسن باش و حسین
تاتورا باشند رهبر سوی فردوس برین
آدم آل عسبا بساشد عسلی بسن الحسین
سبیّد السجاد والعبّاد زین العابدین
گر نه ذات پاک او بودی سبب بعد از حسین
مسحو گشتی نام سادات از همه روی زمین
همچو آبا گر نظر برسنگ و خاک انداختی
گوهر و زر ساختی از"خکم رب الصالمین
سوی هر کس گر نظر کردی به چشم مرحمت
یافتی از بسرکت ان دولت دنیا و دین
۱۹
دیوان سلیمی تونی
مختصر یک قصه بشنو از ولابتهای او
تا ز فیض لطف او شادت شود حان غمین
این ولایت نامه ثبت اندر کتاب معتبر
هست اخبار صحیح و از روایات متین
بودیک درویش موّمن در زمان آن امام
از بلای فقر و محتاحی به یک نان رهین
خارجیی طعنه زد او را که مولایت کجاست
کو همیگوید که هستم بر علوم حق امین
بر زمین و اسمان و اخترانم داده حکم
حضرت حق و محّان را منم پار و معین
تو چنین در فقر و فاقه میگذاری عمر خویش
پیش وی رو تا تو راگردد به قوتی راه بین
رفت آن درویش و قسّه گفت در پیش امام
با دی از طمن و نیش دشمنان ریش و حزین
صدقه داد او را دو نان جو علی بن الحسین
ساخت مستفنیش از دو نان به دو نان حوین
گفت در دنیا تو را بس باشد از بهر معاش
آنچه بخشد زین دو نانت حضرت جان آفرین
آن دو نان بستاند درویش و گذشت اندر دلش
کین دو نان جو که دندانیش باید آهنین
من غذای خویش سازم یا کنم قوت عیال؟
یا به وجه قرض خود بدهم چه کار آید ازین؟
در تفگر میگذشت آن مرد در بازار دید
ماهی پس مانده یک نان کرد بیرون ز آستین
ه
قصبائد
نان از او بستاند و ماهی دادش آن ماهی فروش
نان دیگر رانمک بستانده صنع حق ببین
چون به خانه شد خداوندان ماهی ونمک
هر دو آوردند نانها پسیش آن اندوهگین
کین دو نان بستان بحل کردیم ما هر دو تو را
کی تواند بود جز در خورد تو نانی چنین
مرد ماهی را شکم بشکافت تا سازدنیک
از درون وی بسرون افستاد یک در مین
شاد شه درویش گفتا این کرامت با امام
از شما آید که هستید اهل بیت طیّبین
هم در آن دم کس ز پیش حضرت زین العباد
آمد و گفتا که فرموده است امام المتقین
باز اور زاد ماء کار تو چون شد ساخته
کان نمیشاید کسی را غیر ما ای پاک دین
مرد درویش آن دو نان را برد تا پیش امام
گفت ای شاهان تو را از بندگان کمترین
شد مرادم حاصل و دزی به دست امد مرا
زین دو نان جو که کس جز تو نداند سر این
داد آنگه در به شخصی تابرای وی فروخت
مال بی حد بافت آن بیچارهٌ خلوت نشین
فرضهارا باز داد و رفت تا پسیش امام
شد غنی از دولت آن نقد آل باو سین
هر که شد مستغرق بحر محبّت جای وی
گشت از آن دریای عرفان حاصلش در ثمین
۱۹۳
چون سلیمی مدح آل مصطفی ورد من است
گاه و بیگه روز و شب اندر شهور و در سنین
قادرا با رب به آن قومی که کشتق نجات
۱ حبٍ ایشان آمده است از قول ختم الرسلین
کان محبّان را که اندر مدح آل مصطفی ۱
هست اندر گوش جان, با بحر غفران کن قرین
ساز در روز جزا با چهارده معصوم حشر
جمله را از فضل خود. آمين رب العالمین
در اسرار نماز و معرفت ائمه (ع )
۴۹
روی طاعت بر زمین دار ای دل ار هستی به جان
بسندة امر خداوند زمین و آسمان
هست از قول نبی معراج موّمن چون نماز
زان عسروج امل حق باشد به لک لامکان
بعد تلقین شهادت هست ای عابد نسماز
اولین امری که فرمودت خداوند جهان
چون نسماز امد کلید جثت از دستش مده
تاخدا برروی تسوبگشاید ابواب جنان
امستیاز مومن و کافر بوان کرد از نسماز
بی نسمازان را نباشد هیچ از ایسمان نشان
بشنو از قول نسبی این یک حدیث معتبر
تا که حال بی نمازان پیش تو گردد عیان
قصائد
گفت آن سید که هرگز امّت من در نماز
او اهمانت ورزد و آنگه بود نی غم از آن
پانزده چیز از عقوبت عاقبت پیش آیدش
بر شمارم یک به یک را جمله برخوان و بدان
شش به دنیا سه به وقت مرگ سه اندر لحد
سه به محشر چونکه بردارد سر از خواب گران
شش که در دنیاش پیش از مرگ باشد اولین
آن بسود کایزد از او بسردارد اس صالحان
پس دوم برکت رود از عسمراو را و سسوم
بسرکت از رزقش برد سم خالق روزی رسان
چارم از وی هیچ چیزی نزد حق نبود قبول
تا ادا نکند نماز خویش با صدق بیان
پنجمین نبود اجابت دعوت او و ششم
از دعای صالحان نبود ننصیبش بی گمان
سه عقوبت کان بر اونزدیک موت آید پدید
تشسنگی ال خدا بسر وی گمارد آن چنان
کآبهای هفت دربا را اگر در حلق وی
جمله ریزی تشنگی ساکت نگردد یک زمان
انی آن باشد که چون در ورط؛ٌ موت اوفتد
غافل از اسلام و از ایمان بمیرد ناکهان
ثالث افتد در گرانیی که پندارد که هست ۱
کوههای آتشش بر کستف و او حمّال آن
سه عقوبت کان بود در قبر بهر بی نماز
بشنوانرا نسیز از فول نبی» شرح و بیان
۱۹۵
دیوان سلیمی تونی
تنگ گرد گورش و تاریک و طولانی شود
چشمهای او ز فعل بی نسمازی دیوسان
آن سه دیگر در قیامت چون برآرد سر زخاک
نامه بدهندش به دست چپ که بستان و بخوان
سخت باشد بر وی اندر عرصهة مسحشر حساب
وازگه از قهر خدا در دوزخش باشد مکان
پس نماز خود مکن فوت و نیازی پیش گیر
زین عقوبتها اگر خواهی که باشی در امان
کار دنیا را مسقدم داشتن بر کار دیسن
سود پنداری ولی خر نباشد جز زیان
چون سلیمی گوش کن قول خدا و مصطفی
تارضای حق بیابی و بهشت جاودان
قادرا ارب به اخلاص و نماز مصطفی
وان نیاز و راز کاو با حضرتت گفتی نهان
حق ال و عترت پاک رسول هاشمی
کز کرامت کردهای اندر کلامت ذکرشان
کز کرم توفیق ده بر طاعت خود جمله را
وانزگه از فضلت ببخشا بر ناه همگنان
داستان شهادت مداح بلخی در مصر و زنده گشتن آن از حکم خداوند با
کرامات امیرالممنین علی (ع )
۸۰
تا که باشد بر دمان گویا زبان مدح خوان
مصطفا و آل او را مسدح گوی و مدح خوان
تصائد ۱
سس
چاکر و مذاح اهل البیت شو زیرا که نیست
هیچ کاری بهتر از مسذاحی این خاندان
اندر این کار است. پیر و مهرشد ما جبرئیل
کاو به وحی آورد مدح از کردگار غیبدان
هست از مادی ارادت فرض بر اهل زمین
پیروی کردن کلامی را که امد زاسمان
آن جماعت را که ایزد بر زبان جبرئیل
از ره تعظیم و عزت مدّح گفت و وصفشان
گر کسی متاحی ایشان کند از جان و دل
وز همه جا میرسد فخرش بر اصناف جهان
تاش مارندت ز مداحان ال مصطفی
مدح ایشان گوی (در عالم نه مدح این" و آن)
هر چه حاصل میشود چون صدقة ال نبی است
۱ از نباتی و ز حیوانی و از دریاو کان
حق مذاحی ایشان هست بر هر کس که او
خویش را موّمن شناسد. دارد از ایمان نشان
گر محب مصطفا و مرتضی و عسترتی
روز مداحان متاب و حق مذاحان بدان
شاهد این حال دارم یک ولابت نامهای
تابگویم با توایک ساعت به من کن گوش جان
ایین چنین گویند کاندر مصر ماحی زبلخ
بود ساکن در زمان دولت عباسیان
۱۹۸ دیوان سلیمی تونی
از سر اخلاص بگشاده زبان در مدح شاه
بسته در متاحی آل نسبی الله مان
خواند روزی مدح شاه اولیا در مسجدی
بود انجا جمع خلق بی حد از پیر و جوان
پس به عشق مرتضی و هر دو فرزندان نمود
زان جماعت التسماس یک منی حلوا و نان
خسارجیی مشرکی در مجلسش بنشسته بود
گفت من بدهم به عشق شه مرادت در زمان
چونکه مجلس برشکست آن خارجی مناح را
دست بگرفت و به سوی خانهٌ خود شند روان
بر در خانه رسید و برد با خود در درون
مرد مسکین را که غافل بود از مکری چنان
داشت محکم هفت در بند آن سرای خارجی
جمله درها بست تا واقف نگردد کس از آن
پس غسلامی مسعتمد را سوی خود اواز داد
کسافری خونخوارهای بسیرجم از هندوستان
در زمان فرمود تا بر بست آن بسیچاره را
دست و پا چون گوسفندی استوار از ریسمان
گسفت آزادت کنم یک صره زر بدهم تو را
آنچه فرمایم بکن وین راز را داری نسهان
چشمها ال بکن ایسن رافضی مداح را
تانخواند مدح. بیرون کن زبانش از دهان
هر دو دست و هر دو پای وی جدا کن از بدن
تاکه گردد نازه وشاد از توام جان و روان
قصائد
آن غلام کور دل ال دو چشمش را بکند
پس سخن نا گفته بیرون کرد فی الحالش زبان
دسستهاو پبایهای وی بسبزید از بسدن
همچو مرغ نیم بسمل گشت آن مسکینء تپان
شب در آمد خارجی فرمود تا بردش غلام
سوی گورستان بیفکند و بیامد با مکان
حکمت حق بین که آن دم حضرت خضر نبی
بسود اندر روضه پاک امیر مومنان
گره بر میآمد و میکرد هر جانب طواف
از درون قسبر آوازی برآمد ناگهان
کای برادر خضر آن مداح ما را دستگیر
کو به گورستان مصر افتاده زار و ناتوان
بهر هر عضوی به وی یک اسم اعظم یاد داد
گفت از آن مسکین نمانده یک رمق بشتاب هان
چون بخوانی اسمها را بروی و اعضای او
۱ جمله یابد صخت از حکم خداوند جهان
گو بر فرموده شاهت با همان مسحد دگر
مدح ما میخوان و میگو آنچه میگفتی همان
با همان خانه کند شخصی دگر دعوت تو را
از برای نان و حلوا مرتو را خواند به خوان
همره او شو که تسابینی عجایب صورتی
زان خواص حت و بغض ما تو را گردد عیان
خضر چون بشنید آواز شه مردان ز قبر
امد از روضه برون فی الحال و بوسید آستان
۳۰ دیوان سلیمی تونی
شد به طی ارض در ساعت به گورستان مصر
دید آن بیچاره را بر یاه جانان جانفشان
خواند خضر آن اسمها کیز شه گرفته بود باد
وانگهی بر وی دمید از خکم حی مستعان
هر دو چشمش گشت روشن در دم و گویا زبانش
هر دو دستش گشت گیرا هر دو پایش شد روان
خضر گفتش زو به فرمان شه مردان دگر
با همان مسحد مپیچ از راه مذاحی عنان
رفت دیگر روز آن مداح و مدح آغاز کرد
باصدایی جانفزا و با کلامی ذلستان
داسستانی کرد آغاز او به عشق مرتضی
خواست یک من نان و حلوا اخر آن داستان
گفت برنایی به عشق مرتضای مجتبا ۱
نان و حلوا بهر تو بدهم بیاوز من ستان
رفت همره با وی آن مسکین همان خانه بدید ۱
۱ باز مکر خارجی زآن حالش آمد در گمان
لیک با خود گفت چون فرمان شاه اولیاست
غم ندارم خانه گر باشد پر از تیغ و سنان
برد بسرنا در درون خانه وء او را نشاند
داد تسکین خاطرش را از بسی لطف و لسان
در زمان فرمود تا کردند حلوای عسل
سفرهٌ نان پیش وی آورد و حلوا در میان
گفت مذاحش عجب حالی همی بینم که هست
فکر. سرگردان در این حال و خرد دیوانه سان 4
تما ند
اندر این خانه مرا دیروز ملعونی به ظلم
قصد کشتن کرد و از هر عضو من شد خون چکان
هم در این خانه تو امروز این عنایت میکنی
سر این معنی نمیدانم توبامن کن عیان
گفت برنایش که آن شخصی که با تو ظلم کرد
هست باب من که لعنت باد بر وی بیکران
با تو چون کرد آن جفا دیروز من بودم ملول
شب درآمد آنگهی رفتیم در خواب گران
من امیرالمومنین را دیسدم اندر خواب کو
در غضب بود و کشیده در سر خود طیلسان
حمله زد بر باب من کای خارجیء خرس سیاه
آنچه با متام ماکردی بکش ایذای آن
مسخ گشتی اندر این دنیی و در عقبی تو را
شد نصیب از دشمنی ما عذاب حجاودان
من ز صول آن شدم بیدار دیدم گشته بود
باب من خرس سیه میکرد فریاد و فغان
کردم اندر گردنش زنجیر و محکم بستمش
تاز حال وی کسی واقف نگردد ناگهان
هست اندر خانه تاریک آن خرس سیاه
خیز, کش بینی به کام خویش و گردی شادمان
رفت متاح و درون خانه دید آن خرس را
باسیه رویی قرین و با شقاوت توآمان
در زمین افتاد و شکر حضرت جبّار کرد
چهر؛ زردش شد از شادی آن چون ارغوان
دیوان سلیمی تونی
گفت صق با امیرالمژمنین کز حب تو
هر چه جستم بر مراد خویش شتم شادمان
گرچه این ملعون مشرک قصد جانم کرده بود
۱ وز عداوت بود و کینه عازم و جازم بر آن
از ولای تسو حسیاتی یافتم از نسو دگر
پنج روزه از تو دارم عمر در این خاکدان
ای طفیل ذات پیاکت آدم خاکی حسد
وی ز بسهرت پیش آدم سسجده کسروبیان
ای به نام تونجات نوح از طوفان و اب
وی به یاد تسوبه ابراهمیم آتش گلستان
شمّهای از لطف جان بخش تو همدم با مسیح
نکتهای از نطق تو همراه موسای شبان
بارسول الّه برآورده سر از یک پسیرهن
کس نبوده جز تو با صدر رسالت توأمان
ای شسرار دوزخ از انار قهرت شسعله کسیر
وی نسسیم جنت از بستان لطفت بوستان
خاک راهت افسر تاج سرافرازان دهمر
طوع فرمان تو طوق گردن گردنکشان
هر شقی کاو آتش کین تو در دل بر فروخت
تهر تو سازد بر او نار سقررا قهرمان
بود ان مستاح با شه در مسناجات و نیاز
کأتشی افتاد در خرس و برآمد زو دخان
ز آتش قسهر الهی سوخت آن خرس لین
آنچسنان کز وی اثر گویی نبود اندر جهان
قصائد
مرد برناکان لسین خارجی بودش پدر
آن ولایتهای شه را دید شد مومن ز جان
داد آن مستاح رایک بدره زر با خلعتی
خواستش بسیار عذر و آنگهی کردش روان
کشت مشهور این سخن در روزگار و خلق را
عبرتی شد تابه دور دامن خر زمان
هر که او با دوستان مرتضی ورزد نفاق
کو ز خرس و خوک صد ره کمترش خواني تون
هه متا و آن مسخ لمین خارجی
حبٍ و بغض مرتضا را بس ز بهر امتحان
گرنه ای مناح مداحان شه را دوست دار
کاندرین سودا بود سود و نبیند کس زیان
با گدایی منصب مداحی در سی
بسه بسود از دولت شاهی و گنج شایگان
چون سلیمی مونسم مدح علی شد کز ازل
هست آنس جان مرا با آن اصام انس و جان
قسبادرا سارت مسحتان عسلی و آل را
دار از شسرلسینان خوارج در امان
سر گسنهکارم بسه حب مسرتضی دارم امید
زانکه خبٍ او بود عفو گناهم را ضمان
ارب از فسضلت محتّان علی و آل را ۱
دار از شز لسینان خسوارج در مان
مومنان ایب و جمعی که اینجا حاضرند
همگنان را هم عنان برسان سوی صدر جنان
۳۰۴
دیوان سلیمی تونی
ولایت نامه از امیر المژمنین علی (ع )".
بسنا کردم ایا منزد سخندان
بسه نام کردگار هم ردو عالم
ز صنع کمل او گشت پسیدا
خداوندی که هست و بود و باشد
رسولانش زین ان در زمانه
محمد شسمم جسمع انبیا بود
صحابانش که همریک قطب بودند
عی را شهسوار روز محشر
نشسسته سود روزی سید مسا
که ناه از در مسحد درآمد
نشن صدق در رویش مین
بسه یاران گفت پیغمبر که هر کس
بسبیند این ولی عهد مارا
به عهد عمرش کاری بیفتد
بگفت این و ز بعد مذتی چند
پس از شش ماه از دوران بسوبکر
گزین ابر نشسته بود روزی
زن مستورء او حنممله ود
زن ببس یچاره در دروازه رو کرد
بکفتا جابرش درویش حالم
نسقیرم هسم ضمیفم ای ضعب:
۵۱
فضلت نامهای از شاه مردان
کریم لایزال و فرد و سسبحان
بسه شش روز آفرینش انسی و جان
بسه امبراو سپهر و چرخ گردان
ببدندی رهنمای راه یزدان
که عالم جسم آمد. ذات او جان
سیهر دیسن و دولت را علی دان
که شیر خویش او را خوانده یزدان
به مسجد بیش بود از جمله یاران
یکی مردی ضعیف و زرد و نالان
بد از خاصان حق آن مرد مردان
که خواهد بود پار من به رضوان
گزین جسابر شسجاع راه اسمان
علی آن درد را باشد چو درمان
پسیمبر رفت از دنپا به رضوان
عمر را کشت در اس لام فرمان
به خانه با حلال خویش شادان
رسبیده بود آن حملش به پایان
ز بسهر خود کباب گوشت بریان
صسبوری کین بدارالملک دوران
4
ندارم میج دیناری به همیان
. نفل از خر ان القصیده» نسخه خحطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی» شمارة ۴۹۹۲.
فصاند
۳۰۵
در این بسودند از در ناگهانی
زنش گفتا که هان او را بکش زود
ببه زن گفتا که اندر عهد عمر
برون کردش در خانه فرو بست
دگر باره بسيامد گاو بر در
به قوت کرد در را باز آن گاو
زن جسابر بگفتا زود بسرخسیز
گزین جابر به زن گفتا که ای زن
جهودان و لصمینان ببد اندیش
نباید کس به عمر گوید این حال
نه زر دارم که از روی شسریعت
زنسندم حد و آنگاهی برآرند
پس آنگه کاورااو کرد بسیرون
چسوبیرون رفت گاو از خانه او
در باره بسزد شاخ و بکندش
درآمد پیش ایشان خویشتن را
زن جسابر دگر گفتا که بسرخیز
بکش این گاو را تو بی درنگی
که لخستی گوشت دارم ارزو من
سبک جابر یکی تسیغی برآورد
هم می کردی افارت گاو او را
یگکفت بسح الله و بسرید درحال
چو قربان کرد جابر گاو را زود
کسبابی را جدا کرد از تن او
درآمد طرفه گاوی فربهش ران
که تااین رنسج گردد برمن اسان
چنین گاو کسان را کشت نتوان
به خانه اندر امد سخت ترسان
ممی کرد او به سان بیل افغان
درامد خفت اندر پیش ایشان
بکش این گاو را بشنو تو فرمان
در این شهرم بود دشمن فراوان
هصمسمه زنار داران خبل کفران
بسمانم خسته و مسجروح و حسیران
دمم این گکاو را آانگاه تاوان
به گرد شهر اندر پیش خلقان
نست آنگه در خانه جو سندان
همی شید هم چون شیر خران
در و درب زه و بند و کلیدان
فکند او خویش را از بهر قربان
سر مارا فنرستاده است بزدان
میندیش و مرا زین درد بسرهان
بسرار این آرزوی مين به قسربان
نسهاده آن بسقر سر را به فرمان
به فرمان خض|داوند نگهبان
سر آن گاورا بایغ آسان
پس آنگه در زمان تسرسان و لرزان
بسه آتش درفکند و کرد بسریان
۲۰۶ دیوان سلیمی تونی
ببه پیش آن زن مستوره آورد
خضلاصی یبافت او از درد و از رنج
در آن هم مسایگی او زنبسی بود
شنید آن سوی لحم و زده برخاست
کباب لحم و گاو کته ته را دید
بسرون آمد به ناکه دید مردی
چوزن بشسنید گفتا دیدهام مسن
بدزدیده است بی شک جابر آن گاو
بشد با پیر زن وان گاو را دید
سبک آن مرد امد سوی عستر
بدزدیده است گاو بنده را دوش
مسر گستتا که حابر دزد نسود
دکر ره گفت واله حابراینک
که در خانهاش ببینند و بیارند
به افلح گفت عمر زود برخیز
معین کن تو این احسوال را زود
یامد زود افلح تسابدان در
روان جابر رون امدز خانه
بگفتا خیر هست اشلح چه بودت
بگفتا نخصی آمسدنزد عمر
بکشت و هست اندر خانه او
بگفتند و بشسد افلج به خانه
گرفته دست جایر شد به مسحد
تسناول کرد ان زن پارهای زان
دل ابر از او شدنبک شادان
مافق دم اولاد عمران
دراد اندر آن خانه به پسنهان
عحب آمد مر آن زن را از ابشان
که میجستی یکی گاوی بدان سان
سمین گاو تو را بی عیب و نقصان
بکشتست و بخورده پارهای زان
روان گردید و میآمد خروشان
برآورد از بسرای گاو افسغان
ز جابر داد این مظلوم بستان
بکشت است و به خانه کرده پنهان
که او مردیست مومن از مسحبان
بکشته گاو من بفرست پنهان
مراورا پیش توای صدر خلفان
رو تاضانهة سابر تو تازان
که باشد راست با آن هست بهتان
زد مر حلفةه در را چو سندان
بسدید او روی افلح را ببدان سان
که تارنجه شدی از بهر برهان
که حابر گاو من دزدبده پنهان
ده توداد من انصاف بستان
دید آن گاو را کشته بدان سان
به عمر گفت دزدی نیست پنهان,
مر گسفتاکسهای فلج رو زود
بنه دیک و تو رون اندر او ریز
بر تسودست و پبای دزد را زود
چو جابر از غمر بشنید این حرف
بگفتا ای مر من نیستم دزد
زنس در حسمل بد میخواست او لحم
که ارم از ببسرای زن کبابی
ز در ناه یکی کاوی درآمد
زدم ناه بسرونش کردم از در
سیم ره باز امد در زمان باز
درامد خفت و شد تسلیم پسیشم
زنسم الحاح کرد و من به آخر
بگکفتم از ببسرای خاطر زن
چوبر حلق بقر کردم اشارت
نسخوردم مسن ز لحم او کسبابی
دگر باقیست اندر خانة من
عسمر گس فتا کهای جابر شریعت
رای خاطر او امسر صسق را
بگفت این وا به افلح گفت آن که
کشیدش افلح و بردش بدان جا
بدید او دیک جوشان پر ز روغن
چوافلح بر کشید آن تیغ فولاد
بسه افلح گفت از بهر خدا را
بسنالم ساعتی گویم خدایا
قصاند
۳۰۷
براورا تا سیاست گاه دزدان
یکین آتش تسو روغن را بجوشان
مکن رحسم و قصاص شرع را ران
از اینن انديشه شد چون ابر گریان
نکردم فص مال هیچ انسان
نبودم هیچ وجهی نیز اعیان
کسنم آن درد او را نسیز درمان
بسخفت او پیش من چون گاو قربان
دوبارش من به زخم چوب میران
ببه زخسم شاخ او درکرد ویران
بگفتا خیز جابر امسر حسق ران
گرفتم کاردی مانند سوهان
کشم بر حلق او چون نیست بان
جدا شد از تنش سر در زمان زان
بخورد است آن زن رنجور نالان
همین بد حالم ای فخر بزرگان
قصاص آورده است از خکم قرآن
نسیارم در شسریعت کرد نسقصان
که هان بیرون برش تا جای فرمان
که بود آنجا سیاست گاه دزدان
بسی مرددر آنجا کشته حیران
چوبرگ بید جابر گشت لرزان
امانم ده دمی تسا پیش سبحان
تسویی واقفف ز هر اسرار پنهان
۳.۸ دیوان سلیمی تونی
کشادش دست افلج در همان دم
بسنالید و پس آنگه از سر درد
به حسق آدم و نسوح آن دو مهتر
به نور پساک فخر انیا انک
مسحمد ممتدای مر دو عالم
به حق مرتضی و هر دو سبطین
که جابر را خلاصی بخش در حال
منوزش دست و دل ند در مناحات
بسپرسید از یکی گفتا چه حال است
بکفتند پاولی الله ایسنجا
یکی گفتا که جابر کرده دزدی
پس آنگه مرتضی گفتا به افلج
نسبی احسوال او را گفت بامن
چوافلح این سخن بشنید در دم
عمر گفتا چه بوده حال بر گوی
جوابش افلج آندم گفت حیدر
ز حکمش این حواله کرد با من
امیرالسومنین چون شد به خانه
امیرالمومنین گفتا بسه قنبر
چسواوردندان رخت پسیمبر
ببپونید او باس مسصطفی را
پس آنگه رفت تانزدیک عمر
مسضلا را بسیفکند از غعم جان
نهاد او روی خود بر خاک میدان
هر آن سری که بر خلق است پنهان
به اسماغیل و هود و خضر و شمان
که هست این آفرینش پرتو آن
که او را برگزید از جمله خلقان
به معصومان امل بیت قرآن
که درمانده است و مسکین است و حیران
که ناگه در رسید آن شاه مردان
چرا جمع امدند این حای خلقان
هم می بزند دست دزد اسان
عسمر قسطم بسدش فرمود میدان
مکن تسعجیل یک دو ساعتش هان
نسموده مسصطنی آن جای ترهان
به مسجد برد جابر را شستابان
چرا تسقصیر شد در حکم ایمان
مرا مانع شدای ف خر بزرگان
ز قول مصطفی آن فخر انسان
ببدید او امل بیت خویش نالان
بسیاور آن لاس مصطفی همان
ز پیش حیدر آن در دم به سامان
عمامه بر سر خود بست آسان
حسن بود و حسین و سعد و سلمان
ببسه استقبال رفتش از دل و جان
:
حدیث جابر و دزدی آن گاو
علی گفتا که جابر بی گناه است
بسیامد صاحب کاو و چهل کس
که گوساله بد و بس فرد این گاو
علی در لحظه تبیغ خود برآورد
مر در یرت آن کار افتاد
عسمر کفتا قصاص دزد باید
به افلح گفت هان آن سر بیاور
بسیاورد انگهی اف لح سر گاو
علی پرسید در دم از سرگاو
یمتا آن سر کاو بریده
بدزدیده مسرااز خنه او
ع- بشنید در حیرت در افستاد
بشستند در یکی تشستی نهادند
بپرسید آنگ هی حیدر از آن سر
که تا حال تو چون بود است برگوی
زبان بکشاه و آن سر گفت ای شاه
قصاص شرع را راندی تسو بر من
مرا آزاد کردی اندر آن جای
ببه تساریخی که جابر طفل بودست
شبی از بسهر دزدی عزم کردم
ریدم خضانه و ددم معظم
فصائد
۲۹
صحابه هر یکی گشته نناخوان
تمامی کفت عمر پیش باران
بروآن متعی او را خنوان
کوامی داد و اندر بیش پباران
که اين مردش همی پرورد چون جان
سر ان مدعی را کرد قطان
هممه باران از آن ماندند حیران
تسوکشتی خصم را ای شاه مردان
که تا خود کیست گوید دزد اعیان
نهاد اندر حضور شیر بزدان
بگسوی وانگهی بنمای بسرهان
که ملک جابرم ای شاه مردان
همی پرورد تاکشتم بدین سان
که چون است از سر ببریده الحان
بش سویید و بسیارید ای عزیزان
به پیش شاه مردان مرد میدان
کهای سر بازگو از بهر بزدان
مکن در راسستی افنسون و نقصان
ز تسو خشنود گشتم از دل و جان
شم آزاد در مسحشر ز نیران
خسلاصم ذأمی از دعسوی خجحصمال
بسسه دزدی مسپشدم نان دز(
و 1 ۳
زبسسودم
در او عالی در و درگاه و ایوان
بکشتم گرد آن خنه ندیدم
درخانه گشادم رفت رون
یکی پیری بیامد در پسی مسن
مبر گوسالة مارا توای دزد
زدم نسیفی فسوی بر سینهة او
بپردم آنگ هی کوساله را من
ببه روز و شب همه پسروردم او را
ز نس او شده ده او دیگکر
تسوحکمی این چنین بر من براندی
مر چسون ایسن سخن بشنید از سر
بگفتا باعل ی گر تو سبودی
چو حیدر این حکایت گفت در دم
خداوندا به حق نور سید
شسدم بر بام همچون مرغ پران
بسه قسدریک درم پسیدا و پسنهان
ضعیف و خرد بس بکشادمش زان
شدند از بانگ دن بیدار خصمان
بگفت ای دزد زشت نامسلمان
که فردا مانی اندر بسند عصیان
بکردم پیر را با خاک یکسان
به سوی خانهٌ خسود شاد و خندان
که تاگاوی شد ای خورشید تابان
که پروردم فروشیدم به خلقان
شدم من پاک در درگاه سبحان
شد از علم علی آن جای حیران
هلاک من بدی جچندان که میدان
مراداده خسبر آن شمم ایمان
شسدند اباب شاد و خصم نالان
چو دیدند این ز جان گشتند مسلمان
به جان مسصطفی و آل عمران
در آن ساعت که آید بر لش حان
زهی باد تو نقش صفحة جان
زانات و بسلای در بسرهان
در توحید باری تعالی
زهی نام تو بر هر نامه عنوان . ,
زهی نور تو در هر چهره پیدا
زهی ذات و صفات با کمالت
تسبارک صانع بسی مثل و مانند
حکیمی کز سر حکمت بیاراست
کریمی بنده پرور کز سر لطف
که تا هرکس به قدر دانش خویش
دل و عقل و زبان دادت که باشی
ترا چون بندگی فرمود ایزد
به جان و دل مطیع امر حق باش
به آزاری که یابد از تو موری
چو باشند از نو خلقان در سلامت
ز بهر یکزمان جمعیت خویش
مسیفروز آتش ظلم و ضلالت
به درد مسعصیت گشستی گرفتار
به عالم هر کجا دردی بود» هست
ولی جز زاری و عجز و تضرع
بسیاای صاحب ذنب و خطایا
برو بسر درگه حسق نیمشبها
بگو یا رب اگر صادر شد از من
بود کز راه بسخشایش گناهت
خداون دا اگر رفتیم عمری
فرو مانده کنون در کار خویشم
شده سرمايهة عمر و جوانسی
نه از دنیا مرادی گشته حاصل
تصاند
زهی درد تو در هر سینه پنهان
مسبرا از زوال و عسیب و نسقصان
ندیم لمیسزل قیّوم دیان
به نور جوهر جان جسم انسان
کرامت کرد مارا نور ایمان
برد از روی مسعنی ره به عرفان
خدا ترس و خدادان و خدا خوان
بسنهای بنده سر بر خط فرمان
دل خلق خدا از خود مرنجان
نسمیارزد همه مسلک سلیمان
تورا آنگه توان گفتن مسلمان
مکن هر لحظه صد خاطر پریشان
بسسترس از دود اه دردمسندان
نمیدانی دوای خود چه درمان
دوایسی در مقابل قابل آن
ندارد هیچ درمان درد عصیان
گر داری امسید عفو و غفران
تضرع کن به اخلاص از دل و جان
خطایی زان پشیمانم پشیمان
بیامرزد به فضل خویش یزدان.
پی حرص و هوا و نفس و شیطان
اسپر و عاجز و مسکین و حیران
به غفلت صرف اندر جهل و بطلان
نه یک دم کار دین بوده به سامان
۳۱۱
۳۱۲
نداریم این زمان در دست جیزی
سسلیمی طاعت دیگر ندارد
دیوان سلیمی تونی
بغیر از حسرت و اندوه و حرمان
خدایا جون توبی غفار و رحمان
ببه غیر از دوستق آل عمران
بدین طاعت ولی امیدوار است
ولایت نامه امیر المژمنین علی (ع )
تبارک الله از آنار فقدرت بزدان
به امر و قدرت خود عرش و فرش و لوح و قلم
پس آنگهی مه و مهر و کواکب و ستار
نشان قدرت او نه سپهر و هفت اختر
غرض ز خلقت مجموع کاینات که بود
وصی و قائم نفس نب مرسل کیست
بیا و گوش کن از معجزات وی چندی
ز علم و معجزه آن شه سلیمان فر
که شاه زاده حسن پیش باب خود میخواند
سوّال کرد که ملک عظیم فرموده است
شنید شاه و شد اندر غضب به پا برخاست
روان به پیش وی امد چوباد پارهةٌ ابر
علی حسین و حسن را بخواند و سلمان را
به شاه زاده حسن گفت مرتضی که تو را
حسن حدیث ز یأجوج گفت و از مأجوج
به ابر کرد اشارت علی به روی هوا
و("
که کرد این همه صنع از کمال خویش عیان
بیافرید سماوات و ارض و کون و مکان
روانه کرد بر این هفت گنبد گردان
دلیل حکمت او شش جهات و چار ارکان
محمّد نسبی الّه خلاصه انسان
علی؟ ولی خدا شاه جملة مسردان
که عقل میشود از استماع آن حیران
ز روی صدق روایت همی کند سلمان
حدبث ملک سلیمان از آبت قران
خدا عطا به سلیمان تو را چه داده از ان
دراز کرد سوی کعبه دست خویش روان
بخفت هم چو شتر تا چه آیدش فرمان
که تابن ابر نشستند و خود نشست بر ان
چه معحز است تما که تا تجایم آن
که نیست آرزویم غیر دیدن ایشان
هوا گرفت به امرش چو مرغ شد پان
۳۳
چنان بلند شد از اذن مرتضی آن ابر
به امر شاه فرود آمد آنگهی به زمین
امیر گفت حسن را برو به پیش درخت
حسن به نزد شحر رفت و در سخن امد
بگو به امر ولی خدا سخن با من
درخت گفت که ای ححت خدای تو را
به لطف گفت حسن ماجرای خویشبگوی
درخت گفت بدان ای ولق حق کاین جا
ز ثلث اوّل شب تابه ثلث آخر بود
ز یمن و برکت وی شاخ و برگ و میوه من
از آن زمان که رسول خدایکرده وفات
شدهست زرد همه برگهای من ز فراق
بگو به حضرت شه تا دعا کند که خدای
حسن به پیش علی آمد و حکایت کرد
امیر کرد دعا شد به حال خویش درخت
به امر شاه دگر باره اب بر پژید
پدید کشت یکی مرغ بس به جثه عظیم
امیر گفت حسن را برو ز قصَه مرغ
حسن برفت ز مرغ فتاده کرد سوال
که بالت از چه شکسته استوماجرایتو چیست؟
به شأشاه زاده حسن مرغ از ره تعظیم
کای ول خداوند» من یکی ملکم
مدام کار مرا با علی عادت بود
جو حضرت نبوی رخت ازین جهان بربست
که مینمود زمین هم چو دور گرد نان
به نزدیک شجری کش بّدّل نبد به جهان
حدیث و فص اویک به یک بپرس و بدان
که ای درخت که مثل تو کس نداده نشان
که هست بر همه افرینشش فرمان
چه حاجت است ز راه کرم نمای بیان
از انچه ال حال توبوده تا پابان
عسی ولن خضدا مسقتدای مستقیان
نه یک شبه, همه شب در عبادت یزدان
مدام بود همه سبز و خرم و خندان
علی نیامده همرگز بدین محل و مکان
چنانکه باغ شود از خواص باد خزان
به فضل خویش برون آردم از این نقصان
ز ماحرای درخت و ز ورطه همجران
در آن مقام یکی چشمه آب گشت روان
رسید بر لب بحری که آن نداشت کران
شکسته پایش و بر جای مانده از خذلان
بپرس کز چه بماندهست مبتلا زین سان
که حال چیست؟ بگو ای عجوبة دوران
بگوی قَضه خود جمله و مدار نهان
ببه امر خالق جتّار بررگناد زبان
که بود جای مرا با علی به صدر جنان
بدم به دولت او در پسناه امن و امان
علی برفت ز غم سوی کلبة احزان
۳۴ دیوان سلیمی تونی
من اوفتادهام از جای خویش از آن ساعت
بگو به حضرت شه تا دعاکند که شود
حسن به پیش پدر عرضه کرهرقضَة مرغ
درست شد ملک و با فراغ بال پرید
سلام کرد به روی شه از ره تعظیم
بشارت است توراو موالیان تورا
امیر گفت چگُونه موالیان مرا
ملک به شاه چنین گفت کاأفریده خدای
مدام میزند آن بحر موج و از قدرت
مر آنکه ز آدمیان لا اله الا ال
بر آورند از آن بحر جمله مرغان سر
محمّد نسبی الّه چو بر زبان راند
ملک چوکرد تمام این سخن به امر امیر
نزول کرد از آنجا به سر حد یأجوج
عیان شدند گروهی که هر که صد گز بود
حماعتی که به قامت بدند پنجاه گز
چو شاه زاده حسن کردشان تفرج ابر
به امر شاه به شهر عجب فرود امد
زبانگ کوس و نفیر و ز سازهای دگر
سوال کرد حسن از امیر کین چه صداست
امیر گفت بدین شهر شورشی است قرین
ممّر شمس بر این جاست او چنان بانگی
ز حول و هیبت آن کودکان هلاک شوند
از آن به نعرهُ تکبیر و گفتن تسهلیل
شکسته بالم و از تتن برفته تاب و توان
درست بالم و با جای خود رسم آسان
گناد دست دعسانزد خالق دیان
به پیش حضرت شه از کنار آن عمان
کای وفاق تو جنت نفاق تو نیران
ز نزد حضرت عزت به روضه رضوان
دمی بشارت جنّت حدیث آن بر خوان
به صنع خویش یکی بحرٍ رحمت و غفران
درون بحر بسرونند از عسدد مرغان
بگوید از سر اخلاص آشکار و نهان
ز شوق اين کلمه سر به سر نشاط کنان
به روی بحر ز شادی شوند بال افشان
کشید ابر دگر باره بر فلک میدان
که التسماس حسین بود از شه مردان
چو قد درازی گوشش به قدربود همان
دراز گوشی ایشان بسدی چو قامتشان
هواگرفت چنان کز فراز نار دخان
که دل ز هیبت آوازشان شدی لرزان
به جنبش آمده گویی همه زمین و زمان
که نامدهست جنین شور در خیال و گمان
از آن طریق که دارد به برج شمس قران
همی کند که اگر بشنوند عالمیان
زنان حامله بنهند جمله بار گران
به بانگ کوس و نفیر است وقتشان گذران
۳۱6۵
که جمع کودک و عورات این صداها را
بدین سبب ز صدای نهیب شمس برند
چو شاه گفت تمام این حدیث گفت حسن
کز این مقام به جایی دگر مبر ما را
امیر کرد اشارت به ابر تسا در دم
زهی کمال و زمی دانش و زهی قدرت
زهی حکیم و زمی حاکم و زمی حکمت
زهمی علیم و زهی عالم و زهی علام
امام مفترض الطاعه این چنین باید
به علم و نصرت او انبیا همه محتاج
نسمونة کرمش مسلکت سسلیمانی
روایح انرش سور دیده یعقوب
شسمامهای ز مش خساق عیسی مریم
نسیم لطفش یحیی العظام و هی رمیم
هر آنچه داشت سلیمان علی فزون زان داشت
از ان چسه از ره دانش عسلی خبر دادی
چه جوهریست ندانم به علم و فضل علی
به حز خدای که دانست ذات باکش را؟
خضدای داد به ما شسعمت مخت او
به حبٍ حضرت شاه از گنه چه غم دارم
به سدح شاه ولایت حدیث جان پرور
به نظم گاشن ایین باغ را نوایی ده
بدند مایل و مشغول مسیشوند بدان
به کنج عافیت خویشتن سلامت جان
که یاابی به خداوند واحد دیان
جز آنکه با حرم حضرت رسول رسان
رساندشان به مدینه سلامت و شادان
زهی دلیل و زهی ححخت و زهی برهان
زهی آمیر و زهی سرور و زمی سلطان
زهی امام و زهی رهبر و زهی ره دان
که اسمان و زمینش بود در فرمان
ز قسدر و قسدرت او اولیا همه حیران
نشانی از کفش اعسجاز مسوسی عمران
علامت ضضبش کسل من عسلیها فان
ولیک هممت او مسلتفت نگشت بدان
مزار همچو سلیمان در آن بدی نادان
که هر چه عقل کند فکر برتر است از آن
که راست زهرة آن کاو دهد ز روح نشان؟
اکر تو شاکر نعمت نه ای بود کفران
مرا ز اتش دوزخ چو لطف اوست ضمان
بکسو سلیمی و داد سخنوری بستان
تویی چو بلبل مدحت سرای این بستان
که تا به دولت شه یابی از کلام حسن
خلوص کاشی و حسن طبیعت حسان
در جواب مولانا حسن کاشی در منقبت امیر المژمنین علی (ع)
۴
الا ای مومن صادق اگکر جق گویی و حق دان
عسلی را حسجت حق گوی و راه او ره حسق دان
دلیل ارزان که بر حقیت آن شاه میخواهی
حدیث مصطنی کن گوش و قول ایزدی بر خوان
چگونه ره بسه ادراک کمال او تسوان بردن
که عقل و علم در ذات و صفات اوست سرگردان
به قدر و قسدرت و دانش علی باشد از ان برتر
هر آن چیزی که آید در خیال و خاطر انسان
علی حجّت. علی قدرت علی حکمت. علی حشمت
علی نور و» علی انور» علی در و. علی گوهر
علی ساقی, علی کوثره علی مالک علی رضوان
علی احسن؛ علی محسن, علی مخزن علی خازن
علی مأمن؛ علی موّمن؛ علی امن و علی ایمان
علی عالم» علی عادل» علی فاضل, علی کامل
علی فضل وء علی منفضل» علی لطف وء علی احسان
علی بحر و علی معدن, علی باغ و علی گلشن
علی چون روح اندر تن» علی روح و علی ریحان
علی شاف علی نافع» علی رافسع» علی دافنع
علی جامع» علی قاطع. علی حجت. علی برهان
علی عابد. عسلی حسامد؛ علی راکم» علی ساجد
علی هادی. علی مرشد. علی رهبر» علی ره داي
قصاند ۳۷
علی قتاضی, علی اقضی. علی مرجم علی ملجا
علی طاهاء علی یاسین» علی وحی و علی قران
علی صادق. علی سابق. علی قاید. علی سایق
علی جامع» علی فارق. علی جمع و علی فرقان
علی حاضر علی ناظر» علی اوّل» علی آخر
علی باطن» علی ظاهر علی پیداء علی پنهان
علی فخر بنی آدم» علی با مصطفی همدم
علی هم نفسش وء همدم. علی جان و علی جانان
علی عالی» علی اعلی. علی والی. علی مولی
عسلی اصل همه اشیاء علی عین همه اعیان
علی دان اشرف انسان» علی مادی انس و جان
علی شاه همه مردان» علی شیر صف میدان
علی با مصطفی وافی» علی در کارها کافی
۱ علی در رنسجها شافی» علی بسر دردها درم ان
علی آدم گه صفوت. علی چون نوح در نحوت
علی بد کشتی حکمت. علی دان دافم طوفان
به خلت چون خلیل اعظم» به حکمت چون خضر اعلم
به طاعت عیسی مریم به هیبت موسی عمران
به صبر افزونتر از ایوب. به خزن او همدم یعقوب
جمال روی او مسطلوب حسن یوسف کنمان
به حکم حضرت معبود اگر آدم خلیفه بود
خلافت داد چسون داود او را حضرت یزدان
سلیمان را اگر با مبال و.ملک و حشمت و دولت
به زیر حکم و فرمان بوده وحش و طیرش و انسان
بسه من خادمی ال بیت مسصطفی شاید
تسفاخر یا تمناء بر سلیمان گر کند سلمان
به سرباانبیا همره ولی در صورت و معنی
۱ نسبی را او وصسی بودی برادر از همه اعوان
ااگر در طاعت شساهی» مسطیع امر اللهی
رضای حق اگر خواهی. علی را بر به جان فرمان
مزاران سال روز و شب اکر طاعت کنی حفّا
نسباشد بسی ولای او: نسجات از دوزخت امکان
چو بساشد در دم محشر به حکسم ایزد داور
امسیر المومتین خیدن قسیم جفت و نیران
مرا هست از ازل با حتَ. آن شه عهد و پیمانی
که باشد تا ابد آن عهد. و هرگز نشکنم پیمان
اکر هستم تسهیدست. از مستاع دنسیی فسانی
بسه حبٌ مسرتضی یاب نعیم ملک جاویدان
منم از خوان احسان» شهنشاهی وظیفه خور
که باشد نعمت دنسیاء و عقبی صدقهً آن خوان
اکر کاشی و حشسان زنسده» بودندی به مداحی
سسمودندی سسلیمی راء ز حسین طیع استسسان
مرا تون ولد است و» سبزوار آمد وطن لیکین
مسرید کساشيم بر کیش و؛ دیین مسردم کاشان
به حَبٍ مرتضی بردم» به ایمان و به عرفان ره
که خبّش نزد مومن اصل ایمان باشد و عرفان
تصائد
در مدح امیرالمو منین علی (ع(
در ازل چون آفرید ایزد به قدرت جان من
هر کسی دارد به شاهی و به سلطانی رجوع
نقد جانم بر سر بازار دین یابد رواج
تا مرا دادن د از ببحر محبّت قطرهای
کشت کویا در مسدیح مرتضای مجتبی
من به قدر خود چو بشناسم علی را بی خلاف
ایمنم از مکر و کید خارجی و ناصبی
منکه دارم دست دل در دامن حت علی
از کلام حضرت حق وز حدیث مصطفی
بسر طریق امل بیتم با کلام ایزدی
چون شوم مستغرق بحر سخن در مدح شاه
داده در مدح علی آن قدرتم ایزد که کس
گر دلم پر آتش است آبی ولی بر روی کار
با غم و محنت به کنج خلوت خود صابرم
دل نسبندم در سرای کهنة دنسیای دون
من که دارم ملک دینملک از ولای مرتضی
از بسرای خاکدان دنسیی فانی کسجا
گر ندارم آندرین دنیا سرای و بوستان
بسیتها دارم فراوان در ثنای اهلبیت
از متاع و مال دنیا گر به صورت مغلسم
به ز قصر قیصر و خوشتر ز گنج خسروی
گر ندارم چشمه و کاریز جاری در جهان
۵۵
بست باحبٍ امیرالمومنین ایمان من
در دو عالم جز علی نبود شه و سلطان من
هست مهر مهر شه چون سک ایمان من
میزند موج از مدایح بحر چون عمان من
طوطی نطق شکر گفتار مدحت خوان من
این قدر بس از کمال و دانش و عرفان من
هست چون ناد علی پیوسته حرز جان من
خود چه کس باشد که گیرد خارجیدامان من
هست بر حقیّت شه. ححت و برهان من
آن صراطالمستقیم و این بود میزان من
عقل دور اندیش ماند واله و حیران من
مینیارد آمدن در صعرض میدان من
آورد هر ساعتی این دید؛ گریان من
کس نیارد پای با اندوه بیپایان من
هست از قول نبی .چون این سرا. زندان من
با عطاهایی که حق فرموده اندر شان من
تیره گردد خاطر همچون خور رخشان من
باشد از حبٍ علی جنت سرا بستان من
بهر هر بیتی پود بیتی به جنت آن من
هست اما گنج معنی در دل ویران من
با فراغت کنج فقر و کلبة احزان من
هست جاری طبع همچون چشمة حیوان من
۲۳ دیوان سلیمی تونی
ور مرا بر مال و ملکی نیست فرمان, فارغم
زین جهان گر زانکه ننشیند کلاغم بر کلوخ
ور ندارم زر نمینالم ز رنتهج مفلسی
هر کسی دارد سر و سامان ز کار و صنعتی
داد حبٍ شه مراء از دفتر و دیوان نحات
کار دیوان چون کند هر کاو ملک سیرت بود
کردهام از کارها مذاحی شاه اختیار
دارم الوان معانی چیده بر خوان سخن
بر زبان چون آورم نام و کلام مرتضی
در ره حبّ علی و آل میکوشم به جان
هست شعر من قبول زمرء اهل قلوب
بود کاشی بینظیرعصر اندر دور حویش
حضرت حق کرده ملک نظم در فرمان من
شاهباز ملک فضلم. نیست زان نقصان من
بهتر از صد گنج زر طبع گهر افشان من
هست از مذاحی حیدر سر و سامان من
فیض میگیرد ملک این ساعت از دیوان من
می نخواهم دولتی کز وی بود خذلان من
زو بود چون دولت و اقبال جاویدان من
بهرهمییابد از اینخوان هرکه شدمهمانمن
رحمت حق روی ارد از چهار ارکان من
آنچه باشد در طریق چاکری امکان من
نیست کس را این قبول خاطر از اقران من
دور کاشی رفت اکنون هست این دوران من
چون سلیمی گر کنهکارم چه غم دارم که هست
حصسضرت شاه ولابت شافم عصیان من
در مناقب امیرالمژمنین علی (ع )
ای بارگاه فقدر تو بالاتر از عرش بسرین
فسزاش ضاک درگهت از منزلت روح الامین
نه زآدمی نام و نشان» نه از زمین» نه ز آسمان
نور تو بود اندر میان» آدم میان مأء و طین
مقصود. ای نور خدا ذات توبودو مصطفی
از بسودن ارض و سماء وز خلت دنیا و دین
4
تصائد ۳۲۱
نه سقف گردون خرگهت. خورشید و مه بر درگهت
دارند بر خاک رهت چون بندگان رو بر زمین
ای گسوهر بحر لطف دزی توو آدم صدف
گفته است ابزد از شرف. نامت امیرالمومنین
از رب تسیغ جانستان» اسلام راکردی عیان
چون تو نبی را در جهان دیگر که بُد؟ یار و معین
هم سرور ملت تویی» هم آیت رحمت تویی
هم قاسم جنت تویی» هم ساقی ماء معین
اعدا و احباب توراه باشد ضیافت روز حشر
آن را بسه زفوم جحیم این را به شیر و انگبین
هر کس که مهرت کرد زد ابلیس وار از فعل بد
ماند آن شسقیی بیخرد. جاوید مردود و لمین
وانکس که بخت مقبلش, حبّت سرشته در دلش
۱ باشد به محشر منزلش» جات و عدن خالدین
جابدسگالان تو را در تحت اصحاب الشمال
مسکن محبّان تو راء در صدر اصحاب الیمین
ای والی ملک و ملک جشت به خبّت مشترک
جاوید ماند در درک آنکس که ورزد با تو کین
چون صبح, احباب تور مهرت فروزان از درون
چون شام اعدای تو راء آثار ظلمت در جبین
تیغ تو در روز غزا کشته است چون معجزنما 4
گفته خدایت: لافتیء کرده ملایک آفرین
ای گشته کعبه مولدت» حمله ملایک حامدت
داده تفاخر ایزدت براژلسن و آاخرین
گر زان که آدم را نداء آمد به عصیان از خدا
فرمود اندر صل اتی. شکر تو رت الصالمین
ور نسوح در کشتی نشست از بیم طوفان, حبّ تو
شد کشتی اصل نجات از قول خیر المرسلین
ور مرده زنده ساختن در خواست از یزدان خلیل
علم تو لو کشف الفطاء فرموده از ذات الیقین
گر گوسفندی فدیه شد از جنّت اسمعیل را
ایثار راهت دوستان کردند جان نازنین
بعقوب را یاد تسو شد» مونس به هنگام فراق
در کلبة احزان که بود اندر غم یوسف حزین
در حسن از آن سان شهره شد. یوسف که بودش نور تو
لیکن ندید آن نور راء جز دیدهٌ تسحقیق بین
داوود از قمان اگر آموخت علم و مسعرفت
بر علم جمله انیا کسرده تسورا ایبزد امین
آمد سلیمان را اگ در تحت خاتم مملکت ۱
ساشد گدایان تسو را؛ کونین در زیر نگین
نشنید گر موسی ز حق» جز لن ترانی لیک تو
دیدی به چشم سر عیان, او را و حق نبود جز این
عیسی گر آوردی روان در قالب بی روح و جان
اثار لطفت بود ان کز غیب شد بااو قرین
گر چه نبی الّه ره عرش بسرین مسعراج شد
معراج تو کتف نبی, امد به از عرش برین
در عالم ابداع اگر شد پیر دانش جسبرئیل
در مکتب طفل تسو بود. ماننده طفل کسهین
فصائد ۳۳۳
چون اهل بیت و عترتت. پاکند و معصوم از گنه
زان گفت در شأن شماء حسق طیبین و طاهرین
دست مسحّت بایدت. در دامن حسیدر زدن
گر عروة الونقی طلب. میداری و حبل الستین
مان ای پسر کر عاقلی: راه نبی یر و ولی
کز بسعد امد جز علی نبود اصام الستقین
ای شاه حسمله اولیا. در راه اخلاصم تورا
ممچون یمن دا از بسندگان کمترنن
جسز دوستی تو مرا گر هیچ نبود قانعم
زیرا که در دنیا و دین. سرمایه بس باشد همین
ولایتنامة امیرالمقمنین علی (ع)
و"
ای که داری میل این وییرانه سفلی خا کدان
دل منه اینجا که هستت. عالم علوی مکان
میکنی جابی عمارت کاید اینحا چون اجل
گوبدت بگذار جای و رخت را بر بند هان
این عمارتها چو خواهد عاقبت گشتن خراب
زحمت ضایع مکش بهر رواج ایسن جهان
خانهای آبساد کن باری که نپذیرد خلل
تا به کی کوشی تو در آبادی" این خاکدان
در جوار خاندان مصطفی رو خانه کیر
خانه گر در صدر حئت بایدت آن خانه دان
شامل این حال دارم بس مناسب قصهای
کز سماع و استماع آن شود شادت روان
در زمانی کز طوافب روضهة شاه نسجف
گشته بودم باز با جمعی رفسیق مهربان
هشتصد و چل بود و شش از همجرت شاه رسل
کان سعادت بافتم از عون حی مستعان
بسود از بسغداد مردی مومن پاک اعتقاد
کرد از قول امینان این سخن با من بیان
کاندر ایام خلافت بود روزی مسرتضی
در درون مسحد کوفه نشسته شادمان
از در مسجد درامدیک عرابی فقیر
کردبر حیدر سلامی و ثشنای بیکران
مرتضی دادش جواب و گفت برگو حال خویش ۱
کز چه کشتی این چنین زار و ضعیف و ناتوان
گفت هستم مفلس و صاحب عیال و قرضدار
کارم ای شاه از جفای قرضخواه آمد به جان
نیست در عالم بغیر از تو کسی صاحب کرم
از کرم قسرضم ادا کن» زین بلایم وا رهان
آمد از مسجد برون آن شاه و قنبر را بخواند ۱
شد درون شهر کوفه قنبر اندر پی روان
شد چونزدیک سرای احمد کوفی رسید
کرد ا که قنبر اجمد را بیامد در زمان
گفت چونی در چه کاری گفت خواهم یا امام
ساختن یک خانه اینجا میدهم ترتیب آن ؛
شاه گ فا چند گردد خرج بهر این
طفت دبناری مزارم يا امام انس و جان
شاه گفتا میفروشم من بدین مبلغ به تو
خانهای در صدر جئت. جانفزا و دلستان
گفت احمد من خریدارم به جان آن خانه را
بسیع فرما از کرم ای شاه و زر از من ستان
دست احمد را گرفت آن شاه و با وی بیع کرد
دولتِ آن کس را که یابد بایع و بیعی چنان
رفت امد تابهای خانه بستاند ز زن
گفت با وی فقصّه و دادش از آن خانه نشان
گفت زن من هم به فرزندان در این بیعم شریک
تاکه باشد خانهای جاوید بهر همگنان
کرد چون در بیع خانه شرکت زن را قبول
۱ پیش شا اولیا آورد احمد زر روان
شاه مردان بهر قرض آن عرابی فقیر
داد آن زر را بسه عشق خالق روزی رسان
گفت احمد هست شاها خحتی هر ملک را
حجتی خواهم که بنویسی بدانکلک و بنان
مسرتضی فرمود تا قنبر دوات آورد یش
ححتی بنوشت و خواند آن شه به لفظ در فشان
هیچ میدانی که تا مضمون آن حجخت چه بود؟ ۱
بر تو خوانم یک به یک تو نیز برخوان و بدان
هست این ذکر صحیح از قول و از اقرار من
وین کتابت هم که صادر شد بود شاهد بر آن
۳۲۶ ی دیوان سلیمی تونی
ک تخت عسلی تن طالب مسنم
حاکم روز فیامت. قاسم نار و جنان
خانهای در جنتالفپردوس ملک خویشتن
از جسمیع خانهها و فصرها حسبالسیان
مشتمل بر چار حدء حدذ نخست آن خانه را
هست با بیت رسولالله. شفیع عاصیان
حد ثانی هست با بیتی که باشد جای من
متصل بسا خانة پسیغمبر آخر زمان
حد ثالث هست بسابیت حسن فرزند من
سبط شاه انساه چشم و چراغ خاندان
حد رابع هست بابیت حسین بن علی
خضانهای در جثت و بر چار حدذ او بود ۱
خانههای اهملبیت و خانة وی در میان
چار جوی از خمر و شیر و انگبین و سلسبیل ۱
اندر آن خانه که هستش چار حد باشد روان
از فشوا که وز نعیم و ناز جنت سر به سر
باشد آنجا هر چه آید در خیال و در گمان
حوریان باشند و غلمان خادمان آن خانه را
همچو خورشید درخشان گونه و رخسارشان
خانة محدود موصوفی که ذکرش کرده شد
هست ملک اجمد کوفی فلان بن فلان
من به وی بفروحتم آن خانه را اندر بهشت
شد ز من این بیع صادر خالی از نقص و زیان ؛
تصاند
۳
هست مشروط آنکه در محشر کنم تسلیم او
خانه را تسا جاودان در وی بباشد کامران
چون نوشت این حجت و تسلیم احمد کرد شاه
جهرء احمد شد از شادی مثال ارغضوان
پیش زن رفت و وصیت کرد با وی چون قضا
گر مرا پیش آید از تو مرگ بر سر ناگهان
چون کفن سازید این حجت بنه در دست من
تا در آن روزی که برخیزم من از خواب گران
این تسمشک میبرم در نزد شاه اولیا
تا که بخشاید به من آن خانه در جت بدان
کرد بازن این وصیت احمد کوفی که بود
روز و شب در انستظار خانه و قصر جنان
بعد اندک مدتی نزدیک شد او را ال
۱ کرد بسا وی سبرکشی برتافت از عالم عنان
حضرت شه را خبر کردند که احمد درگذشت
شه چو بشنید این سخن بسیار غمگین شد از آن
گفت تا دادند غسلش آن دو شهزاده که هست
از کرامت خاک پاشان تاج فرق مومنان
بعد تکفین خواند با خلقان علی بر وی نماز
بود امل کوفه آنجا حاضر از پیر و جوان
چون که آوردند احمد را به سوی قبر و گشت
یک کوتر حاضر امد کاغذی اندر دهان
از دمان کاغذ کیوتر در کنار شه فنگند
از زمین پرواز کرد آنگه به سوی آسمان
۳۳۷
شاه جون بگشاد آن کاغذ به خط سبز دید
نامهای نامی ز نزد کسردکار غیبدان
کزولی ماهر آن بپیعی که اید در وجود
من شدم راضی بدان بیع ای امام انس و جان
حکم تو حکم من است و طاعتت فرمان من
آية امر من الله در کتاب ما بسخوان
شاه تلقین خواند احمد را و بسپردش به خاک
شد قرین خاک و جسمش یافت در جنّت مکان
گفت شخصی کین مراتب یا امیرالمومنین
از چبه امد بافت تا باشد برای مومنان
گفت از تأثیر حبٌ ما بدین دولت رسید
هر که دارد این صفت از آتشش باشد امان
میکنم صد شکر کین توفیق ما را از ازل
داده از شرک و ضلالت. داشت ابزد در امان
قادرا پاکادر آن ساعت که در زندان تنگ
چشم مادر خانه و کنج لحد باشد مکان
بسررخ من بسرگشایی از ره جئّت دری
هم به حق مصطفی و عترتِ آن خاندان
چون سلیمی بلبل دستان سرای حیدرم
در مدیح مرتضی دارم مزاران داستان
نظم من دایم به مدح مصطفی و مرتضاست
تابنوشم روز محشر ساغری از جامشان
۳۳۹
قصیده در ولایت نامة امیر المومنین (ع ) گردانیدن آب فرات از بصره به مقام نجف
آب حیات ما که شود تازه و روان
جاوید زنده چون که محب علی بود
از قول مصطفای معملای هاشمی
از جان فضایل ولی الّه گوش کسن
پبشنو ولایتی ز ولای ات مرتضی
از همجرت رسول خدا شاه انبیا
کاندر طواف شاه نجف بود این فقیر
جمعی میان مجمع سادات داشتند
کاندر درون مسجد جامع بصره شاه
فرمود چون ثنای حق و نعت مصطفی
خود را همی ستود بدان نامها که هست
فرمود آنگهی. که کسی را که مشکلی است
تاانتها کنید ز من آن همه سوال
تا هر چه مشکل است کنم حلْ و یک به یک
شخصی که بود نام سوید بن نوفلش
چون در مان جمع شنید آن حدیثها
زد نعرة به هیبت و از غضه بطرقید
چون خطبه خواند شاه و اسامی خویش گفت
گفتند نیست این سخنان نزد ما قبول
گر میتوانی امر کن آب فرات را
بگذاشت شه نماز و به دلدل سوار شد
از روی لطف کرد ندا آب را چنین
حبٍ علی است منبع او در میان جان
باشد به حب او دل ما زنده جاودان
ذکر علیست محض عبادت یقین بدان
خواهی که بر تو سر ولایت شود عیان
کاندر جهان کسی نشنیده است مثل آن
هشتصد گذشته بود و چل و پنج آن زمان
دریافت چون به فضل خدا دولتی چنان
از معجزات شیر حق این قضه در میان
روزی که مینمود ادا خسطبة المیان
ز الفاظ جانفزا و عبارات دلستان
قاصر ز شرح و وصف و ز تقریر آن» بیان
از ابتدای خلقت این تبره خاکدان
وازگه ز راههای زمین و ز آسمان
بدهم به علم خویش شما را خبر از آن
آن نحس خارجیی مردود بد نشان
گویی رسید بر جگرش ناوک و سنان
دریک نفس به مالک دوزخ سپرد جان
جمعی منافقان ز سر طعن و امتحان
چه بنده و گشاید از این گونه داستان؟
تاباتوبازگرده و از ما کند کران
آمد سوی فرات و بدان لفظ در فشان
کای گشته از تو خرّم و آباد هر مکان
۷۳ دیوان سلیمی تونی
زد پا مبارک از طرف بصره باز گرد
کین قوم اهل کین و نفاقاند سر به سر
از امر شاه آب همان لحظه باز کشت
شطی مثال بسحر عیان گشت قعر او
کردند بر رخ شه مردان همه سلام
آن مسخ ماهیان که نبودند پاک اصل
از بصره راند شاه به یک لحظه تا حریر
ز آب فرات ماند چویکباره شط تهی
رفستند از پسی ولی الله هر که بود
بود آن سه روزه راه که رفتند تا حریر
بعد از سلام عرض نمودند حال خویش
صادر اگرچه گشت خطایی ز ماء به لطف
دریای رحمتی ز ره لطف و مرحمت
آب فرات اگرچه نفرستی به سوی ما
گر آب رحمت تو نه تسکین ما دهد
بر ما ترخمی بکن از بهر آن خدای
وانگه به ذات پاک رسولش که از کرم
شه چون شنید نام خدا و رسول را
کرد اب را به جانب بصره اشارتی
امد به بصره آب به امر ول حق
ایمان همان زمان به وی آورد هر که بود
باقیست آن ولات شه هم در آن مقام
آن حاکه شاه دلدل خود باز داشتست
در بسن آید آب و کند میل بر هوا
تانوبهار عیش بر ایشان شود خزان
دانم خواص و سیرت ایشان یکان یکان
حیران بماند هر که بُذْ آنجا نگاهبان
امد پدید درتک آن بسحر ماهیان
آن جمم ماهیان که حلال است گوشتشان
گشتند جمله از نسظر مرتضی نسهان
یک سر به پیش شاه ولایت فغان کنان
کردند اهل بصره همه زاری و فغان
از کهل تا به کودک و از پیر تا جوان
یک سر به پیش شاه ولایت ففان کنان
گفتند کای متابع فرمانت انس و جان
فرمای عفو زانکه ضعيفیم و ناتوان
آبی به ما روان کن از آن بحر بیکران
میرند امل بصره ز تسنگی آب و نان
از آتش عذاب بر آید ز مادخان
کو بر جمیع خلق رحیم است و مهربان
مارا ازین تردد و اندوه وا رهان
بشکفت چهرهاش چو گل گلشن جنان
آب فرات گشت به خکمش به سر دوان
خرم شدند ز آمدنش خلق و شادمان
چون زان بلا و محنت و غم یافتند امان
از عهد آن ول خدا تا بدین زمان
روزی دو زه ز صنع خسداوند غیبدان
وازگاه باز گردد و دیگر شود روان
۳۳۱
در دور چشمهای مستحر نگاه کسن
اکثر ز امل حله و بفداد دیدهاند
باقیست تا به روز قیامت به فضل حق
فضل علی زیاده از آن است و معجزش
آن شاه راست فسضل که شهباز قدر او
آن را که کردگار و رسول است مادحش
هر چند نیست مدحت شه حد این گدا
بر بستهام ببه جان کمر بندگی شاه
از خاک آستان علی جسویم آبسرو
آن کاو بر استان علی سود رخ چو من
دارم بسی گناه ولی هست امید آنک
ان آب را وقوف و رجوعیست همچنان
آن مسوضع ولایت شیر خدا عسیان
این معجزی که کیفیتش کرده شد بیان
کان در تصوّر آید و در وهم و در گمان
دارد فراز کسنگرة عرش آشسیان
گویند مدح او به چه کیفیّت و چه سان
لیکن جز این وسیله ندارم چو در جهان
دارم گشاده روز و شب از صدق دل زبان
یابند ابرو چواز این خاک آستان
بیند همیشه سود و نبیند ز کس زیان
هم لطف او به عفو گناهم شود ضمان
همچون سلیمیام به از این نیست نسبتی
کز چاکران شاهم و متاح خاندان
ولایت نامه امیر المژمنین علی (ع )
۵۹
تعالی الّه زمی آنار صسنم قدرت یزدان
که عقل و وهم میگردد ز فکرش عاجز و حیران
تعالی الّه زمی احسان و لطف حسضرت خالق
که کرد او افرینش را طفیل خلقتِ انسان
تعالی الّه زهی سلطان که هر جا هست حانداری ,
نناو حمد گویم از دل و جان پبادشاهی را
که دارد در حق ما این همه بخشایش و احسان
۲۳۳۲ دیوان سلیمی تونی
پس از مد خضدا بر مصطفی و آل پاک او
بگو از جان درود بی خد و صلوات بی پایان
بسیا بشنودو معجز از امیر الموّمنین حیدر
۱ که در یک دم نمودست آن ول حضرت سبحان
روایت میکند عمار اسر کز قضاروزی
علی در دشت بابل بهر دفم بدعت و طفیان
غزا میکرد با کفار تانزدیک شدکان دم
شسه انسجم رخ اندر پسردة کسحلی کند پنهان
علی چون از غزا فارغ شد آمد پیش او مردی
ز فسقر و فاقه نالید و گرفت آن شاه را دامان
چه گفت اي شادی دلها و ای حلال مشکلها
که دشوار همه عالم بود در پیش تو آسان
مرایک مزرعه هست اندر این نزدیکی بابل
کزان جا حاصلم قوتِ زمستان بود و تابستان
دو سال است این زمان تا ساخته مسکن در آن مزرع
قوی شیری که با پیل از بزرگی هست او همسان
به گرد آن ز بهر کشت هر کاو گشت کشت او را
نبرد از پنجه و چنگال آن درنده یک تن جان
شده است از شومی آن شیر تا مزروع آن مزرع
وزین اندوه و نم بر میکشم من ناله و افغان
شدیم از جوع بی طاقت. من و امل و عیال من
ترخم کن خدا را بر اسیر چند سرگردان
چو پیش شاه مردان شرح داد آن مرد بیچاره
جفاو شدذت شیر و بلاو مسحنت حرمان
تصائد ۳۳
وصیی خضانم پیغمبران ز انگشت خانم را
بسرون آورد کای عمّار این انگشتری بستان
برو همراه این مرد و به شیر انکشتری بنما
بگو هست این نشان شاه و کرده این چنین فرمان
کز این مسوضع روان بیرون روی و هیچ موّمن را
نیازاری دگر همرگز که باشد مسوجب خذلان
چنین گوید خبر عمّار کز شه چون شنید این امر
ستاندم خاتم و گشتم روان همراه آن دهقان "
هممی رفتیم تا ویرانهای خالی پدید آمد
مرا دهقان نشانی داد و خود رفت اندر آن ویران
کز این جا من فراتر مینيايم یک قدمدیگر
تسو پیش شیر رو پیفام شاه اولیا برسان
به بالای یکی پشته که با من گفته بود آن مرد
به صد حیله چو بر رفتم ز بیم جان خود ترسان
چو دیدم خفتهاندر سای اشجار یک شیری
که مثئل آن کسی همرگز نسدیده بود در دوران
نظر از دور چون افتاد نا که شیر را بر من
چنان غزید با هیبت که غرد رعد در نیسان
بزد دم بر زمین وز جای خود برجست در یک دم
به سوی من صسمی آمد کشیده بهر کین میدان
که پستی توگویی پنجه در گاو زمین میبرد ۰
بسه همنگام بلندی داشت با شیر فلک دندان
به زندان تن آمد در تپیدن مرغ روح من
چنان گویی که برخواهد یرد از بیم ازین زندان
۳۱۳۴ دیوان سلیمی تونی
بسه شیر انگشتری شاه بنمودم ز روی دست
ندا کردم که بشنو بااسد قول شه مردان
شهنشاهی که از قدرت خدا کرده روان حکمش
به انس و جنّ و وحش و طیر میفرماید آن سلطان
کز این مسوضع بسرویکباره و دیگر میا اینجا
که از تسو مسيرسد دایم عباد اه را ننقصان
چو شیر انگشتری را دید و نام مرتضی بشنید
بلرزید و بسترسید از کرفتاری و از عسصیان
چنان شیری که بود او از بزرگی از شتر افزون
تسوگویی گربهای شد از حسقیری عاجز و نالان
بنالید و بسمالید او رخ اندر خاک آن صحرا
مئثال دردمندی کاو بیابد درد را درمان
پس آنگسه سر فرو آورد حکم شاه مسردان را
وز آنجا زود برگشت و چو حن شد از نظر پنهان
ز بس کاندر تسمخب اوفتادم از چنان حالت
مرا چسیزی به خاطر آمد استغفار کردم زان
بسه پسیش مسرتضی رفستم حدیث شیر و شرح وی
یکایک باز چون گفتم شدند اصحاب از آن حیران
جوگشت از شیر خالی مزرعه امد خداوندش
شسنای شاه گفت و رفت آنجا خرم و خندان
خراب ار بود بس بی حبد ز شر شیر آن مزرع
بسه یمن حسضرت شاه ولایت گشت آبادان
چنین میآورد عمار کز دنبال شیر آن دم
که من پیش علی رفتم به فضل حضرت یزدانر
قصائد ۳۳۵
رسیده بود وقت شام و شه میخواست بگذارد
نماز عصر در وقت و به جاارد همه ارکان
نظر در اسمان کرد و بجنبانید لب یک ره
۱ به جای عصر باز آمد همان لحظه خور رخشان
امامت کرد آنهایی که باوی در غزا بودند
امام امل اسمان و شفاعت خواه انس و جان
نسماز عسصر بگذارید و خورشید جسهان آرا
نهان شد از ننظر در دم به امر خالق دیان
ز روی لطف سوی من نسظر کرد آن ولی حسق
چنین فرمود کای عمار میدانم نه ای نادان
نمود از سحر پیشت فَصة آن شیر و حال وی
چه گویی رجعت خور را و یا خود نیست سحرامکان
چو قول شاه بشنیدم فتادم در زمین پیشش
۱ که ای. جبّار بی همتا ثشنایت گفته در قسرآن
که از وسواس شیطانی گذشت اندر دلم چیزی
که نبود هیچ کس امن ز شر وافت شیطان
برآن عهدم که در خاطر نیارم مثل آن دیگر
وزان برگشتم و بستم به نو با حضرتت پیمان
چو بنمود این دو معجز را شه مردان به یک ساعت
بسی کفار آوردند در ساعت به وی ایسمان
زمی قوّت زهی شوکت زهی رفعت زهی حشمت ۲
زهی قدرت زهی حکمت زهی حخت زهی برهان
چنین باید چنین شاید امام و مقتدا مارا
که باشد جمله مسوجودات او را تابع فرمان
سای دشسمنان او عذاب آتش دورح
جبزای دوستان او نعیم روضه رضوان
چو شیث و ادم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
به صدق و صفوت و خلت به علم و حکمت و عرفان
گهی گفته سلام او راء ز عزت خسرو انجم
گهی زمره شده نازل به بیت او چو در میزان
گهی در مهد از فدرت ز هم بدریده نعبان را
گهی آن شاه بر منبر حکایت گفته با ثعبان
بسه مسویی گاه در عهد سلیمان دیو را بسته
گهی کرده به تیفی دفع شیر شرز از سلمان
ممه جانها ف دای اوه همه شاهان گدای او
کف معجز نمای او به بخشش رشک بحر و کان
ام.م و همادی و رمبر وصی نفس پیغمبر ۱
امسیر و حاکم محشر؛ قسیم جت و نیران
لک حصیران جود اوه ملک اندر سحجود او ۱
ز لطف حق وجوداو بود عین همه اعیان
خداون دا به حق ذات پاک بی مثال تو
که ارباب سخن را هست اسمش مطلع دیوان
به حسق جماة کسزوبیان عسالم عسلوی
که هست اورادشان تسبیح و تهلیل تو جاویدان
بسه حسق جمع آیات و کتاب بیّنات تو
که شب بر انیا منز برای رونق ادیان
سسبه حق آدم و شیث و به حق نوح پیغمبر
که بگرفت از دعای او همه ملک جهان طوفان
تصاند ۳۳۷
0
به هود و صالح و یونس به الیاس و خضر آنکو
حسیات جاودانی بافت ز اب چشمة حیوان
به علم و درس ادریس و بلاو محنتٍ جرجیس
که اژه بر سر از باه تواش هرگز نید نسیان
به فکر و ذکر زکریا و خوف و خشیت یحیی
به صبر و طاعت ایوب و علم و حکمت لقمان
به حق خرمت لوط و شعیب و قرب ابراهیم
که کردی آتش نمرود را بر وی» گل و ریسحان
هصق دح اسماعیل و آب دیده اسحاق
۱ به خزن سینه بعقوب و حسن یوسف کنعان
بسه حسق حشسمت داود و اسرار زبور وی
به تسمظیم مسلیمان و زبان دانستن مرغان
ببه انفاس روان افزای و خلق عیسی مریم
ببه اوقات مناجات و نپاز موسی عمران
به حق مصطفی سلطان و فخر عالم و آدم
که آمد از تواو را رحسمة للعالمین در شان
بسه حق مرتضی هادی دین اجمد مرسل
که بود او حق و باطل را به حق المعرفه فرقان
به حق حضرت بنت الشبی خیر السا زهرا
که او و عترتش را ذات پاک توست مدحت خوان
بسه حسق شیر و شبیر» سبطین رسول تو
که ايشانند بسحرین کرم را لولوٌ و مسرجان
به آب ديید؛ زین العباد آن کاو دمی همرگز
نسبّد بسی آه جانسوز و سرشک دیسده گریان
به حق باقر و صبادق که وصف ذات ایشان را
از ایسن دم تا به روز حشر دادن شرح [آاو] نتوان
به حق موسی کاظم که پیش نور جود او
۱ ببسود چسون ذزهای مهر و مثال قطره و عمان
به حق حجت هشتم علی موسی الرّضا شاهی
که باشد روضهاش فردوس و رضوان شایدش دربان
بسه شاه دین تسقی و سرو دلهای نقی کامد
ز فسطرت نسام ایشسان نامة اسلام را عنوان
به حق عسکری یا رب که در عالم کسی هرگز
بر اسرار علوم او نبد چون تو معانی دان
به حق مهدی هادی که هست انوار لطف او
چو خورشید جهان آراء بر خلق جهان تابان
که سازی همره ما نور ایمان در دم آخر
کشی بر سیآت جمله خط بخشش و غفران
بسه حبٍ مسصطفی و مرتضی بسخشی سلیمی را
خلوص باطن سلمان و خسن صورت حشان
ولایتنامه از امیرالمژمنین علی (ع )در فرمان کردن جماعت نحل و فرمان بردن ایشان
.۶
مرا پیوسته تادر تن بود جان به جان گویم ثنای شاه مردان
امیرالمومنین آن شهسواری که وصف و مدح او را نیست پاپان
دای چاکران درگه او هزاران قیصر و فغفور و خاقان
چه گویم مدح آن شاهی که باشد خدا ملاح و جسبریلش ثشناخوان
عجایبها بسی گشتست ظاهر از آن شا ولایت» شیر یزدان ,
ازین حمله ولایتنامهای همست
روایت میکند راوی اخسبار
نشسته بود در مسحد همی حورد
چنین فرمود ضدر و بدر عالم
تصاند
که در اطراف کوهستان مکه
ز اسباب و متاع این جهانی
که باشد؟ از شما کاو لشکری را
کند آن قوم را دعوت به اسلام
به حیدر حضرت سیّد چنین گفت
تو چون حلال جمله مشکلاتی
بسرو اآندر پسناه رحمت حق
دگر با این که میرفتند جمعی
عسلی فیالحال با قنبر روا شد
به امر حق به یک ساعت علم زد
بدیدند آن جماعت شهسواری
بو تاکیستی با این صلابت؟
علی گفتاء مرا آنکس شناسد
ول حسسق, وصی مصطفایم
ز غدلم ملک اسلام است آباد
به هر جا لشکری باشد ز کفار
به امر مصطفی اکنون بدین جای
که گردد زاستماعش عقل حیران
که روزی مصطفی با جمم یاران
غم اسلام و زان خاطر پریشان
به اصحاب از طریق لطف و احسان
گکسرومی کافران دارند اوطان
بسیوت ال -حلشان باشد شراوان
برد با خود به سوی آن کهستان
زکاتِ مال بستاند از ایشان
که ای در دین و مت میر و سلطان
بود دشوارها پسیش تو آسان
بساز ایسن کسار از توفیق رحمان
همی بودند از اصحاب و اعوان
روان اورد دلدل را به جسولان
بر آن کهسار چون خورشید تابان
که امد تسند بسرقی بسر نیستان
که ای از دیسدن تودیده حیران
که مسثل تو ندیده چشم دوران
که هست او را کمال علم و عرفان
همم از قول نسبی و نص قسرآن
ز تسیغ من دیار کسفر ویران
ببه پیش اهلْ عالم نیست پنهان
که نتوان برد از چنگال من جان
ببه فسضل ایزد قسیّوم دیان
از آن رو امدم ای اهمل طفیان
۳۳۹
۳۴۰
دیوان سلیمی تونی
که راه راست بسنمايم شمارا
زکات مال جندانی که واجب
چو دیدند آن سخن گفن ز تبرت
ولی با یک دگر گفتند اگر چه
تنی تنها چه خواهد بود؟ اگر چه
علی چون دید در معنی که تمکین
ببه قنبر گفت رو بالای آن کوه
صدا اندر بیوت احل انکن
که زنبوران برون آیند جمله
بدان گونه که شه فرموده. قنبر
هنوز آندر منادی بود و فریاد
به هر موضع که زنبور عسل بود
هوا کردند چون مرغان وحشی
هوا پوشیده شد زان سان که گویی
به یک دم آمدند آن خیل زنبور
علی بر بادپای خویش دلدل
به بای سرش آن خیل زنبور
خداوندان زنبوران جو دیدند
بسه دنبال شه مردان فتادند
کای مأمور امرت در همه حال
ندانستیم و بد کرديم ای شاه
ببه مابتمای راه دیین و اسلا
به پزدان و به پیغمبر به ۳
رمانم از خطا و کفر و عصیان
شود بر جملهتان آرید چندان
ممه در کار او گشتند حیران
بود بیحد قوی این مرد شجمعان
رساند تیغ را بر فرق کیوان
نخواهند کرد او را جز به برهان
برآور بانگ چون مرغ خوشالحان
بگو شاه ولایت کرده فرمان
که هستند این حماعت اهل خذلان
ندا در داد در کوه و بسیابان
که گوبی گشت پبدا ابر و طوفان
چه در صحرا و کوه و باغ و بستان
که سر بیرون برند از حبس و زندان
شدهست از اسسمان زنبورباران
کمر بسته به پیش شاه مردان
سواره گشت مانند سلیمان
پر اندر پر کشیده هم چو مرغان
که رفت از دست کلی دخل ایشان
برآوردند جمله شور و اففغان
پری و انس و وحش و طیر و حیوان
ببخشابر اسیری چند نادان
علی کاو حق و باطل راست فرقان
ز روی صدق آوردند ایمان
ب ۰1
چو بنمود ان ولایت شیر یزدان +
زکات مال آوردند جمله
علی یک فاتحه برخواند و بدمید
به زنبوران افارت کرد آن گاه
به امر شاه مردان بازگشتند
عسلی سوی رسولالله روان شد
خود و قنبر سلامت با مدینه
زکات مال آوردند ان قفوم
سلامش داد ببا صلوات بسیار .
نبی از مرتضی زان گونه شد شاد
به حیدر گفت کای بوده ز تعظیم
همه چون ذرهاند و تو چو خورشید
همه عالم به قدر دانش توست
به هر حانامة امل نحات است
کسی را کاو نه مولای تو باشد
مسوالق تسواندر صدر جتت
بهشت و دوزخ اندر تحت خکمت
کسی کاو بر طریق توست. باشد
طفیل دوسستان حضرت تو
چو بنمودی چنین برهان شیرین
همميشه سايهة لطف تو ایزد
خداون دا به حق ذات پاکت
بسه حسق انسبیای مرسلینت
به حق مصطفی سلطان کونین
شد آن صحرا پر از گلزار و ریحان
که تارفتند سوی آن گلستان
شدند آن قوم جمله شاد و خندان
که بر دل داشت از وی داغ حرمان
رسید آن شهسوار از فضل سبحان
ز دنبال علی بی عیب و نقصان
که بیحذ بد به وی مشتاق و پزمان
بکفت احوال ز اول تا به پایان
که بیند روی یوسف پیر کنعان
خدا متاح و جبریلت ثشناخوان
همه چون قطرهاند و تو جو عمان
چو دره پسیش خورشید درخشان
بران نبود بسجز نام تو عنوان
کجاباشد امید عفو و غفران
اعادی تسوان در قعر نیران
تو رامحکوم. چهمالک» چه رضوان
هم ایمن از صراط و هم ز میزان
بهشت و کوثر است و حور و غلمان
تو را باشد امیرالشحل در شان
ببدارد بعر سر ارباب ایمان
که باشد در صفاتت عقل حیران
کز ایشان کشت روشن علم ادیان
که درد عاصیان را اوست درمان
۳۴۱
بسه حسق مرتضی و عسترت او که خواندیشان به قران ال عمران
که جمله دوستان مرتضی را ببخش ار چند باشند اهل عصیان
سلیمی را طفیل جمله یارب
بیامرزی به فضل و لطف و احسان
در مدح و مناقب امیرالمژمنین علی (ع )
۶۱
چهار شاه که هستند اصل خلقت انسان
۱ چهار رونسق عالم چهار زیبنت ارکان
علی به مرتبه اعلا یکی است صدر معلا
یکی است اختر غلیاء یکی است کوکب رخشان
حسن چونیر اعظم» حسین چون مه تابان
چهار نسور تسجلی. چهار منصب اعلی
چهار شافع عقبی. چهار رصمت رحمان
یکی است فیض الهی, یکی است مظهر شاهی
یکی است دفع مناهی یکی است حاصل غفران
نسبی است اشرف و اشهر» علی خلاصة کوثر
حسن سبتودة داور. حسین احسین انسان
چهار عالم عسامل» چهار ف_اضل کامل
۱ چهار حاکم عادل. چهار سرور و سلطان
یکی چو نوح به نخوت. یکی خلیل به خلت
یکی بسه حشمت داوود و دیگری چو سلیمان
4
تصاند ۲۲۳
نبی است صاحب دعوت. علی است ناصر ملت
حسن سفینةً حکمت. حسین دافم طوفان
چهار شاه ملک [فر]» چهار سیّد و سرور
چهار حکمت داور. چهار قدرت سبحان
یکی است ختم نبّت یکی است صاحب صفوت
یکی مسیح به خلت یکی کليم به فرمان
نبی به مرتبه خاتم» علی به صفوت ادم
حسین چو عیسی مریم» حسین موسی عمران
چهار کامل و اکمل. چهار عادل و اعسدل
چهار ان ضل و اشرف چهار حجت و برهان
یکی است صدر رسالت. یکی است بدر عدالت
یکی است مصر جلالت یکی است یوسف کنعان
نبی است صاحب مسند. علی به عدل موید
چهار روح مسصور. چسهار جان مسطهر
چهار کعبه و مشعر چهار زمزم و عمان
یکی است محبی و احیاء یکی است با دم یحبی
یکی است خضر ره ماء یکی است چشمة حیوان
نبی حیات دو عالم علیش همدم و محرم
حسن شفا شد و مرهم. حسین دارو و درمان
چهار مسظهر قدرت. چهار سرور ملت ۱
چهار رهمبر جنت. چهار شافع عصیان
یکی است خواجة محشر» یکی است ساقی کوثر
یکی امین صراط و یکی است حاکم نیران
یت
نبی شفیع قسیامت علی محیط کرامت
حسن جواز سلامت حسین صاحب فرمان!
چهار ینار موافق چهار خیر خلایق
۱ چهار مخر صادق چهار ححت یزدان
یکی امین شریعت یکی معین طریقت
یکی قسرین حسقیقت یکی مبین ادیان
نبی شریعت بسر حسق علی طریقت مسطلق
۱ حسین امام محقق حسین هادی ایمان
چهار سید شافم چسهار شام نافع
چهار اصل منافع چهار رهبر رهدان
یکیست حرف هدایت یکیست عین عنایت
یکیست راوی ایت یکیست شارح قران
نبیست سوره یاسین علیست آیت تمکین
حسن سفینه تحسین حسین نامه احسان
یکیست سید امسجد یکیست کوکب اسعد
یکسیست در منضد یکیست لولو و مرجان
نسبیست باغ سیادت علیست اصسل سعادت
۱ حسن نهال کرامت حسین چون گل ریحان
چهار مشفق امت چهار بحر مسجت
جهار صابر مسحنت چهار مهتر دوران
یکیست رنج کشیده یکیست جور رسیده
یکیست زهر چشیده یکی دگر شده قربان
۹
. از این بیت به بعد» از جنگ اشعار خطی شماره ۹ تکتابخانة مجلس شورای اسلامی نقل شده است.
تصائد
۳۴۵
نسبی رای اجبا ی ز شدت اعدا
حسین کشیده جفاها حسین ظلم فراوان
چهار چسیز مسحجان شاه راست معین
شراب کوثر و غلمان حور و روضه رضوان
هار شهر وطن شد موالیان علی را
یکیست حساوه سبزوار با قم و کاشان
ز مدح هشت و چهار هست چون حدیث سلیمی
گرفته صیت کلامش چهار حد خراسان
ز مادحان بچهارم سه بعست و تشبه
یکی دعسبیل و فرزدق یکی بکاشی و حسان
چو هشت و چهار دو را بنده ماده هست و تناخوان
در منقبت امیرالمژ منین علی (ع )
شاه مردان مير دین» حیدر امیرالمومنین
هر کجا در ملک عالم شهسوار و سروریست
از کمال و فضل در دیوان قرب کبریا
از ره تعظیم و حرمت بر زبان جبرئیل
در طریق حق امامت را نمیشاید کسی
هر کسی دارند در عالم امام و رهبری
ای که سراز پا نمیدانی بدان باری که همست
مردی و جود و شجاعت لطف و احسان و کرم
فخر دارد بر همه شاهان کسی کز جان و دل
و
شیر بزدان شاف محشر امیرالمومنین
هست بر جمله سر و سرور امیرالمومنین
هیچ دانی کیست سر دفتر امیرالموّمنین
گفته نامش ابزد داور امیرالمومنین
جز وصی نفس پیغمبر امپرالمومنین
هست ما را هادی و رهبر امیرالمومنین
بر همه مردان عالم سر امیرالموّمنین
گشته ختم از روز فطرت بر امیرالمومنین
شد غلام خواجه قنبر امیرالمومنین
۷۴۶ دیوان سلیمی تونی
تشنه لب ما سوی صحرای قیامت میرویم
چون سلیمی از دو عالم نیست ما را طاعتی
زمره ازگردون» خور از خاور امیرالمومنین
غبر مهر جیدر صفدر امیرالمومنین
گر کنه کاریم میداریم امید نحات
از ولای شاه دین پرور امیرالمومنین
ولایت نامه از امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع 6"
ای دل به مدح قبلة هفتم گشا زبان
شاهنشهی که در همه صبح و مسابود
اوصاف وصف او نتوان کرد این چنین
یعنی یکی ز مسعجزهاش را بیان کنم
بست از مدینه بار سفر چون به سوی طوس
در ان سفر مستازل چنندی نسمود طنی
نسخجیر دیسد بسته و صیاد بر سرش
آهو به هر طرف نگران بود و میگریست
آن بی زبان به شاه غریبان سلام کرد
بوسید شم مرکب آن شه غزال و گفت
شاها بگیر دست من از پا فستادهام
دارم دو بسچه جانب آن کوه شیرخوار
دانم که از جدایی و هم از گرسنگی
از بسعد شیر دادن اطفال خویشتن
آن صاحب سخاوت و لطف و کرم ز مهر
# نقل از جنگ اشعار محمّد اسماعیل ولی زاده (مشهد).
از مسعجزاتِ ضامنِ آهو نما بیان
حاروب استانهاش از بنال قسدسیان
توصیف از صفات حلالش کجا توان
تسا بشنوند جمله محان و دوستان
تقدیر هم رکاب و قضا گشت همعنان
در بین ره فستاد گزارش به آن مکان
تسیغ از میان کشیده پسی قتل بیزبان
ناگه فتاد چشم شهنشاه انس و جان
گفتش جواب از لب لعسل گهر فشان
ای صاحب مروت و غمخوار بیکسان
صیاد را بگ و که ببخشد مرا امان
اکنون دو روز شد که از ایشان شدم نهان
گریند هممچو ابر و دواناند در ففان
آیم به خدمت تو خلافی در آن مدان
رو کرد پس به جانب صیّاد آن زسان
۰
۳
کگفتا بیابکن تو رها این غزال را
اطفال شیرخواره از او مانده در عقب
چون شیر داد باز بیاید به نزد تو
قصاند
صیّاد اين کلام چو بشنید شد به خشم
موی دام دیسده رم کرده راز دست
گر ضامنی بیا و نشین پا به دام من
گر رفت این غزال نيامد به نزد من
شاه غریب گفت به صییّاد جذ من
دستش ز تن جدا شد و افتاد بر زمین
بابش در ایسن جهان ندیده بر آرزو
قاسم عروسیش به قیامت فتادلیک
بر حلق شیرخواره. علی اصفر صغیر
جّم گلوی تشنه, سرش را برید شمر
آتش به خیمه گاه بر افروخت ابن سعد
امل حرم اسیر به پشت شتر سوار
از اسب شد پیاده و بنشست پابه دام
آهو روانه گشت سوی بچگان خویش
چون ساعتی گذشت که بیدا ند غزال
گفت ای عرب, بگوی, کجا رفت صید من؟
شد دیرتر ز صید من او را به من رسان
سر خیل اولیا لب معجز بیان کشود
بارب منم غریب در این دشت دادرس
در اسستغاثه بسود گیل کاشن نسبی
انگنده هر دو بجهٌ خود را به پیش رو
۳۴۷
من ضامنم» نیامد ا گر قیمتش ستان
رو اورد به جانب آن کوه سوی شان
بشنو ز من سخن, نبود بهر تو زیان
گفتا نسانه در ره من این قدر مخوان
سازم رها دوباره بیاید بو چه سان؟
هستی اگر ز صدق بدین صید مهربان
سازم همان زمان ز تو سیلاب خون روان
بخشیده بهر دین» سر خود را به دشمنان
عبّاس نامدار و علمدار تشنگان
شد کشته ناامید علی اکبر جوان
افتاد همچو گوهر بسمل به خون تپان
تاپر نشست تسیر جفای مخالفان
جسمش به خاک و خون و سرش بر سر سنان
هر سو بلند گشت چو آواز طفلکان .
یکسو بلند شیون و فریاد کودکان
خورشید سان گرفت به روی زمین مکان
وان گه بهار گلشن صیّاد شد خزان
چشم از ادب ببست گشود از غضب زبان
اموی دام دب ده نشد رام در حهان
خود را ز درد و محنت و اندوه وا رهان
گفت ای خدای عالم و خلاق غیب دان
آن صید هر کجا بود او را به من رسان
امو ز روی دشت همان لحظه شد عیان
بوسید خاک پای امام ریب را
وانگاه هر دو بچَهْ خود کرد پیشکش
گفتا بگو که باعث دیر آمدن چه بوه
آهو نمود عرض که امروز جمعه بود
جمعند جملگی به عزاداری حسین
دیر آمدن نداشت اماما حز این سبب
پس آن جناب دست به رویش کشید وگنت
در روز جمعه از شهدا یاد میکنید
آید به چند روز دگر بر شما خبر
روز دوشنبه تعزية من به پاکنید
صیّاد چونکه معجزه را دید شد خجل
گفتا که خاک بر سرم از صید کمترم
شاها شوم فدات ز نام و نسب بگوی
فرمود شاه دیین که منم زادةُ رسول
موسای کاظم است پدر, نام من رضاست
بودم من غریب روان سوی شهر طوس
صیّاد عرض کرد به آن شهسوار دین
از صدق توبه کردم و هستم امیدوار
آن صاحب سخاوت و احسان ز لطف گفت
من ضامنم به جمله غریبان تویی غریب
خوشحال شد جوان و ببوسید پای او
ای شسمع دودمان امامت غریب طوس
دارند دوستان نش هه شوق زبارتت
بهر ثواب کشت به دورش چو آن زمان
سلطان دین به فرق وی انداخت سایهبان
صیاد بسی مروت توبود با ففان
رفتم به سوی منزل و دیدم که وحشیان
مشغول تعزیت شدم من هم در آن مکان
قربان خاک پای تو ای شاه انس و جان
ای وحشیان وادی غم. خوش به حالتان
من هم توقعی ز شما دارم این زمان
از مرگ این غریب به غم گشته توآمان
هستم غریب چونکه مرا نیست نوحه خوان
یکباره رفت از سر او طاقت و توان
او دوست باامام شد و من ز دشمنان
دانم ترا به نزد خدا هست عز و شان
آواره گشستهام ز دباروز خانمان
ببهر هدایتِ همه خیل موالیان
کای باعث نجاتِ اسیران شدی به جان
بشماریم ز خیل محان خاندان
صیّاد را که آه توزد آتشم به جان
بکذشتم از گناه تسو و حمله دوستان
سلطان اولیا به سوی طوس شد روان
ببهر خدا نظر نما سوی مخلصان
لیکن ز لطف کن به سلیمی نظارهای ۱
تصاند ۳۴۳۹
قصیده در مدح امیر المومنین علی (ع )در تتبع خواجوی کرمانی به
التزام اشتر و حجره
وف
نگارا روز عید آمد بیارا آفشتر و حجره
که با زینت بود زیبا و رعنا آفتر و حجره
اگکر داری سر عیش و تماشا وقت آن آمد
بجستش عسید و قربانی بیارا اشتر و حجره
چه باشد گر دمی در کلبة احزان ما آیی
که جان قربان کنیم ار نیست ما را اشتر و حجره
به پای حجرهات تا چند پایم چون شتر بیخود
که مینارند با بار غمت بااشتر و ححره
سوار آمد به زیر حجره بالای شتر با هم
ندیدم خوبتر زان زیر و بالا اشتر و حجره
مرا از بسهر مسهمانی و قسربانی آن دلسر
شب و روز است خالی و مهیّا اشتر و حجره
برون آمد ز حجره بر شتر محمل ببست آن مه
برفت و مانده اندر دیده ما اشتر و ححره
کشیدهست و کشاده عاشقان را جون دل و دیده
ز بسهر مسقدم آن ماه سیما اشتر و حسجره
نبیند خوبتر زین اشتر و حجره کسی هرگز
بیارابند اگر صد ره به دنیا اشتر و ححره
بسبین حجره روان من که بر اشتر بنا کردم
که مئل این ندارد هیچ بنا اشتر و حجره
۳8۰ دیوان سلیمی تونی
عروسانند اندر حسجرة ابکار افکارم
صمه بازینت و زپور نه تنها اشتر و ححره
ندارد بر قسطار مصل جز من کسی چندین
۱ به عهد دولت صدر معلاً اشتر و حسجره
عسلاء الدین والانیا علی آن کز سخای او
پر از سیم و زر آمد هر گدا را اشتر و حجره
ز بسهر زیسنت خیل و شکسوه خلوت عسیشش
بیارایند روزی بزم و مسیجا اشتر و حسجره
عرب را با عجم پیوسته از خیل سخای او
فراوان است اندر شهر و صحرا اشتز و حجره
ز انار کفایتهاش در ملک شهنشاهی
پر است از زیور و زر در همه جا اشتر و ححره
ز بسهر مسکنن خنیل ضلامانش عجب نبوه
ار آید پدید از خار و خارا اشتر و حجره
اساس کار بدخواه و بسقای مر آمد سست
جنان باشد که اندر روی دربا اشتر و ححره
چو اشتر زیر بار امد عدو در حجرهٌ محنت
چنان کآندر زمانه نیست پیدا اشتر و حجره
کید حسجرة فستح و زمسام خسصم اشتر دل
چو هست اندر کفت بریند و بگشا اشتر و حجره
ردیف شعر من تا شد لقب چون حجره و اشتر
کنند از فخر سر بر سقف مینا اشتر و حجره
به مدحت آن چنان باشد بلند ایوان شعر من
. که هستش پسایة ادنسای ادنی اشتر و ححره ,
تصائد ۱۲۵۱
/
بسی در حجرةً صمعنی سخن بربستم و کردم
ردیف دلکش ایسن شعر غزا اشستر و حسجره
رسد فخرم در اين معنی که کس را نیست غیر از من
به مدح افشتخار دیسن و دنیا اشتر و حجره
مرا نه مرکبی نه مسکنی؛ عیدی چنین کین دم
کنند آاراسته هر پر و برنا اشتر و ححره
ز دنیایی ندارم هیچ و با این مفلسی جز من ۱
نکرده جمع کس چندین به یک جا اشتر و حجره
سلیمی زین سخن دارد دعاگویی غرض ورنه
چو کوته همتش نبود سراپا" اشتر و حجره
هميشه تا که خوبانند و حیرانند در عالم
به هر منزل ز بهر بار مارا اشتر و ححره
سپهرت بارکش بادا (به زیر) حجرهٌ بارت
چنین میخواهم از ایزد تمالی اشتر و ححره
در بحر مثمن در مناقب امیرالمژمنین علی (ع)
۶۵
سخن سازم ابتدا؛ به نام یکی خداء که او ساخت خلق ره طفیل دو مقتدا
یکی ختم انبیا؛ یکسی شاه اولییا؛ یکسی هست مصطفاء دگر مسرتضی علی
غرض از دو کون چیست. ز خلقان مراد کیست. دو سلطان هاشمیست. دو معصوم متفیست
یکسی شاه ابطحی است. دگر حضرت ولی است. شفیع الوری نبی است. ولی الولا علی
که را ایزد وَدوده پس از مصطفی ستود؟ء که کفر از جهان زدود. به اسلام ره نمود؟
در شهر دین شود که حق گفت و حق شنود؛ء امام به حق که بود به حق خدا علی
. متن: قطار تصحیح قیاسی.
۲۵۲ دیوان سلیمی تونی
کسی پاک دین بود» کز اهل بقین بود. به دنیا بر این بود» بر این کیش و دین بود
به ایمان قرین بود. چو مومن چنین بود؛ به خلد برین بود ورا رهنما علی
حذر کن ز شین و شید. که گر شبلی و جنید. شوی تا زکین و کید. نیایی برون ز قید
به دیو و ددی تو صید. تو را اقتدار شید به شخص و به عمرو و زید مرا مقتدا علی
علی شاه سرور است. بر اسلامیان سراست. به اسلام رهبر است. وصی پیمبراست
نبی را بسرادر است امام مطهر است. امیر دلاور است. شه اولیا علی
امام آن کسی شم که از صنع دادگر کند لمل از حجر به معجز ز خاک زر
به مومن ز بهر فرء به کافر به جنگ در که بخشيد مال و سر سر اسخیا علی؟
کسی حجّت خداست. که او نفس مصطفی است. سر جمله اتقیاست. که را از حق این عطاست؟
چنین منزلت که راست. به ایمان وراه راست؟ که هادی و مقتداست. امتام همدی علی
به جز آل مصطفی ندارم به کس رجاء جز این در به هیچ را مرا نیست التجا
همه جرمم و خطاء ولی بخشدم خداء چو باشد شفیع ما؛ به روز جزا علی
کشد صد ره از جهان به درویشیم عنان, ننالم به فقر از آن, که دارم به صدق جان
تشه به خاندان. نخواهم جهان چنان, مرا روضهة جنان, چ و کرده عطا علی
اگرنیک اگر بدم چوباآل حیدرم؛ بهشت مسخلدم بود جای و مقصدم
صسفاییست بسی حدم حیات مجندم همه یبا محمدم بودورد یا علی
سلیمی مدیح شاه تو را هست عذرخواه» ز هر زلت و گناه. جز این نیست رو و راه
المسجع در مدح امام علی (ع )
۶۶
ای ز جلالت بر همه عالم, حکم ترا حق داده روانی
مسند دین را» صدر نشینی» ملک جهان را. شاهنشانی
+
تصائد ۱۵۳
:
بحر عطایی. لطف خدایی. خلق جهان را راهنمایی
دیده و دل راء نور و صفایی. جسم و جسد راء جان و روانی
شاه دلاور. حیدر صفدر. شافع محشر ساقی کوثر
ای که به دانش, بعد پیمسر از همه خلقت. نامده نانی
سرور ملت؛ هادی امّت آیت رحمت. قاسم جنت
مهر ولابت ماه امامت دز کرامت. بحر معانی
شاه و امامی» انس و پری راء جای تو نبود» هیچ وصی را
معرفت حقء شرع نبی ره هم تو عیانی» هم تو بیانی
گاه چو عیسی, ساخته لطفت. زنده به یک دم. مرده دلان را
۱ گاه چو موسی» خلق جهانرا» راعی عدلت. کرده شبانی
قدرت حقّی. مرشد خلقی» خازن علمی» مفتی دینی
قاضی جنی. هادی انسی. گلبن قدسی» سرو جنانی
بسا نبناله, ال و آخر بوده موافق باطن و ظاهر
دین خدا را؛ حافظ و ناصر» شرع نبی راء ساعی و بانی
بر تو مس ملکت شاهی مت و دین را پشت و پناهی
ساية یزدان» نور الهی. جمله جهان ر. فیض رسانی
کاشف قران. حجت یزدان, رحمت رحمان, شافع عصیان
بر همه سرور بر همه سلطان. ماه زمینی» شاه زمانی
می نکنم کس, با تو مقابل. خود نکند این, مردم عاقل ۱
نیست مساوی عالم و جاهل, غیر نداند. آن چه تو دانی
بغض تو باشد. ذلت دنیاء نکتب غقبی؛ نار جهئم ر
حبٌ تو بخشد. جنت اعلی, افسر شاهی, تخت کیانی
ای همه حانها؛ باد فدایت؛ گفته به قرآن حمد خدابت
بنده چه گویم» مدح و ثنایت هر چه بگویم» برتر از آنی
۱۵۴ دیوان سلیمی تونی
گر چه نباشد. مال و منالم» غم نخورم زان» هیچ ننالم
۱ حبٍ توام بس, دولت باقی» یاد نیارم» دنیی فانی
عاشق و مستم مست الستم»,عهد محبّت. می نشکستم
جام صفا ده, باز به دستم, تا ز خمارم, باز رهانی
ساقی جانهاء از ره احسان» یک نظرافکن» بر من حیران
مست تو باشد. تا به ابد جان جرعة خویشم. گر بچشانی
داغ تودارد. جان نگارم مهر تو ورزد این دل زارم
هیچ شفیعی, جز تو ندارم رو به که آرم» گر توبرانی؟
من که ز عصیان, دز درکاتی حبٍ توارد؛ با درجاتم
هست به لطفت. روی نجاتم عفو گنه را چون تو ضمانی
گر چه به مدحت. نظم روانم نام برارد. در دو جهانم
بندة امرم» نام نداني هرچه تو گویی: هرچه تو خوانی
یا رب اگر ماه خسته دلانرا؛ همچو سلیمی» از سر غفلت
نامه سیه شد, صرف گنه شد. حاصل هستی» عمر و جوانی
روز قیامت چون به شفاعت. نقد مسحبّت» پیش تو آرم
هست امیدم» کز کرم جود زلت مارد در گذرانی
در مناقب امیر المژمنین علی (ع )
۶۷
والی دین ول خضدا مسرتضیء علی زوج بستول ابسن عم مصطفی» علی
نائم مسفام سرور و سردار انسیا هادی خلق قاضی دین خداء علی
کنیت ابو الحسن. لقبش کشت مرتضی شد نام او ز حضرت رت العلاه علی
چون زَیْنُوا مالک در حق وی است بگشا زبان به مدح شه اولیاء علی
غیر از نبی که هر دو ز یک نور مشتقند نسبت مکن ز جهل کسی را توباء علی
۲۵۵
نام علی و نام مسحمّد جدا مکنن
جنت جزای حبّ علی دان به حکم حق
منصوص قول حق شد و تشریف خاص یافت
چون گشت جانشین محمد به قول حق
گفته ناو حمد خدا و پیمسرش
مقصود کون و دنیی و عقبی محمّد است
بر نام اوست نامه شاه که بود و هست
ان کس که داد نصرت دین مسحمّدی
حامی دیین اجحمد و ماحی کفر بود
با نام او چو کرد خدا نام خود قرین
همچون رسول محترم از راه قرب بود
بی شک برد به خلد برین راه هر کرا
دارند هر کسی به امامی گر اقتدا
هر بخششی که بایدت از حت او طلب
هر کس در اين جهان به کسی دارد التجا
روی دلم هميشه به سوی علی بود
دارند هر کسی به جهان ورد و طاعتی
فردا که در دهد به مطیعان و دوستان
دانم که بخشد از کرم و فضل خویشتن
هستم گدا و بنده و چاکر به جان و دل
فخر من از محتّت ایشان بود که هست
دست نیاز چون که بر ارم به نزد حق
مرگز نبود چون ز محمّد جداء علی
زیرا که هست حاکم روز جزا» علی
گاهی ز آنما و که از هل اتی» علی
آورد حسق دین و شریعت به جاء علی
زیرا که هست لابق حمد و ثناء علی
نفس نفیس اوست به قول خداء علی
شاه دو کون و صاحب تاج و لو؛ علی
در ابتدا علی بود و در انتهاء علی
بر مسند قضا و به صف غزاء علی
نازل شد اسم عسالی او از سما؛ علی
پسیوسته مسحرم حرم کسبریا؛ علی
باشد امام و راصبر و پیشواء علی
ما را بود به هر دو جهان مقتدا؛ علی
زیرا که هست سرور ملک سخاء علی
ما را بود به هر دو جهان ملتجاء علی
زان رو که هست قبلهٌ شاه و کداء علی
اوراد من بود؛ به صباح و مسا علی
بر خوان لطف و مرحمت خود صلاء علی
بر حال مفلسي من بینواء علی
چون هست شاه و سرور و سلطان ماء علی
خیر البشر شحمد و خیر الوری» علی
باشد دعامحندم و مستعاء علی
باشد دوا محمد و بسخشد شفاء علی
ورد زبان من چو سلیمی از آن بود
پیوسته با مسحمد و همواره پاء علی
ترکیب بندها
۱
هفت بند در تتّع مولانا حسن کاشی
الشلام ای آفستاب آسمان شرع و دین
السلام ای صفوة الله, آدم شیث اقتدار
السلام ای کرده در راه رضای حق نثار
السلام ای شاه احمد سیرت و خلت شعار
السلام ای پوس صهیر ملاحت کامده
السلام ای وارث داووده کاسرار زسور
السّلام ای حیدر صفدر امام جن و انس
السلام ای خضر موسی قرب و هارون منزلت
السلام ای باب شهرستان علم مصطفی
الشلام ای ماه مهر افروز برج طا و ها
السلام ای حاکم و هادی نیران و صراط
السلام ای شاه خیل اولیا و اصفیا
بند ال
مسطلع نور حسقیقت منیع علم الیقین
وارث نسوح نسبی اللسه» امام الستقین
چون ذبیح الله اسماعیل. جان نازنین
چون خلیل اه امین ملت و هادی دین
یاد نام تو انیس جان یعقوب حزین
از کرامت کرده ایزد بر دل پاکت مبین
کآمده ملکت سلیمان وار در زیر نگین
موسي طور جلالت عیسی خلوت نشین
کاشف سر الهی نفس خر المرسلین
السلام ای افستاب اسمان باو سین
شافع محشر, قسیم دوزخ و خلد برین
والی و مولی» ولی اللسه امیرالم ومنین
ای خدا و مصطفایت گفته صلوات و سلام
آمده مدح و ثنایت در حدیث و در کلام
۶۰ دیوان سلیمی تونی
بند دوم
چون ز بیداد گنه. مارا تسویی فریاد رس
۱ داد خواهانيم بسر درگاه توء فریاد رس
ما مراد خویش, ای شاه از تو داریم التماس ۱
چون از این درگاه حاصل می شود هر مللَمس
منت ایزد را که بر خسب مراد خویش یافت
۱ دل که عمر [ی] شذه بوس حضرتت بودش هوس
ای ز تسعظیم و شرف در عالم علم و شرف
۱ جز خداو مصطفی نشناخته قدر توکس
بسهرزاد اخرت دارند مر کس طاعتی
ما ز هر طاعت که باشد. حب تو داریم و بس
پیش از ادم؛ نور تو بانور احمد آفرید
حضرت حق, گر به صورت [آفرید] ای شاه پس
گر دم جان بخش تو همره نبودی با مسیح
کی به معجزء مرده هرگز زنده کردی در نفس؟
مرغ روحم در موای روضه ات باشد هنوز
اندر آن ساعت کسزین منزل بپزّد از قفس
هر کسی کاو میل» سوی گلشن کویت نکرد
در قیامت طعمهةٌ آتش شود چون خار و خس
چون توان کردن مقابل با تو غیری راز جهل
کی رسد با شاباز سدرة عرّت مگس؟
حاصل دربا و کان از جود دستت مستمار
نور فیض مهر و ماه از روی ماهت مقتبس
ترکیببندها و مسمطها 2
حلقه در گوش [است ] هر جا شهسوار فارس است
کوبه میدان شجاعت راند از موری فرس
گفته در وصف جوانمردی و تیفت کردگار
لا نت الا عسلی لا سیف الا ذوالفقار
يا رب این ماییم رو در خاک این در یافته
دید اعمی و خاک آلوده بخت خویش را
ای ز یمن خاکبوس آستانت هر صباح
یافته در بارگامت بار کانجا بارها
جان نسیم رمگذار روضةٌ پاک تو را
ز ابتدا تسا انتهای آفرینش, هیچ کس
خوانده بر ذاتت ولی الّه هر جایی نبی
حاصل دنیا و دین را همّت عالی تو
طایر زژین جناح چرخ یعنی آفتاب
دیدن روح ار چه ممکن مینگردد, عقل کل
سالم از آذر کسی ماند که اندر حَبّ تو
هر کسی کاو گشته از خیل گدایان درت
بند سوم
خاک بوس کعبهة مقصود را دریافته
از غبار خاک این درگه منور یافته
خسرو چرخ چهارم زیب افسر یافته
خویش را روح القدس مداح و چاکر یافته
هم چو انفاس مسیحاء روح پرور پافته
کافرم غیر از نبی مثل تو دیگر یافته
وین کمال و منزلت از فضل داور یافته
گاه استغنا ممتاعی بس مسحقر یافته
در هوایت خویش را از ذزه کمتر یافته
صورت جسم تو راروح مصور بافته
سیرت سمانی و اخلاص بوذر بافته
دولت سلطانی و ملک دو کشور یافته
حاجت خویش از درت ای شاه دارم من طلب
کانچه دارم من طلب. یابم به حکم من طلب
بند چهارم
ای ز خلق روح بخشت تازه جان مصطفی 1
شاد از تودر همه حالی روان مصطقی
مر نبیی را تو بودی از ره معنی مسعین
از زمان دور ادم تا زمان مسصطفی
رن دیوان سلیمی تونی
نیست بعد از مصطفی» غیر از تو بر امت امام
از کلام حضرت حق در بیان مصطفی
از تو می باید نشانِ دین.و ملت جست از آنک
داری اندر صورت و معنی نشان مسصطفی
گر بود هر خاندان را سیّدی و سروری
سید و سرور تویی بر خاندان مسصطفی
کرده بهر جان سپاری تکیه که بر بسترش
گاه از تمکین» نشسته بر مکان مصطفی
شهسواران در ره دین گرچه بسیار آمدند
شهسواری چون تو نامد همعنان مصطفی
همچو امر و طاعت خود حضرت حق کرده فرض
طاعت و امر تو را بر امتان مسصطفی
هیچ کس جز تو ز روی صورت و معنی نبود ۱
۱ واقف و آ که ز پسیدا و نهان مسصطفی
هم شریمت هم طریقت هم حفیقت را تویی
راز گسوی و راز دار و راز دان مصطفی
هست با قول تو در معنی موافق بیخلاف
هر حسدینی کان گذشته بر زبان مصطفی
نیست بی حببٌّ تو از کس طاعت و ایمان قبول
هست این وارد ز لشظ در فان مصطفی
ای ز عرّت مصطفی وضاف و مدحت گوی تو
گفته جبریل آفرین بر دست و بر بازوی تو
بند پنجم
ای فراز سدره جبایت یا امیرالمومنین عرش در تحت لوایت با امیرالمومنین
ترکیب بندها و مسمطها ۱۶۳
شد چو کعبه قبله گاه زمره کوبیان
از ره قدر و شرف چون رحمة للعالمین
هر کمال و علم و معجز کانبیا را بوده است
کس نداند گوهر و زر ساختن از سنگ و خاک
تا قیامت هست کحل دیدهٌ انس و ملک
دارد از ملک ولایت ملک و مالی هر کسی
کرده ایم از سر قدم؛ داریم سر هم چون قلم
نیم جان خود فدای راه حبّت کرده ایم
نیست ما را هیچ مقصودی و مطلوبی دگر
روز محشر چون که بردارم سر از خاک لخد
چشم آن دارم که بکشایم به دیدار تو چشم
روضة جنت شرایت یا امیرالمومنین
خوانده لطف خود خدایت با امیرالمو منین
کرده حق, جمله عطایت يا امیرالسومنین
جز کف معجز نمایت یا امیرالمومنین
از غبار خاک پایت پا امیرالمومنین
نیست ما را جز ولایت یا امیرالمومنین
بر خط مهر و وفایت یا امیرالمومنین
ای همه جانها فدایت یا امیرالمومنین
از دو عالم جز لفایت یا امیرالمومنین
منتظر بهر ندایت با امپرالمومنین
بشنود گوشم صدایت با امیرالمومنین
هست مسکن حنّت المأوی احیتای تو را
جای در فعر جهنم باشد اعدای تو را
ت__
ای که رزق خاص و عام از خوان احسان شماست
نعمت و نساز دو عالم صدقة خوان شماست
نه همین امل زمین حکم شما را تابعند
کاسمان و مهر و مه در تحت فرمان شماست
پساسبانِ قلعهةٌ هسفتم که کیوان نسام اوست
در مراتب هندوی هندوی دربان شماست
شاه انجم ترک مشعلدار ایسوان شسماست
پیش از آن کین دور گردون بود سیر اختران
ت سه دور دامن جاوید دوران شماست
با همه خسن و جمال و زینت و زیب و بها
گکلشن فردوس اعلا از گاستان شماست
رحمتی بر حال ما بیچارگان کن از کرم
رحمة للعالمین از حق چو در شأن شماست
بسته با حبٍ شما حان» عهد و پیمان از ازل
هم بدانسان تاابد بر عهد و پیمان شماست
دارد امید قسبول ایسن مقدس استان
بنده مسکین» سلیمی کز غلامان شماست
گر ندارد پاية کاشی به قرب و منزلت
از سر اخلاص ملاح و ثناخوان شماست
دارد از خب شسما اقید غفران و نجات
چون نجات و مغفرت از حبّ و عرفان شماست
زانکه بی اين هر دو نتوان دین و ایمان داشتن
آرزو بسردن نجات. امید غفران داشتن
ای به خاک درگهت روی نیاز خاص و عام
زابرانت ساکنان روضه دار انسلام
کعبة امل نسجات است این حریم محترم ۱
کز شرف دارد هزاران فخر بر بیت الحرام
روز و شب بسهر نسثار قسبَه پر نور تو
ورد زار مسلایک هست صلوات و سلام
کعبه هم از مولد پاک تودارد احسترام
امروز حان حمله محتان و مومنان
ترکیببندها و مسمطها
ای ز عزت کرده حق با نام خود نامت قرین
چون رسول الّه تویی فخر البشرء خیرالانام
چون به حکم نض قرآن دین گرفت از تو کمال
حضرت حق نعمت خود کرده بر خلقان تمام
هر که او کفران این نعمت کند. کفر آن بود
هست بی شک نعمت دنیا و دین بر وی حرام
مسلت حق, دین بزدان را امینی و امان
خیل اسلام» اهل ایمان را امیری و امام
باهوای کلبهة فسقر و فضای همتت
قصر جمشیدی چه و ملک سلیمانی کدام؟
در قیامت سر برآریم از لخد با یاد تو
چون دهد ساقی لطفت. شربت یحیی العظام
هست مدحت احسن جمله سخنها زانکه حق
۱ ۱ گفته وصفت در کلام حق. ز هی حسن کلام
چون به محشر فرقهای گردند در دوزخ مقیم
فنرقهای را باشد اندر جنئت المأوی مسقام
دوستانت را رسد از لطف رت العسالمين
مزد؛ جات عدن فادخلوضا خالدین
۳
مرثیه سیّد الشهدا امام حسین(ع)
ای دل گسرت محتّت ال محمد است
وی دیده ساز خون دل از غم تو هم روان
خون شو که روز محنت آل محمّد است
در درد و داع حسرت ال محمد است
و دیوان سلیمی تونی
تو نیز روی زرد کن ازاشک سرخ ال
بسر چهار طاق عرش بتائید پنج نام
چون در دلت محبّت ال محمّد است
حجاوید صیت دولت الما اس
ال مبحمد ار عسلی مسرتضی بود
ان مرهوش که تساج سر اولیا بود
ای کساینات در نف مرتضی عسلی
شته ان هت نشتانه تیر تس
گر بایدت که روز جزا شربت طهور
از دیده خون ببار ز بهر شهی که بود
بنگر چهها کشید ز جور مخالفان
کیتی مشزّف از شرف مرتضی علی
ای صد هزار جان هدف مرتضی علی
نوشی به کام دل ز کف مرتضی علی
روز مصاف شیر صف مرتضی علی
نرزند مصطفی خلف مرتضی علی
در کربلا که خاک سیه بر سر یزید
عون زیر تسیا تا تست آن گت بلتا
گر شمهای شنیدی از این راز فاطمه
امروز غرق خون شده در خاک کربلا
فریاد از ان زمان که درآید فغان کنان
در رود حون دو پیرهن | لوده آن دو شاه
خون ستم رسیده جگرگوشگان خویش
از عرش بگذراندی آواز فاطمه
شخصی که پرورید به صد ناز فاطمه
در حشیرگاه نوحه کنان ساز فاطمه
بر دوشها فکنده به اعزاز فاظمه
خواهد از ان سگان لعین. باز فاطمه
روح علی و فاطمه از خویش شاد کن
زان هر دو شاه زاده معصوم شاد کت
اوّل امسام و رهبر و هبادی دین حسن
شمشاد بساغ راسستی و گلبن ونا
شد کام جانِ جمله جهان تلخ تا رساند
دلها ز غضه ريش و جگرها جراحت است
بنگر چهها کشید ز خصم لعین شوم
آن کساشف حقیقتِ علم الیقین حسن
سرو ریساض گاشن خسلد برین حسن
از زمر شربتی به لب شگرین حسن
ز آن دم که گشت كشتة الماس کین حسن
باجان خسته و دلاندوهگین حسن
تو نیز اگر چه میرسدت رنج کربلا
مسیکش بسه دوستی شهیدان کسربلا
زو ۳
۱ ی مر ىو 095]
ترکیببندها و مسمطها
سلطان اولیا و شه اصفیا حسین
امروز مبتلا شده در دست ظالمان
امروز سوخته همه جانهای موّمنان
میدارم از خدا چو سلیمی امید انک
شاه شهید رزمگه کربلا حسین
ما را بود به روز جزا حشر با حسین
جون حز شفاعت تو نداریم دستگیر
مارا که پایمال گناهیم دستگیر
در احوال ولادت امام زمان(ع) و علائم ظهور آن حضرت
به نوک خامه سرنامه ساز نام خدا
سخن به حمد خدا ابتدا کن ای مومن
ز بعد حمد و ثنای خدا درود و سلام
چو گشت معرفت دین حق تو را حاصل
انقه راو امام زمان خود بشناس
چرا که هر که امام زمان خود نشناخت
امام وقت و اولوالامر و حجت یزدان
مسحمد بن حسن را شناس آن شاهی
بیا و کوش کن اوّل ولادت آن شاه
ز جانب پدر او زاده ولی و نبی است
ز مادر است وصی زاده شمهای بشنو
که بر سر همه منشورها بود طغرا
که ابتدای سخن واجب است حمد و ثنا
فرست بر نبی و آل او به صدق و صفا
ز قول حضرت پیغمبر و ز فضل خدا
که در امان خدابی ز حمله خوف.و بلا
به قول شاه رسل هست گبر یا ترسا
که شرع و دین نبی را از و بود احیا
که قایم از شرف ذات اوست ارض و سما
نخست از نسبش کن حکایتی اصفا
که روشن است چو خورشید بر همه اشیا
۶
بود ز بشر سلیمان روایت این سخنان
که دوستدار علی نقی بود از دل و حان
چنین حدیث کند زان امام پاک ضمیر ز علم پرده به من کرد شعهای تقریر
ز وی حقیقت آن علم چون بدانستم مرا به خلوت خود خواند آن ستوده امیر
چه گفت؛ گفت که کاری ترا بفرمایم
به خط رومی و آن لفظ نامهای بنوشت
ببر به جانب بغداد چون رسی انجا
رسند پیش تو آنجا جماعتی از روم
بود میان کنیزان نهان یکی دختر
از از گروه خداوند او بود پسیری
شوند مشتریان جمع آن کنیزان را
ز بهر بیع چو بخاس پیش آن دختر
به هیچ حال به کس روی خویش ننماید
کز آن شوی تو سر افراز بر صغیر و کبیر
بداد بدرهة زر گفت هر دو را بر گیر
روان برو به فلان موضم. مکن تأخیر
از آن دیار گرفته کنیزکان به اسیر
نقاب بسته چو در زیر ابر بدر منیر
که بی خبر بود از اصل و نسل او آن پیر
کنند جمله خریداری از پی توفیر
رود ز سینه برارد هزار سوز و نفیر
جفا کنند بر او کز فروخت نیست گزیر
جواب دهد که بر هر که من رضا دارم
کسی جز او خردم خویش را به قتل آرم
چو این حدیث بگوید تو پیش او رو زود
جو نامه خواند و نام و خط مرا بیند
کند خطاب بدان پیر کاو از آن وی است
مرا فروش بدین شخص ورچه نفروشی
بها کند به تو آن پیر در زمان او را
ببه مبلغی که تو را دادهام شود راضی
به زیر پرده؛ عصمت بیار دختر را
چنین حدیث کند بشر» کین مهم به حیر
شدم به موجب فرموده جانب بغداد
ز سوی روم رسیدند هم در آن ساعت
بدان زری که به من داده بود دختر را
سپار نامه بدان مستمند غم فرسود
ببوسد و بنهد بر دو چشم خون آلود
که تازیان نرسد از من و بیابی سود
کشم ز دست جفای تو خویشتن را زود
رود حدیث بسی و ز بعد گفت و شنود
بکن تو بیع و بده این دراهم معدود
کز او پدید شود صنع و قدرت معبود
چو خیر خلق, علینقی» مرا فرمود
به موضعی که سر راه آن جماعت بود
که گفته نود امامم به امر حی ودود
از ان گروه حریدم به طالع مسعود
ببردمش به سوی کاروانسرا دلشاد
کشادم از جهتش خانهای به حسب مراد ۲
ترکیب بندها و مسمطها ۲۶۹
زمان زمان ز سر شوق نامه را میخواند
مرا از از عجب امد سوال کردم از او
تو چون که صاحب این نامه را نمیدانی
جواب داد که من از تو به شناختهام
منم ز عسترت و ذزیت حسواریون
اب من است ملک لوشعار قیصر روم
مرا به ابن عم خویشتن. پدر میداد
به رسیم دیین مسیحا بببست آیینی
ز تساج و تخت بتان زینتی تمام بکرد
جو وقت شد که ببندند عقد. رهبانان
پدید گشت به یک بار بانگ زلزلهای
به نامه بوسه همی داد واشک میگرداند
که چیست حال؟ تو بر گو که عقل حیران ماند
چه دوستیست که این نامه در دل تو نشاند
به موش باش که این قضه باز خواهم راند
که حب ال محمد مرا ز شرک رهاند
که تاج و باج ز شاهان روزگار ستاند
همه اکابر و اشراف را خبر برساند
به خیل و لشکر و اتباع خویش طوی خوراند
چو ابر بی حد و بی عد زر و گهر افشاند
خدا نخواست بر ایشان ز قهر پرده دراند
چنان که قیصر و آن قوم را همه ترساند
صلیبها همه افتاد و سرنگون شد 7 بت
به جای خویش نه مُردم نه تخت ماند و نه رخت
غریو و ولوله از جان راهمبان بسرخاست
۱ ز خوف و هیبت آن» عمر و جان قیصر کاست
چو ساعتی شد از آن حال گفت رهبانی
که این علامت کسر و زوال دولت ماست
گرفت خشم و برنجید از ان سخن قسیصر
رسید چون به همان وقت باز زلزلهای
در آمد از چپ و از راست آن علامت خاست
همه فتاد و شکست آنچه بود در مسحلس
کسی ز هول ندانیست کان چه حال و چه جاست
۳۷۰ دیوان سلیمی تونی
فستاد لرزه بسر اعضای قیصر و میگفت
چو شب درآمد و هر کس به حای خود رفتند
نمود واقعهای رخ مرا که دل میخواست
مسسیح را و و ۳ که نام شسمعون است
به خواب دیدم و آن کس که او حبیب خداست
محمد نسبی الّه و جسمله فسرزندان
شدند حاضر و من نور دیدم از چپ و راست
مسیح کرد سلام و محمدش در بر
گرفت و گفت که چون وصلت تو نور و صفاست
من آمدم که کنون د< جت وصی تو را
۰ ۲ 1 ۰
دهم بسدین پسر خویشتن به حکم خدا
مسیح کرد نظر در وصی خود شمعون
حبیب حضرت حق با تو میکند وصلت
زبان کشاد به پیش نبی وصی مسیح
همه غلام و کنیزان اه بیتِ تواند
اگر کنی به کنیزی قبول فرزندم
رسول بست مرا با ابو محمد عقد
پدید کشت همان لحظه منبری از نور
چو من ز شادی آن خواب خوش شدم بیدار
به جدٌ خویش نگفتم ز بیم جان آن حال
شدم ز شوق فراق حبیب خود بیدار
ز بهر صخت من هر طبیب چیزی گفت
که هست بخت همایون و طالع میمون
به دولت اسدت شد دای راهنمون
کای ثنای تو از حذ فکر و وهم برون
ز مرد و زن به جهان هر که هست بی چه و چون
سرم ز قدرو علوبگذرانی از گردون
رضا چو داد بر این کار حذ من شمعون
نبی فراز شد و خطبه خواند بر قمانون
زمان زمان به دلم شوق او بشد افزون
که نا گهم ز سر جهل و کین بریزد خون
چو دید قیصر از آن حال شد بسی محزون
پس از چهارده شب باز بخت روی نمود
در سعادت و دولت به روی من بگشود
ترکیببندها و مسمطها ۳۷۱
چو بسودارزوی بسو مسحمدم در دل
به خواب وقت سحرگاه آن چنان دیدم
کنیزکان بهشتش ستاده در خضسدمت
سلام کردم و پسیشش ستادم و گفتم
شکایت از غم مولای خویش میکردم
جواب داد کسه تا مشرکی ز ما دوری
چنان که گفت مرا عرض کردم ایمان را
ببه هیچ چیز نمیکشت خاطرم مایل
که کشت حضرت زهرا ز آسمان نازل
که از مشاهده شان کشتی آفتاب خحل
کای ز مهر تو روشن مرا سراچه دل
که هست شربت زهر فراق بس قاتل
نسمیشود سبب آن مراد تسو حساصل
ببه فرض و سئتِ دین نبی شدم قایل
گرفت حضرت خیر السا مرا در بر که این زمان که شدی در طریق ما کامل
ببه جسانب تو فرستم ابو مسحمد را که تا به دولت دیدار او شوی واصل
شبی دگر چو در آمد حبیب خود را من خبال بستم و بودم به خواب مستعجل
به خواب دیدمش آمد به قصر من زان سان که آفتاب به بیت الشرف کند مىنزل
چو گل ز شادی آن نوبهار بشکفتم
سلام کردم و احوال یک به یک گفتم
بدان طریق مرا چند شب به خواب آمد دلیل و رهبر من شد به دولت سرمد
شبی به خواب مرا گفت جد توفردا رودز شهر و به خود لشکر عظیم برد
تسو در میان کنیزان خویش بیرون آی چنان که کس نشناسد تو را زنیک و ز بد
چو با گروه کنیزان روی ز شهر برون
چو بامداد شد از شهر لشکری بردند
به آن طریق که فرموده بود مولایم
قسضای کار رسیدند پیش ما جمعی
هسمه اسر گرفتند آن کنیزان را
ز نام و نسبت و خویش و تبار من پرسید
مرااگر ملکه نام بود بهر صلاح
چه گفت؟ گفت که نام کنیزکان داری
تسورا کشیم ز راه صلاح جانب خود
برون شدم به کنیزان خویشتن ز بلد
که بهر لشکر اسلام آمده به مدد
مرا گرفت یکی پیر ز اهل علم و خرد
که راز خویش بگوی و مکن حدیثم رد
نگفتم و بسه زبان نام نرجسم آمد
دهد به فضل خود ازادیت خدای احد
بدین مقام رسانید حال من این بود
۳۷ دیوان سلیمی تونی
چو بشر را سخن آن جمیله شد صفهوم
ز کار خویشتن آن نیک رای شد دلشاد
برفت نرجسه را برد سوی سامرا
امام گفت بسی آفرین و کرد او را
ز حال نرجسه پرسید و رنج و زحمت راه
به پیش خواهر خود آنگهی فرستادش
چو شد به معرفت دین مصطفی کامل
بببست با پسر خود ابو محمد عقد
چورفت مّت نه ماه حاکم ازلی
روایت است ز بنتِ تقی حکیمه به نام
چنین حدیث کند آن سلالةٌ نبوی
حکایت نسبش کرد یک به یک معلوم
وزان سخن که بدو گفت بنت قیصر روم
ببه نزد بو الحسن از فضل ایزد قفوم
میان قوم سرافراز بر خصوص و عموم
بکفت تسهنیتش با مبارکی قدوم
که فرض و سئت اسلام را کند معلوم
شناخت در همه بابی طریق آن و رسوم
به فال خیر و صوابش چو بود آن مقسوم
ببین چه صنع پدیدار کرد از آن محکوم
که بود گوهر بحر کمال و فضل و علوم
ز حضرت حسن عسکری شه معصوم
امپر عرصهة کونین و سرور غالب
امین و وارت عسلم علی ابوطالب
که آن امام سوی خانةٌ من امد شاد
که میرسد ز خدا تحفه مرا امشب
بیا به خانه که از یمن دولت قذمش
حکیمه گفت چو من آن حدیث بشنودم
ز شوق قایم آل نبی به صد تعجیل
نشسته بود امام و کنیزکان گردش
به من بکوی کز این جملةٌ کنیزانت
امام کرد اشارت به نرجسه خاتون
چو کشت شام و به هم جمله روزه بگشادیم
به پیش نرجسه رفتم که تا شود معلوم
نیافتم چو ز نرجس نشان آبستن
چه گفت؛ گفت که ای عمّه مزدگانی باد
که عالم از اثر عدل او شود اباد
دهد خدای تعالی هزار فیض و گضاد
شدم ز آامدن همخت خدا دلشاد
روان شدم به سوی بیت آن امام جواد
سوّال کردم ازو کای محیط دانش و داد
ول و حجت حق را کدام خواهد زاد
که پا ک اصل و ملک خصلت است و حور نژاد
یس از صلاة و عشا بعد خواندن اوراد
مراز وعدهٌ قایم که بو محمد داد
شدم ملول و دلم در محیط فکر افتاد
امام گفت مکن شک که حضرت خالق
به وقت صبح کند بر تو قول من صادق
ترکیببندها و مسمّطها ۳۷۳
حکیمه کشت خجل زآنچه کرد امام عیان
به پیش نرحسه بیدار و منتظر میبود
چو وقت صبح شد از جای نرجسه برخاست
چو در نماز ستاده به حق توجه کرد
نماز خویش به شرط وجوب کرد ادا
حکیمه دید که ناگه ز غیب ظاهر شد
دود پسیش وی و بستری بیفگندش
امام گفت که ای عمّه زین مدار عجب
نداشت مادر موسی نشان آبستن
تو باش منتظر حال و سورة القدر
به قول سرور دین عسکری امام حسن
که در دل آمده بودش از آن حدیث گمان
که تا ز غیب چه ظاهر کند خدای جهان
وضو بساخت ز بهر عبادت یزدان
بر او پدید شد آثار خمل و صورت آن
پس آنگهی به ثنای خدا کشاد زبان
به وی علامتِ حمل ارچه زو نبود نشان
بماند در صفت حال حمل او حیران
که باشد اين پسر من چو موسی عمران
شد آن علامت او وقت وضع حمل عیان
روان به نام خدا ابتدا کن و میخوان
حکیمه کرد چو بنیاد خواندن قران
شنید سورة القمدر راز طفل صریح
که خواند در شکم مادرش به لفظ فصیح
سلام کرد براو حصخت خدا آنگاه
دوید و قَصة فرزند کاو درون شکم
امام گفت که او حجّت حق است بود
رسید وقت ولادت برو که دیدارش
حکیمه رفت در آن خانه و ححابی دید
امام داد ز خلوت سرای اوازش
حکیمه بیخود و ترسان دمی به امر امام
چو لحظهای بگذشت آن حجاب رفت ز پیش
به پیش نرجسه طفلی چو ماه تابان دید
سجود کرد و برآورد بعد از آن انگشت
فستال اشنهد آنه مسحتدا حدی
ز ترس و هیبت آن شد رخ حکیمه چوکاه
حدیث گفت از آن کرد امام را آگاه
زبان وقت. به امر خدا بدو همراه
به فال خیر ببینی به موجب دلخواه
ندید نرجسه را برکشید از دل آه
که هست نرجسه آنجا تو جای دار نگاه
نشست منظر و با حدای داد پناه
بدید نور» چه نوری؟ فزون ز مهر و ز ماه
به قبله کرده رخ و بر زمین نهاده جباه
جه گفت اشنهد ان لا اله الا ال
وسسیّدی و ع لا اببسی ولی الله
به امر و قدرت حق عرضه کرد ایمان را
شمرد تا حسن عسکری امامان را
۳۷۴ دیوان سلیمی تونی
رسید چون که به نام حق آن فصیح کلام
به وععده ای که مرا دادهای بده توفیق
به داد و عدل بساط جهان بیارایم
شدند از او متحیّر حکیمه و نرجس
امام داد پس آنزگه حکیمه را اواز
ببرد نزد امامش سلام کرد آن طفل
ستد و را و زبان در دمان کودک کرد
امام گفت که این است حجّت قایم ۱
به نیمه مه شعبان دویست و پنجه و پنج
جو حضرت نبی الّه شد از ازل او را
چه گفت؟ گفت که یا ذو الجلال والاکرام
که کار خود کنم از فضل و نصرت تو تمام
دهم خلاص همه خلق را ز ظلم و ظلام
که طفل یکدمه چون گوید این حدیث و کلام
که پیشم ار پسر را که کرده حق انعام
امام داد به فرزند خود جواب سلام
زبان وی بمکید و از ان رسید به کام
که هادی ثقلین است تا به روز قیام
که بهتر از همه.اوقات بود از ایام
ز همجرت نبوی لطف ایزد علام
ز قدر و کنیت ابو القاسم و محمد نام
حروش و ولو له نا گاه از اسمان برخاست
در آمدند به گردش ملایک از چپ و راست
همه به صورت مرغان خلد خوش آواز
حکیمه گفت چه حال است و این چه مرغانند
امام گفت که اینها مقزبان حق اند
ز بهر تسهنیت مستدم ابو القاسم
پس از مپانة مرغان نشست پیش امام
امام گفت حدیثی به وی سلیمان وار
ستاند مرغ همان لحظه طفل را ز امام
هواگرفت به یک دم ز دیده غایب شد
امام نبرجسه را داد این چنین پاسح
خداز چشم عدویش نهان همی دارد
مقر است که روح الامین پس از چل روز
شده به گرد وی از شوق حال در پرواز
ابا امام بو شهای مرا زین راز
به جبرئیل امین آمده ز روی نیاز
روانه کرده به منشان خدای بنده نواز
عظیم مرعغ سفیدی و برکشید اواز
که نه حقبقت آن را شناخت کس نه محاز
نشاند بر پر خویشش به صد هزار اعزاز
چو دید مادر نرزند گریه کرد آغاز
که اولیای حقند از دگر کسان ممتاز
به فضل حق پسرت را سوی تو ارد باز
به هجر ساخت به امّید وصل آن فرزند
ترکیببندها و مسمطها ۳۷۵
:
حکیمه گفت چهل روز چون رسید به سر
شدم به حضرت وی گفت جبرئیل امین
چو چار ساله بد آن کودک چهل روزه
امام گفت که این قدرت خداوند است
چو ختم آل علی مظهر العجایب اوست
به فضل خویش خدا داده اين صفت مارا
ببه بسطن والده در کودکی سخن گویيم
به خردی و به بزرگی عبادتی از ما
موکلند به خردی مسلایکه بر سا
دای داده بسزرگی و منزلت مارا
مرا امام خبر داد و مژده بهر پسر
به وعده کودک ما را به ما رساند دگر
بود بدان صفت این حال نیست حذ بشر
عسحب مدار جنینها ز قدرت داور
کند ظهور عجایب بسی از آن مظهر
که اشرف همه خلقند ال پسیغمبر
خسبر دهمیم ز اسرار خالق | کسپر
نگشته نوت که پاکیم زاده از مادر
به امر حسق همه مارا مطیع و فرمانبر
به هیچ حال به خردی به حال ما منگر
حکیمه چون ز امام این حدیث اصغا کرد
به گریه آمد و شکر خدا به جا آوره
چنین دهند خبر راویان این اخبار
بدان طریق بسه پیش امامش آوردند
چو چند چله بر آمد حکیمه گفت شدم
استاده بود به عزت به پیش او پسری
رخ از حسجاب نهان کردم و ندانستم
امام گفت که هست این پسر همان کودک
امین دیین حق و قایم مقام من اوست
کنونز رسید مرا وقت آنکه روی ارم
از این سراچة فانی چو رخت بر بندم
اگررضای خدا و رسول میجویی
کسی که پیرو امر و رضای او نبود
که جبرئیل امین بود طفل را غمخوار
به قول خویش چهل روز چون شدی یک بار
سوی امام حسن تا که بینمش دیدار
که مهر و مه برد از پرتو رخش انوار
که کیست آن پسر با مهابت و مقدار
که یافت تربیت از لطف ایزد جبّار
که بر علوم الهی است واقف اسرار
بسه سوی اخرت از دار دنیی غذار
به جان متابع وی باش و طاعت او دار
بجوی در همه امری رضای او زنهار
بود به حشر بلاشک ز اهل دوزخ و نار
ز ال بیت بر امد از آن خبر فریاد
کنون بیا و ز من گوش داریک دو سخن
چنین حدیث کند چاکرش ابی ادیان
که نامهای به مداین نوشته بود امام
بقین که پانزده روز دگر چو باز آیی
درون خانه بسبینی که ميبرند مرا
گریست چونکه شنید این سخن ابی ادیان
به گریه گفت کای مقتدای متّقیان
امام گفت که بر من نماز هر که کند
بدان که اوست امام زمان که سازد پاک
برفت سوی مدایین روان ابی ادیان
جواب نامه ستانید و باز پس گردید
ز قول حجت حق عسکری امام زمن
که بود محرم وی در زمان سر و علن
به من سپرد که آنجا برو مکن مسکن
رسد به گوش تو آواز کریه و شیون
به سوی تخته تن شوی رفته جان از تن
بسوخت جان و دلش از فراق و درد و حزن
ز بعد تو که بود قایم و امام زمن
پس آنگه از تو بخواهد جواب نامه من
به ضرب تیغ دو سر این جهان ز ظلم و فتن
از ان خبر شده جانش اسیر درد و محن
ز غم چنان که کسی را رود روان ز بدن
به روز پانزدهم آمد از سفر گریان
رسید چون ز مداین به سوي سر من رای
نشسته بود برون جعفر علی نمی
وفات حجت حق چون شنید ابی ادیان
به رسم تعزیه پرسی به پیش جعفر شد
به روی تخته تنشوی بود امام حسن
چو ساعتی بگذشت آمد از سرای برون
درون شدند که بر عسکری نماز کنند
به پیش رفت پس آنگاه تا نماز کند
چه گفت؛ گفت کای عم نه کار توست این کار
شنید جعفر و شرمنده باز پس آمد
به پیش رفت روان کودک و نماز گزارد
چو شد ز دفن پدر فارغ ان امام زمان
شنید نوحه و زاری از اندرون سرای
به گرد او همه گریان امیر و شاه و گدای
کشید ناله و اه از درون غم فرسای
طریق تعزیه آورد آن چه بود به جای
چنان که گفته بد آن رهنمای دین خدای
عقیل گفت به جعفر که باگروه درآی
ز بهر پیشنمازی چو داشت جعفر رای
در امد از پس او کسودکی جهان آرای
که من به باب خود اولیترم تو باز پس آی
فتاد لرزه بر اعضای او ز سر تاپای
زبان گشاد به تلقین به لفشظ روح افزای
+
ترکیببندها و مسمّطها ۳۷۷
سپرد نامه و گفت ای امام روی زمین
پس از وفات پدر پنج ساله بود امام
همه علوم بر او کشف کرده بود خدای
ز بس ولایت و اسرار غیب از او ظاهر
بران امام حسد برد عم وی جعفر
ز بسهر دنسیی دون قصد وی همی کردند
خدای ساختش از چشم دشمنان غایب
ولی ز شيعة وی خادمان خاصش را
کننون به قول رسول و امه معصوم
رسید وقت که با حشمت سلیمانی
پری و ادمی و وحش و طیر در فرمان
تویی که قائم ال مسحمدی به یقین
ولی به علم و کمال و هنر نداشت قرین
چوبود پرورش او ز جبرئیل امین
همی شدی به سب و روز در شهور و سنین
چو او نداشت چنان قدر» داضت با وی کین
بدند بی حد و اندازه چون اعادی دین
چرا که حکمت حق اقتضا نمود چنین
منور است از ان شاه چشم عالم بین
که کردهاند زمان ظهور او تعیین
جهان به فضل خدا آورد به زیر نگین
شود مسخر خکمش بساط روی زمین
ممی کنند روایت ز حعفر صادق
امین و خازن اسرار حضرت خالق .
که گفت قایم ما را رسد چو وقت ظهور
بود دهم ز محرّم به روز عاشورا
بود به شکا رسول اه آن امام هدی
ز صنع بر کتفش آفریده حق دو نشان
یکی بر آمده باشد به رنگ اعضایش
شوند زن ده محتان خاص او بعضی
رسد به روح و روان دکر مسحتانش
ز دوستان وی آنها که در حیات بدند
زمین به زیر قدمشان خدای طی سازد
به هر یکی ز محتانش قَوّت چل مرد
موافقان همه در عین راحت و رحمت
شود ز پرتو رویش همه جهان پر نور
که افتاب ولایت کند طلوع و ظهور
جهانیان همه ناظر به او و او منظور
که نور تابد از آن در دل شب دیجور
یکی چو مهر نبوّت که هست آن مشهور
به ام قدرت حق بی صدای نفخة صور
از ان بشارت رحمت هزار روح و سرور
چو عزم دیدن قایم کنند از ره دور
که در زمان برسند آن جماعت از ره دور
دهد خدای که تا بر عدو بود منصور
مسخالفان به عذاب آبد شده مفهور
به داد و عدل بساط جهان بیاراید
خلاف و ظلم و ستم از زمانه بزداید
چو جبرئیل به فرمان ابزد متعال
ز بام کعبه ندا در دهد که حجخت حق
به یک نفس همه خلق جهان شوند آگاه
ز اسمان چهارم کند مسیح نزول
کند سلام و گواهی دهد که بر خلقان
مسلایکه پس از آن ز اسمان نزول کنند
همه مطیع و متابع شوند بر همه امر
به پیش وی علم مصطفی برافرازند
مثال شبر خدا ذو الفشقار اندر کف
زمان کوکبة صاحب الزمان چو رسد
کند بدان شه معصوم بیعت اوّل حال
ظطهور کرد خلایق کنید استمجال
نهند روی سوی کعبه از یمین و شمال
به پیش حضرت فایم به شادی و اقبال
تویی امام به حق قائم محمّد و ال
به گرد وی زده صف از برای عرّ و جلال
همه ممذ و معاون شوند در همه حال
براید از چپ و از راست بانگ حرب و قتال
سواره رو به غزا ارد آن هسمایونفال
شهان روی زمین را رسد زمان زوال
خلاف و ظلم ز روی زمین بر آندازد
جهان ز خارجی و ناصبی بپردازد
ز مه چون به در آیده کند امام خطاب
که تاکنند منادی که بر ندارد کس
عصای موسی و سنگی که از بهشت آمد
به هر کجا که فرود آید و کند منزل
کسی که آب از ان جضمهها بياشامد
به یک نظر کند او حکم صالح و طالح
دهد خدای تسعالی به وی هزار پسر
به شهر کوفه بسازند خانهةٌ پسران
دفینهها همه ظاهر شود به حکم خدای
غنی شوند از آن سان که مستحق زکات
شود ز برکت آنار عدل او معمور
به دوستان و مطیعان خود ز راه صواب
ز امل لشکر وی در سفر طعام و شراب
بود به پیش وی آن هر دو بشنو و در یاب
از ان ححر به در آید ده و دو چشمه آب ۱
ز تشنگی نرسد رنجش و ز جوع عذاب
چو بگذرند ز پیشش چه شیخ پیر و چه شاب
رونسد باولی اه هممعنان و رکاب
هزار در که بودشان در آن مقام و ماب
دهد امام به خلق آن همه به قسط و حساب
پدید می نشود. مال چون رسد به نصاب
هر آن ولایت و شهری که گشته است خراب
زهی عنایت و فضل و کرم زهی توفیق
که کرد حضرت يزدان به آن امام رفیق
ترکیب بندها و مسمطها
۳۷۹
ببه خرمت شه مردان علی ولی اله
به حق حضرت بنت حبیب حق زهرا
به حق آن دو شه نامور حسین و حسن
بسه حق باقر علم اله ابو جعفر
به حق صادق حیدر دل نبی سیرت
به حق حجّت هشتم علی بن موسی
به خرمت نقی و عسکری کز آن دو امام
به حق مهدی هادی محمّد بن حسن
که چاکران و محتان شاه مردان را
محمد نبی اله بر انبیا خاتم
که گشت محترم از مولدش حریم حرم
به نور عصمت آن شمع اهل بیت کرم
چراغ و چشم نبی فخر عترت آدم
که نور او ز زمانه زدوددزنگ ظلم
که بود بر همه عالم به فضل و علم علم
به حق کاظم موسی کلام عیسی دم
به روح پاک تقی شاه اتقیا مقدم
اساس دین خداوندی است مستحکم
که قائم است به آن شاه ملکت عالم
نجات بخش, سلیمی خسته دل را هم
به فضل خود همه را با سعادت دایم
رسان به دولت دیدار ححت الشایم
۴
تضمین بر فصیدة سلمان ساوحی در مدح و مصیبت حضرت امام حسین (ع)
ای دل این ساعت که جایت کربلای پربلاست
حمله حانهای شهیدان غرقةٌ ببحر فناست
خاک. خون اغشتة لبتشنگان کربلاست
زاير آنیم ما با چشم خون افشان همه
ای دل ار آمد نصیبت محنت و حرمان همه
جزبه چشم و چهره مسپر خاک این در, کان همه
گریه و زاری کن اینجا جای زاری وبکاست
خون روان از چشم خلق امروز میدانی چراست؟
خر ای چشم بلا بین اشک خونبارت کسجاست
در عزای نور چشم مصطفی گریان همه
چون کنی طوف شهیدان ره ایمان همه
نرگس چشم و. گل رخسار آل مصطفاست
۸۰ دیوان سلیمی تونی
گر برون آید ز جان آتشین زین غمء دمی
بهر آل مصطفی دارند هر کس ماتمی
دل کرا ماند به جای و جان کجا باشد صبور؟
گرکسی پرسد در این خاک از چه نازل گشت نور
روضة پاک حسین است ایکه مشکین زاف حور
هر که او را دولت حاوید و بختٍ سرمد است
ای که زوار ملایک را حنابت مقصد است
دشمنت کاندر درک حاوید ماند پایدار
با نبق و با ولی, اکنون به فضل کردگار
نعل شبرنگ تو گوش عرشیان را گوشوار
زاهدان ذ کر شما گویند در مسحرابها
نیست بی حبٍ شما در دین متاع با بها
در حق باب شما آمد علی بابها
در ره مهر و محبّت تا رسد جان بر لبم
تا دهد ساقی کوثر» جرعهای زان مشربم
کوری چشم مخالف من حسینی مذهبم
در دمی, از سوز اه من بسوزد عالمی
خون گری ای چشم طوفان دیده گر داری نمی
چون نظر بر کربلای پر بلا افتد ز دور
گوی کای غافل ز فیض رحمت حي غفور
خویشتن را بسته بر حاروب این جنت سراست
از دل و جان جاکر و مولای ال احمد است
کعبة مقصود او همجون ملک این مرقد است
وی که مجموع خلایق را ضمیرت پیشواست
گر چهانگندت به خاک کربلا زار و نزار
بر براق عزتی در جنت اعلی سوار
گرد نعلین تو چشم روشنان را توتیاست
مخلصان را؛ از دل و دیده چکد خونابها
در فضایلتان رسولالله گفته بابها
هر کجا فصلی از این باب است در باب شماست
ذکر اهلالبیت باشد بر زبان روز و شبم
هم چو عشاق است هر ساعت نوای یا ربم
راه حق اینست نتوانم نهفتن راه راست
4+
ترکیب بندها و مسمطها ۳۸۱
آنکه او را مصطفی و مرتضی بود آَبُ و جَد
ماند در قعر جهنم جاودان از کیش بد
هر سگی کز روبهی با شیر یزدان پنجه زد
ما که از خیل گدایان در این حضرتیم
سوگواران حسین و کشتة آن تسربتیم
ای چو دریا تشنه لب لب تشنگانِ رحمتیم
هر که از انسان میان حيْ و باطل کرده فرق
آتش غم شعله در جان میزند هر دم چو برق
سنگها بر سینه کوبان جامهها در نیل غرق
ای دل ار میل طواف کربلا خواهی نمود
آب کف بر رو از این غم میزند لیکن چه سود
مومنان رو در امام و مقتدایی میکنند
از عداوت با مطیعان ماحرایی میکنند
هر کس از باطل به جایی التجایی میکنند
ای امامی کز نسبی و از ولیی بادگار
چون ندارم وجه دیگر ای ولی کردگار
خدمتی لایسق نمیآید ز من بهر نثار
هر که با وی شد مقابل چون یزید بیخرد
هم چو ابلیس لعین از درگه حق گشت رد
گر همه آهوی تاتاراست در اصلش خطاست
از ولای آل اووالی دین و دولتیم
از حفا و که اعدای او در زحمتیم
آبرویی ده به ما کآب همه عالم تو راست
در عزا و ماتمند از غرب عالم تا به شرق
میرود نالان فرات آری از این غم در عزاست
سیلها از ديد خونبار میباید گشود
میرسد از آتش آن تشنگان بر عرش دود
کف زدن بر سر کنون کاندر کفش باد هواست
منکران بر رای خود هریک هوایی میکنند
راه حق بگذاشته فکر خطایی میکنند
ملت حق را جناب آل حیدر ملتجاست
بر تو میگزنید دو چشم خونفشانم زار زار
مینهم بر خاک روی زرد و چشم اشکبار
خردهای آوردهام وان در منظوم شماست
ای ملایک مجلس آرای حریم حرمنت
یا امام المثقین عام است خوانو رحمتت
۱ ای به هنگام شفاعت عاصیان را دستگیر
از سر اخلاص میگوید سلیمی فقیر
یا امیرالموهنین از ما عنایت وا مگیر
جان مشتاقم توجه کرده سوی کربلا
. باید ای شاه شهیدان مفلسان بینوا
هرکسی را دست برجیزی ومارا بردعا
مروه و اهل صفا شد سده بوس حضرتت
مسفلسانیم امده بر آستان عسزتت
پایمال راه عصيانيم ما را دست کیر
همچو آن شاعر که فرمود این حدیث بینظیر
خود تو میدانی که سلمان بندهٌ ال عباست
رو به درگاه حسین اورده از راه صفا
از تسو سا دست تهی دارنسد امید عطا
ردمکن چون دست این درویش مسکینبردعاست
فی مثمن در مناقب امیرالممنین علی (ع)
ایا مزمن ار عالم و عاقلی
به توحید یزدان اگر قایلی
بگو تا که بود از ره کاملی؟
ز دیوانگی بگذر و جاهلی
به حبٍ نبی صادق و یکدلی
نبی را وصّی و خدا را ولی
علی بد علی بد علی بُد علی
علی بُد علی بُد علی بد علی
امبر دو عالم شه نامدار
که دادش دادلدل و ذوالشقار که تا در غزا تسیغ آن شهسوار
برارد ز قوم خوارح دمار که بود آنکه اسلام کرد شکار؟
علی بّد علی بُد علی ند علی
علی ند علی بد علی ند علی
ترکیببندها و مسمّطها ۱ ۲۸۳
از آن پیش ای دل که یزدان پاک کند طینت آدم از آب و خاک
دهد روح را با جسد اشتراک نهد قسمت زندگی و ملاک
که بُد با محقد زیک نور پاک؟ بکوو مدارازکسی هیچ باک
علی بد علی بد علی ند علی
علی بد علی بد علی بد علی
ز بعد نبی غیر حیدر که بود؟ که بود احتیاجش به وی هر که بود
نسمایند؛ دین داور که بود؟ کشاینده بساب خیبر که بود؟
نسبی را وضی و برادر که بود؟ بر اسلامیان شاه و سرور که بود؟
علی بُد علی ند علی ند علی
علی بُد علی ند علی ند علی
علی دان امام زمین و زمسان ... که حکمش روان است برانس و جان
زنام علی جوی امن و امان شب و روز در اشکار و نسهان
چه اوراد. دارند کوبیان؛ چه گویند سکان هفت آسمان؟
علی بد علی بد علی ند علی
علی بد علی بد علی بُد علی
بر او خالق اسمان و زمین نا گوید و مدحت و آفرین
ستایشگرش سیّد مرسلین گدای [درش جبرئیل امین ]!
که با انبیا بود در ره قرین؟ بگاه بلاشان پناه و معین
علی بد علی بد علی بد علی
علی بٌد علی ند علی بد علی
محتّد که فسخر بسنی ادم است حبیب حق و اشرف عالم است
بر اسرار علم خدا محرم است ز تعظیم بر انبیا خاتم است
که نفس وی و همدم و هم دم است؟ که از خلق عالم به علم اعلم است؟
. هنن در خاص او جبرئیل» تنصحیح قیاسی.
۳۸۹۴
دیوان سلیمی تونی
علی ند علی بد علی بد علی
علی ند علی بد علی بد علی
اگر نام آن ثباه با احترام.. نبودی» نبودی ز کونین نام
چو فخر بشر بود خیر الانام از او کار اسلام و دين شد تمام
به قول نبی و به نض کلام . بگوکیست از بعد احمد امام؟
علی بد علی بد علی بد علی
علی بُد علی بد علی بد علی
سخن از علی گو به رغم حسود که بهتر از این نیست گفت و شنود
ببه غیر از خداوند حی ودود علی را کسی چون تواند ستود
به هر شذت و غم که رو مینمود در آن حال ورد محمّد چه بود؟
علی ند علی بد علی بد علی
علی ند علی ند علی بد علی
شه ملک دین حیدر صفدر است که او شهر علم نبی را در است
امام همدی شافع مسحشر است که بر امل حق ححت داور است؟
حز او کیست کاسلامیان را سر است؟ که مارا به خلد برین رهبر است؟
علی ند علی ند علی ند علی
علی ند علی بد علی بد علی
به راه علی گسر نداری تو روی نداری ز ایمان و اسلام بوی
چو شیطان طریق عداوت مپوی شعار نبی و ولی ساز خوی
روایی ز ضرب محبّت بجوی که تا سکه بر زر زنی خوش بگوی
علی ند علی بُد علی ند علی
علی بد علی ند علی بد علی
اگر پیرو شاه مردان شوی . بقینم که از اهل ایمان شوی
مبرّا ز شرک و ز طغیان شوی به محشر سزاوار غفران شوی
ترکیب بندها و مسمطها ۳۸۵
سوی صدر جنّت خرامان شوی . بگو تاکه ایمن ز نیران شوی
علی ند علی ند علی بد علی
علی بّد علی ند علی بد علی
قیامت که از حکم حی قدیم شود ظاهر آن روز هر خوف و بیم
محبان بمانند از آتش سلیم رسد مبغضان را عذابی عظیم
که حاکم بود بر جنان و جحیم؟ که بر اهل دین هر دو باشد قسیم؟
علی بسد علی ند علی بد علی
علی بد عسلی بد علی بد علی
هر آن کس که اهل سعادت بود بدین خانه او را ارادت بود
مرا ذکر آن شاه عادت بود که ذکرش کمال شهادت بود
چه چیز از محبّت زیادت بود؟ کدام اسم عین عبادت بود؟
علیبد علی بد علی ند علی
علی بّد علی ند علی ند علی
اشارت ز فرزند شه شد مرا که گفتم کلامی چنین جانفزا
بسیارم بدین خاندان الشجا ازآن جاست این نور فیض و صفا
به گوش دلم لاجرم این ندا . . رسد هر دم از لطف رب العلا
علی ند علی بد علی بد علی
علی ند علی بد علی بد علی
منم روز و شب چون سلیمی به جان ثسناگوی و ماج ایسن خاندان
ببه مداحی شاه بسته بیان بر این بگذرد عمرم اندر جهان
چو خواهد شدن از تنم جان روان درآن دم چسه گویم من ناتوان؟
علی بد علی بسد علی بد علی
علی بد علی بد عسلی بد علی
چواز خاک سر برزنم چون گیاه به رخساره داغ غلامی شاه
۲۸۶ دیوان سلیمی تونی
به سوی علی باشذم رو و راه بود حب او شافع و عذرخواه
گروهی که بخشد خداشان گناه چه گویند در عرصهٌ حشرگاه؟
۶
مخمس در مناقب ائه(ع)
به شکر و حمد حکیمی کنم اساس سخن که داد حکمت او انس روح را با تن
به مهر ال عبا ساخت جان ما روشن که نامشان ز شرف کرد ایزد ذوالمن
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
مرا به راه نحاتاند پنج تن رهیر که نافریده از آن پنج تن خدا بهتر
کسدام پسنج امینان ایسزد داور نسبی, ول و بستول و دو سبط پیغمیر
محمد و علی و فاطمه. حسین و حسن
هر آن چه خلق شد از صنع خالق اشیا زعرش وکرسی ولوح و قلم ز ارض وسما
نود آن همه الا طفیل آل عبا فراز عرش محید است ثبت این اسما:
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
از ان زمان که نه قالب نه روح پیدا بود همیشه نور نبی [و] ولی هویدا بود
به هر بلا و قضایی که انبیا را بود وسیلهشان به خدا اين بزرگ اسما بود:
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
ببه یرال عبا پبیش از ادم و عالم نسبود در حنرم کپریا کستی متحرم,
ترکیببندها و مسطها ۲۸۷
جک ونه توبة آدم قبول شد در دم چه گفت ادم خاکی در آن ملامت و غم؟
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
به خُبٍ پنج تن ایمن شوند از نیران کدام پنج تن؟ آنها که حضرت یزدان
تناو مد حتشان ذکر کرده در قران چه پنج تن؟ که ند جبرئیل سادسشان
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
کسی که بافته باشد ز امل حق ارشاد نبی و آل نبی را به جان بود منقاد
مرابه پنج نماز است پنج نام اوراد که آن نبی و دو سبط است ودختر وداماد
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
به راه چارده معصوم همست چون رویم به هیچ راه دگر غیر از این نمیپویم
نجات از نسبی و آل او هصمی جویم به صدق تا رمقی در تن است میگويم:
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
اکر چه نامة اعمال کردهايم سیاه ز نوع نوع مناهی و گونه کونه گناه
چو بردهايم به دنیا بدین شفیعان راه امید هست که باشندمان شفاعت خواه
محمد و علی و فاطمه». حسین و حسن
مرا مدایح قومیست ورد شام و صبوح که از مدایح ایشان همی فزاید روح
ی" مدح کسان را من از برای فتوح مرا بساند به دنیا و اخرت ممدوح
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
محبّت است سلیمی چو اصل ایمانم محب و چاکر و مولای ال عمرانم
در آن نفس که اجل بر لب آورد جانم ز بعد نام حق این اسمها همی خوانم
محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن
چو آوریم خدایا به سوی عقبی رو امیدوار به الطاف بینهایت تسو
به فضل عاقبت کار جمله ساز نکو به قرب و منزلت پنج فرق و ده گیسو
۱
در احوال قیامت و صور اسرافیل از تفسیر کلام اه و حدیث مصطفوی (ص)
آنکه بخشد جان و دل را فیض و نور
او بود جان بخش و هم او جان ستان
از عدم آورد مارا در وجود
آفسرید از خاک و سازد باز خاک
تاجزای خیر و شر بدهد تمام
بباد صلوات و درود بسی کران
ایین چنین فسرماید آن سلطان دین
کز کمال قدرت خود تا خدا
مسنتظر در زیر عرش استاده است
تاکه چون صبح قیامت بر دمد
آنرید آن صور بسهر وی اله
پس سه کرّت در دمد آن صور را
نفخه اوّل نطزع نانی صعق
نفخة ثالث بعث باشد بر انر
آن جنان باشد که امل روزگار
هست نام خالق بعث و نشور
هست حک مش بر همه جانها روان
پس عدم سازد دگر گویی نبود
ارد اندر خاک دیگر روح پاک
داد مارا وع-د؛ روز قیام
بر رسول و آل پاکش هر زمان
آن حبیب خاص رب الصالمین
خلق گردانسیده اسرافیل را
صور از آن دم بر دهان بنهاده است
حق کند فرمان و صور اندر دمد
طول آن مقدار پانصد ساله راه
وان سه نفخه باشد از خکم خدا
هست با فسول نسبی ایسن مستفق
در دمد در جان خلقان سر به سر
۳۹
عسالمی افتند در فسق و فساد
در رسد فرمان جتار احصد
کرت اوّل دمد نفخ فزع
هر که را آنبانگ نفخ آید به گوش
زلزله در عرص خاک اوف ند
اسمان شق گردد از وی سر به سر
تیره گردد طلعت خورشید و ماه
کوهها گردد به امر ذو الجلال
بحرها از موج پر طوفان شود
اسمانها هم چو ابر اندر هوا
اخستران ریسزان شوند از اسمان
مادر از فرزند دارد دست باز
گر برادر ور پدر زان رستخیز
کودکان گشته ز مادر ناامید
بباز اسرافیل را فرمان رسد
تادمد نفخ دوم از زیر عرش
هیبت آن خلق را بسی جان کند
تاکه جان جبریل و میکائیل را
بازاز حکسم خدای غیبدان
از فراز عرش تا تحت الشرای
آنکه بر وی مرگ نبود ذات اوست
از وحوش و از طیور و انس و جان
اد آزگه ابر بارد زآن غمام
پس به قدرت خالق جان افرین
دیوان سلیمی تونی
هیچ کس نارد ز امر و نهی باد
تاکه اسرافیل صور اندر دمد
کز نهیب افتند خلقان در جزع
از سرش برد تمامی عفل و هوش
غلفله در سطح افلاک اوفتد
وز نسهیب آن زمسین زیر و زبر
اخستران تساریک گردند و سیاه
در هوا سایر و یرت الجبال
هم چو کشتیها زمین جنبان شود
پباره پاره میشود از هم جدا
ظلمت و طوفان فرو گیرد جهان
کسودک از مادر نماید احتراز
جمله را باشد ز همم رو در گریز
جمله را از وهم موی سر سفید
وان نْدا از حضرت بزدان رسد
کز نهیب آن بلرزد عرش و فرش
پس به عزرائیل حق فرمان کند
قبض سازد وازگه اسرافیل را
قبض سازد جان خود را هم روان
کس نماند زنده حز ذات خدای
زانکه حی لا بموت اثبات اوست
یج جانداری نماند در جهان
مستصل باران چسهل روز تمام
مالک ملک و ملایک اجمعين ,
ولا یتنامهها و مثنو یها
1
زنده سازد بساز اسرافیل را
مفت شاخ آن صور را بدهد اله
جمله جانهای ملایک را خدای
در دوم جننهای جسمله انسیا
جان شهدا از جسمیع صالحین
شاخ پنجم جای جان جنیان
روح حیوانات و. وحش و طیر و دد
چون شود بر هفت شاخ این روحها
تادمدیک نفخ در صور آن چنان
از بیط خاک تا هفتم سما
روحسهای مومنان نزدیک و دور
روحصهای کافران کشسته تسباه
پس به فرمان حکیم ذو المنن
جملة جانها به امربی نیاز
باشد اندر طرفة الصین این همه
ال آن کاو سر بر ارد از تراب
باشد آن سلطان خضیل انا
با براق آید به پیشش جبرئیل
حلهها در پسوشد و گردد سوار
پیش پیش وی امیر المومنین
او ببود حسامل لوای حسمد را
آن لوا واسعتر از شسمس و قسمر
آل و اولاد رسول کسردگار
جسمله اصحاب رسول و پپروان
صور بر دارد به فرمان خدا
دوری هر شاخ پانصد ساله راه
الا سازد نخستین شاخ جای
در سسوم ارواح خسیل اولیا
وان صئیقان بسود در چسارمین
کافران را در ششم باشد مکان
بباشد اندر هفتم از حکم احد
جسمع اسراف یل را اند ن دا
کز وی آن جانها برون برد روان
روحها پزند در روی صوا
بر متال شمعها بسخشند نور
از ضلالت جمله تاریک و سیاه
آورندارواح رو سسوی بسدن
سوی قالبهای خود گردند باز
آن چه شد مذکور و صد چندین همه
بارخضی تسابندهتر از آفستاب
صدر و بدر هر دو عالم مصطفی
حسهها آورده از رب جسلیل
در رکابش از ملایک صد هزار
آن وصی نسفس خیر المرسلین
مسیبرد در پیش شاه انسبیا
از علو افراشته بر عرش سر
هممره وی سر یمین و بر یسار
ببسرطریق خویشتن از پسی روان
۳۹۳
۳۹۳
بسا جسمیع انسبیای مب رسلین
تا بدان موقف که باشد حشر گاه
مومنان ممتاز باشند آن زمان
حشر خسلقی باشد آن روز جزا
صنف اوّل را بر انگپزند کسور
صسنف ئالت را زبانها از دمان
صسنف رابسع را ز قطران حامهها
صنف خامس مسخ از عصیان همه
صنف سادس جمله چون بوزینگان
صنف سابع همچو مستان خراب
صنف نامن را بود نقصی چنان
صنف تاسم راز قهر ذو المسنن
صسنف عاشر را بود روا سیاه
آید این ده صنف راز اعمال خویش
بش نو از قسول نی اف_عالشان
صنف اوّل را که در روز شمار
فاضیانی دان که زانها دبدهاند
آن جماعت هم که قران خواندهاند
صنف ثانی را که کنگ و کر به جای
معجبان باشند در کردار خویش
صنف ثالث کز دهانهاشان زبان
عالمانی دان که نبودشان عمل
صنف رابع را که از قطران بود
امل کبر و فخر باشند آن گسروه
جمله خساق اژلیسن و آخرین
حجمله و آبند از حکم اله
از گس روه کافران و مشرکان
رده اصناف از حدیت مصطفی
صنف ثانی گنگ و کر باشند و عور
امده بسیرون رسیده» تا میان
باشد اندر بر چوزاتش دامها
حشرشان بر صورت خوکان همه
وز قفاشان آمده بسیرون زبان
سرنگون افستان و خیزان بی شراب
کاهل محشر حمله تنگ آبند از ان
دسستها پاها بسریده از بسدن
جمله سر در پیش از شرم گناه
آن گرفتاری و رسوایی به پیش
تب بگویم شمهای از حالشان
کور گردانند حشر ای هسوشیار
حکم ناحق کرده آن ورزیدهاند
کرده تشرک و در ضلالت ماندهاند
پهلوی کوران رود ارد خسدای
از جهالت کرده ضایم کار خویش
اوفسستد بسیرون و میخایند آن
از خلاف قول خویش اندر خلل
جامهها کاندر بر ابشان نود
گردثان آتش گرفته کوه کوه
ولایتنامهها و مثتویها
صنف خامس کان همه خوکان ندند
آن خسان را دان که همتشان مدام
وان کسانی هم که ایشان از صلات
صنف سادس جمله چون بوزینگان
خائنان بساشند و بیدینان همه
صنف سابع را که مست او بی خبر
ان خسن دون ربا خواران بود
صنف نامن را که گند و سفشان
زانیان باشند استاده مدام
صنف تاسع را که نبود دست و پای
بساشد آن قومی کز ایشان بی سبب
صنف عاشر را که اندر حشر گاه
جمله خماران بُدند آن قوم دون
صنفها باشند از این گونه بسی
هر کسی با حال خود در ماندهای
جون بر اید نامه اعمال خلق
در موازین آورند اعمالشان
پس ز خیر و شبر جزای هر عمل
فسرقهای یسابند جسنات و سریر
کافران هر دم بر ارند از عذاب
مومنان را انسدر ان ساعت ن دا
عاصیان باشند از کردار خویش
انبیا از خوف بیم آشفته حال
جز حبیب اه که گوید امستی
بی نصیب از صورت انسان بدند
نیست جز بر رشوت و اکل حرام
قاصرند و مسانع امسر زکات
کز قفاهاشان برون اید زبان
وز پسی مردم سخنچینان همه
سر بود از زیسر و پساها از زیسر
جمله امل دوزخ و نیران بود
در قیامت کاو بود مردار سان
در ی لذات و شسهوات سرام
قدرت جنبش نباشدشان ز جسای
منیرسد هسمسایه را رنسج و تسعب
کشت باند از گنه روهاسیاه
رفسته بسی توبه از این دنیا برون
مبتلای کرد: خود هر کسی
عاجز و حیران و مضطر ماندهای
یک به یک روشن شود افعال خلق
انسچه صادر کشته از افمالشان
خلق را بدهند بی تقص و خلل
وز دگر جانب فسریقاً فسی السعیر
نالهٌ بسالستنی کنث اسراب
ابش روا بسالحتة داز خدا
در خجالت جمله سرها مانده پیش
جمله را ننفسی بود از حسق سوال
در چسنان حسالت ز عالی هسمتی
۳۹۵
۳۹۶
میچ کس را جز رسول الله و آل
کیسوان عسنبرین بر کف نهد
پس بر ارد دست وید ای اله
وعده فسرمودی مرا در والشحی
کز عطای من شوی راضی و شاد
این زمان از حضرتت دارم رجا
ا فمسستان عساصيم را ای کسریم
آن دعا فی الحال گردد مستجاب
کای حبیب ما دلت غمگین چراست؟
بهرامّت دل چنین غمگین مدار
هر که خواهی ز امتان خویشتن
جمله را ببخشيم ای سید به تو
غیر آنهاکز تو بر گردیدهاند
جای ایشان تاابد باشد درک
وان کسان کایشان ابا ننمودهاند
گر زکوه اف زون بودشان سیّئات
پس همین ای مصطفای مجتبی
جرم جمله عاصیان را از کرم
تادر؛ گر مفلسان طاعتیم
زین عقوبتها که ما را هست پیش
بر لب آن ساعت که اید جان ما
چون به زندان لحد گردیم اسیر
جان ماراده به فضلت ای احد
اندر آن ساعت که اسرافیل ضور
دیوان سلیمی تونی
از شفاعت دم زدن نبود مجال
وازگهی صیت شفاعت در دهد
رحسم کین بر امتان پر گناه
کز شفاعت بدهمت چندان عطا
هر چه خواهی گرددت حاصل مراد
ک زکرم آن وعده فرمایی وفا
رستگاری ببخش از نار جحیم
در رسد از حسق خطاب مستطاب
وعده ما چون همه حق است و راست
ماتورابر جمله دادیم اختیار
از کبیر و از صغیر و مرد و زن
کز عطای ما شوی راضی بو
با تووآل تسو کین ورزیدهاند
دوستدار ام ل بیتت بوههاند
بخشم ایشان را به حبٌ تو نجات
کو شفاعت خواه باشد خلق را
بخشد و جرم سلیمی نیز هم
جون محب مصطفی و عترتیم
بگذران سالم به لطف و فضل خویش
در امان خویش دار ایمانِ ما
بباسوال منکر و هول نکیر
انس با تسلقین خسختهای خود
در دمد ای خالق بعث النشور ,
ولایتنامهها و مشلویها
چون به محشر نامهها پزان شود
شاد و سالم رو سفید و جسم پاک
نامه مارا به دست راست بسخش
چون به میزان از گناه و از صواب
گرجه مارا طاعتی نبود گران
اندر ان دم کز صراط تندو تبز
بگذران مارا سلامت زان صراط
چون مطیعان را به جنات النعیم
خواندن آن خاق را فرمان شود
از کرم مارا برانگیزان ز خاک
گر بود جرمی به این درخواست بخش
ذزه و مفال اد در حساب
خساق را نسبود ره و روی گسریز
در بساط قرب ره ده با نشاط
در متام قرب گردانی مسقیم
۳۱۹۷
حشر ماکن اندر آن عالی مقام
ببارسول و آل پاکش والسلام
۳
ولایتنامة امیر المژ منین (ع)
مد ی حد حضرت معود را
پادشاه ملک و عدل و دیسن و داد
در سسیاهی آب حیوان افرید
شش ز نامش دست سبریده درست
داد مارا پبیشوای جون رسول ۱
مسفتدایی چون امیرالموّمنین
مسعجزات سیکران بسر دست وی
بشنو این مسعجز ز اخبار صحیح
اصسیغ نساته راوی امین
داشت روزی با گروهی خاص و عام
تاکه آوردند رو جمعی کثیر
خالق هر شی و هر موجود را
کافرید از صنم نور اندر سواد
در مناهی نور ایسمان آفرید
زو درستی یافتبیشک هر چه حست
صاحب و هم حاکم رد و قبول
حتالله نفس خیرالم رسلین
کرد ظاهر ان علیم کل شی
تا ببینی خخت و برهان صریح
گفت مولایم امیرالموّمنین
در درون مسحد کوفه متام
بیش آن شاه از صغیر و از کبیر
۳۹۸
اسودی را دست سسته بر قفا
۳ صه دزدی آن مردسساه
شاه با وی گفت کای اسپود بگوی
شاه گفتش آن چه دزدیدی به زر
گفت افزونتر بود از دانگ و نیم
تاسه کرت کرد شاه از وی سوال
گفت میباید بریدش دست راست
خکم کرد آن حاکم نار و جنان
پس گرفت ان دست ببریده سیاه
میشد و از دست او خون میچکید
گفت دستت را که ببرید ای جوان
آن ولی حسق وصسی مسصطفی
سح عرفان خضازن علم اله
ابسن عم مسصطفی زوج بستول
ش.ه مردان باب شیر و شبر
افنتتاب آسسمان اما
اعسلم و اعسدل ام پرالمسومنین
آزکه هست از کم جبار جهان
گفت عبدالله کهای نسیکو نهاه
دست تو ببریده زینسان مرتضی
گفت اسود تا مرا حان در تن است
چون نگویم مدح آن شاه جلیل
حَبٍ او بسا جان من آمسیختست
دیوان سلیمی تونی
انسدر آوردنسد پسیش مسرتضی
عرض کردند آن جماعت پیش شاه
نام خویش و دزدی خود رو به روی
کسردهام دزدی بسلی یبا بسوالحسین
دانگ و نیم ارزد بگو با بسیشتر
قسیمت دزدیسده یسا شاه ریم
معترف شد اسود صادق ممال
نصض فران فاقطعوا حکم خداست
دست وی کردند فطع اندر زمان
در دگر دست و برفت از پیش شاه
در رهش عبدالنه کوا بسدید
کفت مولایم امیر مومنان
جاک دیسن شافع روز جزا
در دو عسالم اهسل ایسمان را پناه
نتاصر دین» حافظ شرع رسول
شیر یزدان صاحب تسیغ دو سر
ماه مهر افروز ببرج هل آتی
افضل و اک مل امامالمستَقین
بسر پسری و آدمی حکسمش روان
من نسدیدم مسثل تو پاک اعتقاد
ایسن همه میگوییش مدح و ثنا
مدح شاهاولیب ورد من است
کش بسود مسادح خندا و جسبرئیل
دست قدرت ایسن چنینم ریختست
ولایتنامهها و مثنویها
گر به حق ببرید دستم آن امیر
رفت عبدالله کها پیش شاه
کریه آمدشا را گفتا بسقین
کس میان دوستان ماود
ور کنندش پاره پاره بهر ما
در مان دشسمنان ماعدو
هر زمان سازد زیادت دشمنی
مرتضی آنگه به شهزاده حسن
رفت آورد آن نکسو اقسبال را
شاه با وی گفت کای اسود تو را
کگفت ای من جاکر درگاه تو
از عسذاب دوزخم دادی خسلاص
چون شنای نو نگویم! با اسام
گفت شاهش دستت ای اسود بیار
دست بسریده سه دست شاه داد
رو بسه سوی قبله از بعد نماز
کرد آغاز دعاآن نور حق
کس نسمیدانست آن حرز و دعا
چون دعا گوید امیرالمومنین
از چجنان لفشسظ و خطاب مستطاب
حضرت شه شد چو فارغ از دعا
" گشته بودآن دست ببریده درست
مسومنان گفتند صلوات و سلام
بت کردند این ولایت در کتاب
یبافتم آزادی از نار و سسعیر
یک به یک بر گفت قول آن سیاه
هست شرط دوسستی ما جنین
کز قضا صد تیغش ار بر سر رسد
زو نگرده دوسستی ما جدا
هست کش کر شهد ریسزی در گلو
آن لین مرتد دیسن نسبی
کفت اسود را بسیاور پسیش من
آن ممایون بخت فرخفال را
دست بسبریدم تسو میگویی دعا
صد هزاران جان فدای راه تو
بسندهام مسن از هسواداران خاص
خواندهام چون در حدیث و در کلام
تسابسبینی قدرت پسروردگار
شاه بسستاند و به آن مسوضع نهاد
بباخدای خویش در پیوست راز
در حسفیقت ناظر و منظور حسق
لیک آمسسین مسیشنیدند از هوا
وانگسهی امین کند روح الامین
آن دعابیشک کند حق مستحاب
ببرگرفت,از دست آن اسود ردا
از دای شاه بسهتر از نخست
بارسول اه و برال کرام
تابودباقی الی یسومالحساب
۳۹۹
۳۰ ۰
ای که بهردانگ ونیم از حرص و آز
دست حرص و از سارق را بر
ور همی خواهی ز جمله سیثات
دوستی مرتضی کن اختیار
دیوان سلیمی تونی
میکنی از مر طرفدستت دراز
تساشوی از حملا افاق خر
زو برای رستگاری و نسجات
تا که گردی در دو عالم ر ستگار
چون سلیمی خاک آن درگاه باش
دوستدار دوستان شاه بماش
۳
ولایت نامه در ولادت امیرالمژمنین علی (ع)
آزکه او را والد و مولود نسیست
واحصدی بی مثل و پیوند و احد
صورتی کاو سازد از یک مشت خاک
در تسن خاکی ما جان آفرید
تسانماید جمله را راه نسجات
داد مارا رهمبری چون مصطفی
مس تدای جون امسیرالموّمنین
کوش کن مولود آن خیر البشر
این روایت هست از جابر عیان
از حبب اله رسول ذوالحلال
کفت یبا جابر سوال الحسق مرا
کان پس از من بود بر رسم مسیح
پیش از آدم مسّت پانصد هزار
از کرافت حسق یکی نور آفرید
بودان نور مسن و نور علی
غیرذات حضرت معبود نسیست
وصف ذاتش قل هو اله احد
صورتی کاو بسخشد او را روح پاک
جان برای علم و عرفان آفرید
دفنع گردانسد ز جمله سیّثات
هبادی دین. شافع روز جا
آن وی نسفس خسیر المرسلین
تساببینی قدرت حسق راانر
ایین چنین گوید که در بهتر زمان
کردم از مولود شیر حسق. سوال
معیکنی از ارف مولودها
حصال آن مولود را گویم صسریح
سبال بسود ای جابر از روی شمار
کز طفیل آن دو عالم شد پسدید
کامد از وی هنم نبی و هم ولی
ولاایتنامهها و مثنویها
روز و شب تسسبیح و تسحمید خدا
خلقت ادم چو کرد ایزد ز خاک
ممچنان ز اصلاب پاکان بی دغا
تابه ضلب پاک عبدالم طلب
بعد از [آن] نور پاک از ضلب وی
نیمهای زان نسور عسبداله یسافت
من ز عبدالله به بطن آمنه
از پس نه ماه چون گشتم عیان
پس ز بسوطالب علی نور احد
پیش از ان کز ضصلب بوطالب. علی
عابدی از اولیای روزگکار
مدذت عمرش صد و هشتاد سال
در جمیع مر خود آن پاک دین
تاکه بنماید بدان عابد خدا
خواست این حاجت جو از حق ان سعید
دید او را عاید و تسعظیم کرد
گفت باوی کای ول خوب روی
گفت هست از تهامه بی خلاف
از کدامین قوم گفت ای با حسب
پر چون نام بنی هاشم شنود
گفت مت آن خدایی را که داد
مزده ای بوطالب فرخنده رای
کز تو فرزندی پدید آید ز غیب
چونکه اندر وی رسی ای نیک نام
۳۰
ببس وداز راه عسبادت ورد ما
نور ما را ساخت جاء آن ضلب پاک
بود باارحام پاکان نقل ما
ببودان نور مقذس مسنقلب
شلد دو نیم از قدرت جبّار حی
نیمهای با صلب بوطالب شتافت
ام دم کاو بود پاک و موّمنه
گشت از مولود من روشن جهان
شد به بطن فاطمه بنت اسد
اد اندر بسطن مادر آن ولی
کش همه وقتی عبادت بود کار
روز و شب در ذکر و فکر ذوالجلال
خواست یک حاجت ز رب العالمين
یک وی خویش را از اولیا
پیش وی فی الحال بوطالب رسید
بسرادای شکسر حسق تقدیم کرد
از کجایی حال خود با من بگوی
در نسب میپرس از عسبد المستاف
گفت دارم از بسنی هاشم نسب
دست وی بسوسید و بسیارش ستود
آن چه ب دنم تصود بر وجه مراد
کین چنین الهامم آمد از خدای
کسوولی حسق بود بیشک و ریب
گ و که مُشرم گفت بسیارت سلام
۳ دیوان سلیمی تونی
آنگسهی بر گو گواهی میدهد
ند خاص رسوش مصطفاست
تسووصی اویی و قبایم مفام
بعد تسو بساشد ما اولاد تسو
گفت بوطالب که برهانی بر این
گفت عابد هر چه میخواهی بخواه
گفت میخواهم طعامی از بهشت
مرد عاید گشت مشغول دعا
یک طبق انگور و انجیر و انار
شاد شد بوطالب و چیزی از آن
میوهءٌ جنت چو خورد از لطف حی
همم در آن شب با حسلال خنویشتن
چون به جیدر مادرش شد باردار
اوفتاد ان_در مه حازلزله
زان زلازل کوه اسر چه میشکافت
سبوی کسوه بسوقبیس از مکه روی
شس زسادت زلزله در کوهسار
پیش بسوطالب به فریاد آامدند
نیست مارا طافت این ترس و بیم
گفت ابوطالب که امری نو پدید
آفسریده یک ولسی خویش را
او وصستی نسفس پسیغمبر بسود
گر به وی ایمان نبارید این زمان
بر خداوندی که فرد است و احد
آن نسبی کاو خستم جمله اننبیاست
بر جمیع انس و جن باشی امام
بازده نرزند بباارضاد تسو
از تو خواهم تا مرا گردد یقین
تسابه تسوبنمایم از فضل اله
تسا که حاضر گردد ای نیکو سرشت
در زمان از قفدرت صنم خدا
کشت حساضر پیش آن صدر کبار
خورد و چیزی بر گرفت و شد روان
نطفهای شد پاک اندر صلب وی
جسمع شد آن صدر و بدر انسجمن
بسد زمین از هسیبت او بی قرار
امل مه در خسروش و له
شد ز خوف آن پریشان تلخ عیش
جمله آوردند اندر گفت و گوی
امل مکه گشته بی صبر و قرار
جمله گفتند ای امسیر ارجمند
چارهای کسن اندر اینن کار عسظیم
آمده است از خالق عرش مسجید
کوبسود شاه جسمیع اولیسا
سسوی جسنت خلق را رهبر بود
هیچ افت ره بسه بسوطالب نسیافت
زین حسوادث کس نمییابد امانم
ولا یثنامهها و مثتویها
جمله شان گفتند کای اصل اصول
آن جه دادی زین ولی مارا نشان
از خدادر خواه تا این ابستلا
چون ابسوطالب به گکریه در فتاد
بسر زبان میراند الفاظی ریب
چون دعا کرد آن ولی پاک دیسن
آن دعا کسردند و شبت انسدر زمان
هر که را بد حاجتی از شیخ و شاب
فصه مولود شا اولا
مادر وی فاطمه بسنتِ اسد
روز و شب در بطن مادر مرتضی
مادرش را درد زادن چسون گکرفت
گفت ابسوطالب اجازت میدهی
کاندر این زادن تسو را ساری کنند
ناطمه کفتا بسلی باشد روا
ماتفی گفتش به جای خود نشین
دست ناپا کان نمیخواهد خسدای
فاطمه گفتا که با خیر الانام
رفت یک سر تادر کعبه رسید
دید در را بسسته او با رنج و درد
گفت یارب هست ایمانم بسه تو
حق ذات پاک تسوای لم یسزل
حسق جمم انبیای مرسلین
۳۰۳
ما همه کردیم دیسن او قبول
بگرویدیم از سر طساعت بدان
دنم سازد از تنهامهای نتا
رو بسه کسعبه دسستها را پسرگشاد
کس نمیدانست آن اشسظ عسصب
بافت تسکسینی ز جنبیدن زمین
خود نمیدانست کس معنی آن
آن دعا میخواند میشد مستجاب
بشسنواکنون تسا کسنم شسرحش ادا
حامله جون شد به فرمان احصد
بسود با بیج و تسحسد خدا
حال» آن حالی به بوطالب بگفت
تادهصم جمع زنان را آگهی
واندر این کارت سبکباری کنند
در زمآن برخاست بوطالب ز جا
هست حق را حکمت و سری در این
باولی وی رسد ای نسیک رای
میروم من جانب بیت الحرام
وز سستوه آن نسیارست آرمسید
روی از انجا سوی زکن کعبه کرد
دردمس نار سسویت آوردیسم رو
کان بود بی مسثل و بی شبه و بدل
مسادیان و سالکان راه دیین
حسق این طفلی که دارم در شکسم
۳۰۴ دیوان سلیمی تونی
گرولی توست بر خلقان امام
ک زکرم اسان کنی ایسن درد را
و اندر این خانه مرا بنمای راه
این چنین گوید خبر ابسن قصیب
فاطمه کرد این دعا دیدم عیان
در درون کعبه شد آن محترم
سعی و جد کردیم ما از حد به در
شد بقین کان نیست ح کار خدا
تاز چشم خلق باشد وی نهان
در شب جمعه که از حکم اله
گشت نسورانی به غایت آسمان
امل مکه اندر آن حیران شدند
خواب از شادی اسوطالب گذاشت
گرد بر میگشت تاوقت سحر
کی خلایق مسر شما را مزده باد
رو. ولی حضرت یسزدان نمود
گشت طالع کوکب نیک اختری
ناصر دیسن خضدا گشت آشکار
آن وصیی نسفس خیر المرسلین
آن محند کیش پیغمبر خصال
آزکه باشد مومنان را زیب و زین
آنکه زو مومن شود روشن بصر
آنکه باشد مادی راه نحات
ازکه باشد کاشف علم الیسقین
بر من ای هر درد را از تو دوا
چون ندارم جز به سوی تو پناه
کین ندااز عسالم اسرار یب
شد گشاده ز کن کعبه در زمان
بامم امد بازدیوار حرم
تا ودبگشاده نگشایید در
کی رسد بر کار حق چون و چرا
ند سه روز آن درب بسته همچنان
روز آن خواهد بود مسولود شاه
شد مسضاعف نورهای اختران
واله ان_در قدرت سسحان شدند
آن شب اندر شکر بزدان زنده داشت
خسلق را میداد از آن مسعنی خنبر
خجت حق گشت ظاهر بر مراد
سر همه عالم در رحمت کشود
کز شرف مهر است و ماهش مشتری
ازکه کار شرع از او بابد قرار
آن ولی خاص رت العسالمین
آن بر اندازند؛ کفر و ضلال
وانکه باشد عابدان را نور عین
آزکه زو گردد منافق کور و کر
آزکه سازد محو حتّش سیئات
ازکه بدعتها بسراندازد ز دیسن
ولایتنامهها و مثنویها
چوزنکه آن مهر ولایت بی حجاب
عالم از انوار او روشن شود
هم بدینسان ز اوّل شب تا به روز
بشسنو اکسنون از ره عسلم و خرد
حق چوزکن کعبه بهر وی کشاد
بساهم آمد» رکن کعبه در نسفس
تاز چشم خلق باشد وی نسهان
روز ارم شد در کعبه چو باز
دید طفلی اوفتاده در سجود
چار زن از امسر حکسم داوری
حصامههاشان از ستبرق وز حریر
زاد از مادر ممان دم مسر نضی
انهد آن لا الهاش بر زبان
بر خسدا ییعنی گواهی میدهم
مسصطفای مسجتبی هستش رسول
من وصسبی و نایب پسپخمبرم
شبد نسبوت ختم بر خیر الانام
یر من نبود وصیی مصطفا
شاه مردان صفدر میدان منم
دیین و ایمان را ببه من باشد کمال
ایین چنین گوید ابوطالب که من
بس عصجب در حصالت او مانده ام
کرد چون در روی طفل آن زن نگاه
چیست برگو شرح حال باب من
۳۰۵
رخ نسماید صسبحدم چون افستاب
هم زمین هم آسمان گلشن شود
گفت ابوطالب حدیث دلفروز
شرح حال فاطمه بنت اسد
در حسرم پس یافت ره آن پاکزاد
در نسمیپارست کسردن بساز کس
بد سه روز آن درب بسته همچنان
شش درون بوطالب از راه نسیاز
با خدای خویش در گفت و شنود
امد با فاطمه در یاوری
بسوی ایشان خوشتر از مشک و عبیر
در مناجات و تکلم باخضدا
گفت الا الّه را از بعد آن
کسویکی باشد ندارد مثل هم
قاضی دین» صاحب رد و قسبول
حسخت ناطق ولق داورم
او وصیّت را کسند بسر من تسمام
نام من گویند خیر الاوصیا
شیر یزدان قدرت سبحان منم
کفر و شرک از تسیغ من یابد زوال
طفل را دم چوباحق در سخن
در کسنارش یک زنش بنشانده ام
طفل گفتش السلام ای انا
کطفت هست انسدر سیم ذوالمنن
2 ۳۰ دیوان سلیمی تونی
جون اب وطالب شنید این از پبسر
گ._فت آری لیک آدم ز ابستدا
وین زن وی هست جوا مدرم
جون به بوطالب پسر گفت این خبر
طفل چون کرد آن سخن را اشکار
بسود ذاتی همرهش از مشک خام
دید رویش طفل همچون گل شکفت
زن جوابش داد و پسرسیدش پسسر
گفت عمّت هست در ناز و نعیم
گفت با آن طفل بوطالب که کیست؟
گفت عتم عیسی پاکیزه خوست
پس در او مالید زن طیبی که داشت
آن زن دیکر ستاند از مسریمش
گفت ابوطالب که باید ختنه کرد
گفت مریم هست این معنی پدید
پاک زادهست و مسطیر مادرش
او نخواهد سختی آهنن کشید
از وف ات مصطفی خیرالانام
کین ولی اه را ان در نسماز
در زمین و آسمان افتد خروش
کفت ابوطالب که باشد قاتلش؟
گفت مللعونی بود خصم خدا
ابین ملجم نام آن مسلعون بود
متن: مادرش. تصحیح فیاسی.
گفت آخر من تسورا هستم پدر
همم پدر باشد توراو هم مرا
کز بهشت آمد که باشد شمحورم
در ردای خسود کشسید از شرم سبر
آن زن دیسر گرفتش در کسنار
کز نسیمش تازه گردیدی مشام
السلام عسلیک یا اختاه گفت
کز عم من گوی ای خواهر خبر
گفته بسیاری سلامت آن سلیم
عم توو خواهرت رانام چیست؟
مسادر وی آنکه مریم نام اوست
هم بسدان آیسین و ترتیبی که داشت
در حریر پاک پیچید آن دمش
این دمش تا کم رسد رین رنج و درد
ایسزد او را خستنه کرده افرید
پاک از دنا برد همم یاورش"
غیر از آن ضربت کز او گردد شهید
باشد آن دم رفسته سی سال تسمام
بر سر آید ضرب تیغ جان گداز
بحرها ایند از طوفان به جوش
جون دهد بر قستل او باری دلش
بدترین خساق» اشسقی الاشقیا
شر وی از جمله خلق افزون بود
ولا یتنامهها و مثنویها
:
هست دوزخ مسکسسن و مأوای او
این سخن چون گفت. بوطالب شنید
گفت ابوطالب که نام آن دو زن
حضرت حق طفل را الهام داد
گفت باوی بشنواز من ای پسدر
آسیه بود آن یکسی دیگر سبین
طفل چون از خکم حی ذوالمنن
فناطمه امد پسررا بسرگرفت
خواست تابیرون رود آن پا کزاد
گفت هست ای فاطمه بنت ولی
رتناالا علاست ابزد را وناق
او دهد تسقویت اسلام و دین
او کند لات و بل را سرنگسون
او رود بر بسام کسعبه سرفراز
او ب ود شاه و امیر مسومنان
بر همه کفار غسالب او بود
اوست در معنی پسین انسبیا
او ود حلال حسمله مشکلات
او رساند خسلق را آمید و سیم
او ود در عسرصه روز شمار
اصل ایمان» دوستی او بود
ای خوش آنکس کش بود مولا و دوست
وسل بر آنکس که باشد دشمنش
این کرامتها چواز حی ودود
۳۰۷
بساعذاب جاودانی جای او
آن زن ان گشستند در دم نساپدید
کباش زیشان کردمی مسعلوم من
تسافصحانه زان را بسرگشاد
تسابگویم نام آن دو زن دگر
مادر موسی عمران چارمین
با ابوطالب بیان کرد این سخن
از درون کعبه راه در گکسرفت
ماتفی نزدیک وی اواز داد
نام او را نه به امر حق علی
نسام او از نسام خود کرد اشتقاق
او بود متاع کفر و شرک و کین
او کند از کعبه بستها را نگون
آفکارا او کند بسانگ نسماز
او بود فسرمانروای انس و جنان
مس ظهر کل عسجایب او بود
او بود نفس و وصی مصطفا
او ود فرماندة ال نحات
او برد سنوی صراط المستقيم
سساقی کسور» قستیم خلد و نار
مومن آن بباشد که ایسنش خو بود
بی شک و بی شبهه اهل جئت اوست
در درک باشد هممیشه مسک نش
۳
ت
فاطمه در جق این جود شنود
۳۰۸ دیوان سلیمی تونی
پس علی را بادو دست خود روان
از زنسان مکه آنجا صف به صف
فسخردارم بر زنسان مسن بسیشتر
کر خدا آسیه را از ترس و بیم
در درون کسعبه مین کردم نماز
وقت زادن مریم پسباکیزه خوی
هاتفی گفتش که ای با رنج و درد
وقت وضع حمل با چندان الم
کعبه را آن لحظه گر در بسته بود
تادرون رفتم به فرمان خدا
کعبه کْز بیت المقدس بهتر است
پس مرا بر مادری عیسی شرف
بنت عمران را اگر چه بی تعب
بسحر من در کعبه کرد ایسزد روان
ایسن همه از پسمن فرزندم علیست
این کرامتها همه از ذات اوست
اوست فسیض عسالم و نور اله
ذات او از نور حق امد پد ید
اوست کاندر بسطن مادر کرد ادا
اوست کاندر کعبه از مادر بزاد
او ب ود اس لامیان را مسلتجا
او بسود مشکیل گشای انس و جن
او بود بعد رسول الله امین
از حسرم اورد بیرون شادمان
پیش وی میآمدند از هر طرف
نسیست فضل من کسی را از شما
هم به نسبت. هم به پاکن گهر
در خلا جا کرد طاعت دل سقیم
عرضه کردم با خدای خود نیاز
چون سوی بیت المقدس کرد روی
نیست این جای ولادت بازگرد
بر در کعبه شدم من نیز هم
زکن کعبه بهر من از هم کشود
یسافتم انسدر ریم کسعبه جا
جای من شد وین ز فضل داور است
میرسد از ب من ذات ان خلف
از درخت خشک پسیدا شد رطب
مسوههای جت و خوردم از آن
کو پیمبر را وصی. حق را ولی است
وین فضایل سر به سر انبات اوست
او بود بر لشکر استلام شاه
همردو عالم حق. طفیلش آفرید
روز و شب تسسبیح و تسحمید خدا
درگه زادن شهادت کرد باد
او بسود بر ال اسمان مقتدا
او ببود معجز نمای انس و جن
برع وم اژلین و اخرین
ولایتنامهها و مثنویها
۰
بر همه کار الب او بود
فاطمه فضل علی را چون بخواند
شد علی خندان چوگل اندر چمن
گکفت باس یدز راه احسترام
حق یکی هست و برانم من گواه
سید کونین و سلطان رسل
من به حکم حق تو را هستم وصی
بعد من از حکم حی لاینام
این سخن چون مصطفی را طفل گفت
داد پس سید سلامش را جسواب
کی مسبارک مقدم فرخنده رای
گرچه موسی را به تقدیر قدیر
تومسرادر دین و دنیاای اخضی
بر سر اسلامیان باشی تو تساج
حق.» تورا خوانده امیرالمومنین
هر که بعد از من تو را دارد امام
دستصابکشاد بر درگاه حی
هر که باشد. یعنی او را دوستدار
آکه دارد دشمنش از بغض و کین
نصرتش ده هر که باشد ناصرش
سم بسروی هر که او دارد روا
این دعا چون گفت سید ز اعتقاد
صال مولود علی شاه عرب
این ولادت کش نسبود الحسق بدیل
۳۹
مسظهر کل عسجایب او بود
در نار مسصطفی او را ناند
با رسول اله آمد در سخن
السلام علیک یاخیرالانام
تورسول و بسندة؟ خاص اله
پیشوای خق و منادی سسبل
چاکر و مولای خدمت یانبی
پ.زده فرزند باشندم امام
از مقالات علی جون گل شکفت
کرد باان شه خطاب مستطاب
هست ذات پاک تو لطف خدای
بود هارون هم برادر هم وزیر
همم وزیر و هم برادر هم وصی
از توگیرد شرع و دیسن من رواج
من تورا گویم امام الستقین
هست بسی شک جای او دارالسلام
وال من والاه گفت از بسهر وی
از کرم یارب تواو را دوست دار
دشمنش باشی تودر دنیا و دین
باد در خئلان عسدوی کافرش
از عدذاب و لمنتش فرما جزا
بسوسه بر روی عسلی داد از وداد
روز جسمعه سسیزده بود از رجب
از پس سبی سال بود از عنام فشیل
۳۰ دیوان سلیمی تونی
مولد او ون حریم کعبه بود
بد نبی را آن زمان سی و سه سال
بباعلی چون کرد پسیخمبر تسمام
پس علی آورد رو سوی در
سوی مشرم بایدت رفتن روان
آن مسبارک مومن بااحترام
پیش وی رو» مزدگانی بر بدو
چون ابوطالب به فرمان پسر
بسود مشرم مردة در پیشان غار
تاکه آن ماران به فرمان خدا
چون ابوطالب یدید آامدبه غار
مرده مشرم مرشد امل صواب
کرد ابوطالب سلام جان فزا
خاست بر پاآن ولی پاک کیش
پس شهادت گفت او از پاک جان
گفت با مشرم بشارت کاشکار
نام او کردند به امر حق علی
قَضه مولود وی ز آغاز گفت
مشرم از شادی به گریه در فتاد
چون خدا را سجده کرد و شکر گفت
گفت این جامه بکش بر روی من
من کشیدم جامه در وی شد به خواب
تاسه روز آنجا توقف ند مرا
زان شدم مستوحش اندیشه من
هست خلقان را سوی کعبه سجود
کین ولادت شد به امر ذوالحلال
آن چه دادم شرح هر نوع کلام
کای به سوی علم و دانش راهبر
مزد؛ من بردن او را در زمان
اکن غار است درک وه لکام
فسضه مسولود من باوی بگو
رفت پیش مشرم نسیکو سیر
بر مین و بر بساراو دو مار
رفنم میسازند از او مکروهها
درشدند از پسیش وی آن هر دو مار
رو به قبله بود پنداری به خواب
زندگی بخشید مشرم را خضدا
دست میمالید ان در روی خویش
در حسدیث آورد بسوطالب زبان
شش دول حضرت پروردگار
کفت بسیاری سسلامت آن ولی
این کرامتهایکایک باز گفت
بر زمین روی از پس سبجده نسهاد
باقفا از بسعد سجده باز گفت
کین لساس از بهر من باشد کفن
زو سخن نامد دگر از هیچ باب
تسه سخن گفت و نه جنبید او زجا
آن دو مار از غار بیرون شد به من
ولا یتنامهها و مشنویها
مر دو کردند از ره عزت سلام
مر دو گسفتند ای ابوطالب برو
کاندر اس لام در ره دین پروری
من از آن ماران چنین کردم سوال
کیستید اینجا چه سان افتاده اید
این جنین دادند آن ماران جواب
حضرت جتبّار مارا آفرید
مردو ماع مال نسیکوی ویم
حافظ اوییم ما تانفخ صور
چون شود روز قتیامت آشکار
پیش پیش وی بسه حکم داوری
قول ماران جون ابوطالب شنود
در سسلامت پیش فرزندش رسید
مسیکند جابر روایت هصسمچنین
از رسول اله من کردم سوال
با چنان راهمی که بوطالب سپرد
گفت پیغمبر که جبریل امین
کان شسبی کز حکم حن مستعان
چون رسیدم جانب عرش مسجید
من دعا کردم که بر من یباشکور
در زمان از حضرت آمد این ندا
نور باب و جسدت و عمان تو
ور عسبدالمطلب بسین اولین
ود ۲ سیم را نسور عسبدالله دان
۳۱
من روان گفتم جواب از احترام
نوبسه غف مخواری او اولی تسری
کاندر این منزل شمارا چیست حال
بر سر مشرم چرا استادهاید؟
بباابوطالب که از راه صسواب
از رای حفظ این مرد سعید
در دو عالم بارو دلجوی ویم
زو همم داریم آتهمابه دور
در نکسوتر صورتی ما هر دو مار
جانب جنت کنیمش رمبری
عزم رفستن جسانب مکه نمود
شاد شد روی علی را ون بسدید
تاش ود ای مان بوطالب بقین
کرچه مردم از ره جهل و ضلال
ااکسثری گسویند اندر کسفر مره
این سخن به داند از امل زمین
جسبرئیلم برد سوی اسسمان
چار نور از ساق عرش آمد پدید
ساز روشن نام این هر چار نور
کز حبیب مابود این نورها
تواز ایشانی و ایضان آن تسو
واگ هی در نسور بسوطالب بسبین
۳۹ دیوان سلیمی تونی
نور حمزه جارمین نسورست و بس
بازگفتم من الها ربستا
این مراتب از چه ایشبان بسافتند
این چنین آمد ندا از کردگار
داشتند امان خود در دل نهان
گر به ظاهر کفر ایشان مینمود
کر نسمیکردند دیین خود نهان
بر جفای کافران کردند صبر
چون نبٌدشان شرک و کفر اندر درون
دجسم از راه احسان و جا
ای که نام خود مسلمان مینهی
اين چنین پاکان که ایشان را خدای
تو همه گویی که کافر بوده اند
کاه عبدالله گسویی کافر است
چون نداری هیچ از ایسمان آگهی
با چنین بد سیرتی کافر تویی
نی نسبی دانسستهای و نی ولی
گر بدین میری تو ای بدکیش و رای
مومن آن دانم که اندر راه دیسن
پاک داند از همه سهوو خطا
آزگسهی آبای ایشان را همه
شسرح آبای نسنبی و آن عسلی
هست آباشان برون از ریب وشک
مفدهای ودند از ایشان انا
این چنین قربی ندارد هیچ کس
هست بس عالیمقام» این نسورها
کین مکان برتر ز امکان یافتند
کای حبیب مابدان کین هر چهار
از ببیرای دنع و شر مشرکان
لیک در باطن جز ایمانشان نبود
قصد خسون و مال میکردندشان
داشتند خورشید پنهان زیر ابر
از حمهان رفتند باایمان برون
این مراتب شان عطاکنرديم ما
آنگکهی نساحق گسواهی میدهی
امل ایمان خواند اندر دو سرای
راه کفر و شرک میپیموده اند
که زبسوطالب دلت هس منکر است
نام این پاکان تو کافر مینهی
در ره دین کافر و فاجر تسویی
کین روا میداری از کفر دلی
باشد اندر دوزخت جاوید جای
دور باشد از نسفاق و کفرو کین
مصطفی و مسسرتضی و آل را
واندر ایمان دار و دور از مظلمه
بشنو و ات صاف ده گر عاقلی
تا بسه آدم در عدد پنحاه و یک
همفت و ده از هرن اول ۲
ولا بتنامهها و مثنویها
۳۳
مفده دیگر از ایشان شاه و میر
بسهترین خلق ابش.ن بوده اند
مومنان ر این چنین است اعتتاد
از زمسان شم_حرت شساه رت
فادرا بارب به علم و قدرتت
حسق صدر و بدر عالم مصطفی
حق امل البسیت واولاد نبی
کز کرم بر والدین ما پسبخش
جمله پاک و موّمن و روشن» بصیر
جمله با اسلام و اینمان بودهاند
گر شود منکر منافق کور باد
هشتصد و چسل بود از ماه رجب
شرح این نظم از سلیمی گوش کن
حسرمت کروبیان حضرتت
حق فخر نسل ادم مسرتضی
حسرمت اباو اجداد نسبی
آمده صدر رسالت مرشدش
جرم ایشان مرحمت فرما ببخش
دور دار افت ز اولاد همه
عفو فرمایی خطاو سنأت
از جس میم مومنین و مسومنات
۴
در معجزه؛ٌ حضرت محمّد مصطنی (ص)
جمد بی خدان خدای پاک را
قادر قیوم ی ذو الجلال
خالق روزی ده جان افنرین
هر که بر درگاه فضلش راه یافت
یبا مسر یسابند از راه نسیاز
ص صمزاران عانق درگ او
بسعد تسوحید خسدای لا نام
زان ی ماشمی دی دنو سسحن
کومکرم ساخت مشتی خاک را
دایم الباقی قدیم لا بسزال
مالک ملک و ملایک اجمعین
هممجو عشاق از دل آگاه بافت
دولت قسیرب قسبول کار سساز
زین تسمتا داده جان در راه او
بر رسول و آل صلوات و سلام
معجز جانبخش او را گوش کسن
۳۱۴ دیوان سلیمی تونی
هست نقل از راویان معتبر
چون رسول الّه آن صاحب سلوک
نوجوانی خضوبتر رویش ز مه
صورت او خوب و سیرت خوبتر
رفت پیش مصطفی گفت آن جوان
تناها از بندگان اتسن درم
ذزه ام مین در هس واداری تسو
کردهام عزم ای شه سدره جناب
دارم متا #ستت هل مت
از فتتضا تن خاک زاهت: دزن غتزا
تفت یشم کسای تستکه ها
پیش مادر رو رضای وی بجوی
رات ام اوه ومیل و وا
رفت پیش مادر آن پساکیزه رای
تناروم با خیل خیر المرسلین
مادرش فسریاد و افسغان در گرفت
نیست جز تو مونس و غمخوار من
هر کسی با خویش و بارٍ همنفس
من تسنی تنهاو تو هستی روان
آن پسر گفتش که تا من زنسدهام
کر اجازت مسیدهی بی انتظار
او رون نو نارای وک دنا
عسورت پسیر و ضعیف و بسی کسیم
کز قضابس هر غزای دفع شر
شتا خته کتنت آز بسن یرو تیوک
چهارده ساله چو ماه چهارده
ز اعستقاد نسیک و پاکی گهر
السام ای خاتم پسیخمبران
ای فدای ضاک درگاهت سرم
ذزه سان آورده در خسورشید رو
تاکه باشم چون سپاهت در رکاب
گر بيابم یابع این قت تشگ
نیم جان خویشتن نازم فدا
نم سوه سا ما آ مان اد ارف م3۱
حصال عسزم خویشتن با او بگوی
ادن و دایته ماس کین یو(
گفت احازت ده مرا بهر خدای
پابم از وی دولت دنیاو دیسین
گفت چون شاید دل از جان بر گرفت
رحم نساری بر دل افگار من
من تورا دارم در این دنیا و بس
چون بسماند زنسده تن تنها ز جان؟
مصطفی را از دل و جان بسندهام
ورنه خود را نع ون دیوانه وار
روی وره جسز پیش پیغمبر نسدید
گفت ای سلطان تخت اصطفی
کم ز کسنج خسانه بسیرون مسیرسم
ولایتنامهها و مثنویها ۳۹۵
در جهان دارم همین ایسن یک پسر
همنشین و مونس و غمخوارم اوست
لیک چون هست این تمئا در سرش
میسپارم ای رسسول کسردگار
پس بسه دست مصطفی دست پسر
رفت و ساکن شد به کنج انزوا
چسون رسسول الّه با خیل و سپاه
شد روان آن نوحوان در خضدمتش
هممچنان در خدمت شاه عرب
تابه سر حد تبوک امد رسول
لشکس کار را زان شد خسبر
از دو جانب حرب و ضرب اغاز شد
یک بسه یک از خیل شاه انیا
ناکسهان از شک آن کافران
کافری با شسوکت و بس زورمند
یک به یک را سوی میدان میکشید
آن پسسر کاو با رسول اللّه بسود
پیش آمد کفت با خیر الوری
رخصتم ده تابه میدان مردوار
کسفت پسیغمبر بسدان زیسبا پسر
مسادر پسیر تسو بسپردت به من
نیست اکنون وقت میدان داریت
آن پسر بسیار اندر خواست کرد
گفت یاسیّد ز بسهرکردگار
هم چو جان یک دم ندارم زو به سر
راحت جن و دل بیمارم اوست
در غسزا بسا خسود برد پسیغمبرش
ایین امانت را به تسوبامن سپار
در زمان بسپرد آن خونین جگر
روز و شب میبود مشغول دع]
کرد بر عزم زا آهنگ راه
یک زمان دوری نجست از حضرتش
ببسوددر فطع مستازل روز و شب
کرد با خیل و سپاه آن جا نزول
در صف جنگ آمدند آن امل شش
راه جنگ از جنگ مردان ساز شد
جان فدا مسیساختند اندر غزا
پیش امد کافری در کف سنان
تا که بسیاری مسلمان شد شهید
یرت ایمانش چون همراه بسود
نیست طاقت بیش از این دیگر مرا
جان کسنم در راه دیین تسو نثار
کای جوان خود را میفگن در خطر
تاسپازم از باآن بر زن
حق دهد از غمر برخورداریت
جمله ساز حرب بر خود راست کرد
ر.خصتم ده .۱ نسمایم کار زار
۳۹۶ دیوان سلیمی تونی
دید پسیغمبر که دارد آن مراد
از نسبی چون یافت دستوری جوان
زد سسنان بر سبينة آن نسوجوان
هر دو افتادند از مرکب به خاک
کشته جون گشت آن حوان نازنین
گفت کاآوردند در ساعت برون
قفوم پسیفیبر چسو ابر نوبهار
پس رسول اللّه بسپردش به خاک
در رکساب مصطفای مجتبی
پیرزن راز آمدن شان شد خبر
بر سرره بود باامید و بیم
میرسیدند از صحابه جوق جوق
هر که از خیل محمّد میرسید
بب از میپرسید از او آن پیر زن
جمله میگفتند فرزندت به جاست
چشسم بر ره بودان ببیجاره را
باسلامت چون رسول الّه رسید
از سر بسیچارگی آن مسستمند
گکفت باسید مده بیش انتظار
چون در ان دم روی بنهفتن نسبود
گکفت سیّد گشت فرزندت شهید
پیر زن را آن سخن آمدبه کوش
از طریق لطف دستورش بداد
راند مرکب سوی میدان در زمان
آخرآن مردود مسلعون بیدرنگ
او همش زد ضرب تیغی بر میان
مر یکی افتادن و گشتن ملاک
مسصطفی بسیار شسد انسدوهگین
آن جوان را از میان خاک و خون
گکریه میکردند بر وی زار زار
شد به فردوس بسرین آن نور پاک
بافتند از فضل حق فتح و ظفر
امسدینه رو نهادند از شزا
برسرراه امد از بسهر پسسر
کشته از امید و بیمش دل دو نیم
پیر زن مستفرق دربای شوق
ببادل پر درد پسیشش ميدوید
ال فرزند عصزیز خسویشتن
در رکاب مصطفای محتبی است
تاکه پیدا شد لوای مسصطفی
نصرت و توفیق حق همره رسید
خسویش را در پای اسب وی فکند
قز: السین مرا بامن سپار
چارهای دیگر به جز گفتن نبود
رخت سسوی جّت المأوی کید
از سرش یک بارگی شد عقل و هموش
ولابتنامهها و مشنویها ۳۷
فضء قفتل پر را چون شنید
ساعتی بود از تسییدن بی قرار
ببود پسیغمبر ستاده بر سرش
پیر زن از بی خودی سر بر گرفت
گفت یاسیّد امین حسق تسویی
بود امانت پیش تو فرزند مسن
باید اسسپردن امانت بامنت
حضرت شاه رسل صدر الامین
جبرئیل امد کای خیر الانسام
کای حبیب ما دلت غمگین چراست؟
دست بکشای و دعاکسن بسرملا
آن جوان کشسته را بسخشیم جان
این بشارت چون شنید از جبرئیل
رو ببسه قبله دستها را برگشاد
گفت یارب عالمی بر سر غیب
فادرا پباکابه حق ذات تو
خحسرمت کروبیان حسضرتت
حصق جمله انسبیای مرسلین
حسق امل البیت با تسعظیم من
حصسق اصحاب کبار و تابعین
حسق آن رازی که در شبهای تار
چون تویی جان بخش ای حی قدیم
جسانب این مادر پیرش رسان
سود مر شنوز اندر دی
میتیید از درد و مینالید زار
اندر ان اندوه ار و غمخورش
دست زد دامن پیغمر گکرفت
امنل دیین را ناکم مسطلق تسویی
باز میخواصد امانت پیر زن
تاکه دارم دست باز از دامنت
زان حکایت کشت بسیاری مین
میرساند حضرت حقّت سلام
چون تو مر حاجت که میخواهی رواست
تابه صنع و قدرت خود جابه جا
سنوی توسازیم در ساعت روان
کرد شکر حضرت رب جسلیل
گکیسوان عنبرین بر کف نهاد
ای منزه ذاتت از نستصان و عیب
در ره وس دانسیّت انبات تسو
روز و شب بسنته کمر در طاعتت
حسق جصمله سالکان راه دین
همادیان راه دیسن ذو المنن
پییرو من در ره صدق و سفین
بات وگسویم از دل و جان فنگار
آن پسر را جان ده از لطف عمیم
سوی او بسی بست و تأخضیرش رسان
۳۸ دیوان سلیمی تونی
چسون فستادش بسر رسول الّه نسظر
پیش وی امد بسه اعسزاز تسمام
داد پسسیغمبر سلامش را جسواب
تادگر بااین جهان چون آمدی
گفت ای شساه ممه پیفمبران
چون شهیدم ساخت آن گبر لصین
خویش را بر تخت دیدم در بهشت
بر کف ایشان طمقهای نثار
چون دعا کردی به فرمان خدای
خسویش را بنشسته دیدم بر زمین
من روان گشتم بر آن مرکب سوار
پس رسول الّه خدا را شکر گفت
آنگهی شرط امانت پیش برد
گفت ای دیسده بسبی درد و فسراق
گرچه فرزند عزيزت شد فنا
افت او عمر دوباره در حهان
کس زین از دوسستی مبانکرد
مر که شد در دوستیی ماشهید
کر حسیات جساودانی بایدت
زنسدگی خواصی ز عشق آکاه ضشو
خسویش را افکند از مسرکب سه سر
کرد بر روی نسبی الله ستلام
گفت برگو با من ای فرخنده شاب
جون ز زیر خاک بیرون آمدی؟
خاک پایت تاج جمله سروران
وازگهی کردند در خاکم دفین
گرد من حوران پاکیزه سرشت
کوهرو زر در و لصسل شساهوار
از دعابت ای شسه معحز نمای
پسیش من استاده یک مزکب به زین
تارسیدم پیش تسوای نامدار
شکر گفت و چون کل از شادی شکفت
آن پسر را زود با مادر مسپرد
گشته حانت ضرق سهر اشتیاق
در ره مسهر وف اداری ما
جسق عطا کردش بهشت جاودان
سود خود کس جز در این سودانکرد
یافت از حق دم به دم جان جدید
در محتت کشته گشتن شایدت
چسون سسلیمی کشتة ایسن راه شو
در طریق حسق نکو اعمال باش
دوس تدار مصطفی و ال باش
ولا بتنامهها و مثنویها
۵
در احوال امام زمان (عج)
ابتدای سخن به نا اله
خالق کسلٌ و جزء موجودات
افسرینند؛ نسجوم و سپهر
بسانی این سسراچبهة ششدر
رازق انس و جسن و وحش و طیور
آنکه بخشد به هشت خاکی حان
مد جسمد وننای حی ودود
این حکایت به گوش جان بشنو
این چنین است نقل ای دانا
کز گه همجرت رسول انام
در مدینه ز امل شرک و نفاق
نام او بسود عون بسن یحیی
یک شسبی با جماعتی اصحاب
از مسذاهب حصدبنها مسیراند
گفت آن خارجی بد گوهر
بسود نسصرانیی در آن مسحفل
هست در باب شیعهام سخنی
سسخنی واقع از سر تسحقیق
گفت باوی وزیر کای داننا
گفت زین پیشتر به نوزده سال
در حدودی که از ولایت ماست
ود لا للم لا ال
صانم و کسردکار مسصنوعات
روشسنای دهندهة مه و مهر
رانع نه سپهر و صفت اختر
بر همه مشفق و رحیم و غعور
پس کرامت کند به وی ایمان
باد بسر مسصطنا و آل درود
معجز صاحب الزمان بشنو
از سعید بن اجمد بن رضا
بد وزیری به مال و حشمت طاق
داشت جسسمله تسجمل دنسیا
داشت هرگونه آن وزیسر خطاب
هنر و عیب هر یکی میخواند
نیست قسومی ز شیعیان کمتر
گفت ای صدر و آصف کامل
که نگفتم به هیچ اننجمنی
باز گویم اگر کنی تصدیق
آنجه دانیستهای بگو با ما
به تسجارت همی شدم خوشحال
شهر اعظم یکی دگر روستاست
کس نسواجی آن ندید تمام
۳۹۹
۳۳۰
دیوان سلیمی تونی
یک هار و دویست قرية آن
طول آن را کسی که برد راه
خسق آن وادی انسد نصرانی
از فرنگ و ز روم و شام و حجاز
قرب یک سال در سفر رفتیم
یک جسزیره پسدید شد از دور
اولین شسهر را مسبارکه نسام
طاهر بسن محمد بین حسن
گفتم او را کجاست منزل و جای
گفت شخصی که بود مولایش
خضق آن نهر ال ابمانند
گفتم اینجا به جای سلطان کیست؟
خادمان را کجاست منزل و جای؟
تابه وی جزیه و زکات دهیم
گفت او فارغ است از خادم
بسه عبادت مدام مشغول است
صاحب الامر کرده تسعیینش
هم رکه حقی بود به ذمة او
صاحب الامر تانفرماید
گشت بامایکی دلیل روان
جسمله رفستیم در درون سرا
داد مارا ز روی لطف جواب
که همه موّمن و مسلمانید
نعمت و مال و زرع بسی پایان
نستوان کرد قسطع جز به دو ماه
کس نس یابد در او مسممانی
بود حمعی در آن سفر دمساز
راه دریای پر خطر رفتیم
شهرها بسود اندر او معمور
بود سلطانِ آن ز صلب امام
صاحب الامر در زمین و ز من
منظر و قصر و تخت و پرده سرای
که بود شهر زامره حایش
حمله شان مومن و مسمانند
از بیابان ممی روند آنجا
نایب آن ولی سبحان کیست؟
تاسوی وی شوند راهنمای
آنچه واجب بود دهیم و رهیم
پسیر مردیست زاهد و عالم
در دل جمله خلق مقبول است
همه عدل است و لطف آبینش
بستاند از او بسه وجه نکو
هیچ از آن وجه صرف ننماید
تابه درگاه نایب سلطان
همه گفتيم ما سلام و دعا
کردبامازراه حلم خطاب
شرط اسلام و شرع و دین دانید
ولایتنامهها و مثنویها
هست گفتيم یک گروه از ما
گفت بدهند جزیه ترسایان
قوم نصرانیان به رغبت خود
مذهب خسویش را مسممانان
گفت این شیوه است از اسلام؟
از طسریق امه معصوم
چسون امام زمان
آنچه دارید از متاع و زمال
آن گروه این سخن چو بشنیدند
هر چه فرمان کند بدان سلطان
قول ایشان چو آن جوان بشنود
چند روزی شدند در در]
بسود شهری چو نقرة صافی
سه حد شهر هست بادریا
بر حدی کان رود به خشکی در
مر طرف جویهای آب روان
حاصل و دخل و زرع او بسیار
مبردمش مستقی و پاک سیر
در میانشان نه بخل و کین نه حسد
از زبانشان درو و فحش و خطا
همه هممچون برادران با همم
ممه مولای آل پسیغمبر
امل اسلام و دیکران ترسا
دیگکران دین خود کنند عسیان
جزیه دادند آن چه واجب بود
باز گفتند و کس نداشت نهان
که ز اسلام خارجید تسمام
خارجید و ز دین حق محروم
نمیدانیدنه مسلمان, که نامسلمانید
هست بر مومنان مباح و حلال
که نکن کار مابه پیش امام
پیش سلطان روانه کن مارا
جمله داریم گردن آن فرمان
بباکس خویششان روان فرمود
تاکه شد شهر زاهره بیدا
اندر آن شهر خلق اطرافی
حت دیگسرره بسیابانها
بسسته سدی چو سد اسکندر
دلکش و خوش هوا چو باغ جنان
نعمت و مال بی قیاس و شمار
خالی از شرک و کفر و بدعت و شر
جمله صافين ضمیر و پاک جسد
کوش کس نشنود به مدنها
یکدل ان قوم و یکزبان با هم
۳۳
۳۳۲
همه پاکیزه مذهب ویک دین
ببدره زراگر فتد در راه
امر و نهیی که فرض کرده خدای
طاهر صاحب زمان و زمین
از پسی لطف و عدل آن سلطان
نسرسد از سباع و دد ضبرری
چارپایان که گرد دشت چرند
ضرر و آفتِ وحوش و طیور
صلح کرده بسه هم کبوتر و باز
آن چنان شسهر دلکش و خرّم
گرچه یک ماه کس سخن راند
قضّه کوته چو امدیم به شهر
ببیود مارا دلیل روصانی
یک سرا همچو قصر مینا بود
متصل باسرای بستانها
در حسوالی آن سرای سرور
اندر آن قسته حضرت سلطان
مسومنان اقستدا بسه وی کرده
جون که سلطان نماز کرد تمام
داد مارا جسواب و کرد نظر
گفت شخصی که من ز روی یقین
مالکی اند چند یار دگر
همه ال امانتند و امین
نکند کس به سوی بدره نگاه
مرد و زن آورند جمله به جای
دارد آن شسهر را بسه زیر نگین
گرگ بر گوسفند گشته شبان
نود از چمندگان خطری
زرع همیچ افریده را نسخورند
بساشد از دخل باغ و صحرا دور
کبک و شاهین به هم شده دمساز
کس ندیدهست در همه عالم
شسرح آنرا تسمام نتواند
پافتيم از مستاع دنیا بسهر
تسادر ببارگاه ساطانی
در درونش دکر سبراها بود
همم چو خلد برین گلستانها
قسبهای بسود بر کشیده ز نور
ود مشغول طاعت بزدان
نامه و نام شیر طی کرده
جمله گفتيم بنده وار سلام
ببارخی همچو آفتاب انور
شرط اسلام و شرع و دین دانید
بازگویید بسی خلاف و خلل
شافعی ام طریق من هست این
غیر این نیستشان شعار دگر
ولایتنامهها و مثنویها
گکفت سلطان به نافعی کردار
کرده باشی عمل زروی قسیاس
گفت سلطان بکو به حقّ خدا
گفت آن مرد شافعی که بلی
کیست نفس محمد و ز نسا؟
شافعی او فکند سر در پیش
تسادرآن روز جز نسبی و ولی
اندر این ایتی که حسق فرمود
غیر از این پنج تن ز جنس بشر
نافنی گفت نیست آل عبا
بار دیگر به شافعی سلطان
کایت آنما رید اله
ببه سخن مرد شافعی درماند
گفت این آیت از کرم معبود
حضرت مصطفی است او تسن
نه دیگر ز نسل پاک حسین
جتان خس-دای ابش انند
هر که کشت او مسطیع ایشان را
بس که سلطان دلیل و برهان گفت
کرد در مسرد شافعی انری
کفت کستاخی مرا شساید
نسب پاک حسضرت مخدوم
گفت سلطان که نام و نسبت من
که به اجماع میکنی اقرار
کفت آری بر این نسهاده اساس
خسوان.دهای ابیت مسباهله را
گفت بر گسوی تا بدین معنی
حسق کرا خاص کرد از اببتا؟
گفت سلطان بگوی ای درویش
جز بتول و دو نور چشم علی
آن کلیمی که ساهبانشان بود
ببود زیر گايم کس دیگر؟
غیر از این پنج تن به حق خدا
گفت دانی که اند آن پاکان
هست بر حالشان دلسل و کسواه
شاه از درج لعسل در افشاند
در حسق ایسن مفربان فرمود
علی و فاطمه حسین و حسین
طاعت این دوازده دان عین
که هممه علم انبیا دانند
یسافت بی شک طریق ایمان را
از بسیان کلام زدان گفت
یافت از علم دیین حسق خبری
کز کسرم شساه عفو فرماید
بنده خواهم که تا شود مملوم
طاهر بسن محمد بین حسین
پ دراو محمّد است نتسقی
۳۳۳
۳۴
دراو سود امتام رض]
باب موسی است حضرت جعفر
پدر بافر است» زین عباد
پدر او حسین معصوم است
جسسسن او را بسرادر الب
آن علیی که او ولی خداست
ازکه امد به سورءً یاسین
آن امبری که بر همه خلقان
آن ونسیی که ایت یوفون
آن سسخیی که در میان صلوة
تا خدا کرد چند جایادش
آن امامی که نام او گفتم
هست جستد من آن ولی اله
جتده مین بستول خسیر نس
خضازنان علوم حسق مایيم
ال بسیت نسبوتيم و کسرم
شافعی کرد ایسن سخنها وش
ساعتی چون به هوش امد باز
گفت تااین زمان ندانستم
آن چه بودم بر آن بگشتم از ان
راه اشنا عشر گرفتم پسیش
مت و شکران خدایی را
چون که حشان مالکی آن دید
کرد با قوم خویش مذهب نقل
هست نامش علی پدر موسا
پ_درش باقر نک و اختر
آن علی نام سند السحاد
در ره حسق شهید و مظلوم است
باب ایشان علی بسوطالب
وصی نفس خواجه دو سراست
در حسق او ز حسق امام مسبین
از کسرم داد امارتش یزدان
در حسقش گسفت قادر بیچون
داد خساتم بسه مستحق زکوة
آیت انسما فسرستادش
شهای از کلام او گفتم
جت دیگر بسود رسول ال
فاطمه دختر رسول ضدا
که به دانش جهان بياراييم
نعرهای زد ز شوق و رفت از هوش
پیش سلطان نهاد روی نیاز
راه ان خضاندان نسدانسستم
ون نمودی به من ره ایمان
تا ابد این مراست مذهب و کیش
که مراراه راست کرد عطا
او همم از طور خویشتن گردید
یافت چون راه حق به نقل به عقل
1
ولایتنامهها و مثنویها
از ره لطف حسضرت سلطان
هر که بودند مردم آنها
طبیدند اجازت از سلطان
مبردم شسهر را اجازت داد
تابه سالی به امر سلطانی
بعد سالی چوبود عزم سفر
لین شسهر داشت رابقه نام
بود شهری بزرگ و آبادان
مردمش ال دین و داد همه
شهر دیگر ضیافهاش خوان ند
هست سسلطان شهر ابراهیم
هممچو اخوان به دانش و تمکین
هست شهری دگر به نام ظلوم
والی شهر عسبدرح مان است
شهردیگر عیاطشش نام است
از ممه شهرها بزرگتر است
چار ماهست طول آن ره را
هست سلطان بر اهل آن مسکن
قسرب یک سل راه بسریدیم
جمله شش شهر در مقابل همم
خلق این شهرها همه مومن
جمله بریک طریق ویک ملت
چسون بدیدیم آن بسلاد نکو
هر کجا امل دانشی دیدیم
تابه ده روز کردمان مهمان
آام_دند از پسی زارت مسا
تاکه همریک برندمان مهمان
هه ضصافت نهاده شد بناد
ببود مارا مسدام مهمانی
گشت کرديم شهرهای دگر
بات وابم دو ماهه راه تمام
قاسم صاحب زمان سلطان
مومن و پاک اعستقاد همه
که ندارد ز نهرها مانند
چون پدر با جلالت و تعظیم
مبرشد و رهنمای راه قین
مردمش مّقی خصوص و عموم
اندر آن شهر شاه و سلطان است
صای خرات و دار اسلام است
اعظم شهرهای بحر و بر است
همه صحراش کل به جای گیا
تاکه این چارشهر را دیدیم
که ندارند مثل در عالم
از ممه شر و فتهها ایمن
خالی از عسیب و علت و ذلت
آن عمارات چون بهشت در او
در هم مه شهرها بسپرسیدیم
۳۲۵
۳۳۶
دیوان سلیمی تونی
کسین عماراتِ بی نسظیر و بلاد
حمله گفتند شهرها همه را
این همه جمعیت به برکت اوست
پسرانش که محض احسانند
خلق این شهرها به امسر خدا
مر یکی چبند روی بنماید
چون شسنيدیم ایسن حکایتها
شدز رصمبان امد وحشان
تامگر دولسی چنان بینند
ماازان جامراجعت کردیم
آن چه دیدیم از سر تحفیق
مرد نصرانی ایین حدیث چو گفت
رفت بیرون ز مجلس این چو شنید
گفت زنهار کین حدیث و خبر
مسدتی ایین حدیث پنهان بود
از حهان رفت چون سوی نیران
ای که عمرت گذشت در باطل
گر نه ای چون وزیر از جهّال
بادل که و تسبات قدم
سازد انار قندرت قادر
عالمی پر ز شرو ظلم و فساد
چون سلیمی رجای مااین است
که خدایا, کزيم و غفارا
که نهادهست در جهان بنیاد
صاحب الامر کرده است بنا
صممه آنار عدل و دولت اوست
شهرها را امیر و سلطانند
جمله مولا و چاکرند او را
عالم از فیض خود بیاراید
از امسینان دیسن روایتها
ساکن آن جا ملازم سلطان
طلعت صاح الزمان سنند
رو سسوی این دار آوردیسم
در غشضب شد وزیر و برأشفت
زود مارا به پیش خود طلبید
شسومی آن وزیر نادان بسود
ایین خبر گشت منتشر به جهان
از امام زمان مشو ضفافل
فرق کن حسق ز باطل ای بطال
منتظر بساش زانکه در یک دم
حشمت صاحب الزمان ظاهر
سازد از خیر و عدل و داد آباد
همه وقتی دعای مااین است
ریت صناحت زمان و زمین
ساز روزی به فضل خود امین
حرز النجات
فی نظم الواجبات .
حرز الْنجات فی نظم الواجبات
الحمدثه رب العالمین و العافية للمتقین والصلوة و السلام علی خیر خلقه محمّد و آله اجمعین
مّا بعد چنین گوید الفقیر الی الله الغنی» حسن بن سلیمان تونی المشهور بسلیمی» جمعی از
دوستان که طالبان رسایل دینی بودند. التماس نمودند که شرایط نماز و باقی عبادات درسلک
نظم منتظم سازد تا مبتدیان را رغبت بیشتر و حفظ آسانتر باشد» واجب دید ملتمس ایشان را
مبذول و آن مسایل را در بحرهای متفرّقه و قطعههای متنظم نظم کردن, نامش حرز الثجات فی
تظم الولجبات شد.
در توحید
حکیم و عادل و عالی قدیم و فرد و بیهمتا
سخن از واحبات آمد به نام حق اداکردن
که نام ذات پاک اوست مقصود همه اشیا
بدان ای موّمن صادق که هر کس کاو مکلف شد ۱
بود واحب که بشناسد خدا را جون بود دانا
که هست او بنده پرور. صانع بیمثل و بیمانند
که از صنع کمال خویش کرد از نیست. هست ما
چرا زیرا که چندین گونه مخلوقات را باید
ضرورت صانعی کز وی شود این صنعها پیدا
قدیم و قادر و حی و حکيم و عادل و عالم
که باشد زیر فرمانش سما و ارض و مافیها
سمیع است و بصیر است و مرید و مدرک و کاره؟
بدین اوصاف موصوف است ذات پاک او حمّا
نباشد مثل و مانند و شریک و خویش و پیوندش
به وحدانیت حق چون مقر و معترف گشتی
در نبوت حضرت رسالت پناه
نبوت آن بود کز بعد تسوحید
محمد ارف کل خلایق
زاوّل تابه اخر بوده معصوم
ز مادر وز پدر پاک و مطهر
بسرون آورد از کسفر و ضلالت
درود حسق براو و ال پساکش
رسول حسقشناسی مصطفی را
که سلطان است خیل انبیا را
نکرده پیروی نفس و هوارا
بدیشان ره نبُد شرک و خطا را
به راه راست دعنوت کرد مارا
که کس نشناخت چون ایشان خدا را
در امامت حضرت امیرالممنین علی (ع)
امامت آن بود ای موّمن خحسته سیر
امه را به حفیقت دوازده دانی
که اولین علی و آخرین بود مهدی
اکر طریق صواب و نجات میخواهی
که بعد ختم زسل خیر خلق و فخر بشر
به قول سبّد کونین شاه دین پرور
که خلق را به خدایند هادی و رهبر
به علم و فضل بلافصل بعد پیغعبر
حرز التجات فی نظم الواجبات ۳۳۱
امام مفترض الطاعه مرتضی را دان به صحت نبی و نص ابزد داور
ز بعد حیدر صفدر بود امام به حق حسن؛ حسین و علی و محمد و جعفر
محمّد بن حسن را شناس امام زمان که هادی همه خلق است تا دم محشر
در بیان اصول دین و مذهب
چار چون کردم اداء ای مومن پا کیزه رای پنجمین زینها معاد امد به قول راستان
در بیان فروع دین
نماز است وروزه زکوة است و حج در دوستی نی دان و ال
۱ درارکان نماز
بدان که پنج بود هر نماز را ارکان قیام نیت و تکبیر سجدتین و رکوع
۱ در بیان مقدمات طهارت
واجب آمد ای پسر پیش از طهارت چهار چیز پشت و رو اندر خلا با قبله ناکردن بود
هست استراء و استنحا دو کار کردنی باید آن ناکردن و کردن» تو را کردن بود
آنجه پیش از نماز واحب است
بدان که فرض تو پیش از نماز ده چیز است طهارت اول و پس عورتت بپوشیدن
شناختن که نمازی کدام جامه بود نکاه داشتن جامه پاک و جملة تن
نمازهای فریضه شناختن به عدد شماره رکعتهای آن بدانسستن
۳۳۲ دیوان سلیمی تونی
دگر به قبلهشناسی و وقتهای نماز شناختن. شود از راه دین و حق روشن
به مسکنی که به طاعت روی بود واحب که حای سجده بود پاک اندر آن مسکن
قطعه در نحاسات
نحاسات است ده بول و منی و غابط و خون دان
ففاع و خُمر و خوک وسگ دگر مردار و کافر دان
قطعه در مطهرات
آنچه سازد پاک ده جیز است از قول نبی بر شمارم تا که گیری یاد از راه صواب
افتاب و آتش و آب است. خاک و انتقال بیش و کم اسلام دان» استحاله. انقلاب
قطعه در سل جنابت
هست در غسل جنابت فرض شش چیز ای پسر
زان سه فعل است و سه کیفیت بگویم جمله را
فعل استبرا و نیت کردن است و بعد از آن
آب صیيباید رسانیدن بسه بیخ مویها
بودنت بر خکم آن ترتیب آوردن به جا
آنچه بر جنب حرام است
حرام ای پسر بر جنب پنج چیز است ببه وقت جنابت رعایت کنی آن
یکی خواندن سورههای عزائم به مسحد شدن دست کردن به قرآن
دگر دست بردن به نام خداوند سبه اسماء پیغمبران و امامان
حرز الْجات فی نظم الواجبات ۳۳۳
بیان مبطلات وضو
پنج چیز است ای عزیز آنچه وضو باطل کند بر شمارم یک به یک تا خود شود بر تو عیان
بول و غایط باد و خواب و آنچه سازد عقل را ایل از بیهوشی و دیوانگی و غیر آن
فطعه در واجبات وضو
در وضو ای مرد عاقل پانزده چیز است فرض
پنج از ان فعل است و ده کیفیّت از حکم خدای
فعل نیت کردن و رو شستن است و بعد از آن
مسح پیش سر بود آنگاه مسح هر دو پای
کیفیت پیوستن نیت به رو شستن بود
وانگهی بر حکم نیّت بودن ای پا کیزه رای
حسد روی دستها شستن بدانستی دگر
باز پس نشکستن موی است از ان دوری نمای
حد مسح سر بدان و حند مسح پایها
آنچه بر و واجب است از حق به سوی آن گرای
آب نو بر ناگرفتن واجب است از بهر مسح
باز ترتیب موالات است اوردن به جای
در واجبات تیمم
گر تسینم میکنی در خر وقتِ نماز هر طرف یک تیر پرتابت بباید خست آب
ور بود خونی نباشد آب جستن واجب اسث يا بود چاهینباشد همرهش دلو و طناب
ور بدل از غسل باشد بهر.مسح روی حود دستها باید دو نوبت زد پیایی بر تراب
قطعه در آنچه وضو باطل کند غسل واجب آرد
از آنچه سل به واجب کند بود شش چیز بیان کنم به تو این جمله گوش باید کرد
بود جنایت و حیض استحاضه باز نفاس دگر به مرده و از مس مبّت شده سرد
قطعه در عددهای نمازهای شبانه روزی
در شبان روزی بود پنحاه یک رکعت نماز
۱ سنت و فرض و نوافل هر یکی هفده شمر
فرض پیشین چار و دیگر چار. وقت شام سه
پس نماز خفتن امد چهار دو وقت سحر
هست سنّت هشت پیشین» هشت عصر و دو عشا
جزدوی بنشسته نبود چون یکی باشد دگر
نافله دو صبح چهار از شام هشت از نیم شب
بسا دوی شفع و یکی وتر است ای نکو سیر
قطعه در عددهای نمازهای فرض
گر عددهای نماز فرض پرسند از تو باز
هفت بر ترتیب از حکم شریعت برشمر
پنج وقت و جمعه و عیدین» صلاة میّت است
نذر و شبهه و نذر آیات و طواف آمد دگر
ای مسصلی چونکه خواهی بست احرام نماز
در دو رکعت فرض شصت و چار چیز است بر شمار
4
حرز النجات فی نظم الواجبات ۳۳۵
سی ویک در رکمت اوّل سه و سی فعل دان
محده کفیّت آن تاسا توگویم انکار
سبیزده کان فعل باشد اوّل آن دان قسیام
نیت تکسبیر احسرام و قراءت برقرار
در رکسوع آیسی بو تسبیح سر را راست کسن
سجده اول یکین تسسبیح گسوی و سبریرار
سجدهة نانی کن و تسبیح. گوی و انندر او
سر بسرآور شرح کیفیت دهم بسی انتظار
کیفیت پیوستن نیت به تکبیر آمده است
واگ هی بر حکم نیّت بودن ای پاکیزه [کار]
پس سیم دان گفتن الّه اکبر را بسه لفسظ
خواندن الصمد با هر سوره کافتد اختیار
نرم خواندن در محلیکآن بباید نرم خواند
۱ وانچه میباید بلندت خواند میخوان اشکار
در رکوع آی و بکن آرام سر را راست کسن
رو نسهادن بسر زمسین در سجده بهر کردگار
در رکوع ال آرام و چسو سر بسرداشتی
باید آرامی به قدر آن گرفت ای صوشیار
هر دو کف پادو سر زانوی و انگشتان پای
همچو جبهه وفت سجده بر زمین دار استوار
سجد: نانی چنین کفهای زانو بر زمین
با دوانگشتان پا آرام یر ای هصوشیار
نیت و تکبیر احسرام و دو کیفیت که هست
آن دو را در رکعت شنانی بسیفتد هر چبهار
۳ دیوان سلیمی تونی
جمله شصت و چهار باشد گر دو رکعت واشلام
یکنی ضصسم» هست شصت و پنج از راه وقار
لیک افزاید در او شش چیز بنشستن بود
در تشهد ان در اویک لحظه بگرفتن قرار
چون گواهی بر خدا و ممصطفی دادی بگو
برنی و ال او صسلوات. گشستی رستگار
قطعه در آنچه نماز را برد
هر چه آن برّد نمازت بر شمارم یک به یک
دست بستن» بی تقیه گفتن امین به عمد
غایط و بول و منی ریح و مس میت است
نالٌ آف و دو حرفی آنچه میگویند خلق
آنچه از حکم شریعت میشود باطل وضو
تا که باشی محترز منگام طاعت زان گناه
قهقهه دیگر سخن گفتن» ز پس کردن نگاه
گر یکی واقع شود سازد نمازت را تباه
عادتاً فعل کثیر است دار از ان خود رانگاه
میشود باطل نمازت نیز هم ای مرد راه
قطعه در شرایط فصر نماز
هست شرط قصر کردن پنج چیز اندر سفر
باید او هشت فرسخ کم نباشد آن سفر
واندر این هشت و چهارت ملک نبود کاندر او
چارمین پیش از حضر نبود مسافر را سفر
چون سفر طاعت بود باشد دو گانه هر نماز
ور سفر معصیت است انجا نماز پنج وقت
در سفر بی قصر عمداً آنکه بگذارد نماز
تا که از حکم شریعت آن بود جایز تو را
یا که بر شرط رجوع آن چهار باشد بیدغا
بوده باشد شش مهت منزلگه و آرام و جا
پنجمین دیوار مسکن از نظر باشد جدا
غیر صبح و شام کان بی قصر باید کرد ادا
قصر نتوان کرد نبود روزه بگشادن روا
بار دیگر بایدش بگذار آنها را قضا
حرز النْجات فی نظم الواجبات ۳۳۷
فطعه در بیان سهوهای نماز
سهوها کاندر نماز افتد بود پنج ای عزیز. وان بود بر پنج نوع از من شنو ای سرفراز
اولین باید نماز خویش را از سرگرفت . پس دوم حکمی ندارد عفو سازد کار ساز
در سیم باشد تلاقی در چهارم احتیاط پنجمین دو سجدهْ سهو است جبران نماز
در بیان سهوی که نماز را باید از سر گرفت
زان چه میباید نماز خویش را از سر گرفت
بیست ویک چیزست آن رابرشمارم کان چه هاست
بسی وضو کردن نماز و جامه و جای پلید
پیشتر از وقت. پشت بر قبله و یا چپ و راست
ترک کردن نیّت و تکبیر و احرام و رکوع
سهو در دو سجده یک رکعت فزون یا خود بکاست
موضع سجده پلید و غصب جاو جامهها
چون رکوع افزون. سجود زایده هم نارواست
جارگانه دز دوی اوّل شک و در صسبح و شام
جون نمازت در سفر شک نیز اگر افتد. هباست
قطعه در بیان سهو که او را هیچ حکمی نبود
سهوهایی کان ندارد هیچ حکمی در نماز اول آن سهو در جهر است و اخفا ای پسر
باز در تکبیر و فرض و در قراءت در رکوع رفتن از جایی به جایی سهو نبود معتبر
در سجود و در تشهد سهو هم زینسان بود سهو اندر سهو اگر افتد از آن نبود خطر
بااک نبوّد سهو تکبیر و رکوع و سجدتین راست نبود پشٌ از این برداشتن از سحده سر
قطعه در بیان سهوی که تلافی آن جیست
تلافی نه بود در فاتحه شک از پی سوره
۳۳۸ دیوان سلیمی تونی
اگر پیش از رکوعت فاتحه شد سهو با سوره
بخوان با فاتحه سوره رکوع آنجای واحب دان
شد ار تسبیح در حال رکوعت سهو از سرگیر
۱ چو بر پا در رکوعت شک فتد خم شو ز بهر آن
نشسته سهو اگر در سجده افتد سجده کن جایی
چو بر پا در تشهّد شک کنی بنشین روان برخوان
دگر گاه قیامت سهو پیدا گشت در سحده
بکن پیش از رکوع آن سجده را واجب شمر فرمان
دگر ثانی تشهّد شد فراموش ونکردی تو
ادا قبل از سلام آن را علاجی جز قضا نتوان
قطعه در بیان سهوی که نماز احتیاط باید کرد
ای پسر در پنج موضع دان نسماز احتیاط
در دو. و سه گر فتد سهوت بکن از سر بنا
از پسی تسلیم بساید رکعتی بگذاردن ۱
در سه و چهار ار افتدشک هم بدین سان کن ادا
در دی و چار ارشکت افتد بنا بر چار نه
بعد از آن بر پا دو رکعت کن که رستی از عنا
گرچه شک باشد تو را اندر دو و سه و چهار
هم بنا بر چهار نه از قول شاه اولیا
بعد از آن بر پا دو رکعت کن دوبی بنشسته نیز
تاکه بپذیرد نماز احتیاطت را خدا
ور فستد اندر نماز نافله ناگاه سهو .
گر بنا بر بیش یا کم میکنی باشد روا
حرز التحات فی نظم الواجبات ۳۳۹
قطعه در سهوی که جبران دو سجده باید کرد
هست جبران چهار موضوع ترک کردن سجده را
با سخن گفتن به نسیان بی محل دادن سلام
ایین سه را دو سجده سهو است از بعد نماز
در میان چهار و پنجت شک فتد ای نیک نم
رکعتی بر پا ادا یا خود دویی بنشسته کن
ور بود بعد از رکوعت سه بنا نه والسلام
چون بود قبل از رکوعت شک بنا بر چهار نه
در چهارم چون که بنشستی و کردی اهتمام
قطعه در پاب صوم
ور بود روزه روز رمضان روزءة نذر نسیز واحب دان
روزه همچون نماز فرض شود چون ببینی علامت رمضان
روزه واجب شود به روّیت ماه هم به رژیت شود گشادن آن
ور بود ماه کم ز سی روزه بشمارند از مه شعان
بادو عادل گوا دهند. شود روزه فرض از شهادت ایشان
قطعه در یت روزه
چون همی خواهی که داری روزه ماه صیام هست وقت نستّتش از اول شب تا سحر
ور فراموشت شود شب تا به نزدیک زوال هست حایز تازه کردن نیت ای نیکو سیر
ورنکردی نیّت و امد تو را وقت زوال روزه باید داش آن روز و قضا روز دگر
نطعه در بیان مبطلات روزه
هر آنچه که از وی شود روزه باطل دو نوع است بشناس ای مرد عاقل
۳۴۰ دیوان سلیمی تونی
یکی لازم آید قضا و کفارت
فضادان دگر نوع از قول قایل
قطعه در آنجه قضاء کناره واجب شود
جماع و خوردن, اشامیدن و چیزی فرو بردن
به عمدا در خحنابت آمدن در روز بی عذری
سیم نوبت» جنب بیدار گشتن صبح را دیدن
دگر عمدا فرو بردن قی از حلقوم خود ناگه
دگر گرد غلیظی گشت پیدا دفع ناکردن
طعامی کز بن دندان برآید» آب بینی را
۰ ۰ ای - م۰4
فرو بردن همین حکم ست چه بر مرد» چه بر زد
به سهو ار خوردن چیزی نباشد روزه زان نقصان
جو با یاد آمدت خوردی کفارت دان از آن خوردن
به قصد. آن کس که روز روزه را وا میکند افطار
به هر گونه طعامش یک کفارت هست در گردن
قطعه در آنجه قضا واحب شود و کفاره
آنچه واجب شود از کردن آن بر تو قضا
چون دو نوبت شوی از خواب جنابت بیدار
در شب و صبح شکی کامده شب ناشده صبح
گر زبهر خنکی مضمضمه و استنشاق
سفر خیر و مریضی که فزاید رنجش
خفته را هست قضاء آنکه کند قی بی سعی
ببه کفارت بشنو تا که کنم بر توادا
صبح طالع شده باشد به قضا سعی نما
هر که چیزی بخورد غیر قضا نیست روا
کردی و آب رسیدت به درون هست قضا
نبود روزه روا داشستن از خکم خدا
نبود فرض قضاروزه او هست به جا
حرز النجات فی نظم الواجبات ۳۴۱
قطعه در حکم روزههای فضا
هر که را هست قضای رمضان درگردن نبود حاجت تعیین به زمان و به مکان
گر قضا در سبی تا رمضان دیگر نتوانست که دارد پس از آن نیز توان
ور تسوانست ادا کرد قضا تا سر صوم رمضان دارد و باید به کفارت پس از آن
بهر هر روز طعامی به یکی مسکین داد پس قضا انچه بر او هست بدارد چندان
گر کسی روزه قضا دارد و از بعد زوال بکشاید چو دهد صاحب شرعش فرمان
هست سه روز کفارت که بدارد بر وی يا دهد در عوض روزه به ده مسکین نان
قطعه در حکم کفاره روزه
کفارت بندهای آزاد کردن با دو مه روزه بود یا شصت مسکین را طعام از نان خود دادن
ز روی اختیار اندر کفارت روز بگشای ز سر باید گرفت آن را نباید عذر آوردن
اگریک مه بداری روزه در ماه دوم چیزی تتمه میتوان هر گه که میخواهی ادا کردن
۱ قطعه در روزه نذر
روزه ندر عهد در همه حال همچو ماه صیام واجب دان
روزه را وقت اگکر معیّن شد هم در آن وقت فرض باشد آن
ور معین نکرد در همه وقت گر بدارد به خکم شرع توان
روزه بکشنادن معین را هست واجب کفارت رمضان
گر به روزی که هستروزه حرام یابه ماه صیام ناگاهان
متفق اوفتاد روز نذر منعقب بودنش بدان امکان
قطعه در شرایط زکات
شرط زکوة چیست؟ کمال بلوغ عقل وانگه نصاب مال که سالی رود بر آن
باشد زکوة بر شتر و گاو و گوسفند زر نقره؛ گندم و جو و تمر و مویز دان
۳ ۱ دیوان سلیمی تونی
قطعه در زکاة شتر
پنج است زکات شتر آن را که بود پنج
تا بیست و پنج غنمی را هست ز هر پنج
در سی و ششم یک شتر ماد دو سال
سه ساله» در چار شده مر چل و شش را
در شصت و یکی یک شتر سال چهارش
هفتاد و ششت را دو شتر ماده دو ساله
چون گشت صد وبیست یکی با خود از اين بیش
دو ساله شتر از چهل و پنج که او راست
باید به زکاتش غنمی داد به هر سال
در بیست و ششم یک شتر مادهٌ یکسال
ور سه شده, واجب بود ای مرد نکو فال
کو ماده بود» باید ادا کردن از آن مال
ور پنج بود با شش بروی مکن اهمال
اندر نود ویک دو شتر ماده سه سال
" قولی شنواز من که در آنجا نبود قال
قطعه در آنجه زكاة بر آن واحب است
و
نه جیز در او زکات پیداست
اشستر» بسقر و غنم زر و سیم
گویم ضمناً که خوش هویداست
گندم, جو و پس مویز و خرماست
قطعه در زکات گاو
گاو را سی و یکی گوسالةٌ یک ساله هست
هر چهل را ماده دو ساله واحب دان زکات
قطعه در زکات گوسفند
گوسفند از چهل یکیست زکوة
در دویست و یکی» سه سر باشد
غنمی واحب است یک سلله
چون صد و بیست و بک شود دو شمر
سیصد ویک چو شد. چهار دگر
فطعه در زر مسکوک
گر بود نقره ات دویست درهم
. در متن چنین است. ضما؟ -به شما؟
پنج درهم از آن بباید داد
حرز النحات فی نظم الواحبات ۳۳
یک درم دیگرش زکات بود چل چوگرده بر آن دویست ز یاد
نصاب طلا
هر آن زر کاو بود مضروب و مسکوک انش انتتستتا زا ات و سار
زکاتش نیم دینار است یک سال . بر آن چونبگذرد ای مرد هشیار
بر ان چون چار دینارت شد افزون زکاتش عشسر دیناری برون ار
شتدان که غله تذارد کتوه تا نود هزار و سیصد و پنحاه من که هست نصاب
ز بعد خرج چو شد واصل تو این مقدار . از آن زیاده برون آر غشر آن به حساب
ولیک نیست به جز نیم عغشر واجب اگر زراعت تو به دولاب خورده باشد آب
زکات فطرة
زکات فطر بر هر بالغ و عاقل بود واجب
۱ بزرگ و خُرد و عبد و هر که باشد مر عیال او را
جو و گندم زبیب" و تمر ارزن دان و هم بشنو
به هر چیزی که باشد دسترس زین حمله مال او را
ان رابت تشرد ها یز
از ایسن کمتر نشاید زان که باشد اختلال او را
وجوب از دبدن ماهست تا وقت نماز عبد
هر چه گنجی که خیر آن باشد بیست دیسنار اگر چه آن باشد
۱. زبیب: مویز يا انجیر شک کرده.
هر غنیمت که در جهان باشد
هر چه زین جمله کس به دست ارد
وآنچه حاصل ز بحر و کان باشد
هم بر آن قوت او توان باشد
ز
قطعه در آنجه خمس واخبت است
اندر آن چیز کز او خمس به واجب شودت
هست ارباح تجارات بضاعات کنوز
بر توو امل عیال تو و اسراف قصیر
هر غنیمت که بگیرند و بیارند ز حرب
بیست دینار بده خمس که گنجی که بود
هر چه نیز از تک دریا به درارند بده
به يقین گوش کن آن را که کنم بر تو عیان
هر بضاعات که فاضل شود از قوت عیال
به وش خرج بده خمس تو از زاید آن
هم جدا سازد از او خمس که گفتيم چنان
وز معادن چو بر آرند زر و غیریه آن
خمس از وی جو اگر هست یکی دینار آن
قطعه در افسام حج
چویک سال بنهاد قوت عیالش
بود وا سس دستر احرام کعبه
که هر کس که او را بود استطاعت
حخانمه الکتاب
خدایا گر نماز و روز؛ سا
زکات از بودن مال است واحب
طسواف کعبه داریم ارزو لیک
هسمی حب علی داريیم و آلش
بدین شادیم و خرّم چون سلیمی
نه شایسته است. این داریم طاعت
تو میدانی نداریم آن بضاعت
در این طاعت نداریم استطاعت
کز ایشان است امقید شفاعت
به فقر و عافیت کرده قناعت
قصاید کوتاه
۱
در نعت رسول اکرم (ص)
هر که از جان شد محبٌ خاندان مصطفا
گر بهشت. ایزد ز بهر دوستانش آفرید
ای ز تعظیم و جلالت آمده عرش مجید
هیچ کس جز مرتضی واقف ز سر آن نبود
رو علی بابها برخوان به شهرستان علم
من سگیام؛ از سکانٍ کوی او تا زندهام
نیست از خوان عطایش هیچ کس چون ناامید
تشنه لب ما سوی صحرای قیامت میرویم
هست امید آنکه چون با دوستی آل او
مزدة خنات و عدنِ فاد خلوها بشنویم
بندةٌ مسکین سلیمی چون به اخلاص و نیاز
از گناه او نسه تنهاء کزگناه ما همه
شاد باشد تا قیامت زو روان مصطفا
هست دوزخ خاص بهر دشمنان مصطفا
در مقام قرب معراج و مکان مصطفا
هر چه گاه وحی آمد بر زبان مصطفا
تا شوی آگاه از علم و بیان مصطفا
بر ندارم سر ز خاک استان مصطفا
یاالهمی روزی ماده زخوان مصطفا
بر امید بحر لطف بیکران مصطفا
رو به سوی محشر آرند امتان مصطفا
اندر آن ساعت ز لفظ درفشان مصطنا
هست از روی ارادت مدح خوان مصطفا
در گذر یا رب به حقّ خاندان مصطنا
۳
ثِّ قطعه در حکمت
شبی در کنج غسم بات سرگشتگی خود
مشیی گیفتم ز روی قمهر این گردون گردان را
۳
گروهی جامل دون هم خر طبع حیوان را
کشی در زحمت و محنت سخی طبعان دانا را
فرستی دولت و راحت لشیمی چجند نادان را
فلک گفتا مشو شمگین که خواهد وقت آن آسد
که بینی غرق دریای عدم این قوم:بطلان را
چه جای ده ده و صد صد. تو بنشین صبر پیش آور
که سبلت بر کند ایام هر ساعت هزاران را
۳
قطعه در حکمت و موعظه
بر این گردون دون پرور ز روی طعن میگفتم
که ای از ناقبولی داده صد اقبال هر رد را
عزیزان را فراق و درد هحران داده چون یعقوب
به مه رویانِ یوسف عین همدم کرده هر دد را
شیمان را به مال و گنج قارون ساخته وانگه
اسیر مفلسی کرده جوان مردان بخرد را
کسانی را تو زینت دادهای از گوهر و از زر
که نشناسند از بد گوهری خود اب و هم جد را
+
قصاید کوتاه و قطعات ۳۴۹
یمی دم به دم باشد کز این دونان
غم ریش کسان کم خور که سبلت بر کند ایام
تومان تومان نه یک یک را ته ده ده را که صد صد را
۴
در منقبت حضرت امیرالمومنین علی (ع)
شیر جباره مرتضی علی است
حضرت مصطفای مرسل را
سر مسردان حملة عالم
انکه بسا انبیا به معنی بود
آنکه از ضرب ذوالفقار نمود
آنکه اسلام و دین به بازو و تیغ
انکه بر مسند شریعت بود
آنکه حان را نثار احمد کرد
آنکه مدحش خدای در قران
آنکه جبریل بر امامت او
آزکه گشت از برای او راجم
آنکه او جان و مال در ره حق
آنکه بر امتان بر عصیان
راحت جن مومن صادق
میخ چشم خوارج مسلعون
هر که مرد است در دو کون او را
شاه ابرار مسرتضی علی است
همدم و پار مرتضی علی است
در همه کار مرتضی علی است
صاحب اسرار مرتضی علی است
دفع کفار مرتضی علی است
کرد اظهار مرتضی علی است
مصطفا وار مرتضی علی است
در شب غار مرتضی علی است
کرده تکرار مرتضی علی است
کرده اقرار مرنضی علی است
مهر دوار مرتضی علی است
کرده ایثار مرتضی علی است
بوده ستار مرتضی علی است
لطف غفار مرتضی علی است
شاه قهار مرتضی علی است
سر و دستار مرتضی علی است
نخوری غم سلیمیاً چو تو را
یار و غمخوار مرتضی علی است
۳۵ ۰
۵
دیوان سلیمی تونی
در منفیت امام علی (ع(
در جهان حلال شتاه علی است
وصسی نفس اجمد مرسل
ره سوی بارگاه عبرفان بر
رهمنمایی که از هدایت او
هر کجا لشکر و سپاه حسق است
وان که بر عصمت و طهارت او
آنکه بر آستان او دارند
بر سر سروران دنیی و دین
دوست داران خویش را به کرم
بسه کسی دیگر التسجا نسبرم
بر سیپهر کمال. ماه علی است
ولی حضرت آله علی است
که به حق صدر بارگاه علی است
سوی جئت برند راه علی است
شاه آن لشکر و سپاه علی است
بود و باشد خدا گواه علی است
امل ارض و سما جباه علی است
به حقیقت بدان که شاه علی است
دردم حشر عذرخواه علی است
در دو عالم مرا پناه علی است
شاه ماشافع گناه علی است
۶
در منقبت امیرالمژمنین علی (ع)
سپاس و شکر خداوند را که کرد هدایت
ول حضرت خالق, امیر جمله خلایق
به حز خدای که داند کمال معرفت او
چه حاجت است به تعریف عمرو و زید کسی را
ز ضرب تیغ دو سر» کار دین مصطفوی را
که بیخ کفر برانداخت غیر حیدر صفدر؟
خدا امامت او را کمال دین نبی گفت
مرابه مسعرفت و دوستی شاه ولایت
که هست شرح کمالش برون ز حذ نهایت
کراست زمره گفتن به جز حدیث و روایت
که هست در حقش ا زکردگار این همه آیت
به دست و بازوی خیبر گشای کرد کفایت
که شاه لشکر اسلام بود و صاحب رایت؟
زهی علو مراتب زهی کمال عنلیت
قصاید کوتاه و قطعات ۱۳۲۵۱
-
مرا که حضرت شاهست حامیم به دو عالم
کسی که در ره دین خدا و شرع رسولش
منم گدای گدایان استان تو شاها
رعایتی ز تو در یوزه میکنم چو سلیمی
ز هیچ ذات دگر نیست التماس حمایت
علی است رهبر و هادی؛ همین بس است هدایت
امیدوار به تو با هزار جرم و جنایت
که ضایعیم همه گر نباشد از تو رعایت
چو زد لوای ولایت به ملک جان ز ازل دل
امید هست که باشیم زیر ظل لوایت
۷
در نعت رسول اکرم (ص)
دیدة جان عاشق جمال محمد
راه نسبرده بسه کنه مسعرفت او
در ره دین قدر منصب ملکوت است
با همه قدر و شرف که ترک فلک راست
گفت بصلون حق تو نیز بیان کن
اهسل جهنم شوند قابل رحمت
بر سر خوان کریم جمیع خلایق
دنیی و عقبی که افرید خداوند
روز قیامت که از خدای شفاعت
تحفه چو آرند میم و حای محبّت
بر سرافت کشند سابة رصمت
انس و ملک طالب وصال محمد
غیر خندا کس زهی کمال مسحمّد
هست کمین مندوی بلال مسحمّد
بود همه وقت حسب حال مجمد
تحفهة صلوات بر جمال مسحمد
گرگ ذردشان به دل خیال مسحمّد
از دل و جان چاکر نوال مسحمد
ببسود غرض ذات بی مثال محمد
جسمله بسود امستی سوال مسحمّد
خاق بسه انسید اتصال محند
از مدد مبسیم و حاودال مسحمّد
خرم سلیمی خسته را به کرم بخش
۳۵۲
۸
دیوان سلیمی تونی
در نعت رسول اکرم (ص)
عرش نشان ز اقتدار مسحمد
بود غرض ز آفرینش همه عالم
کرده خدا از ازل به خوان کرامت
تاج سر خویش کردهاند ملایک
کرده معطر مشام جان محنان
قفدر و حلال محمدی نشناسد
تس مرتضی علی ولی دان
آن دو گل روضة بهشت که جاشان
بر در فنردوس روز عرض قيامت
حضرت عرّت کند مقام مطیعان
گرچه سلیمی ز طاعت است تهیدست
ف
اج
جنت اعلی دری ز دار محمد
گوهر ذات بزرگوار محتد
خلق جهان را وظیفه خوار محتد
بهر شرف خاک رهگذار مسحمّد
نکهت کیسوی مشکبار مسحمّد
آنکه وصی بود و راز دار محمّد
بود ز عزو شرف کنار محتمد
چون که بگویند گوشوار محمد
از کرم خویش در حوار محمّد
هست ۱
گ-دای امیدوار محمد
هم تو خدایا بر او ببخش تو از جان
جاکر ال اس
۳ کر ال است و دوستدار محمد
۹
در نعت آل محمد (ص)
مرا که ورد زبان است نام آل محمد
به حز خدای ندانست هیچ ذات به عالم
بود ز روی حقیقت نجات جمله خلایو
چو ده است بزرگی و حشت همه سا
بهشت اگر طلبی شو مقیم حضرت ایشان
بود به زير نگین ملک جاودانه کسی را
حدیث من نبود جز کلام آل محمّد
کل معرفت و احترام آل محمد
به قول واعتصموا از اعتصام آل محمد
به قدر و منزلت و احتشام ال محمد
که هست جّت اعلی مقام آل محتد
که نقش خاتم جان ساخت نام آل محمّد
تصاید کوتاه و قطعات ۳۵۳
رسید وقت ظهور امام مهدی قائم
کشد به نصرت حق از یزیدیان و خوارج
توگر سلام نگویی مگوی از تو چه حاصل
بود به برکت ایشان زمین به جای و نباشد
اگرچه غرق گناهم گدای حضرت شاهم
کز او بود به جهان انتظام آل محمّد
به ضرب تیغ دو سر انتقام ال محمّد
خضدای گفت به قرآن سلام آل محمّد
دوام ملک جهان بی دوام ال مسحمد
اگر رود سرم از خط بندگی نکشم سر
در مصیبت سیّد شهدا امام حسین (ع)
زهرا به محشر اید با حوریان سیه پوش
در کربلا گذر کن. تاکشتگان ببینی
از تیغگشته صد چاک چونگل فتاده بر خاک
پر خون فتاده اکبر ببریده از تنش سر
ُه ماهه طفل بی شیر ببریده حلقش از تیر
اه از حسین برآمد جون دید حال طفلش
ُردش به سوی خیمه شاه شهید و گفتا
چون دید شهربانو مجروح طفل خود را
آن دم به گریه گفتا کای ناز پرور من
از اه شهربانو در خیمه شد قیامت
زاری کسنان سکینه بهر علی اصغر
آندم از آن بیابان جندان فغان برآمد
پیراهن حسین راافنگنده بر سر دوش
حال حسین و اولاد یکدم مکن فراموش
آن سر که داشت دایم خیر النسا در آغوش
خطش چو سبز؛تر نو ژسته از بنا گوش
ز آن ناو جگر دوز لرزید و کشت خاموش
چون جان ببر گرفتش مالید روی بر روش
کاین طفل زاب کوثر اين دم شده قدح نوش
زد نعره و بیفتاد زین داغ گشت مدهوش
یک لحظه دیده بگشا یکدم ز شیر کن نوش
کلثوم زد به سینه زینب گشود گیسوش
نعش برادر خویش بگرفته اندر آغوش
کزبانگ آه و ناله گر گشت چرخ راگوش
خاموش شو سلیمی کزبانگ نالة تو
از کوه ناله برخاست دلهای سنگ زد جوش "
۱. نقل از مگ اشمار بیاضی خحطی کتابخان؛ مجلس شورای اسلامی: شمارة ۶۶۶۱۶
۳0۴ دیوان سلیمی تونی
۱۱
در مصیبت شهید کربلا امام حسین (ع)
چه؟ کربلاست امروز؟ چه پر بلاست امروز؟
سر حسین مظلوم از تن جداست امروز
روز عزاست امروز جان در بلاست امروز
غوغای روز محشر در کربلاست امروز
گریید ای محبان بر ماتم شهیدان
زاری کنید و افغان روز عزاست امروز
آن نازش پیمبر سرو رباض حیدر
بی بار و بی برادر در کربلاست امروز
ف|رزند شاه مسردان افتاده در بیابان
غلطان به خاک میدان این کی رواست امروز
آندم که از سر زین افتاد سرور دیسن
گفتند آل پاسین واحسرتاست امسروز
زد نعره شسهربانو از فرقت شه دیسن
هر دم به ناله میگفت زهرا کجاست؟ امروز
من بسی کس و غریيم بی یارو بی نصیبم
کو مونس و طبیبم. از من جداست امروز
بی اب مانده اصغر ناخورده شیر مادر
آن طفل شهربانو پر خون چراست امروز
عباس بهر اصحاب میخواست تا برد آب
آن شاه را دو بازو از تسن جنداست امروز
تاسم فتاده در خون, با اقربا و اقوام
اندر تنش حجراحت بی انتهاست امروز ۲
7
تصاید کوتاه و قطمات
۳۵۵
هر دم عروس قاسم میکرد خاک بر سر
میگفت بادل زار عیشم عزاست امروز
از خون شوهر خویش رو کرده سرخ و میگفت
بر عارض عروسان سرخی رواست امروز
کلثوم تشنه در خون با چشمهای گریان
هر دم به ناله میگفت بابا کحاست امروز
گرما سیاه پوشیم زین واقعه عجب نیست
۱ عیسی به چرخ چهارم نیلی قباست امروز
گوش فلک سلیمی پر شد ز بانگ نوحه
کویا تمام عالم سانم سراست امروز"
۳
در هنگام ورود در حرم امیر المومنین علی بن ابی طالب(ع) گفته شده است
روی از آن آوردهانده خلق بدین در که هست
آمده آوردهایم» از ره صدق و نباز
خواستهايم از خداء شرب زمین بوس تو
هست ز تعظیم و قدر» این حرم محترم
انس و ملک روز و شب گرد درت در طواف
بر تو صلوة و سلام؛ گفته خدا در کلام
هر نفس ای نور حق, از دم روح القدس
حیدر صفدر توییء شافع محشر تویی
اول و اخر تویی» ظاهر و باطن تویی
کسعبة حاجت رواء شاه سلام علیک
بر در تسو التسجاء شاه سلام علیک
بوده همین ماعاء شاه سلامْ علیک
چون حسرم کبریاه شاه سلامْ علیک
هر طرف آبد صداء شاه سلامٌ علیک
آمده از حسق نسداء شاه سلامٌ علیک
میرسدت مرحباء شاه سلامٌ علیک
حاکم روز جزا, شاه سلام علیک
هست بر این حق گواء شاه سلام علیک
گفته شه انبیاء شاه سلام علیک
۱. نقل از نگ اشعار پیاضی کتابخانة حطی مجلس شورای اسلامی؛ شمارة ۶۶۶۱۶
۳۵۶ دیوان سلیمی تونی
گفته ز چارم سماء شاه سلامٌْ علیک
صفدر صف وغاء شاه سلامْ علیک
قبلة شاه و گدا؛ شاه سلام علیک
جای من و ملتجاء شاه سلامٌ علیک
در ره مهر و وفاء شاه سلام علیک
بنده سلیمی تو راء شاه سلام علیک
دارد امبد عطاء شاه سلامٌ علیک
از ره عز و علاه خسرو انجم تورا
شاه و امام امم» سرور ملک کرم
روض؛ عالی توء هست ز قدر و شرف
از همه کون و مکان» نیست جز این آستان
از پی دیدار تو. جان کنم ایثار تو
هست لام کمین, در ره صدق و پقین
از ره دور و درازه امده با صد نیاز ۱
تحفه بر این خاک در بنده چه آرد دگر
غیر سلام و ناه شاه سلامٌ علیک
۱۳
در توحید باری تعالی
صفا و نور ز حسن صفات میخواهیم
اگر چه مرده دلانیم لیک زنده دلی
گرفته گوشة عزلت به باد تو مشغول
کجاشویم ز دنیا و اخرت راضی
شبی برات ز دیوان فضل و رحمت تو
ببخش از آتش دوزخ براتِ آزادی
به سوی درگهت آوردهايم روی نیاز
ز بهر بندگی توست اگر چه یک دو سه روز
بود به شگر شکر تو شاه طوطی روح
که عطای تو ثکر و ثنا همی گویم
به قدر همّت. هر کس طلب کند چیزی
ز مرک حویش نترسیم, لیک توفیقت
وز آن صفات همه عین ذات میخواهیم
ز باب حضرت محی الممات میخواهیم
فراغتی ز همه کاینات میخواهیم
که مازملک دو عالم رضات میخواهیم
بسرای مسغفرت سیّأت میخواهیم
که امشب از کرمت آن برات میخواهیم
صلای رحمت تو در صلات میخواهیم
در این سرا چه فانی حیات میخواهيم
ز بهر نفس چو حیوان نبات میخواهیم
گه بلای تو صبر و ثبات میخواهیم
بهشت مقیان با لقات میخواهیم
رفیق در دم و اسنازعات میخواهیم
تصاید کوتاه و قطعات ۳۵۷
۴۳
چو هست رحمت تو عام بر همه عالم
نصیب خویش ز خوان عطات میخواهیم
به حضرتت چو سلیمی اگر گنه کاریم
در منقبت امیرالمزمنین علی (ع)
مرابه بحرولای چهارده معصوم
به غیر هشت و چهار و دو اقتدا نکنم
حیات سرمدی و عمر جاودان بخشد
مقام سلطنت و ملک پبادشاهی یافت
متاع دنیی و دین کرده حضرت ایزد
بهشت. منزلت و زینت و شرف زان یافت
منم سلیمی مادح که هست ورد مرا
تس
وروی در سفر اخرت از این دنا
دلیست غرق وفای چهارده معصوم
به کس دگر به خدای چهارده معصوم
کلام روح فسزای چهارده معصوم
کسی که کشت گدای چهارده معصوم
همه طفیل و فدای چهارده معصوم
که گشت منزل و جای چهارده معصوم
همیشه مدح و ننای چهارده معصوم
روم به داغ ولای چهارده مسعصوم
به گوش جان ز ندای چهارده معصوم
فصیده ناتمام در مدح علی بن موسی الرضا (ع)
ای ریم دلسستانت کعبهٌ امل بقین
وی مسقیم استانت از شیرف روح الامین
قَبّةهٌ عالی بنایت طاق عرش کبریا
۰ 2 ۳ 9
روضه جنت سرابت. گلشن خلد برین
۳۵۸ دیوان سلیمی تونی
گرد فرش بارگاهت. کحل چشم حور عین
قبلهً امل دعااین است. از آن دارند خلق
پیش سلطان دو عالم روی طاعت بر زمین
وارت علم نبی الله» امتام هش مین
دز دربای امامت گس وهر کان کسرم
۱ ماه گردون ولابت. آفتاب ملک و دین
ای شده هم چون سلیمان از ره تعظیم و قدر
انس و جنّت تابع فرمان. جهان زیر نگین
همچو جذ و باب خویش از حکم و امر خالقی
ملت حق را آمان و ملک ابمان ۳ امین !
۶
در توحید باری تعالی
ای به درگاه تو نیاز همه کرم تسوست کارساز همه
هست از بیم آتش قسهرت آه دل سوز جانگداز هسمه
نبود بي قبول حضرت تو حصاصل از روزه و نماز همه
در مجازیم مانده» هم تو به لطف به حقبقت رسان محاز همه
گر خراباتی و اگر زامد هست با حضرت تو راز همه
بسه تو نسازیم و بینیازی تسو ای به لطفت نیاز و ناز همه
بسنواز از کرم سبلیمی را
چون توبی بار و دلنواز همه
. بر اثر انتادگی یه فصی1 ه ناتمام است.
قصاید کوتاه و قطعمات
۷
۳۵۹
در منقبت امیرالمژمنین علی (ع)
۳1 مج مولای شاه الحمد له
کر دنسیا نباشد غم ندارم
نیم زآنها که در دین خویشتن را
دلم از دامن حتب عتلی دست
عذاب از دوستان او بود دور
برواز حان محت مرتضی باش
که از خبش به ایمان بردهام راه
چو باشد کار دین» بر حسب دلخواه
فروشند از برای منصب و جاه
نخواهد کرد تا جاوید کوتاه
به حکم لا دب من تولاه
که ایمان حتٍ آن شاهست با
مبر حاجت سلیمی نزد هر کس
گدایی گر کنی از حضرت شاه
۱۸
قصیده ناقتص در مدح و منقبت امام هشتم (ع)
قرب آن داده خدا حذ ترا کز روی شوق
وان کرامت کرده حق باب ترا کز حد شام
خضر راه امل ایمانی و از روی خرد
ای ز بمن منزلت از راه قدر و مرتبت
سِدّه گردون جنابت, قبلة دلها شده
روی از آن باشد بر این در خلق را کآن بارگاه
هر که رفته از طریق حّ و عرفانت برون
وانکه کرده در طریق دین شما را پیروی
نامه ملک امامت را ز تعظیم و شرف
کی توان اوصاف و مدحت شرح گفتن کز خدای
چون سلیمی هست از جان چاکر این خاندان
در ره وی صد چو اسماعیل قریان آمده
از برایش باز پس خورشيد تابان امده
خاک راهت را شرف بر اب حیوان آمده
اشرف ملک همه عالم خراسان آمده
روضهة جنّت مابت کعبة جان آمده
کعبة حاجت روای جِنْ و انسان آامده
خارج و عاری ز اسلام و ز ایمان آمده
راه دشوار قسنامت بروی اسان امده
از ازل نسام همایون تو عسنوان آمده
مدح و اوصاف شما در جمع قران امده
در ره خدمت دعاگوی و ثناخوان آمده
۳۶۰
دیوان سلیمی تونی
خاص از بهر نثار خاک درگاه شما
یا امام المتقین؛ ما سایلان این دریم
تو طبیب درد دلهای پوریشانی و ما
هست بی حذ و نهایت لطف و احسان شما
بحر موّاج است طبع وی در افشان آمده
بر امید بخششی با چشم گریان آمده
دردمندانسیم بررامقید درمان آمده
گرچه جرم و معصیت از ما فراوان آمده
رحمتی بر حال ما کن چون شما را از خدا
رحمة للعالمین ای شاه در شان آمده
۱۹
قطعه در حکمت و نصیحت
ای خواجه گرد منصب دیوانیان مگرد زیرا که اهل بدعت و ظلاند و کین همه
در قصد خون یگدگر و مال مردم اند مانند گرگ گرسنهاند از پی رمه
روزی مقدر است عذاب ابد مجوی . از بهر خویشتن ز پی عیش یک دمه
دانم که عاقبت بودش ختم بر عذاب آن کس که بر حرام نهاد او مقذمه
ناحق ستانی از کس و ناحق دمی به کس . زر دیگران برند و تو حمال مظلمه
یاد ار از آن زمان که به یک دم شود هبا اين کر و فرّ و جاه و بزرگی و دمدمه
دیوانه چون نه ای پی دیوان چه میروی در حکم عقل باش مکش سر ز محکمه
پرهیز کن ز ظلم سلیمی که میرسد
برآسمان ز زاری مسظلوم زمزمه
+۲
در توحید باری تعالی
کلید ففل زبان, لا اله الا ال مسقیم خسلوت جان, لا اله الا ال
دوای درد دل عاشقان و مشتاقان شفای خسته دلان, لا اله الا ال
بود انیس و جلیس من اندر این عالم ببه آشکار و نهان, لا اله الا ال
فصاید کوتاه و قطعات
۱۳۶۱
مفتح همه درهای بسته نام خداست
برو به قول فقبر و در گریز که هست
جو در دهد لمن المُلک ذات او وکند
نماند از اثر قدرت و جلالت او
امید هست که از لطف زلتِ ما را
ندانمت که چه ای منزه از چه و چون
اگر به عين حقیقت در این جهان بینند
چو بر لب آید جان» بر زبان ما یا رب
زبان گشضای و بخوان, لا اله الا ال
پناه امن و امان, لا اله الا اله
زبان حسال بیان لا اله الا ال
ز خسلق نام و نشان, لا اله الا ال
شود به عفو ضمان, لا اله الا ال
برون ز وهم و کمان, لا اله الا اله
به حز تو نیست عیان, لا اله الا الله
به لطلف ساز روان» لا اله الا ال
سلیمیا به کسی التحا مبر چو تو را
بناه در دو حهان, لا اله الا له
۳
در منقبت امیر الممنین علی (ع)
امین کشور ایمان. علی ولی ال
ولی و شیر خدا شهسوار روز غزا
کلیم طور مناجات و قبلةٌ حاجات
حبیب حضرت ایزد نبی شناس به حق
نه من ولق خدا خوانمش ز خویش که همست
بگو به صدق وگر نه مکو مسلمانم
به ننص و تیغ چو او بود ناطق و قاطع
به مهر مهر علی ساز نقش خاتم دل
به حکم نض اولوالامر اهل ایمان را
ز خلق کردن عالم مراد انسان بود
به نام او در جنّت کشوده شد که هست
امیر سمل مسردان. علی ولی له
شسجاع عرصهٌ میدان. علی ولی الله
مسیح عالم عرفان» علی ولق له
وصی نفس نبی دان. علی ول الله
به حکم آیت قرآن. علی ول ال
که هست قول مسلمان» علی ول الله
ح
ن مود حخت و برهان» علی ولی ا
که هست سک ایسمان. علی ول ال
که بود؟ صاحب فرمان, علی ولی ال
غرض ز خسلقت انسان» علی ولی الله
کلید روضةه رضوان» علی ول ال
۳۶۲
امیر روز حساب و شفیع ذنب و عقاب
مرا امد نحات از شفاعت شاه است
تیم جّت و نیران» عسلی ولی ال
که هست شافع عصیان» علی ول الله
ز دلٍ بسرون نسرود مهر او سلیمی را
که نقش ساخته بر جان» علی ول اله
۳۳
در منقبت امیرالمژمنین علی (ع)
منم ز جان شده مولای خاندان علی
کسی که پیروی آن شه سوار شد بی شک
نعیم هر دو جهان چون ز خوان لطف وي است
امان ز دوزخ و ایمان محبّت علی است
یی
ببه گاه زفه به فرمان کردگار نهاد
که داد قَوّت ایمان و نصرت اسلام؟
به جز خدای ندانست هیچ کس رازی
حدیث شاه ولایت ز دشمنان مسطلب
بیان قول حق آن است بی شک و شبهه
مسحبّت است نشان نجات و کس نبرد
چو سر به حشر برآرند هر کس از جایی
پس از علی ولی» بازده امام شنناس
امین دین خدا این جماعتاند به حق
ز چاکرانِ ثنا گوی مدح خوان علی
برد به صدر جنان راه همعنان علی
خلایقاند همه صدقه خوار خوان علی
درا به حب وی و بساش در امان علی
به غیر ضربت شمشیر جان ستان علی
نبی دهان مبارک چو بر دهان علی
که آن میان محمّد بود و میان علی
ز دوستان علی پرس داستان علی
که آن ز لشظ نبی باشد و زبان علی
سوی بهشت برین راه بی نشان علی
بر آوریم سر از خاک استان علی
که نور چشم نبی اند و شمع جان علی
هم از حدیث رسول و هم از بیان علی
کسی که در سفر آخرت بود همراه محبّت عسلی و ال و دوستان علی
به گاه هول قیامت به گوش جان رسدش . ندای لا تخُف از لفظ در فشان علی
کسمینه بسنده سلیمی امید آن دارد به برکت کرم و لطف بیکران علی
که روز حشر شمارندش از ره احسان ۱
غلام و چاکر و مذاح خاندان علی
۲ قصاید کوتاه و فطعات ۳۶۳
در منقبت امیرالمژمنین علی (ع)
قدرت جبّار علی» کاشف اسرار علی
خسرو و فخر بثر ناصر حقی مانع شر
مهر علی. ماه علی» میز علی. شاه علی
خجحت حق, حکمت حق, ملت حق, نصرت حق
چونکه ببینند عیان» روز جزا خلق جهان
از همه درد است دوا از همه رنج است شفا
از پی طوفان بلاه غم نخورم زانکه مرا
مهر زمین» ماه زمان» روشنی کون و مکان
حضرت حق راست ولی» نفس نبی دان وصی
هست علی نور یقین» هست علی حا کم دین
نصرت شاه هست جنان, پاری او جوی به جان
قاسم انوار علی» سرور ابرار علی
صاحب شمشیر دو سر قاتل کار علی
از همه آ گاه علی؛ بر همه سردار علی
قوّت حقء» شوکت حق. قدرت جبّار علی
کس نبرد ره به جنان» تا ندهد بار علی
از همه آفات مراء هست نگهدار علی
در همه رنج است و عناه مونس و غمخوار علی
هست بر اهل دو جهان. قاسم انوار علی
دین خدا شرع نبی» ساخته اظهار علی
زانکه نشد مایل این دنیی غدار علی
بخشدت از نار مان گر شودت ار علی
همچو سلیمی نکنم میل به فردوس برین
تاننماید به من دل شده دیدار علی
۳۴
تا به کی جان جهان از پی دنیا گردی
مزرع عقبی ست جهان تخم نکویی بفشان
از چه و چون گرد جدا باش به اخلاق خدا
ره به فردوس برین یا بی و شک نیست بر این
ره یکی» شاه یکی» حضرت اه یکی
هست امامت ابدی» گوش کن ار با خردی
از غم دنیا برمی گر سوی عقبی گروی
زانکه در او فاش و نهان هر چه بکاری» دروی
وای. نبود ره ما جز صفت مرتضوی
کر سر صدق و یقین پیرو آن شاه شوی
از پی غولان جهان هر طرفی چند دوی
هم از کلام احدی هم ز حدیث نبوی
۳۶۴
دیوان سلیمی تونی
تا سوی حق راه برم هست علی راهبرم پیرو انا عشرم از سخن مصطفوی
از صفت یکدليم داده خداء صقبلیم سنده خاص علی جاکر ال علوی
گرچه که بی سیم و زری رنج سلیمی نبری
غم ز ضعفی نخوری» دولت شاهست قوی
۳۵
در منقبت امیرالمومنین علی (ع)
ای ز راه قدر و قدرت عالی و اعلا علی
شاید ار گویم ندارد ز انبیا و اولبا
هست اعلم بر همه عالم علی ورباورت
مردی و جود و شجاعت دان مسلم بر کسی
خاص از بهر رضای حق به ضرب ذوالفقار
هست از روی حقیقت کور بخت هر دو کون
چون قسیم نار و جنت اوست. سازد روز حشر
در قیامت باشد از نار جهنم رستگار
بود اگر چه دنیی و عقبی طفیل او ولی
از ره تعظیم چون خواندش به نام خود خدا
چونکه فردا حشر هر کس با امام وی بود
بر سر خلق دو عالم والی و مولا علی
در کمال و فضل غیر از مصطفی همتا علی
نیست از قول امام خود بخوان, لولا علی
کایزدش گفت از کرامت لافتی الا علی
داده دین و مسلّت اسلام را احیا علی
هر که او را نیست نور دید بینا علی
دوستان خویش را در صدر جنّت جا علی
هر که شد از جان و دل مولای مولانا علی
از متاع هر دو عالم داشت استغنا علی
در مراتب هست اعلی از همه اسما علی
حشر من امّید میدارم که باشد با علی
در دم اخر که آید جان شیرین بر لبم
چون سلیمی ورد من باشد در آن دم یا علی
۳۶
در منقبت امیرالمژمنین علی (ع)
ای کعبه مولد و حرم مرتضی علی گشته مکزم از کسرم صرتضی علی
تصاید کوتاه و قطعات
۳۶۵
نی عرش بود نه کرسی و لوح و قلم که بود
خود را شمرده از رة تعظیم و منزلت
عیسی چگونه مرده به انفاس زنده کرد
خارج بود ز ملت اسلام هر که نیست
از خوان لطف اوست نعیم دو کون و ما
کس را امید رحمت و روی نجات نیست
همچون سلیمی ار چه نداریم طاعتی
يا رب به حق عترت معصوم مصطفی
يا رب به راز نیمه شب خواحه رسول
بر لوح جان مارقم مرتضی علی
روح الامین کمن خدم مرتضی علی
بااوا گر نبود دم مرتضی علی
از خیل احمد و حشم مرتضی علی
بسی حبٍ آل مسحترم مرتضی علی
بم در کرم مرتضی علی
یبا رب به حق ابن عم مرتضی علی
با رب به ورد صبحدم مرتضی علی
دل بستهار
در زیر ساية علم مرتضی علی
۳۷
در منقبت امیر المژمنین علی (ع)
مست می مسحت؛ از کف ساغر علی پسیرو دین احمدم بنده و چاکر علی
در ره دین کبریا بوده چو ذات مصطفی پاک ززلت و خطاء ذات مطهر علی
ای که به فضل و دانش و جود و شجاعت و کرم غیر نبی هاشمیء نیست برابر علی
کس به چه سان کند ادا مدح علق مرتضی چون به کلام خود خدا بوده ثناگر علی
حضرت عزّت از شرف کرده به فضل خویشتن
بر همه سروران بود در دو حهان تفاخرش
نیع چو آفتاب را چون بکشیده از نیام
گیرد اگر همه جهان خیل مخالفان چه غم
غیر خدا و مصطفی از ره عز و کبریا
کشف علوم انبیا بر دل انور علی
هر که به جان و دل شود چاکر قنبر علی
از حد شرقٌتا به غرب گشته مسخر علی
من ز قشون شاهم و در صف لشکر علی
کس چه صفت کند ادا؛ لایق و در خور علی
نوش کند می طهور از کف و ساغر علی
نس
تصویر نسخههای خطی
تصویر نسخههای خط ۳۶۹
رت م رم ۷ .
ود مت مر زره )
۱۳
ار واضل روص ل - ون ران بت و اس ۳
۰ دمم ۳۳ ۳1 ۲ ۲ ۲ ۰
مین رس تاره رال #7 مرا ا مسم
۳4 مُ ۰ ۰ ۳ ِ
2 دما ۳ کت
۱ در ری ,
جرا دسا دفت بسن دج زر ورروصت
ظ ۳ ۳ ۰
)یی 9 نرب ایا«
بر و
. ۶ ۳
ی ۷ یت باب
0 زگ اس 1
مایا کر ار و زور و سا سب اون دارم وت
ا
۸ ۱ ر 2 ۹
بو ارفدهان 4 رب ارسرال ما راکب
۳ عسته پينه ۳ ۳0 2
۳ ۸ 1 خر ما مر
۳ ز از ۱ رم ولا | میم ت مار مر اس فا تب
ی تب ۳ # ۱ ۱
۱ أ
ِ ۰ ظ ُ
ام سس کات نواعت
۱ اما ر. یسمل موی ۱
۳ ۳ نز 0۹
مر زره رابت
شیر ۵
دمم
آغاز حرزة النحاة, دستنویس کتابخانه آبتالله مرعشی
۳۷۰ دیوان سلیمی تونی
7
ی 2 هم ما ۶ گرم مس 22
ث"ِ ۹5 ۱ 2
تسد عسط یک رم رن رم "وم روم ,
۲ و
۳ ۱ ِِ ِ ك سِ ۱
۳ | تم
۰ مس وش
۳ ۳ #ر 4
> رف ما ام نون رال مور ی
ی یات نامه رتیل
ان و صٍِِ- توروژ ار ان
موه" ره ۳ 2" ِ
کات را وتات
رشن
رت ۳ فد 7
و ۱ کم دا ات و مرن
پایان حرز النجاة. دستنویس کتابخانة آیتالله مرعشی
تصویر نسخههای خطی ۳۷۱
۳۳1
, 7 ار 4 ور " ۱ رن
1 ۲ ۰ ۰ + .۰ ۰ ۱
1۱ ۹ ۱ ی بان ن 9 و 9 ۳
0" ۰ ۹۹۹ ۳ ی ی ۰ تا
و ۸ ار ۱ 7 6 اک ۱ ۳۹ ۱
زین ۳ رز 2(
تجهب ۱ رب جیگ
- ؟ یم نگ رم 4 ۳
۰ ک س ۰ ۹
ین ره مه اس به .
۴ ی .۰ - 4 7 ۰
بح جوسس ۲ سیر سس
/ پِ. یز ۰ ۱
و و اي / ۰ 7 7 تپ
ٍِِِ ۳ ۱ ۰
ی ۰ ۱ ۶ ۲۰ ٍ ۹ ۱ 1 #۳ پ
1۳ ۹ 1 / ۱ یذ ۰ / ۱ 5
ی او ۳ جر ری بر ۰۰
ره و 00 فد
ی ز ۱ ۱ ۰ ۷/۱. _ زا یا 1
6 ۱ 3 ۱ ۹ ِ ۷ 1 ,۰ ۲ ۸ ۳ ۲
0( ۰ اه ۰1 1 4 ۲ص
* 1 ی ۱ ۰ ۰ ۴
۱ ۳ ِا ۹ 7 كِِ/ ۳ ۳
"۱ از میم 9 1 ۳
سم ی زر ۱۱ گر و ۲ ۴ لب ی ۳
7« ۲ ِ_ِ ِ ۳ ب و و مه ی ی ۱ كت
ی مرو ای ری 1 سای اي وا -
ام با ویس م۱۲ :
, / ۱ 5 ت 1 فِ
۰ ۱ ۱ ۱ 0
اه ره ۹ ۰.۰ ۱
ت ی "0 ۳ ۲ ۳۸ ً 91 1
ف یه ۲ ۷ ۱:۷ ما ۰ ۳ / ٍِ ۱
تور را اریز مر تا ره رن
۱ پ ما ه ۳ 7 # ِ حصِ
سس ۱ ۷ ۳
0 : / ۳ ی ۳ ۱ ۳
ی مه تا سح ا .»سار ۱ !۱ ۱
ز سب سا
ر
, داي جم ۳ یرس ره اس ۶ 7
۰ ام من
آغاز حرز النجاة دستنویس کتابخانة مجلس شورای اسلامی
۰ مس _ ۷ ۰ 0 ۰
مرا م رن هر و ِ» 1 ۳ ۲ ند اد و ی ۳
وا ار با سا دی کر با رز سا
مب ۰ اي عر . یر ۱
۰ ۰ ۰
۰
۱ ۶
و س مب
رد ی بت
ز گ سا ۳۹ ۳
میج ۰ زیت
۰ ماکان ای ۱۳ ۳ ۳۳۳
یس ان
سیب ۳ رت یم »
۶ ۱ , ِِ ۰
۲ ی ۹ ت_ 0 سست و ۳
ُِ«ِِ
۰ ۰ دطیرد 2 ی نا
۳۳ ۳ ۳۳ ۳ ِِ ژ ۶ ۳
.0 ۳ ۰ ۳5 و یت ی تج سر هي , اس ی , ۳
و و۳ ۳ ۰ رل و و ۳ ۶ 9
سم رگ سس + ز یا ها 0
۰ سس من ری ی ت ۰ ۳
۳۳ بر .۰ ۳۹ بط هب
۳ ۲ ۱ .با
۳ تس ۳ وم - ۳ ۰ ۳ مر ۲
و ده . سا مچمسح از
۳ م4 3 مه ِ ام ۳ مس
ت " ۳ ۶ ۲
0 برع هرن مه رس
ت ع- مر و ۳ خرس بر 4
7 «ت ی
نی ً: ۳ 4 0۳
۳ ی ۰ ت- ۰
رت ِ ۳ ی محر ۳
۱ . گم ام 0 .۰ ِ ۳ _- ۰ |1*
ِ | ِ گر سر اک زر ۶ ی ت
اه ری 2۶ 0
» , / ,۰ ۳ 1 تس
ت
1 1 /5 5 / "هیر ۱ /
«( ۱ ۹ با ست. 1 0
5 ۲ ۳ ۰ ۳ ب 2 بت
ار ۰ ار ۱ سک ۱
۱ _ 1 1 بن ۱ ی ,۶ »
42 ۳ 1 م0
را گر 1
۳ اس ۳ ٩ ۷ ۰
چم ۰ اف ِِ و
مر ار رب رم . مخ ,
رس + ط ._ ۳ ۹ گم م۳ ۳ مس 0
9 ۲ ۰ ۳ تا «ُِ کی ۳ یرای که
5 سر با ۱ 1۹
۱ ۰ فا رم
متسه و ترش
بر ۳ ۳ ۳۹ مگ
م6 ی حار #س مه
۳ م2 ۱ با ۰-۰
و ۳ , 5 ۲ ی ۱ , بر
۹ بر ۹
۰ ی
۱ سر ی« سس
۳۳ ات
ِِ ۳ ۰ ۱ ۳ و 4 ی "۳ ث"
۰ ۰ ۳
مات ۱ رم ۰ ز دک وت ط_
۰ لت ثِ بت 1
وی چا یم ار 4 ۰
۳ . _ ۳ ت ۰ ۰ 0
1 4 ۲ 1 / س ص 3 ۰ /
ی مرت تا
بح ۰ ۱ م: ۹ ۱ ی ك 1 ۰ 1 نس تك
مه اد ۱ او اه
۵ م ی ی سب یه ِ
پایان حرز النجاة دستنویس کتابخانة مجلس شورای اسلامی
رو رن ید ۳
ون تا
ی سل
یا کش قه 1
0
4
7 4 سوه
ین زر و
۱ کش هد 1 7
1
4 یر
4
1 ِ_»ُِ ۳
مدشن ی
مه زها ناديم ,
مد
۶
اننفت دض 2 ۱
مش دا 2 ۳
حصلی ۳۹ را رن
و۱
هر کیان
رل
کدنا رکشت بیش
م۳
ان رت کر مان بل ام سا
۰
ام اک و
رت
مزر ت ام ل: وس
۴ دراوم ض د
حور ی نا
و
فیط یل
6 ک
ری 9
دار اش
مصلنی تس اولاریا فاد,
زر مر مارد ما
و
۳
بت اسف
7 ۶ ت ۴
3 ای ی مد وت ها
رت ی رن
را
مان
7 جوز ,
ِ رازه اج ذنه مب
هی
مان هسام
۱
را دزن از ارف
م۰
1 که
مدای رای ۰ بر
ِ
ایس -
4 ۱ ۷ 2 7 ب ۳ ۱
رسد
[ ٍِ 9
۹ ۰ ب
۱۳۹9۳ ۹
4
1 ب ی ی سره ۱
کی ری بل ۱
۳ رن وا
۷ مري فا
جرا مرو
شان درل در
8
مزا رن تاه
رو دبس کت
مر ۳
ی
مادص بر رد
نب
۳ ۳
رت 13 کل
1
مزا ری (ها دبا
منت 1 لب نات مه
)۳ مرول
مذان وم
را ۳
تشه دنس ع
یز یفن
رت ۹ 2 دس مسق
کشت 13 ِِ
7
هکم ۳
متا و ِ داي
نا
4
منتح زر ر زو
ام 9 تم 1
ما۲ ِ دنتفر ۱
نز نش تک
7 9 یس زب
س دنا ور ۱
که
کح م: نی
روپ
دون 9
شک ۱
۱ سک رم
باس سک
۳ ی
ستونان ۷
۳ 4
رنه میسن
جنگ شمارء ۵۱۷ سنا (اشعار سلیمی)
۳۷۳
۳۷۴
۳ که
شیم رن
یت 2
کصتت ما مشیم وم
۱ ی میسن
۱ 4 مه
۱ 4
» مطارر
دیوان سلیمی تونی
و نیت
1 1
۲ و
ِ ریت1
من ام 7
۱ نیو اور
۳
زاین شیر
شب زین ری
که
9
رسای
حنگ شمارة ۵۱۷ سنا (پایان اشعار سلیمی)
۳ ضص . دز ۰ ۲
9 # نیم( با 7
ست دم
3 بت موز
ابیت ۳/۹
جن وش 1 م
توت
7 تب
تصویر نسخههای خطی
هت هد مس مه یت عت ده تنس چم تنج
ریش لو مکنبست اس 1
1
۱ مرت ِ
ی سيير یاه
سرام ردان سته 1/۲ ۱
تان ست که موه ۱
0 مره
3 اضر دب شیل!
۱ جنگای! و سس / ما
وا دنز
1 سامت بات اش ۱
علي دوان تزا رد 12 ۱
۴
تم
7 9۹ 1
زنست مد رک تما مور 7
ست هسام
رد ۷ ند ایرزفهست
2 سوت ما رک ریست
بسابرنملت ون ۱
مش را رم مزر ۱ ۱
ها وس اس سل سس
رک 07505 ه عن ای وی زو
۱
أ رسد ار
7
جع میدب
۱ 92 متا سر ۱
ان مان ۶ا7
رک بسن رال رو تسه رس
ید ابرریاعضا
ورد و( رو هروارم با ر
اه ار
سس
۹
۱ ۳
بت
100700 25 3 مت لا ۳۳ 2آِآ ّ ۳۳ فا دوعص
3
۹
توت ات
, امرس ۳
/ ۶ ۶ لس
مسا ده > اه ار
7 سنوت سا ۱
1 دسلا 2 سم رز
۱
سا
ی تس
بیط نیرت و ی
9 ار
جنگ شمار؛ٌ ۱۳۶۰۹ کتابخانٌ محلس شورای اسلامی (اشعار سلیمی)
و یت یو رس ای سم هي ِ
۳۷۵
بت یت
35 ۱ و و و ی از مد ار اه ما ۳ 0
۰ 5 ۳ ۰ ۳ ِ ۰ ۰ زا ۰ ۰ ت ۰
و اس کر محل سرام ند
] یی شرت
ارست
مینست ورد
بشما وس و(
1
1
ابیز ی کلم کف مسر
ام
رت سیک سضوا
ار مد ی صست
از هر محر تا تیش زاغ رد
۱
۱
زیر رال
۱ 1 2سحو مت تساه ۱
استر استه ها بان
1 اب داوس سارت .
تن رم ِ/
۱ | نالدرا اکن
8
۱
از درست زد حوانصرزسست
ان یتمه
:مت مینست لا( :
رش شا ۱
۱ مستحرا بر
7 لب فا درا «رروان نزو من 7
۱ مت و مهس در
مر .ببه سای رن رم من
رونت هو مت مت 1
مک نومب |
را ۳ جا
رل : سشر تمسق بش 1
"سول ی سمل ۳ "
رین
رک 57 ِ
۱ ۱۳
7
۳۳
۳۹
اسف تا زد درل ۱
یت ی
جنگ شمارءٌ ۱۳۶۰۹ کتابخانة محلس شورای اسلامی (اشعار سلیمی)
خزائن |
ِ
دک
شمار؛
ی
۲ کابخانة
شورای اسلامی (اشعار
(
و و بو وج روم پوت ها سین رو اب ها او رس پچ که رد ار وی رت تپ
تصویر نسخههای خطی
۳۳۷
خزائن ا
(
۵ ن ره ۲ کتابخانه محلس شورای اسلامی (اشعار
1
3
۴
_
3
ِ
۷
۵
پ
مس اجه همم ۳ب چ ست موس سای ند بت سید 6 هبتر سیر مص.
اد نات
ات 7۳
تام ۰ ه.« ۰ ۳ ۲ ۰ 0
ی ک با ۳( زاس
۳۷۸
دیوان سلیمی تونی
جنگ شماره ۴ کابخانه
شورای اسلامی (اشعار
(
4
مراد را
اي ند هکا تور ار
وا جا
بساشس
چم
0
۱
1
گ. .
جِ
کم
خی« م
۳۷۹
لً ۳۹
اعد اجره ی 3
الم فیستم تیال
ال ما ی تا با نا سل"
نتفای
اسلا ای ؛ديامتتفع الزنن
امس مایا
لام | درس لگ رفیاننرای
السزا م| وش یواژ ابر
اد زاس
لام اوافزدت مر لت
ساموت روا /
ام رواب سا
ام اي نيا سل
ماک
191 مسا کوک ی ۳
مت 7 دام
نامه بانقزه خل
دا رتوتت برست وا رو یم
4
تا رجات دنیرانشا ( ۳-9 0
اه وج وسطاضر
مر از کعتری. مت یا بر نت
۱ بح
سلام! ی رت فان دشر زین ۱
هه
۰ ّ بد
کم : ضرع
0 یس وریته
شا سمامليردا ماج .
۱ ۷ ۳۳ ۱ 1 ۰ص ۰
امک ی م دم ک ریس 7
الم ی بایدر جطاژ ] ها رصح
رز
شتا وا رم مر 7
اسلا رای از درد میا ناویا" ی
بسن را بانتها اایضوتا
۳
-
0
۳۹۹4 دی
۳۵2
8 ۰ 1
ف
ِِ«
ِ
ام اي پیت بشیا .. 1
ماد ۳ ولا
دا دی وی توس ما 3
طح 0" نیاق ووصو فا وت
ی
مدا نبا شت جصفر ر رود ۳ ۱ کت ۳ 3 تسیض
و کر
وخکتا ۵
جنگ شمارة ۷۵٩۴ کتابخانة مجلس شورای اسلامی (اشعار سلیمی)
سنامها وس
٩۴ ۸۹ ۶۲ ۵۰ ۲۹ ۱۶ ۵ ۳ آدم (ع)
۱۵٩۹ ۸۴۱ ۱۴۰ ۰۱۲۷ ۸٩۹ ۶
۲۲۰ ۲۰۸ ۱۸۹ ۱۸۸ ۱۶۵ ۴
۰۲۸۷ ۲۶۱-۲۵۹ ۰۲۴۳ ۰۲۳۶ ۲
۳۶۲ ۳۶۱ ۷۳ ۶
آسیه. ۷ ۳۰۸
آصف ابن برخیاء ۶۲
آل پیغمبر ۴ ۱٩ ۲۲ ۰۲۳ ۰۲۹ ۳۳-۳۱
۱ ۶۴ ۷۴ ۷۵ ۷۷ ۷۹ ۵۱ ۸۲
۸٩ ۸۷ ۴ 4۲ ۱۰۱ ۸۰۵ ۱۰۶
۱۰۹«( (/(۱(۱(۷«چ«(ذغصط۷//(/(/(۱(۰,/(/ 6 ۳(
۵ ۰۱۸۰۱۱۷۸ ۰۱۹۰ ۰۱۹۱ ۱۹۳
۴ ۱۹۷ ۱۹۸ 0۲۰۸ ۰۲۱۸ ۲۱۹
۳ ۲۶۵ ۰۲۶۶ ۰۲۶۹ ۲۷۰ ۰۲۷۵
۰ ۲۹۶ ۳۱۳ ۳۱۷ ۳۲۱ ۳۴۲
۱ ۰۳۵۳ ۳۵۷
آل حیدر آل علوی
آل رسول اللّه -+ آل پیغمبر
آل طاها؛ ۷
آل عباء ۴ ۲۲ ۲۹ ۳۱ ۳۳ ۸۵۵ ۶۴ ۷۳
۶ ۸ ۱۹۰ ۲۷۹ ۲۸۶ ۳۲۳
آل عبد مناف» ۱۷۱
آل علوی» ۲۵۲ ۳۶۴
آل عمران, ۲۱۰ ۲۱۲ ۰۲۴۲ ۲۸۷
آل محمّد - آل بیغمیر
آل یاسین, ۷
آمنه, ۳۰۱
انمّه. ۷۹ ۰۱۶۵-۱۶۲ ۱۹۴ ۲۶۷ ۰۲۷۷
۶ ۳۲۱ ۳۳۰
ابراهیم (ع), ۵ ۲٩ ۲ع ۸۶ ۸۹ ۱۷۶
۸ ۲۲ ۷۷ ۲۲۲ ۲۳۶
۷ ۰۲۴۲ ۳۰۳ ۳۲۵
اببلیس. ۱۶ ۶۳ ۵۰ ۱۳۰ ۱۸۸ ۲۱۱
۷۱ ۲۳۵ ۲۸۱ ۲۸۴
ابنسعد. ۲۴۷
این قصیب. ۴ ۳۰
ابنملجم. ۰۱۵۳ ۶۶ ۳۰
۳۸۹۴ دیوان سلیمی تونی
ابوالحسن + علی (ع)
ابوالعز + علی (ع)
ابوالعلاء + علی (ع)
ابوالقاسم + مهدی (عج)
اک ۷۰۳۱۱۲۲۵۵
ابوجعفر > باقر (ع)
ابوجعفر دوانیقی. ۱۰۵ ۱۰۶
ابوصمصای ۳۸ ۳۹ ۴۰ .
انز طالنی ۰۱۱۹۵ ۱۳۰۷۱۳۰۱۰۸۱۷۲ ۱۳
۳۱۱
احمد + محمّد (ص)
اد کر ۱۲۷۳۵۱۱
احمد مرسل -+ محمّد (ص)
ادریس (ع) ۶۲ ۲۳۷
اسحاق (ع) ۴۲ ۲۳۷
اسدالّه -+ علی (ع)
اسرافیل, ۱۴ ۲۹۳۰-۲۹۱ ۲۹۶
اسماعیل (ع) ۵ ۴۹ 0۲۰۸ ۲۲۲ ۲۳۷
۹ ۳۵۹
اصحاب اعدود ۵۲
اشیتات تشم ۱۲ ۱۲۲ ۱۳:۲۹:۲۵
رد رد ۱۵
افا تزیس نله عه اب مین
اصحاب کبار + اصحاب پیغمبر
اات کت ۵۱۳۳ ۱۳۳
اصغر -+ علی اصغر (ع)
افلح 1
اکبر -ه علی اکبر (ع)
النجیالّه -+ نوح (ع)
الیاس (ع)؛ ۶ ۲۳۷
اماع زمان + مهدی (عج)
صابی, ۱۰۹
امیرالم و منین + علی (ع)
تیا ۱۰ ۱۲ ۱
۴ ۷ ۲۱۵ ۰۲۱۸ ۰۲۲۲ ۰۲۲۹
۶ ۲۴۲ ۰۲۵۱ ۲۵۴ ۲۶۳ ۲۷۹
۳ ۰۲۸۶ ۲۹۵2۲۹۳ ۳۰۲ ۳۰۳
۳۷ ۳۱۲ ۳۱۵ ۱۳۱۷ ۳۲۳ ۳۳۰
۹ ۳۶۵
انصار + اصحاب پیغمبر
انصاریان + اصحاب پیغمبر
اهلالبیت + آل پیغمبر
یوب (ع)» ۵ ۲۱۷ ۲۳۷
تال ۷۳۰۵/۲۰۱۰
باقر(ع) ۴ ۸۱۷ ۲۰ ۳۱ ۸۵۵ ۷۱ ۸
۷ ۱۰۵ ۱۳۵ ۱۵۷ ۱۶۸ ۱۸۰
۸ ۷۷ ۳۲۴
بایزید. ۶۳
بتول + زهرا (س)
بلال» ۳۷ ۱۰۸
۶۲:
بنتالنبی -+ زهرا (س)
بنی اسرائیل» ۱۸۴
بنی امیّه. ۱۰۶
بنینجار» ۱۰۸
بنیهاشم, ۳۰۱
ای ای کی اکتا تا تا
۳۸۵
بوالفضل علی (ع)
بوالمکارم + علی (ع)
بوبکر ابویکر
بوتراب + علی (ع)
بوجعفر باقر (ع)
بوجعفره تقی (ع)
1۵۵ ۱۳۶ ۱۰۴ ۵۹۹ ٩۳ ۸۰ بسوشن
۲۶۱ ۶۰
بوطالب + ابوطالب
بومحمّد + عسکری (ع)
پیامبر > محمّد (ص)
پیغمبر اخر زمان -+ محمّد (ص)
بیغمبر + محمد (ص)
پیمبر + محمّد (ص)
ترساء ۰۱۴۳۰ ۲۱۰ ۲۲۱ ۳۲۶
تنقی (ع» ۴ ۱۸ ۲۰ ۷۱۸۳۱ ۷۲ ۷۴
۸ ۸۸ ۸ ۰۱۰۵ ۰۱۳۶ ۰۱۵۷ ۰۱۶۸
و ۱
جابن ۸۱ ۲۸۰۲۳ ۳۰ ۳۱ ۳۳ ۱۴۳
۴ ۰ ۳۰۰ ۳۱۱
»۵۵ ۰۲۳ ۰۲٩ ۰۲۸ ۰۲۶ ۱٩ ۴ جبرئیل
۰۱۰۲ ۰۰ ۸۵ ۸۴ ۸۱ ۸۰ ۶۸
۰17۲۱ ۱۳۰ ۱1۱۴ ۰1۱۰ ۱۰۸ ۷
۰1۴۶ ۰۱۴۵ ۰۱۳۱ ۰۱۳۰ ۱۲۶ ۵
۰۱۷۶ ۰۱۷۱ ۱۶۴ ۱۶۱ ۱۵٩۹ ۸
۰۲۴۱ ۰۲۳۸ ۲۲۲ ۲۲ ۷ ۵۹
۰۲۷۷ ۲۷۵ ۲۷۴ ۲۶۲ ۲۶۱ ۵
۰۲۹۸ ۰۲۹۳ ۲۹۲ ۰۲۸۷ ۰۲۸۳ ۸
۳۵۷ ۰۳۵۵ ۰۳۴۹ ۰۳۱۷ ۰۲۱۱ ۹
۳۶۵
جرجیس ۶ ۲۳۷
جعف ۲۷۶ ۲۷۷
جعفر دوانیقی, ۸۰۵ ۱۰۶
جعفر صادق (ع), ۴, ۱۷ ۲۰ ۸۳۱ ۸۵۵ ۷۱
۸ ۷ ۸۷ ۰۱۰۵ ۰۱۳۵ ۱۵۷ ۰۱۶۸
۰ ۱۸۱ ۲۳۸ ۲۷۷ ۰۲۷۹ ۲۳۴
۳۳۱
جعفر طیّار ۱۰۹
جمشید, ۲۶۵
جنید. ۶۴ ۲۵۲
جواد (ع) + تقی (ع)
چهارده معصوم (ع) > انمَه
حارت بن عتبه. ۴۲ ۴۳
حجتالله -+ مهدی (عج)
حجت قایم + مهدی (عج)
حسان. ۰۲۲۸ ۲۴۵ ۳۲۴ ۳۲۶
حسن بن سلیمان تونی + سلیمی
حسن بن علی + حبسن (ع)
خسن (ع): ۸:۴ ۱۷ ۲۰ ۳۱ ۱۳۸ ۳۹
۵ ۸۷۱ ۸۷۸ ۸۴ ۸۷ ۷ ۰۱۰۵
۷ ۲۰۸ ۲ ۰۱۲۵
۵ ۰۱۴۴ ۰۱۴۵ ۰۱۵۴ ۰۱۵۷ ۰۱1۶۵
۰۱٩۹۱ ۱۸۰ ۸ ۲۰۸ ۰۲۱۵-۲۱۲
۶ ۰۲۳۷ ۰۲۴۵-۲۴۲ ۰۲۵۴ ۰۲۶۶
۳ ۲۷۵ ۰۲۷۶ ۰۲۷۹ ۲۸۶ ۰۲۸۷
۸ ۲۹۹ ۲۲۳ ۳۲۴ ۳۳۱
حسین (ع): ۴ ۸ ۱۷ ۲۰ ۳۱ ۳۸ ۵۵
۸ ۴ ۸۷ ۵۷ ۱۰۵ ۰۱۰۷ ۰۱۰۸
۳ ۲ ۸ ۰۱۳۵
۴ ۱۴۵ ۱۵۴ ۱۵۷ ۱۶۵ ۱۶۸
۰۱٩۱ ۱۸۰ ۰ ۰۲۰۸ ۰۲۱۲ ۰۲۲۶
۷ ۲ ۰۳۴۵ ۰۲۴۸ ۰۲۶۷۲۶۵
۹ ۲۲۷ ۰.۲۸۶ ۰۲۸۷ ۰۲۹۸ ۳۲۳
۱ ۳۵۳ ۳۵۴
حضرت نبوی -+ محمّد (ص)
حکیمه, ۲۷۲ ۲۷۵
حمزه» ۱۴۶ ۳۱۲
حوّا, ۱۶ ۳۰۶
حواریُون ۲۶۹
حیدر + علی (ع)
خاتمالانبیا -» محمّد (ص)
ختمالمرسلین سه محمّد (ص)
خحل بجه ۱۰۹
خسرو (پرویز) ۱۵۷
خضر (ع) ع ۱۰ 6۰ ۸۲ ۱۹۹ ۲۰۰
۸( ۷۲( ۷۲ ۳( ۳۵5
خلیل اه س» ابراهیم (ع)
خواجو (مولانا), ٩۲
خواجوی کرمانی, ۲۴۹
خوارج؛ ۱۴ ۱۵ ۱۵۲ ۲۰۳ ۳۴۹ ۳۵۳
خیرالبشر + محمّد (ص)
خیرالمر سلین -ه محمّد (ص)
خیراللسا- زهرا (س)
دانیال (ع)» ۱۸۶-۱۸۳
داوود (ع) ۶ ۰۲٩ 2 #۸۸ ۳ ۰۳۱۳۶
۱ ۲ ۱۸
دعبیل. ۲۳۵
ذبیحاللّه -ه اسماعیل (ع)
ذوالقرنین + سکندر
رسول + محمّد (ص)
رضا(ع)» ۴ ۱۸ ۲۰ ۲۱ ۳۱ ۴ ۵ی
۸ 4 ۷۲ ۷۳ ۷۸ ۸۷ ۸ ۱۰۵
۶ ۱۵۷ ۱۶۷ ۸۱۸۰ ۱۹۰ ۲۳۸
۶ ۰۲۴۸ ۲۷۹ ۳۲۴ ۰۳۵۷ ۳۵۸
روحالامین + جبرئیل
روحالقدس + جبرئیل
زکریا (ع)» ۲۳۷
زهرا (س). ۴ ۷ ۸ ۱٩ ۳۱ ۳۷ ۳۸ ۵۵
۸ ۸۴ ۸۷ ۲ ۰ ۱ ۱۵
5 1۱۳۱(
۵ ۱۴۴ ۱۴۵ ۱۵۷ ۱۶۴ ۱۶۸
۷ ۰۲۵۴ ۲۶۶ ۲۷۱ ۰۲۷۹ ۲۸۶
۷ ۰۲۹۸ ۳۰۴ ۳۰۱۹-۳۰۷ ۳۲۳
۴ ۳۵۳ ۳۵۴
۷۱ ۰۵۵ ۳۱ ۲۰ ۰۱۷ ۴ زینالعابدین(ع)
۱۶۸ ۱۵۷ ۱۳۵ ۱۰۵ ۷ ۸۷ ۸
۳۲۴ ۰۲۳۷ ۱٩۳-۱
زینالعباد -+ زینالعابدین (ع)
زینب (س), ۱۰۹ ۳۵۳
زین عابد > زینالعابدین (ع)
ساقی کوثر-+ علی (ع)
سجاد + زینالعابدین (ع)
0
سعد؛ ۲۰۸
سعید بن احمد بن رضا. ۳۱۹
سکندن ۶۲ ۱۳۴
سکینه, ۳۵۳
اسلمان؛ ۳۴ ۵۹۵۶ ۶۱ ۶۳ ۸۶ ۵۸۷
۳۰ ۰۴۱ ۱۲۸ ۱۳۰
۲ ۱۳۶ ۱۴۲ ۱۴۸ ۱۵۵ ۸۶۰
۲۲۲۸ ۲۳۶ ۰۲۳۸ ۲۶۱
سلمان ساوجی, ۲۷۹
سلمان فارسی + سلمان
سلیمان (ع)/ ۶ 0۲۹ ۸۹-۸۷ ۱۱۴ ۱۲۶
۲۳ ۴۳ ۰۱۴۶ ۱۷۴ ۱۷۶ ۲۱۱
۲ ۲۱۵ ۰۲۱۷ ۰۲۱۸ ۲۲۲ ۲۳۶
۷ ۷۴۰ ۰۲۴۲ ۲۵۹ ۰۲۶۵ ۲۶۷
۷۴ ۰۲۷۷ ۳۵۸
سلیمی» ۵ ۸۷ ۸ ۸۶ ۸۱۹ ۲۰ ۳۲ ۳۳
۵۵ ۴ ۷۷۰۸۷۵ ۷۹ ۸۲ ۸۲
۶ ۸ ۳۹۲ ۵۵ 4۸ ۹4 ۱۰۱
۵ ۳ ۱۷۱۶ ۱۳۴ ۱۴۰
۶ ۱۶۲۱ ۱۶۶ ۱۶۹ ۱۷۳-۱۷۱
۵ ۷ ۸ ۰۱۹۰-۱۸۷ ۱۹۴
۶ ۲۰۳ ۲۷۲۰ ۲۱۲ ۲۱۵ ۲۱۸
۰ ۷۲۳ ۲۲۸ ۲۳۱ ۲۳۸ ۲۴۲
۵ ۰۲۴۶ ۰۲۴۸ ۰۲۵۱ ۲۵۲ ۲۵۴
۵ ۲۶۴ ۰۲۶۷ ۲۷۹ ۰۲۸۵ ۲۸۷
۶ ۳۰۰ ۳۱۳ ۳۱۸ ۳۲۶ ۳۲۹
۰ ۰۳۴۴ ۳۴۷ ۳۴۹ ۱۳۵۲-۳۵۰
۵۵ ۳۶۵
۳۸۷
سنج ۱۳۴
سوید بن نوفل» ۲۲۹
سیّدالبشر + محمّد (ص)
سیّدالسجاد + زینالعابدین (ع)
سیدالشهدا سهحسین (ع)
سیّدالمرسلین + محمّد (ص)
سیّد کونین + محمّد (ص)
شاه رسل -+ محمّد (ص)
شاه مرسل + محمّد (ص)
شاه نجف + علی (ع)
شاه ولایت -ه علی (ع)
شبّر-ه حسن (ع)
شبلی. ۶۴ ۲۵۲
شبیر سه حسین (ع)
شعیب» ۲۳۷
شم ۰۱۱۷ ۲۴۷
شمعون, ۱۵۲ ۲۷۰
شهربانی ۳۵۳ ۳۵۴
شیت» ۶۲ ۰۲۳۶ ۲۵۹
شیر خدله علی (غ)
شیطان -ه ابلیس
صاحبالزمان سه مهدی (عج)
صادق + جعفر صادق (ع)
صالح ۴۰ ۷ ۳۳۷
صحابه سه اصحاب پیغمبر
صفدر -+ علی ۹2
صفوةاله -+ آدم (ع)
ضامن آهو + رضا 12
طاهر بن محمّد بن حسن ۳۲۰ ۳۲۳
طغرل, ۱۳۴
عابد > زینالعابدین (ع)
عبّاس (ع)» ۲۴۷ ۳۵۴
عبّاسیان» ۱۶۷ ۱۹۷
عبداله» ۲۹۸ ۲۹۹ ۳۰۱ ۳۱۱ ۳۱۲
عبدالمطلب ۱۴۱ ۳۰۱ ۳۱۱
عبدالمناف ۳۰۱
عبدرحمان. ۳۲۵
عبدود. ۱۴۶
عرّ ۶
عزرائیل» ۲۹۲
عسکری (ع)» ۴ ۱۸ ۰۲۰ ۳۱ ۷۹ ۸۸
۸ ۱۰۵ ۱۳۶ ۸۱۵۷ ۱۶۸ ۱۸۰
۲۷۹ ۲۷۶ ۰۲۷۳ ۲۷۲ ۲۷۲ ۸
عسکر-ه عسکری (ع)
عقیل, ۲۷۶
علی اصغر (ع)؛ ۲۴۷ ۱۳۵۳ ۳۵۴
علی اکبر (ع), ۲۴۷ ۳۵۳
علیالهادی -+ علینقی (ع)
علی بن ابی طالب -» علی (ع)
علی بن الحسین-ه زینالعابدین (ع)
علی بن محمّد + علینقی (ع)
علی بن موسی الرّضا + رضا(ع)
علی حسین-+ علی (ع)
۳۱ 0۲۱ ۱۹ ۱۷-۱۰ ۸-۳ عصلی (ع):
۰۴۳۸ ۰۴۷ ۰۴۳۲-۴۰ ۰۳۸ ۳۷ ۲
4۴-٩۲ ۵۰-۷۵ ۰۷۱ ۶۱ ۰۵٩-۲
۱۱۵-۱۰۱۹ ۱۰۱۷۰۹4 ۶
۱۳۳-۱۳۱ ۰۱۲۹-۱۲۲ ۷۲۰۷
۱۶۲-۱۴۳ ۸۱۴۱-۱۳۹ ۰۱۳۷ ۵
2-۱۷۷ ۰۱۷۵۰-۱۷۰ ۱۶۸ ۶۷ ۴۰
۲۰۴-۱۹۶ ۱۹۱۰۱۸ ۱۸۷ ۳
۲۲۱-۲۱۵ ۰۲۱۳ ۲۱۷ ۸
۲۳۴ ۲۳۲ ۲۲۸ ۷۷۶ ۳
۲۵۹ ۲۵۵-۲۵۱ ۲۴۹-۷
۲۷۵ ۲۷۲ ۲۶۶ ۲۶۳ ۱
۳۰۵ ۳۰۳۲۹۷ ۲۹۳ ۲۸۷۲۷۸
۳۲۳ ۳۲۱ ۳۱۳ ۳۱۲ ۳۱۰۷
۳۴۷ ۳۴۴ ۳۳۱ ۳۳۰ ۴
۳۵۹ ۳۵۷ ۰۳۵۵ ۳۵۴ ۳۵۲ 9۹
۳۶۵-۶۱
علیْ موسی جعفر + رضا(ع)
علینقی (ع, ۰۴ ۸۱۸ ۲۰ ۷۹ ۸۸ ۸
۶ ۱۵۷ ۱۶۸ ۱۸۰ ۲۳۸ ۲۶۷
۶۸ ۲۷۹ ۳۲۳
عمّان ۴۷ ۵۳ ۸۵۴ ۲۳۲ ۲۳۵
عم ۴۲ ۴۴ ۴۷ ۵۳ ۱۲۴ ۱۴۹ ۱۵۰
۱۸۳۱ ۸۱۸۶ ۲۱۰۰-۲۰۴
عمران, 0۲۰۶ ۰۲۱۵ ۲۱۷ ۲۳۷ ۲۴۳
۷۳ ۳۰۷ ۳۰۸
عمرو بن عاص. ۱۵۲
عون بن یحیی, ۲۱۹
عیسی (ع)» ۴. ۶ ۱۰ ۲۱ ۲۹ ۵۰ ۵۲
۹ ۸ ۵۷ ۱۴۲ ۱۵۲ ۱۵۹ ۱۶۱
۴ ۸( 6 ۳۱۵
۳
۲۵۲ ۲۴۳ ۰۲۳۷ ۲۳۶ ۲۲۲ ۸
۲۷۹ ۲۷۸ ۲۷۰ ۸۶۵ ۶ ۹
۳۶۵ ۳۶۱ ۳۵۵ ۳۸ ۳۵ ۸
غضنض ۰۱۳۱ ۱۴۷
غلام مغیره, ۱۵۰
فاطمه بنت اسد ۰۳۰۱ ۳۰۳ ۳۰۵
فاطمه (س) + زهرا (س)
فرزدق» ۲۴۵
فرعون, ۶۱ ۱۷۶
فرقان, ۶۲
قائم سه مهدی (عج)
تابیل ۵۰
قارون, ۳۴۸
قاسم, ۱۰۹ ۳۲۵ ۳۵۴ ۳۵۵
فسطنطین بن هرقل ۴۳
قلبان» ۰۱۱۱ ۱۱۳ ۱۱۵
۱۴۵ ۱۳۵ ۱۳۴ ۸٩۳ ۵۷ ۸۵ فس
۲۴۱-۲۳۹ ۲ ۲ 6 ۱
۳۶۵ ۴۵
قنیص ۱۳۴ ۱۵۰ ۸۵۷ ۲۱۹ ۲۳۸
۹ ۲۷۰ ۲۷۲
کاشی (حسن) ۷۶ ۸٩۲ ۱۵۹ ۱۶۱
۷۱ ۱۷۳ ۰۱۷۵ ۱۷۹ ۲۱۵ ۲۱۶
۸ ۲۲۰ ۲۴۵ ۲۵۹ ۲۶۴
کلثوم ۳۵۳ ۳۵۵
کلیم -+ موسی (ع)
کلیماله + موسی (ع)
لات, ۶ ۳۰۷
۳۸۹
لطفاللّه (نیشابوری). ۸۲
لقمان» ۸۲۰۸ ۲۲۲ ۲۳۷
لوط» ۲۳۷
مالکاشت ۱۵۲
مأجوج. ۲۱۲
مأْمون, ۶۹-۶۵ ۷۴۷۲
مجتبی - حسن (ع)
مجنون. ۱۳۸
محمّد باقر (ع) + باقر (ع)
محمّد بن حسن + مهدی (عج)
۱٩ ۱۶ ۰۱۲-۱۰ ۸-۳ مسحمّد (ص).
۴۷ ۴۴۳۹ ۳۷ ۳۵-۳۱ ۲۸-۳
۷۱ ۶۷ ۴۶۲ ۵۶-۵۴ ۲
1۱۵ ۰۱۱۳-۹۲ ۸۰-۸۲ ۸ ۴
۱۳۶ ۱۳۴-۱۲۸ ۱۲۶ ۸
۱۵۶ ۱۵۳ ۰۱۵۰-۴۳ ۱۹
1۶۹-۱۶۶ ۸۱۶۴ ۱۶۲ ۱۵٩ ۷
۱۸۷ ۱۷۹-۱۷۶ ۰۱۷۴ ۷ ۸
۲۰۴ ۲۰۲ ۱۹۷-۱۹۴ ۷
۲۳۲-۲۱۲ ۲۱۰-۲ ۶
۰۲۵۵-۲۵۱ ۰۲۴۸ ۲۴۷ ۶
۲۷۲-۲۷۰ ۰۲۶۷ ۰۲۶۵ ۰۲۶۲۹
۲۸۷ ۲۸۶ ۰۲۸۴۰۲۷۷ ۰۲۷۵ ۴
۳۱۹-۳۰۲ ۳۰۰ ۲۹۶ ۰۲۹۴-۸۱
۳۳۶ ۳۳۲-۳۲۹ ۰۳۲۶ ۳۲۴۳ ۳
۳۵۴ ۳۵۲-۳۵۰ ۰۳۴۹ ۳۴۷ ۲
۳۶۵ ۳۶۱ ۳۸
محمّد مهدی -+ مهدی (عج)
۳۹۰ دیوان سلیمی تونی
نبیاللّه-» محمد (ص)
نبی + محمّد (ص)
نرجس. ۲۷۴۰۲۷۱
نرجسه خاتون + نرجس
نصرانی سه ترسا
نعمان ۸۱
نمرود ۲۳۷
نوح (ع)» ۰۸۵ ۰۲۹ ۸۵۵ ۷۸ ۸۹ ۱۶۴ ۱۷۶
۸ ۲ ۷ ۷ ۲۲۲
۶ ۰۲۴۲ ۲۵۹
ولیالّه + علی (ع)
مابیل ۵۰
مارون. ۶ ۶۵ ۷۳ ۰۱۰۳ ۱۰۴ ۱۲۹
۴ ۰۲۵۹ ۳۰۹
هاشم بن محمّد بن حسن. ۳۲۵
هبل ۳۰۷
هود (ع) ۸ ۳۳۷
یأجوح ۲۱۲ ۲۱۴
یحیی (ع)» ۶ ۲۳۷ ۲۴۳
یزید» ۸۷ ۱۱۷ ۰۲۸۱ ۳۵۳
یعقوب (ع)» ۶ ۲۱ ۲۹ ۱۷۶ ۲۱۵ ۲۱۷
۲ ۳۷ ۲۵۹ ۳۴۸
پسوسف (ع), ۶ ۲۱ ۲۹ ۵۲ ۸۶ ۱۶۷
۶ ۰۲۱۵ ۰۲۱۷ ۰۲۲۲ ۲۳۷ ۲۴۱
۳ ۲۵۹ ۳۴۸
یونس (ع)» ۶ ۸۵۰ ۲۳۷
بهود ۱۴۰
محمود + محمّد (ص)
مرتضی علی (ع)
مرجانه, ۱۱۷
مرة بن قیس. ۱۵۴
مریم (ع)۰ ۸۵۱ ۲۱۵ ۰۲۱۷ ۲۳۷ ۲۲۳
۳۰۸۳۶
مسیح (ع)-+ عیسی (ع)
مشرم ۱۳۱۰ ۳۱۱
مصطفی -+ محمّد (ص)
معاوبه. ۱۵۲
موسی اشعر ۱۵۲
موسی انی-+ موسی کاظم (ع)
موسی جعفر-+ موسی کاظم (ع)
موسی (ع), ۶ ۲۱ ۲۹ ۴۸ ۴۹ ۵۱ ۶۸
۹ ۸ ۵۷ ۱۰۵ ۱۴۳ ۱۵۹ ۱۶۴
۵ ۰۱۶۸ ۰۱۷۴ ۰۱۷۶ ۰1۸۰ ۰۱۸۸
م6 ۵ ۱۵
۷ ۲۴۳ ۲۵۳ ۲۵۹ ۰۲۷۳ ۰۲۷۸
۷ ۳۰۹ ۳۲۴ ۳۶۱
موسی کاظم (ع)» ۴ ۱۸ ۲۰ ۳۱ ۷۱ ۸
۷ ۷ ۰۵ ۰۱۳۵ ۰۱۵۷ ۰۱۸۰
۸ ۲۴۸ ۲۷۹
مهدی (غج)» ۵ ۸۱۸ ۰۲۰ ۰۳۱ ۷۹ ۱۰۵
۶ ۱۵۷ ۸۱۶۲ ۱۶۶ ۱۶۸ ۰۱۸۰
۸۸ ۲۶۷ ۲۷۴ ۲۷۶ ۲۷۸ ۲۷۹
۷ ۳۱۹ ۳۲۱ ۳۳۰ ۳۳۱ ۳۵۳
میکائیل, ۱۴ ۱۱۰ ۲۹۲
جایها ۰
بابل» ۲۳۲
براهمه ۳۱۹
بصره, ۲۲۹ ۲۳۰
بطحا + بیتالحرام
بغداد, ۳۳ ۶۵ ۱۶۸ ۲۲۴ ۵۲۳۱ ۲۶۸
بفیع» ۱۶۸
بلخ ۱۹۷
بوفبیس ۲۰۳
بیتالحرامی ۶ ۸ ۸۸ ۲۰ ۲۳ ۲٩ ۵
۰1۴۹ ۱۴۲ ۱۴۱ ۷۱۲ + ۲۱
۰۲۲۱ ۲۱۲ ۰۱۷۱ ۰۱۶۷ ۱۵0۵ ۰
۳۰۴ ۰۳۰۳ ۲۷۸ ۲۶۴ ۶۳ ۳
۳۶۴ ۳۴۳۴ ۳۱۰ ۳۰۸ ۳۰۷ ۵
بیتالمقدس. ۳۰۸
بیهق. ۱۷۵
تسبوک. ۸۱۲۸ ۸۱۲۹ ۸۳۱ ۱۳۳ ۱۴۸
۳۱۵ ۴
۰
حجاز. ۳۳۲۰
خراسان. ۲۰ ۶۵ ۶۶ ۷۱ ۱۳۶ ۱۵۷
۷۰ ۲۴۵ ۳۵۹ ۱
خلد + بهشت
خیبر ۳, ۲۸۳۱۰۱۴۷ ۳۵۱
ارام ۴ ۰:۲۶ ۱۳۰۸
دشت ارژن وه 1۴۲
وس تج ۱
رابقه» ۳۲۵
روم ۱۰ ۰۴۲ ۵۳ ۸۵۴ ۱۵۰ ۲۶۸ ۲۶۹
۷۲( ۳۰
زامره» ۳۳۰
زاهره. ۳۲۱
زمزم. 0۳ ت۵ ۰
سامرا ۵ع ۸۶۸ ۲۷۲ ۲۷۶
سبزوان ۸۶۱ ۲۱۸ ۲۴۵
سل اسکندن ۳۲۱
۳۹۲ دیوان سلیمی تونی
سر من رای -ه سامرا
۱۷۳ ۱۵۴ ۱۴۲ ۰۱۰۷ ۱۰۵ ٩۳ شام
۳۵۹ ۰
صفا ۰۴ 4 ۸۵ ,
صفین. ۱۵۱ ۱۵۲
ضیافه. ۳۲۵
طو ۴ ۶ ۰۱۰۵ ۸۱۶۴ ۱۷۴ ۰۱۷۶ ۱۸۰
۲۵۹
طوس. ۵ع ۶ع ۶۷ ۲۴۶ ۲۴۸
ظلوم ۳۲۵
عیاطش, ۳۲۵
غدیر خم. ۸۰
فارس» ۶۲ ۲۶۱
فرات» ۲۳۲۹
فرنگ» ۳۲۰
قی ۲۴۵
کاشان» ۰۲۱۸ ۲۴۵
کربلا ۴ ۸ ۱۷ ۲۰ ۳۱ ۵۵ ۶۵ ۷۱
۸ ۸۴ ۸۷ ۱۲۳ ۱۶۹ ۱۷۰ ۲۶۶
۷ ۲۷۹ ۲۸۰ ۳۵۳ ۳۵۴
کعبه -+ بیتالحرام
کنعان, ۰۲۱۵ ۰۲۱۷ ۰۲۳۷ ۰۲۴۱ ۲۴۳
کوفه. ۶۳ ۸۰۹ ۸۲۴ ۱۲۶ ۲۲۴ ۲۲۷
۳۷۸
لکام ( کوه)؛ ۳۱۰
مبارکه ۳۲۰
مداین ۲۷۶
مدینه ۳۳ ۳۶ ۳۷ ۴۳ ۵۳ ۵ع ۶ع
۰ ۸ ۸۲ ۸۱۰۸ ۰۱۱۲ ۰1۱۳
۰۱۳۹٩ ۰۱۳۷ ۰۱۳۴ ۱۳۱ ۲ ۷۸
۰.۱۴٩۹ ۴۷ ۵ ۰۲۱۵ ۰۲۴۱ ۲۴۶
۳۶ ۳۱۹
مروه ۰۴ ۸۵
مسجد پیغمب ۸۱۰۸ ۱۳۹
مسجد جامع بصره. ۲۲۹
مسجد کوفه ۱۵۳ ۲۲۴ ۲۹۷ :
مشعر ۱۵۰ ۰۱۶۷ ۲۴۳
مشهد ۰۱۸ ۶۵ ۸۴ ۱۶۷
مک ۱۴۵ ۱۵۰ ۲۳۹ ۲۷۸ ۳۰۲ ۳۰۴
۸ ۳۱۱
موصل. ۰۱۱۱ ۰۱۱۳ ۱۱۶ ۱۵۵
نس جف. ۱۰ ۸۱ ۳۳ ۶۵ ۸۱۶۱ ۸۶۹
۲ ۷۴ ۲۲۴۳ ۲۲۹ ۲۶۴
نهروان؛ ۱۵۲
نیشابور ۸۳۲
هندوستان» ۱۹۸
یترب هب مدینه
یمس ۳۵
کتابنامه
۱. جامم القصص. نسخه خحطی مجلس شورای اسلامی. شمار؛ ۱۸۶۴۹
۲. جنگ اشعان دستنویس محمّد اسماعیل ولی زاده» مشهد.
۴ جنگ اشعا نسخه خطی شمار؛ ۴۹۹۱ کتابخانه ملّی ملک.
۴ جنگ اشعار, نسخة خطی کتابخانة مدرسة عالی سپهسالان, شماره ۷۰۹۷
۵ جنگ نظم و نشر» نسخهة خطی کتابخانة آستان قدس رضوی. شمارة ۸۶۰۸
۶ جنگ نظم و نش نسخه خطی کتابخانة آستان قدس رضوی. شمارة ۷۱۳۶
۷ مجموعه اشعار در مناقب آل اطهار نسخهة خطی کتابخانةٌ مجلس شورای اسلامی. شماره
۸۸۲ ۱ ۱
۸ مجموعة نظم و نش نسخهٌ خطی کتابخانة آستان قدس رضوی. شماره ۷۱۶۳
مجموعة نظم و نش نسخهٌ خطی کتابخانة آیت الله مرعشی نجفی» شماره .٩۳۰۰
۱۰ مجموعة نظم و نش نسخة خحطی کتابخانة فرکزی دانشگاه تهران, شماره ۱۰۱۵.
۱ ۰ ۳
ت16 01۷20-16271
060
07 ۱ ۳۵۱۵۱۱۵۵۳ 01۸ 82 م001زو 1
(,۸.۳۲ 854 .0)
)2۵۵۵1160 ۱
591۷10 ۸۱02۰ ۸
[00۳00061101 ۷
۲۱۵۹2۵ 51
"۲0۱۳۵۸۲۱-1